ثبت نام رایگان در پرتال زندگی پیشتاز
  • فرستادن دیدگاه بدون نیاز به وارد کردن اطلاعات
  • دسترسی به تمام فایل های کتابخانه بدون محدودیت
  • نمایش بلافاصله لینک دانلود
  • دانلود با لینک مستقیم(سرعت بیشتر)
  • ثبت نام پرتال و تالارگفتگو مجزا هستند!
  • به راهنمایی نیاز دارید؟

ایجاد حساب کاربری

mixed nut

mixed nut

برای مشاهده‌ی کاور با کیفیت بالاتر (جهت بهبود خوانایی نوشته‌های ریز آن- که به هیچ وجه نمی‌خواهید از دست بدهید)، بر روی لینک مقابل کلیک کنید: کاور مجله با کیفیت HD

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) مردان مُرده هیچ نشریه‌ای منتشر نمی‌کنند!

  • مطبخ‌خونه

    (F@teme) سرانجامی بر مسمومیت‌های خیرخواهانه‌ی زامبیل!

  • اشتباهی

    (kianick) مروری بر احزاب پیشتاز به همراه کیانیک!

  • کولی پیشتاز

    (Banoo.Shamash) وقتی که جن‌بانو به یاری دشمن خونی خود می‌شتابد!

  • رمزنگاری هفته

    (Paneer) شلغم نخواند... (ترجیحاً هیچ‌کس نخواند...)

  • شکارچی وحشت

    (ghoghnous13) یک اتحاد قهوه‌ای شکل گرفته بر اساس وردهایی قهوه‌ای‌تر!

  • درمان یک تتلیتی

    (sir m.h.e) وقتی ویراستار مجله، اعضا را هالک‌وار از شر یک تتلیتی نجات می‌دهد!

  • قاضی زردگستر

    (Celaena Sardothien) پایانی بر افسانه‌ی سلین ساردوثین و منیشک: وقتی رود، گل‌آلود می‌شود!


در گاو صندوق با صدای قیژ بلندی باز شد. لحظه‌ای خشکم زد. سپس کنار رفتم تا سایر افراد هم بتوانند درون آن را ببینند. تنها یک اسکانس پنج هزار تومانی روی کف فلزی گاو صندوق قرار داشت. همین. تنها پولی که از فروش شماره قبلی مجله عایدمان شده بود.

سرانجام محدثه به حرف آمد: «پس...پس پولا کو؟ این که خالیه!»

شلغم گفت: «نه دیگه 5 تومن توشه.»

  • آه چه مقدار انبوهی ...
  • ولی به هر حال خالی نیست. صفر مطلق با صفر حدی فرق داره. توی قضایای دیفرانسیل...

به محض این که زمزمه‌ها میان بچه‌ها آغاز شد، تلاش کردم توپ را در زمین آن‌ها بیندازم. بنابرین سرفه بلندی کردم: «فکر می‌کنید مدیریت یه نشریه زرد آسونه؟ تقصیر شما بی‌مصرف‌هاست که توی یه همچین موقعیتی قرار گرفتیم. حالا به صف بشین و برای عذرخواهی بهم پیشکش بدین.»

هادی که با عصبانیت دستش را تکان می‌داد گفت: « تو می‌خوای که ما بهت پول بدیم؟» کلمه «ما» را با تاکید خاصی بیان کرد.

سعی کردم کم نیاورم: « مگه من سردبیر این نشریه نیستم؟»

  • تو به این می‌گی نشریه؟
  • پول فروش مجلات کجاست؟
  • داریم از گشنگی می‌میریم.
  • می‌گن نشریه قرمز 15 تا ساختمون توی شهر داره. هر ساختمون یه سلف رایگان داره برای کارمندا. مرغ سوخاری، همبرگر، نوشابه، قهوه.
  • استخرهاش یادت نره!

انگار اوضاع خیلی خراب بود. سعی کردم کمی آرامشان کنم: «رفقا، مگه چند هفته پیش همه مجله‌هامون فروش نرفت؟»

سلین با بی‌حوصلگی گفت: «آره، صاحب یه برج همه مجله‌هامونو برای پاک کردن شیشه‌های برجش خرید.»

عذرا گفت: «قبول کن پشیزخان، شانس بد روز و شب تو رو دنبال می‌کنه.»

دستم را مشت کردم و گفتم: «مزخرفه!» در همان حال لامپ بالای سرم صدای مهیبی داد و خاموش شد.

  • تو شانستو از دست دادی!
  • تو نشریتو از دست دادی!

و محمدرضا در حالی که داشت به سمت در خروجی می‌رفت گفت: «و حالا هم نویسنده‌هاتو از دست دادی.»

سپس همه اعضای نشریه با گام‌هایی آهسته به سمت در رفتند.

  • پشیزخان دیگه رییس ما نیست.

همان‌طوری که اعضا داشتند از در بیرون می‌رفتند، عذرا آهسته جلو آمد و با حالتی غمگین گفت: «متاسفم پشیزخان. ولی ما دیگه به انتهای افق رسیدیم.» سپس کلید دفتر خودش را روی میز من گذاشت و از اتاق بیرون رفت.

پشت سر آن‌ها فریاد زدم: «بسیار خب! اصلا همتون مرخصید! می‌شنوید؟ مرخصید! دیگه زیر دست موسیو پشیز کار نخواهید کرد.»

چند ساعت بعد با بی‌حوصلگی در ساختمان قدم می‌زدم. انعکاس صدای قدم‌هایم در ساختمان خالی می‌پیچید. تا کنون این‌قدر دفتر را ساکت و بی‌روح ندیده بودم. بی‌روح! خودش بود. ساختمان بی‌روح نبود، هنوز یک روح داشت!

در دستشویی طبقه دوم را باز کردم و روی چهارپایه پلاستیکی کوچکی نشستم. مدتی بعد روح عجم از شیر روشویی بیرون آمد.

  • غمگین به نظر می‌رسی پشیزخان!
  • همه بچه‌ها از نشریه رفتن. به آخر خط رسیدم.

روح عجم که در هوا لم داده بود چیزی نگفت. بنابراین ادامه دادم: «شاید تو بتونی کمکم کنی؟ تو نویسنده خوبی بودی... یعنی هستی.»

روح عجم لبخند ترسناکی زد: «متاسفم پشیزخان ولی...»

دهانش را نزدیک گوشم آورد:

  • Dead men publish no Yellow Magazines

یه روز‌ کاملاً عادی تو آشپزخونه سپری می‌شد. مهدیه طبق معمول یه گوشه لم داده و سرش تو گوشیش بود. ممل طبق معمول (درست خوندید، طبق معمول؛ بعد از‌ اون ماجرای ته‌چین مرغ و رنده شدن پنیر، ممل توی آشپزخونه موندگار شد.) و برای بار صدم به دنبال ته‌چین مرغ کابینت و کمدها رو زیر و رو می‌کرد. منم طبق معمول "why always me" وار روی میز خم شده بودم و سعی می‌کردم یه دستور پخت جذاب پیدا کنم. موضوع این هفته، آزاد بود. وقتی این خبرو شنیدم، کاملاً نابود شدم، بقیه هم همین‌طور. ساختمون تحریریه توی ماتم عظیمی فرورفته بود. حتی از اتاق عجیب و غریب شمش هم صدایی نمی‌اومد.

عصبانیت و بلاتکلیفیم رو سر مهدیه خالی کردم و داد زدم: «سرتو از تو اون ماسماسک در بیار و  کمکم کن! جز خرابکاری کار دیگه‌ای هم بلدی؟»

از بالای عینکش یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و گفت: «دو تای غذای قبلیت به لطف من درست شدن. کافی نیست؟»

چند لحظه با عصبانیت نگاش کردم و سعی کردم جواب دندون شکنی بهش بدم. ولی خب، راست می‌گفت. آهی کشیدم و به ممل نگاه کردم. هنوز داشت آشپزخونه رو زیر و رو می‌کرد. گفتم: «نمی‌خوای بری خونتون؟»

گربه چکمه‌پوش‌وار نگام کرد و گفت: «ته‌چیـ....»

وسط حرفش داد زدم: «ته‌چین مرغ و کوفت! یا برو بیرون یا کمکم کن یه خاکی به سرم بریزم.»

یه کم فکر کرد و گفت: «می‌دونستی سیم هندزفری چقد خوشمزه‌س؟»

خودشه! لامپ دوست داشتنیم دوباره اومد بالای سرم! به سمت مهدیه پریدم، در یه حرکت هندزفریش رو قاپیدم و قبل از این‌که حرکتی بکنه به سه قسمت نامساوی تقسیمش کردم. چند لحظه هاج و واج به من و هندزفری سه قسمت شده‌ی توی دستم نگاه کرد. بعد با تمام توانش جیغ کشید و غش کرد.

ممل با نیش باز به مهدیه که روی زمین ولو شده بود نگاه کرد و گفت: «داره جالب می‌شه.»

****

با کمک ممل یه ساعت تمام کل سایت رو گشتیم و در آخر تونستیم ۶-۵ تا هندزفری دیگه هم پیدا کنیم (بدزدیم). کم بودن، ولی همونم غنیمتی بود. کتاب آشپزی عزیزم رو بررسی کردم و یه لیست از غذاهایی که یه چیزی شبیه سیم هندزفری توشون بود نوشتم. توی اتاق فکر دو نفره‌ای که تشکیل دادیم - مهدیه هنوز بی‌هوش بود- از بین غذاها پاستا رو انتخاب کردیم. فقط باید هندزفری‌ها رو رنگ می‌کردم. واقعاً سخت بود! مجبور شدم سیم ها رو به قسمت‌های مساوی تقسیم کنم و رنگشون کنم. کم کم داشتم قدر وجود مهدیه رو می‌دونستم. ممل هم که کلاً تو عالم خودش بود. سیم‌ها رو یه گوشه گذاشتم تا خشک بشن و رفتم استراحت کنم. روز پرکاری بود.

***

  • مـــــهـــــدیــــــه! مـــــمــــــل! بیاید این‌جا ببینمممممممم!

ممل خمیازه کشان از پله ها پایین اومد و گفت: «چی شده... اوه. این‌جا چه خبر بوده؟»

سرش داد زدم: «مهدیه کوش؟»

صدایی از پشت سرم گفت: «این‌جام.»

برگشتم و به مهدیه که چشماش پف کرده و سرخ شده بود نگا کردم. داغدار هندزفری عزیزش بود. به آشپزخونه اشاره کردم و هوار زدم: «نمی‌شد فردا انتقام بگیری؟»

چشماشو تنگ کرد و گفت: «ها؟»

داد زدم: «خودتو به اون راه نزن. زدی آشپزخونه رو نابود کردی و الانم کاملاً بی خبری. آره ارواح گوشیت!»

مهدیه خواست چیزی بگه که ممل گفت: «اوه اوه! اینو دیدی؟»

برگشتم و دیدم داره به یه سینی که روی زمین بود نگاه می‌کنه. جلو رفتم و توی سینی رو نگاه کردم. سیم های هندزفری که آماده کرده بودم روی هم تلنبار شده بودن و رنگشون... خدای من! رنگشون! سیاه بودن! روی زمین ولو شدم و سعی کردم به خودم تلقین کنم که اینا همش یه کابوسه. بعد از چن دیقه مهدیه گلوشو صاف کرد و گفت: «خب! مقصر رو پیدا کردم.»

رفتم کنارش و به جایی که بهش اشاره می‌کرد نگاه کردم. یه کاغذ بود که با ساطور به دیوار میخکوب شده بود. روی کاغذ، فقط یه جمله به چشم می‌خورد: «از غذات لذت ببر. امضا؛ م.پ»

ناله کردم: «کار پنیره.»

صدای ممل رو شنیدم که می‌گفت: «راستی، دیشب اومدم پایین که آب بخورم، برای یه لحظه سایه ی یه نفر که دستای چنگکی داشت رو دیدم. پسر، فک کردم خیال کردم...»

چشمام سیاهی رفت، پاهام شل شد و روی زمین افتادم. آخرین چیزی که یادمه، صدای مهدیه بود که می‌گفت: «عه، چت شد؟» و صدای ممل که از جایی دورتر می‌اومد: «اونو ولش کن، فعلاً بیا روی این سیما یه اسم بزار ببریمش سر میز. همه گشنشونه...»

و بعد، هیچ!

پ.ن: سیم ها همون‌طور سیاه با اسم «هندیتزو» سرو شد. آشپزخونه رو مرتب کردیم، ممل هم از تحریریه پرت شد بیرون.

پ.ن۲: مهدیه خیالش راحته و می‌گه پنیر دیگه برنمی‌گرده. اما من مطمئنم که این همه‌ی انتقام پنیر نیست....

یک صبح  ناراحت‌کننده‌ی شهریور، در حالی که در دلم غمی بی‌نهایت بزرگ، انباشته شده، می‌رسه! یاد شعری بسیار زیبا افتادم: 

باز آمد

بوی گند مدرسه

بوی تکالیف درس هندسه! 

هعــــــــــــــــــــــــــــــــی.

بگذریم.

پرونده‌های پخش شده روی میزم رو جمع می‌کنم. امروز من به عنوان حزب‌گذار اعظم پیشتاز، تصمیم گرفتم حزب جدیدی بنیان گذارم! حزبی به نام فدائیان چیپس! 

به افتخارم! 

خب با توجه به این‌که چهار عدد شانس منه و البته خیلی هم زیباست- مدیونید فکر کنید به خاطر استقلاله!- تصمیم گرفتم حزب‌ها رو چهارگانه کنم! بلکه جمعی از کاربران بی‌هدف (از جمله سینا -_-)، به طرفداری از حزب‌ها بپردازند. 

همین الآن قصد دارم  اندکی فداکاری کنم! 

به افتخارم!

از اتاقم بیرون می‌روم و کوله‌ی زرد بدرنگ را روی شانه‌ام ثابت می‌کنم. امروز روز شکاره... .

اولین سوژه‌ای که گیرم اومد، عذرا بود.

  • سلام کیا.
  • عع. سلام. عذرا؟
  • هوم؟
  • چرا کرانچی‌خواهی؟

دستاش رو به هم کوبید و با حالتی رویایی در شفق محو شد! 

  • راستش، به خاطر انگیزه‌اش، تلاشش، کوششش... .

قبل از این‌که گزینه‌ی درس‌خونیش رو به لیست اضاف کنه، نگاهی بی‌حوصله بهش انداختم و گفتم: «اوکی، بای!»

و او را با رویا‌های شیرینش تنها گذاشتم. نفر بعدی محدثه بود، مدادی که در دهانش بود و نگاهی که بر افق دوخته شده بود و ظرف کنار دستش که پر از سیم‌های سیاه بود، حاکی از آن بود که مشغول ویراست است! منم ترجیح دادم تا تمام پروژه‌های ویراستش را به من نینداخته است، جیم شوم! هر چه باشد کار‌های مهم‌تری از جمله ریشه‌کن کردن فساد و بالا بردن آمار احزاب، بر عهده‌ی من بود! 

به نفر بعدی نگاهی انداختم. هادی سخت مشغول دعوا کردن طاها به خاطر غلط‌های املایی‌اش بود!

خدا قوت دلاور! خسته نباشی پهلوان! 

نتوانستم از سوژه‌ی فلفلی عزیزم بگذرم، لیکن با این‌که می‌دانستم ممکن است به قلت‌های (ویراستار: می‌کشمت کیانیک) املایی‌ام گیر دهد، سر صحبت را با او باز کردم! 

  • به به هادی خان!

نگاهی خصمانه به طرفم شوتید! 

  • چی می‌خوای؟ ها؟
  • اهم اهم. من خیلی فرشته و معصومم، ولی نصف اطلاعاتی که دست سلیناست از طرف منه! در حقیقت منابع اطلاعاتی نصف اعضای سایت، من و عوامل پشت‌صحنه‌ام هستیم!

و برایش فیگور می‌گیرم! 

نگاهی عاقل اندر سفیهانه حواله‌ام می‌کند: «که چی؟»

اوه مای شت! چهار ساعت داشتم توضیح می‌دادم! برای این‌که با پلیس سایت در نیفتم، بحث را عوض کردم: «شنیدم بالاخره مغلوب من شدی و داخل حزب‌های چهارگانه‌ام شدی!» 

  • مغلوب چیپس‌های فلفلی شدم، نه تو!

نقشه‌ی پست کردن پرونده‌اش را به سلینا در دلم کشیدم و با چپاندن لواشک در دهانم، به راه افتادم. 

  • به‌به! جن‌بانوی عزیزم! احوالت؟
  • خوبم. ولکم خوبه. آنابلم خوبه. عنجن هم خوبه ...

قبل از این‌که احوال تمام جن‌های زیردستش را برایم شرح دهد، حرفش را قطع کردم. با توجه به این‌که ارادت ویژه‌ای به او داشتم، ناگهانی یاد فاطی زامبیلای گرام افتادم و تصمیم گرفتم اندکی فداکاری کنم: «جن‌بانو جان، میای ناهار بریم رستوران؟»

  • البته!

از سرعت جواب دادنش فهمیدم در گوی جهان‌نمایش غذای عزیز را دیده است! 

به راهم ادامه دادم. با توجه به این‌که ارشیا مثل من طرفدار دو حزب بود، از آزارش گذشتم و به سلینا رسیدم.

  • پاستیلگرای عزیزم چطوره؟ کار و بار چطوره؟ اطلاعات جدید نیاز نداری؟

آهی جان‌گداز کشید! 

  • هعی منتقد رو مخه (جااااان؟ من رو مخم؟) (ویراستار ادبی: نه پس، من رو مخم!) (بمیر بابا!) دست رو دلم نذار که خونه! این شماره دادگاه نداریم!

ای‌وای! جدا ناراحت شدم. خیلی از حکم‌هاش لذت می‌بردم! سعی کردم از دلش در بیارم، هر چی نباشه قاضیه! 

  • نگران نباش قاتل جونم، دفعه‌ی بعد رو کمک مخصوص من در جلسه حساب کن!

و پاستیلی که محض شوخی از مهرناز کش رفته بودم را، به او دادم. چشمانش را باریک کرد : «رشوه؟»

  • نه به جان تو! از سر دوستی!

با همان لحن مشکوک ادامه داد: «اوکی!»

به راهم ادامه دادم. از سر ارادتی که به ققنوس داشتم (کلا به کسایی که با جن سر و کار دارن ارادت دارم!)، از آزارش گذشتم و به پنیر رسیدم و گفتم: «اوه پنیر. چطوری؟»

دماغش را بالا کشید و گفت: «زیاد روبه‌راه نیستم. شخصیت مورد علاقه‌ام مرد.»

نگاهی به ظاهر جدیدش می‌انداختم و گفتم: «تو یه لواشک طلبی، (لواشکی نوش جان می‌کنم و از کوله‌ام چیپس سرکه نمکی دلبندم را بیرون می‌آورم.) بگو چرا لواشک‌طلب شدی.»

مشتاقانه جواب داد: «جوهر لیمو داره! فکر کن یه کیلو لواشکو ناشتا بخوری!»

آب دهانم را قورت می‌دهم و می‌گویم: «علایقمون مشترکه. هممم. با این دستات مشکلی با باز کردن پوست لواشک نداری؟»

خیلی شیک و درد‌آلود نگاهم کرد و گفت: «یه خدمتکار شخصی برا این کار گرفتم.»

می‌دانم چه دردی داشت. نصف لذت لواشک خوردن به کندن پوستش است:

  • انتقامتو می‌گیرم. ناسلامتی من و تو، تو یه حزبیم.

نگاهی به من می‌اندازد. راهم را می‌کشم و به شمش که از آن موقع پشت سرم است می‌گویم: «بریم جن‌بانو جان. بریم.»

از کنار میز ناهار خوری گذر می‌کنم که با نگاه فاطی زامبیلا مواجه می‌شوم. مثل گربه‌ای که به کمین موش است، مرا می‌نگرد! اوه اوه! اوضاع قرمزه! نیشخندی تمرین شده می‌زنم: «اوه زنبیل جان! این‌طوری نگاه نکن!»

  • بیا ناهار داریم.

نگاهی به چشمان مشتاقش می‌اندازم. گاهی اوقات دوست‌داشتنی می‌شود ولی از آن‌جایی که هادی اخطار داده است، توجهی نمی‌کنم! 

  • اوه کوچولو! عذر می‌خوام ولی قراره با جن‌بانو بریم رستوران.

داشتم به نجواهای منم ببرید گوش می‌دادم که اجباراً یک قدم به راست برداشتم و زامبیلا که به سمتم حمله‌ور شده بود، با سر به لپتاپ مهدیه خورد و در لپتاپ بسته شد! 

  • هی! جای حساسش بود!

بی‌توجه به آشوبی که درست کرده‌ام، دست جن‌بانو را می‌گیرم و می‌زنم بیرون. نگاهی به اطراف می‌اندازم. 

نه، مثل اینکه همچین صبح ناراحت کننده‌ای هم نبود!

همان‌طور که انگشت مبارکم، سفری دور و دراز را در سوراخ‌های بینی‌ام طی کرده و سوغاتی‌هایی سبز به ارمغان می‌آورد، دستی به گوی " خِفت‌کن" کشیدم. در این یک یا دو هفته‌ی جاری، فقط مشغول سوغاتی آوردن بودم و عملاً کاری به جز عوض کردن ۱۲۹ کانال ماهواره‌ای که آسمان ایران را قرق کرده بودند، نداشتم ( آخرش هم نفهمیدیم کدام کانال برنامه‌اش بهتر است). این هم از عوارض بیکاری و یه هفته غیبت جن بانو که مطمعناً اصلاً کسی متوجه نشده بود. به گوی خفت‌کن دستور دادم: «اعضای مجله رو نشونم بده.»

مخلوطی از گاز متان کوکوشَنِلِ حاصل از روده‌ی آنابل و بتشیبا، در درون گوی چرخی خورد و سیمای اتاقی انباشته از خودکارهای شکسته را نشان داد. هادی نگاهی به میزش انداخت و به صورت کاملاً حرفه‌ای، خودکار زبان نداشته را شکست و با صورتی سرخ شده از خشم گفت: «یه حشره نشسته رو میزم.»

طاها چرخی به بنر تبلیغاتی "جزوات درسی استادان بازنشسته را خریداریم! (جمعی از استادان جدید الاستخدام)" داد و گفت: «خب با کاغذ راهنماییش کن.»

هادی با خودکاری که معلوم نبود آن را از کجا ظاهر کرده است، خط بلند بالایی بر سر پاراگراف یکی از برگه‌هایش کشید و گفت: «راهنمایی؟ مثلاً رو کاغذ بنویسم دیس وِی پلیز ‌‌‌> ؟ بزارم کنار پنجره؟»

عرشیا بر سر زنان، خود را در دامان پر از خودکار شکسته‌ی هادی انداخت و گفت: «به دادم برس! الآن به نیت مدل موی جان اسنو رفتم سلمونی، به شکل استاد ویسپرز روانه‌ی خیابون شدم!»

کوکوشنل چرخ دیگری زد و این‌بار دفتر سردبیر مجله را که بیشتر شبیه به دوره‌ی مزوزوییک شده بود، نشان داد. پشیز، چرخی به سبیل‌اش داد و اندکی از آن را جوید و با خوشحالی مشغول تایپ کردن شد: «خب به سلامتی امکان نوشتن بیو هم تو تلگرام اومد. از این به بعد باید شاهد فلان ماهی چپ دستِ (راست دست، عینکی، درسخون، نقاش، آرتیست، عکاس، پزشک آینده، این رل، پرنسس بابام و... ) مغرور، دختر مو بلند، تنهایی یعنی موی کوتاه، ۲۳مین روز از اولین ماه سرد سال و... باشیم. به خاطر این اقدام مارک عزیز که رفیق فاب و کف ظرفشویی بنده هم هست و همین‌طور شادی پس از حذف اکانت اینستای تتلو، به همه‌ی کارمندان مجله، دو ماه اضافه کاری هدیه داده می‌شه ^_^ »

سپس بلانسبت جغدهای امیرکسرا، سرش را ۱۸۰ درجه چرخاند و بر سر روح عجم فریاد کشید: «به فلزات هادی دست نزن! هادی بیاد ببینه ناراحت می‌شه.»

زیر لب غرغر کردم: «شانس همه‌مون رو روی سنگ توالت نوشتن.»

دوباره چرخی به کوکوشنل دادم و این‌بار چهره‌ی محدثه و کیانیک را نشان داد که با شور و هیجان درمورد موضوعی بحث می‌کردند. محدثه چنگی به صورتش کشید و گفت: «واااای کیانیک! می‌دونستی یه سوال کنکور این بودش که باید یه جانوری رو نام ببریم که بعد از فوت و منقرض شدنش، ایرانیا باهاش خاطره نداشته باشن؟!»

کیانیک هم لواشکش را به سیخ کشید و با هیجان گفت: «تو هم می‌دونستی بعد از اینکه یغما خاک‌رویی برای چستر بنینگتون این شعر رو خوند:

خاک نشسته رو گیتار

سوسوی دائم سیگار

چشمات تو عکس رو دیوار

دارن می‌گن دیگه بسه

 

تقویم مونده رو پاییز

پیتزای یخ زده روی میز

لینکین پارک غم انگیز

داره به ما می‌گه بسه

مرحوم دوباره زنده شد و خودش رو کشت؟! »

یک سوغاتی سبز دیگر بیرون آوردم و به صورت بچه‌جن که روی پاهایم خوابیده بود، مالاندم. کوکوشنل دوباره چرخی خورد و این‌بار فضایی بیرون از مجله را نشان داد. در یک پارک نزدیک ساختمان مجله، جمعی از موجوداتی که سعی کرده بودند با گذاشتن ریش و سبیل، خود را پسر نشان دهند، در کنار دخترانی که با ناخن های بلند، موهای افشان شده و لباس های کوتاه و پاره، بیشتر به جادوگر فقیر شهر اُز شباهت داشتند تا کویین‌های اینستا، مشغول خویش‌اندازی بودند.

آنابل که با دهان لوزی شکل شده مشغول ریمل زدن بود، گفت: «ایلا لیث ثیزن، بزتّلین نالااَتیثون، نداثتن دوثی آتلین مذله.»

  • الان من باید روح داوینچی مرحوم رو از تو گور بیارم این‌جا تا جملاتت رو رمزگشایی کنه؟!

آنابل چندبار پلک زد و با گفتن چندین ایش و فیش و مرسی اه، ناز کنان گفت: «اینا ریچ‌کیدزن. بزرگ‌ترین ناراحتیشون، نداشتن گوشی آخرین مدله.»

نگاهی به چهره‌ی خندان ریچ کیدزهای عزیز انداختم و گفتم: «من هرچی به سیمای این ریچ‌کیدزها نگاه می‌کنم، می‌بینم خوشبختانه هیچکدومشون ناراحت نیستن. یکی از یکی خنده‌روتر و شادتر. حالا انگار اگه بقیه‌ی مردم اوقاتشون تلخه، احتمالاً مربوط به گرفتاری بنای خودشونه! »

به ناگاه، گوی خفت‌کن، مرد گدایی را نشان داد که بدون آن‌که متوجه باشد، داشت به سمت آن جمع موجودات بی‌وجود می‌رفت. آنابل بینی‌اش را به خاطر چین بلند بالایش درید و مویه کنان گفت: «این گداها دارن روزبه‌روز زیادتر می‌شن و زیباسازی شهرها رو زیر سوال بردن.»

  • نگران نباش عزیزم. از این به بعد گداها رو از بین ملکه‌های زیبایی انتخاب می‌کنن.

نمی‌دانم چه صحنه‌ای از گفت‌وگو را از دست دادم که ناگهان، کل آن موجودات ریچ‌کیدز،  با هرچه دم دستشان بود، اعم از اپل، آیفون، کفش با پاشنه ۳۲کیلومتری و قطر ۲۵متری، آمپول‌های کاشت عضله و کلاش لیلا (مگه وَلِک به خورد یکی از بچه‌هاش نداده بود؟!) و ... به دنبال آن مرد بیچاره افتادند. آن مرد، جهش‌کنان و مویه‌زنان، نام ولک و آنابل را بر زبان آورد. آنابل قیافه‌اش را به این شکل :/ در آورد و با حرص گفت: «اگه دست خودم بود، اسمم رو "جملیینزسالییانترلبیاابسنوبقخف" می‌ذاشتم که دیگه کسی حوصله‌ش نگیره من رو صدا کنه و هروقت کار داشتن، فقط ولک رو صدا کنن.»

سپس یک پس گردنی به ولک که همچنان مشغول سبزی پاک کردن بود، هدیه داد و با یکدیگر به کمک آن مرد بیچاره شتافتند.

اولین دیت من (شلغم نخواند)

تو دفتر رمزنگاری (دستشویی سابق ) تند تند قدم می‌زنم، برای بار دو هزارم به بیرون پنجره، جایی که آینه قدّیم از یکی از هلکوپترهای شخصیم آویزون شده نگاه می‌کنم، کت و شلوار مشکی چندهزار دلاری، پیراهن سفید فلان مارک و پاپیون مشکی شیک. کفش‌های پوست کرگدن آفریقایی هم پوشیدم. همه چی آمادس برای اولین دِیتم.

خب چیزه، تقریباً همه چی آمادس. تنها مشکل اینه که ساعت نه صبحه و هفت ساعت تا دِیت مونده و من همین‌طور دارم عرق می‌کنم. هر دقیقه برام شصت ثانیه طول می‌کشه و هر ساعت هم شصت دقیقه. زمان خیلی دیر می‌گذره.

بالاخره، ساعت سه و پنجاه و پنج دقیقه، بعد از این‌که چهارتا کت شلوار و اِن تا پیراهن و یه کفش عوض کردم (همش از شدت عرق کردن زیاد بود)؛ کیوسک رو به مقصد انجمن ترک می‌کنم تا از اون‎‌جا به پیام خصوصی و دِیتم برسم. ساعت سه و پنجاه و شش دقیقه به مقصدم می‌رسم، در کمال تعجب می‌بینم که طرف مقابل هم زود اومده .

یه کت شلوار گشاد با یه کرواتی که تا زانوهاش می‌رسه پوشیده و مضطرب منتظره. جلو می‌رم. دستی تکون می‌دم و اونم دست لرزونش رو تکون می‌ده.

  • سلام پنیر

 لبخندی می‌زنم و جواب می‌دهم: «سلام. چطوری؟ خوبی؟ خوشی؟» 

* بخش هایی از دیت که مناسب مجله نبود حذف گردید، و در ادامه بخش رمزنگاریِ دیت را خواهید خواند *

 همین‌طور که به طرف انجمن قدیم می‌زدیم، ازش پرسیدم: «برام جالبه که بدونم فلسفت از انتخاب نام کاربریت چی بود؟»

  • همممم، پرسئوس ؟ یه چی بین پرسی و پرسئوس اصلی.
  • واو. خب از کی عضو پیشتازی؟
  • هممم. یادم نیست. ( صورتش را لبخندی مضحک می پوشاند.)
  • ارشیا، برای این که دیتامون (ویراستار ادبی: منظور دیت‌هامون است) همین‌طوری ادامه داشته باشه، باید یه چیزیو بدونم.
  • چی ؟
  • اولين روزي كه تو انجمن فعاليت كردي رو توصيف كن.
  • همم. خب می‌دونی، روز اول اومدم دیدم یه چت باکسی هس، صادق داره توش داد می‌زنه با خودش صحبت می‌کنه، بعدشم ایموجی خل و چل می‌ذاره برا خودش. همون موقع بود که فهمیدم به این‌جا تعلق دارم.
  • صادق!
  • بعد عمادو دیدم که با دیدنش ذوق مرگ شدم.
  • عماد؟! ذوق مرگ؟! چرا؟
  • چون اولین کسی بود که دیده بودم پرسی رو خونده. البته ازش پرسیدم واس چی اسمت پرسیه؟ اونم گفت خودت چی فک می‌کنی؟ خلاصه تا نصف شب شر و ور بافتیم.
  • نصفه شب؟! ا....از سی...سیب سی.. سیبیلو بگو. ( تلاش می‌کند خودش را آرام کند و به کشتن عماد و صادق فکر نکند)
  • بحث خار و بار شدن شد، بعد، در غیاب عماد من سیبیل اعظم بودم؛ پس تصمیم گرفتم این رو به نمایش بذارم. از طرفی خیلی زیاد سیب می‌خوردم.
  • به نمایش بذاری؟!

دیگه بیشتر ازین نمی‌تونستم حرفای ارشیا رو تحمل کنم، برای همین سر به فرار گذاشتم. تاپیکای انجمن رو یکی بعد از اون یکی پشت سر می‌ذاشتم، به سه چهار تا کاربر خوردم، یکیشون گفت گزارشم می‌کنه،  ولی هیچ‌کدوم از اینا برام مهم نبود، فقط به یه حقیقت مهم پی برده بودم، هیچ کس شلغم نمی‌شه.

من به سگ اخلاقی معروفم. یعنی اخلاقم مثل سگ پاچه می‌گیره و در معدود دفعاتی پارسم می‌کنه اما در عین حال خیلی زود دانکی می‌شم یعنی ضریب دانکیم مثل عدد آووگادرو می‌مونه با توان بالا. باور نمی‌کنید؟ خوب به جهنم اما می‌تونم براتون مثال بزنم.

بعد از نجات پیدا کردن توسط ولک و آنابل یک راست برگشتم به مجله زرد. قرار بود برای دست بوسی (که ولک اصرار داشت پابوسی باشه) برم پیش جن بانو. سر ساعت سه و هفت دقیقه صبح مثل ارواح سرگردان تو دفتر مجله در حال رفتن به سرداب بودم. از تو اتاق هر کسی نوعی صدای خر و پف بلند بود. بعضی از مجانین دارالمجانین زرد هم رسما توی خواب نعره می‌زدن از جمله پشیز‌. خیلی آروم طوری که همه بیدار بشن در رو کوبیدم به هم. مطمئنم که زنبیل توی آشپزخونش افتاد تو دیگ روغن. سیمرغ هم بال زد و از رو سقف مجله پرید.

 هر چی به سرداب نزدیک‌تر می‌شدم نظرم نسبت به اسمش تغییر می‌کرد. بیشتر باید اسمش رو گنداب می‌ذاشتن از بس انواع و اقسام بوهای مختلف ازش می‌اومد. تصمیم گرفتم در اولین موقعیت طرز استفاده از دستشویی رو به جنهای جن بانو یاد بدم. باور کنید انواع و اقسام معماری‌های تپه‌ای در اقصی نقاط گنداب به چشم می‌خورد. در حال رسیدن بودم که چشمم به بتشیبا افتاد. آقا من از اولشم با این یکی حال نمی‌کردم. داشت لباسای آشپزیش رو با لباسای کار عوض می‌کرد‌‌. بی‌حیا! من بدون توجه به اون به راهم ادامه دادم اما اون می‌خواست دردسر درست کنه. خودش رو به من رسوند و برام جفت پا گرفت اما ما که خودمون مراسم هفت این حرفاییم جا خالی دادیم و با پشت دست راست زدیم تو گونه‌ی چپش‌. بی‌ریخت یابو علفی جاروی دسته دارش رو درآورد و ما هم که سگ اخلاق شروع به ورد خوندم کردیم.

گفتیم: «یا سد اسمال من المولوی و یا صفی علی شاه من البهارستان. بتشیبا علیکم و شوخی لدیکم. دادی به دودی و فوتی به شوتی. سیخی من الشوخ الیک ودودی. پشتی به ایدی کوفتی به فومی.»

از اون وردای دهن سرویس کن بود.‌ بتشیبا که از ورد  go too hell اد و لورن فرار کرده بود پایان کارش رو با ورد "پشت دستی" من فهمید. قبل از دخول به اسفل السافلین نعره‌ای جانکاه بر کشید که ای جن بانو انتقام من نکبت رو از این شکارچی dog engenier بگیر. طوفان نوح شد. آب از در و دیوار بیرون زد. کمی مکث کردم. دیدم نه بابا لوله آب پکیده اما جن بانو یک‌ دفعه جلوم ظاهر شد با پادر رکابان و فداییان.

ولک صلیب شکسته به دست داشت و کنستانتین داشت سیگار برگ می‌کشید. آنابل هم اون پشتا داشت ماتیک می‌زد‌. تازه طرز کارش رو یاد گرفته بود نیم وجبی. جن بانو شروع به ورد خوندن کرد ما هم که چاره رو در رقابت رو در رو و مردونه می‌دیدیم مثل سگ زدیم به چاک. از سر هر پیچی رد می‌شدم یک جن ظاهر می‌شد و ما هم با اوراد صد من یک غازمون می‌زدیم شتک دیوارش می‌کردیم. باور کنید تا حالا انقدر ورد بلغور نکرده بودم.

آخر سر روی یک معماری هنرمندانه‌ی قهوه‌ای خوردم زمین و دهنم پر از همون چیزا شد (نذارید اسمش رو بگم) هر وردی می‌خوندم به طرز فجیعی گند می‌زد به در و دیوار و هیکل همه. جن بانو که تا حالا با این اوراد مدفوعی روبرو نشده بود از پشت دیواری که پناه گرفته بود گفت: «بی‌خیال شکارچی. داری دودمانمون رو به لجنزار وحشت می‌کشی. این‌جوری نه تو می‌مونی و نه من.»

استراتژی خاموش داشت پیشه می‌کرد اما من گول نمی‌خوردم. در حالی که داشتم گوشه دهنم رو از سرریز فضولات اجنه پاک می‌کردم گفتم: «دانکی خودتی کره دانکی هم آنابل، می‌خوای به شیوه کارلز اشنایک دومنینکه خرم کنی. نه آبجی ما خودمون قاطریم.»

گفت: «برو بابا کچل بی‌خاصیت، من با هر کسی راه نمیام اما از اون‌جایی که تو داری همه‌ی اجنه‌ی من رو به جهنم اعزام می‌کنی جهت ادامه خدمت تصمیم گرفتم خودم و خودت رو بدبخت نکنم، یک پیشنهاد دارم.»

گفتم: «اولندش این‌که من کچل نیستم فقط چون شهرداری گیر داده به جلو زدگی ما داریم از طرف پیشونی عقب نشینی می‌کنیم. دویمندش پیشنهادت چیه اجنه خور.»

گفت: «بیا با هم کار کنیم. خسته شدم از بس باهات قایم باشک بازی کردم. بیا بشیم یک تیم و به شیوه‌ی برادران تاچیوانا دهن مهن بقیه رو مثل دهن خودت پر از عنایات خاصه کنیم.»

خر شدم. گفتم: «قبوله. اما چه تضمینی هست؟»

یک دفعه به یاد آنابل افتادم و  گفتم: «به یک شرط قبول می‌کنم. ماتیک آنابل رو ازش بگیر و بهش فر موژه بده»

می‌دونستم اون نیمچه عروسک از این یکی عمرا سر در نمیاره. جن بانو قبول کرد.

از مخفیگاه‌هامون بیرون اومدیم و ورد دو سر سوخت خوندیم که هر کس به اون یکی خیانت کنه بره به جهنم.

با همدیگه گفتیم: «آشتی آشتی آشتی؛ فردا می‌ریم تو کشتی.»

و دفتر مجله قهوه‌‌ای (ببخشید همه رنگا برام بی‌مفهوم شدن آخه مزه‌ی دهنم قهوه‌ای شده) رو به سمت کشتی مردگان ترک کردیم.

در دفتر ویراستار نشسته و مشغول ویرایش متن‌های مجله بودم. مثل همیشه با خودکار قرمز روی متن‌ها خط می‌کشیدم و تک تک همه‌‌ی متن‌ها را اصلاح می‌کردم و مثل همیشه برایم سوال بود بچه‌های مجله چگونه در امتحان املا قبول شده‌اند یا چگونه زبان فارسی دبیرستان را پاس کرده‌‌اند. هر از گاهی از خشم خودکاری در دستم خرد و خاکشیر می‌شد و مجبور بودم از ذخیره بی‌نهایتم خودکار دیگری بردارم.

روز به شدت ایده‌آلی بود. خبری از ارشیا و طاها و بقیه نبود تا برسرم خراب شوند و کمک بخواهند. درست است که ویراستار همه کاره به همه کمک می‌کند اما بعضی وقت‌ها به آرامش مورد علاقه‌ام بیشتر احتیاج دارم. شاید فکر می‌کنید از وضعیت خوشحال بودم. اما نه این‌طور نیست. آرامش در مجله زرد دقیقا آرامش قبل از طوفان است.

منتظر بودم که اتفاقات شروع شود و همین‌طور خودکارهایم را می‌شکستم که طوفان شروع شد. صدای موزیکی از دور به گوشم رسید. به دلیل دوری صدا متوجه متن آن نمی‌شدم اما به شکل عجیبی احساس ضعف کردم. حس می‌کردم روحم در حال شکنجه شدن است و بند بند وجودم ناراحت است.

 به سختی از جا بلند شدم و به طرف در اتاق رفتم و از آن خارج شدم. به سمت منبع صدا راه افتادم. راه زیادی را درحالی که یک دستم به دیوار بود رفتم تا به منبع صدا رسیدم. آن‌جا اتاق سینا بود. اکثر اعضای مجله با بی‌حالی پشت در اتاق نشسته بودند و صدایی که حالا واضح بود و متنش شنیده می‌شد جسم و روح آن‌ها را خسته می‌کرد. صدا از کشیده شدن هزاران ناخن روی آهن بدتر بود و حتی شکنجه‌های قاضی زرد نیز به این اندازه بد نبود.

همزمان که قسمتی از آهنگ با متن کی از پشت لباستو می‌بنده با همه خشکه واسه تو می‌خنده درگوشم می‌پیچید، حس کردم که روحم می‌خواهد از بدنم جدا شود و به این عذاب ابدی پایان دهد.

نفس نفس زنان و با صدایی گرفته گفتم: «چی شده؟این چیه سینا داره گوش می‌ده؟» جن بانو خسته‌تر از من جواب داد: «آهنگ تتله. چندتا جن تتلیتی تسخیرش کردن.»

  • ولی سینا که از تتل متنفر بود. پس چرا کاری نمی‌کنی؟ مثلا جن بانویی بیرون کن جنا رو از بدن سینا و راحتمون کن.
  • نمی‌تونم. جن‌هام با شنیدن اولین تیکه آهنگ فرار کردن و منم قبل از این که بفهمم ضعیف‌تر از اون شدم که بتونم کاری کنم.
  • پس محمد رضا کجاست؟ الان که واقعا بهش نیاز داریم کجاست؟

این بار عذرا که به نظر سرحال‌تر از بقیه بود و کاملاً مشخص بود به خاطر آن بسته کرانچی در دستش حالش بهتر است جواب داد: «محمد رضا امروز مرخصیه الان واقعا نمی‌دونیم چی کار کنیم.»

اخمی کردم و بیشتر به خودم تا بقیه گفتم: «بازم باید ویراستار همه رو نجات بده. امروز حتی از اونی که فکر می‌کردم هم بدتر شد.» سپس رو به کیانیک کردم و گفتم: «هوی حزب گذار! بپر از انبارت خوراکی‌های مورد علاقه‌‌ی بچه‌‌های مجله رو بیار. این‌طور که معلومه کمک می‌کنه سرحال‌تر شیم. منم سعی می‌کنم از راه قدیمی وارد شم و خودم جن‌ها رو بیرون کنم.»

به سختی وارد‌ اتاق شدم و شروع به خواندن یکی از ورد های قدیمی کردم که هنگام ویرایش یکی از کتاب‌های قدیمی یاد گرفته بودم کردم.

  • سینا سینا آدم شو.

سینا سینا عاقل شو.

خر طرفدار تتل می‌شه که تو شدی؟

ابله بزنم شتکت کنم؟

آدم شو.

همین‌طور به خواندن ورد ادامه دادم. فشار آهنگ کم شده بود اما من هم داشتم از حال می‌رفتم. رو به سینا گفتم: «سینا من تمام سعیم رو کردم. دیگه زوری برام نمونده مرحله آخر رو انجام بدم. اگه خودت می‌خوای از این وضعیت نجات پیدا کنی باید مرحله آخر رو تنهایی انجام بدی. برو سرت رو توی توالت فرنگی بشور.» به محض تمام شدن حرفم با آخرین ذرات نیروی باقی مانده از اتاق خارج شدم و روی زمین  پهن گشتم.

نمی‌دانم چه مدت بیهوش بودم ولی بوی خوشی من را به هوش آورد. زمزمه کنان گفتم: «بوی چیپس فلفلی میاد.» صدای خنده‌های ریزی را شنیدم. کم کم دیدم واضح شد یک بسته چیپس فلفلی باز درست در کنارم قرار داشت به سختی آن را برداشتم و شروع به خوردن کردم. با این که آهنگ هنوز ادامه داشت کم کم قدرت گرفتم. بچه‌های مجله نیز حالشان بهتر بود هرچند به خاطر آهنگ همچنان ضعف داشتیم.

وقتی حالم به جا آمد بلند شدم و گفتم: «خب دیگه الان وقت اینه با زور وارد شم. ارشیا سبیل بپر از اتاقم یکی دوتا بسته خودکار بیار. پنیر به محافظات بگو بیان کمک کنن بچه‌ها رو از این‌جا ببرن و بین اینجا و دستشویی عجم نوار زرد بکشن.»

دستوراتم به سرعت انجام شد. به محض این که دو بسته خودکار قرمز به دستم رسید و ارشیا نیز از محل دور شد هردو را در جیب‌هایم خالی کردم. یک خودکار در دست گرفتم و وارد اتاق شدم.

این‌بار سینا با آهنگ جیگیلی جیگیلی تتل در حال رقصیدن بود و منظره‌ای خنده دار پدید آورده بود. اگر آزار آهنگ نبود می‌توانستم حسابی به منظره بخندم. اولین خودکار در دستم شکست. خودکار دیگری برداشتم و به سمت یکی از بلندگوها راه افتادم. قدرت هالکی‌ام را احضار کردم و با ضربه‌ای با دست چپ بلندگو را خرد کردم سپس به سمت بلندگوی بعدی روانه شدم.

بلندگوها را یکی یکی از بین می‌بردم. و در دست دیگرم خودکارها خرد می‌شدند. سرعت خرد شدن خودکارهایم بالا بود اما برای کامل کردن ماموریت  به اندازه کافی خودکار داشتم. بالاخره دستگاه پخش آهنگ را نیز از بین بردم. حالا تنها صدایی مانده بود که از دقیقا از سینه‌ی سینا به گوش می‌رسید و تتل می‌خواند. به شدت خسته بودم ولی با لبخندی گفتم: «با زبون خوش ‌می‌ری سرت رو توی توالت فرنگی می‌شوری یا به زور ببرمت؟»

مسخره کنان گفت: «دیگه زوری برات نمونده که بخوای منو به زور جایی ببری.»

پوزخندی زدم و گفتم: «منو دست کم نگیر.» سپس سوتی بلند زدم و با فریاد گفتم: «دلفینـــــــــــــــــــــای بابا.»

آسمان پشت پنجره‌ی پشت سر سینا سیاه شد. پنجره شکست و گروهی دلفین پرنده به داخل ریختند. قبل از این که سینا بتواند کاری کند طناب پیچ شده بود و مانند محموله‌ای از دلفین‎ها آویزان بود. به دلفین‌ها گفتم نوار زرد را دنبال کنند و به سمت دستشویی عجم بروند. خودم نیز دنبالشان به راه افتادم.

صدای آهنگ همچنان از میان سینه‌ی سینا به گوش می‌رسید. خودکارهایم درحال تمام شدن بودند و حس می‌کردم دلفین‌ها نیز خسته شده‌اند اما مطمئن بودم به موقع به مقصد خواهیم رسید.

بالاخره راهی که به نظرم بسیار طولانی‌تر از همیشه بود به پایان رسید و وارد دستشویی عجم شدیم. با بی‌حالی رو به عجم گفتم: «سلام عجم.»

 عجم که روحش تحت تاثیر آهنگی که از سینه‌ی سینا خارج می‌شد بود با خشم گفت: «چه دردی! از وقتی مردم درد نکشیده بودم. زودتر اینو از این‌جا ببر.»

  • ببخشید عجم. الان کارمون تموم می‌شه.

در توالت فرنگی را باز کردم که ناگهان بوی گندی به مشام خورد. بینی‌ام را گرفتم و گفتم: «عجم من اومدم این‌جا چون فکر می‌کردم  تمیزه چرا این‌طوریه؟»

  • یه هفته پیش رفتم تو مجله دور بزنم. وقتی اومدم دیدم یکی این‌جا خودشو راحت کرده و سیفون رو هم نکشیده.

به سینا نگاه کردم دهانش با پارچه‌ای بسته بود اما در چشمانش ترس، ناراحتی و خشم همزمان به دیده می‌شد. آماده شدم که سر سینا را داخل توالت فروکنم. زمزمه کنان گفتم: « ببخشید سینا دیگه انرژی‌ای برام نمونده که بخوام صبر کنم تا با سیفون توالت تمیز شه. البته اگه نبخشیدی هم مهم نیست.»

  • مگر خوابش را ببینی!

با عصبانیت در رو کوبیدم. چه فکری با خودش کرده بود؟ پشیز احمق! احمق! باکا!(ویراستار ادبی: به ژاپنی یعنی احمق) خدایی! من رو به همین راحتی اخراج می‌کنه؟ یا چی؟ 

با حرص لگدی به یکی از گربه‌های بدبخت لیلا زدم که داشت برای عذرا کرانچی حمل می‌کرد.

  • مگه تو حمال عذرایی؟
  • میو.
  • درد.
  • میووومو.

با کف دست به پیشونیم کوبیدم و دعا کردم کسی این صحنه رو ندیده باشه. همون لحظه در کناریم رو به بیرون باز شد و من پشت در قرار گرفتم. صدای منیشک بود ک داشت با کسی (طاها نبود؟) صحبت می‌کرد:

  • بخدا دیگه این قاضیه حرصمو درآورده! سلینا ساردوثین! فکر کرده کیه! ما خودمون هفت خط روزگاریم، بعد این چشم غره‌مون میره!
  • ازش متنفرم!
  • آره... آره. کلا اگر این چند هفته خودمو نگه داشتم برای این بود که پشیز تهدید کرده بود. وگرنه سلین مالی نیست. اه اه اه چقدر بدم میاد وقتی یادم میاد ک چقدر خودشیرینی کردم پیشش! آاااااه.

خشکم زده بود. نمی‌توانستم تکان بخورم! منیشک با اون چشمای مظلوم و حرف‌هایی ک می‌زد...

سیاهی انتقام سراسر وجودمو فرا گرفت. با لگدی محکم در رو به جلو کوبیدم و باعث شدم منیشک پرت بشه تو بغل هر کی که پشت در بود (آره ، مسلما طاها بوده!) و با عجله دویدم به سوی دادگاه.

هنوز هم دیر نشده بود و دستور پشیز به گوش بقیه نرسیده بود.

در رو محکم باز کردم. قلچماق‌ها مشغول ورق بازی کردن بودن، کاری ک من به‌شدت بدم میومد. با دیدن من از جا پریدن و اشهدشونو خوندن. سریع گفتم:

  • نادیده می‌گیرم ولی به یک شرط!
  • چی؟

لبخندی شیطانی زدم و گفتم:

  • یکیتون بیاین تا دم گوشتون بگم.

***

با رضایت به هیئت منصفه ک مثل همیشه سر جاشون وول می‌خوردن نگاه کردم. به کیانیک گفتم:

  • فعلا تو منشی باش، امروز منیشک کار دیگه‌ای داره.

با سر قبول کرد و اومد سر جای منیشک. فریاد زد (یا سعی کرد بزنه):

  • ساکت!

ماشالا دیوار صداش از این بلندتره. دستام رو به حالت تفکر زیر چونه‌م زدم. اگر الان منیشک این‌جا بود، ظرف 29.9 ثانیه همه چیز درست بود. با چکش آروم به میز کوبیدم و چند نفر ساکت شدن. با اشاره من بقیه رو هم ساکت کردن. سینه‌م رو صاف کردم:

  • متهم رو بیارید!

درها باز شدن و قلچماق‌ها منیشک بیچاره رو کشان کشان آوردند.

  • ولم کنید، چرا این‌جوری می‌کنین؟ من منیش سلین بانوام...
  • خفه شو!
  • بانویم، به فدایتان بشوم، الان توضیح می‌دهم! این بی چشم و رویان مرا گریبان گرفته، کشان کشان بدین‌جا آورده‌اند و نگذاشته‌اند که من به موقع در جایگاه حاضر شوم.
  • بله، به دستور من!
  • جانم؟

با حرص نفسم را بیرون دادم. جانم و کوفت!

  • اوسووی! (ویراستار ادبی :به ژاپنی یعنی خفه شو.) تو فکر کردی من احمقم؟ امروز، من هم قاضی‌ام، هم شاکی! پرونده‌ای برات تشکیل ندادم، اما همین الان میدم! کیانیک بنویس.

کیانیک خم شد و شروع به نوشتن بر روی دسته کاغذی شد که جلویش بود.

  • نام متهم: سینا غلامی، ملقب به منیشک در نزد بانوی قاتل. اتهامات وارده:

خیانت! (چندی از حضار غش کردند.)

تتلیتی شدن! (باقی حضار هوشیار بر سر کوفتند و یک صدا وردی را زمزمه کردند.)

گماشتن نام‌های نامناسب و توهین به بانوی خود!

سو استفاده از حقوق پشیز!

پرسپولیسی بودن!

در اینجا چند نفر ک بیهوش شده بودند، از جاشون بلند شدن و فریاد زدن:

  • هوی! قبول نیست! خودتم استقلالی هستی.
  • اوکی، کیانیک اینو حذف کن.
  • الساعه.

از سر میز بلند شدم و در عین حیرت همگان به پشت پرده سیاهی ک پشت میزم آویزان بود رفتم. لباس‌هایم را عوض کردم و کلاه‌گیسم رو درآوردم و گذاشتم که موهای بلند و قشنگم رو شونه‌هام بریزن و اومدم بیرون.

نفس همه حبس شد. زمزه‌هایی شنیدم:

این کیه دیگه؟

سلین کجا رفت؟

این وکیله؟

نه، حادی وکیله.

هادی با هـ دوچشمه ابلهِ املانداده...

رفتم در جایگاه شاکی ایستادم و فریاد زدم:

  • ساکت! کیانیک بنویس، این‌جانب، سلینا ساردوثین، قاضی پیشین مجله زرد، از سینا غلامی ملقب به منیشک در نزد بانوی قاتلش، شکایت دارم! به علت فریفتن و خیانت به من و همچنین توهین!

کیانیک با دهانی باز به من خیره شده بود و دستاش هم داشتند چیزی را خط خطی می‌کردند یا به اصطلاح می‌نوشتند.

با حرص داد زدم:

  • این احمق وکیل نداره؟

هادی سریع پاشد و کلاهشو صاف کرد و گفت:

  • منم!
  • به سلامتی، بفرما دفاع کن!
  • اوهومممم، جدا از پرسپولیسی بودن، بقیه اتهامات وارده غیرقابل رد هستن، اما چرا خیانت؟ توضیح بدین یا شاهد بیارین.

فریاد زدم:

  • طاها! پاتمرگ بیا این‌جا!

طاها که نزدیک بود از روی صندلیش بیفتد من و من کرد:

  • چرا من؟ اههه. من چیزی نمی‌دونم.
  • چرا؟ پس کی بود که...

طاها هول شد:

  • اون روز منیشک اصلا راجع به تو حرف نمی‌زد! فقط داشت میگفت قاضی خیلی بی‌انصاف و بی‌نزاکت و بی‌شعور و بی...

هادی داغ کرد:

  • ای بگم خدا چیکارت نکنه سیــــنااا!

منیشک از جایش پرید:

  • واه! اه خب هست دیگه، دروغ که نمی‌گم! خیلی بی‌شعوره، نیست خانم شاکی؟

و با چشمای ورقلمبیده‌ش به موهام زل زد.

یعنی هنوز نفهمیده بود منم؟ بعد به خودش می‌گفت هفت خط روزگار؟!

آن نگاه خطرناک آشنا را در چشمام ظاهر کردم:

  • منیشک!
  • بله...
  • مرگ! تو چشمای من نگاه کن... کیو می‌بینی؟
  • قاضی رو... هــــــــــــان؟

نیشخند زدم:

  • سلام منیشکم، خوب شناختی.

و کلاه‌گیس زاپاسی را از زیر جایگاه شاکی درآوردم و سرم کردم:

  • خب، اینم از شاکی! بریم سراغ هیئت منصفه! کیا با محکوم شدن منیشک موافقن؟

ده دست بالا رفت.

  • کیا با تبرئه شدنش موافقن؟

سه دست بالا رفت.

سریع به جایگاه قاضی برگشتم و چکش را کوبیدم:

  • بدین‌وسیله منیشک مجرم شناخته می‌شود و محکوم به...

سکوت کردم و با ناراحتی به منیشک نگاه کردم که داشت لبخند می‌زد.

  • دقیقا چه مرگته؟
  • هه! منو اعدام کنی کی دیگه چاپلوسیتو بکنه؟
  • هاه! نه که واقعی هم بودن!

اشک تو چشماش جمع شد:

  • الان که موهاتو دیدم، از این به بعد واقعی میشن.
  • &#£*÷؟'¥÷* لطفاً!

درجا خفه شد. کمی فکر کردم و بعد دهنم رو باز کردم که حکمو صادر کنم، اما اتفاقی افتاد ک نتونستم. همه جا با نور خیره‌کننده‌ای درخشید و ناگهان صدای آهنگ وحشتناکی همه‌جا رو پر کرد. انگار یه قطار با چرخ‌های زنگ‌زده داشت روی ریل سابیده می‌شد و یه پسر با صدای دورگه موقع بلوغ داشت توش فریاد می‌زد.

صدایی وحشتناک‌تر فریاد زد:

  • نمی‌ذاریم یک تتلیتی اعدام بشه! تو جامعه کم هستن، مثل جواهر می‌مونن!

صدها جواب برای خفه کردن این صدا به ذهنم رسید، اما نتونستم چیزی بگم، چون ناگهان صدای موسیقی زیاد شد و من بیهوش شدم.

***

تو همون اتاقی (سلول) که اولین دفعه به هوش اومدم، بیدار شدم. به جای عذرا این دفعه کیانیک نشسته بود و به بالای سرم زل زده بود.

  • چی شد...
  • هیچی باو ریلکس! یکی از بازیکنای داغون پرسپولیس و تتل اومدن سینا رو بردن.
  • جانممممم؟
  • همین ک گفتم! مجله تعطیل شد، خسارات وارده خیلی...

باز هم از هوش رفتم و در حالت بیهوشی تصمیم گرفتم که هرچه زودتر از آن ساختمان خراب‌شده فرار کنم...

جمعه, 28 خرداد 775 00:59

فصل دوم- شمارۀ 3: ریچ کیدز!

  • سخن سردبیر

    (mixed-nut) چگونه پشیز، پشیز شد (قسمت دوم)

  • شکارچی وحشت

    (ghoghnous13) روایتی غمناک از مواجهه‌ی ققنوس با مشتی ریچ‌کید!

  • زردشی

    (sinaGhf) خارج از استدیوی مجله چه بر گزارشگر ما می‌گذرد؟

  • روانی‌دونی

    (ayda) اندر احوالات داشتن یک پدر پولدار!

  • تبلیغات

    (The Holy Nobody) افشای رازهای پشت صحنه‌ی تبلیغات مجله!

  • رمزنگاری هفته

    (Paneer) این بار سوژه‌ی رمزنگار مجله کیست؟ همراه باشید با پنیر (قبل از آن که دست‌هایش را...)

  • مطبخ‌خونه

    (F@teme) نکته‌ی اخلاقی: مواد غذایی را با دستیارتان در آشپزخانه تنها نگذارید!

  • قاضی زردگستر

    (Celaena Sardothien) از طرف تمام تحریریه خطاب به متهم این هفته: ناز بشی الهی!

  • کلاسیک زرد

    (momo jon) چگونه زامبیلا توانست سرنوشت اسکروچ شدن پنیر را رقم بزند!

  • میراث پیشتاز

    (admiral) ... (می‌کشمت امیرکسرا -___-)

  • ویراستار

    (sir m.h.e) زنده باد اتوسیو!


چند وقت پیش که توی کشوی میزم دنبال قرص‌هایم! می‌گشتم، دفتر خاطراتم را پیدا کردم که خیلی وقت بود سراغش نرفته بودم. همین‌طور که از هجوم خاطرات (و نه تحت تاثیر قرص‌ها)، های شده بودم، الابختکی صفحه‌ای باز کردم؛

"دوشنبه:

امروز که روی صندلی مدیریت نشریه نشسته‌ام، به یاد اولین روزی که به پاریس آمدم افتاده‌ام. با هزار بدبختی پول سفرم را جور کردم، از اجاره دادن اتاقم گرفته (خودم روی میز آرایش مادرم می‌خوابیدم) تا فروش لوله بخاری‌های توی انباری مادربزرگ مرحومم (که چند ماه بعد از فهمیدن قضیه، بعد از تماسی تلفنی مملو از فحش و ناسزا، سر همین موضوع از فرط خساست، سکته کرد و مُرد). باری، من به پاریس آمدم. یک روز بارانی بود؛ خیابان‌ها پر از گودال‌های آب کثیف بودند. نگاهی به شلوار نوی عیدم انداختم. از توی چمدانم دو تا کیسه‌ی زباله بیرون آوردم و روی پاهایم کشیدم. باید زودتر جایی برای ماندن پیدا می‌کردم. در امتداد پیاده‌رو به راه افتادم. کمی دورتر، تابلویی با یک فلش به سمت یک نمایشگاه قرار داشت که روی آن نوشته بود: ولکام!

 وارد لابی که شدم، دو نگهبان از ورودم به قسمت داخلی نمایشگاه جلوگیری کردند. من که نمی‌خواستم به زیر باران برگردم، از در فرعی کوچیکی در همان لابی، به یک جای انباری مانند رفتم. انباری پر از سطل‌های رنگ و بوم‌های سفید و نیمه کاره‌ای بود که به دیوارها تکیه داده شده بودند. در انتهای انباری، یک آسانسور قرار داشت و مردی شیک‌پوش با یک بوم در دست، داخل آن ایستاده بود؛ انگار منتظر بود که بالا برود. سلامی فرانسوی دادم و از خستگی روی یکی از سطل‌های نزدیک آسانسور ولو شدم. و این همان لحظه‌ای بود که سرنوشتم رقم خورد:

 در پلاستیکی سطل شکست و با ماتحت مبارک توی سطل رنگ نشستم؛ در همین حین که غافلگیر شده بودم، برای حفظ تعادلم دست و پا زدم که یکهو دستم به میله‌ای فلزی کوبیده شد. میله جهید و به سمت کله‌ی مرد پرت شد. تا به خودم بیایم، مرد بیهوش کف آسانسور افتاد. هول کردم و همین‌طور که سطل را به زور از خودم جدا می‌کردم، به سمتش دویدم، اما پایم به لبه‌ی آسانسور گیر کرد و با باسن روی بوم مرد افتادم! یک لکه‌ی قرمز قلبی شکل وسط اثر هنری‌اش خلق شد با دوتا پایه که به خاطر کیسه‌هایی که به پاهایم کشیده بودم، طرح چروک قشنگی به تابلو داد.

هر ده ناخن انگشتانم را چپاندم توی دهانم و شروع کردم به جویدنشان! باید صحنه جرم را محو می‌کردم.

با لگد مرد را از آسانسور بیرون انداختم. برگشتم تا بوم را هم بیرون ببرم که درهای آسانسور بسته شدند و شروع کردم به بالا رفتن. در باز شد و من با بوم، قدم روی یک سِن نورانی گذاشتم. اتفاقات بعدی بسیار سریع رخ داد؛ شاهکارم به خاطر خلاقیتی که در طرح آن به کار رفته بود، با قیمت گزافی به فروش رفت و یک چک چند میلیاردی به دستم دادند که بعدها با آن، نشریه را راه انداختم.

البته بعدا همان تابلو را خریدم و مجبور شدم به گروهی از مافیای فرانسه پول بدهم تا متمدنانه به آن مرد بفهمانند کاری که من کردم، یک سرقت هنری نبوده، بلکه یک تصادف ****** بوده!"

بعله! پولدار شدن به همین آسانی‌هاست، ولی نگه داشتن پول بسیار سخت است؛ برای همین، کاوریست مجله را اخراج کردم! اضافی بود...

خسته‌تر از اونی بودم که بخوام پیاده برم مجله پس تصمیم گرفتم سوار فرغون بشم. دست کردم تو جیبم دیدم شپش داره جفتک چهارپشت می‌اندازه بنابراین خیلی لایت و ملو شروع به قدم زدن کردم. یاد حرف آقام خدابیامرز افتادم که این جور مواقع می‌گفت: «خیابون متر کنه کوچه خاکی اومد.» 

تو همین حال و هوا به پارک آلاله رسیدم. دیدم چند تا پسر جوون شکم آفساید اومدن توی پارک. کاکلا فشن، لبا پروتز، گونه‌ها چال، ابروها کشیده، چشما بادومی، دماغا قلمی. اوف. اصلاً یه وضعی بود. تنها ایرادشون همون شکم لامصب بود. تو کف اینا بودم که یه ماشین خوشگل که تلفظ اسمشم بلد نیستم اومد جلوی پارک، دستی رو کشید و صدای له شدن آسفالت زیر لاستیکش خون به جیگر صاحب مرده‌م کرد. رفتم جلوتر تا صداشون رو بشنوم، اما تا من رو دیدن چینی به ابرو انداختن و دامناشون رو (از بس لباساشون بلند بود، دامن سزاوارتر بود) بالا گرفتن که فقر ما گریبان پاچه‌شون رو نگیره. یکی‌شون با صدایی ملو گفت: «داداش بدو برو این‌جا وانسا.» 

گفتم: «عزیزم شما با این وضعیتت زشته بگی "داداش باس"، بگی "جیگر طلا ناناسیم".»

یه دفعه وحشی شدن. نعره‌ای جانکاه از حلقشون برون زد و چهره‌های جذابشون به حیواناتی باوفا بدل شد. همگی گریبان چاک دادن و تیزی برون آوردن. یکی درفش کاویان به دست گرفت و دیگری گرز و تبرزین. رستم تا این معرکه را بدید رخش را زین کرد و فرار را بر قرار ارجح شمارد؛ لیکن ما بر جا ماندیم.

همشون کب کرده بودن که ما چقدر شاخیم که فرار نکردیم، اما با کمال تأسف باید بگم که وضعیت قسمت تحتانی شلوارم اجازه‌ی فرار نمی‌داد. از این رو به وردی متوسل شدم: «یا آنابل و یا ولک. ارجع علیکم سلام علیک. به جان امها و ابی، و اختها و اخی، دادی علیکم و فوتی لدیکم. ارجعی به دادی و رحمی بشلواری.»

اصلاً باور نمی‌کردم اما ناگهان گلوی آسمان گرفت. از توی فواره‌ی حوض پارک، ولک مثل جکی چان بیرون پرید و آنابل هم با صدایی غودا مانند و مثل بروسلی از روی تاب پارک افتاد جلوی پسرا. پسران لب نازک مذکور چنان جیغ بنفشی کشیدند که تمام دختران پارک به احترامش مارش نظامی نواختند و رژه‌ی سلطتنتی رفتند. همگی چون اسب به طرف لاکچری‌هایشان سرازیر شدند و بوق بوق کنان از معرکه گریختند.

تنها یک نفر باقی مانده بود. چشم در چشمانش دوختم. نگاهی سرد و گیرا داشت. ولک به طرفش رفت، تکان نخورد. آنابل ابرو گره کرد، باکی به دل راه نداد تا این که بادی وزید و کلاه گیسش را باد برد، لیکن خودش نقش بر زمین شد و ریق رحمت را به سیخ کشید. 

مأموران نظامی و انتظامی هوهوکشان به طرفمان جاری بودند، باباهای خوشگل پسرا زنگ زده بودند به رفقا، ولک رو به من گفت: «به جن بانو بدهکاری. می‌دونی که.»

گفتم: «میدونم فقط من رو ببرید.»

آنابل روی دوشم پرید و گفت: «هینع.»

چنان اسب تاختم و از معرکه گریختم چنانکه نه کسی ما را دید و نه بویی از ما شنید.

-‌ یه کم بالاتر! چپ... چپ... آهان همون‌جا... آههــــــــــه.

تمام دردهایم را فراموش کردم. دیگر نه پول‌های حدایتی برایم مهم بود نه کلین شیت‌های عقاب... نه تست بازیگری تارمی نه موهای اجق و جق منشا... فقط این انگشتان جادویی که روی ستون فقراتم می‌رقصیدند...

-‌ داداش دمت گرم! خیلی آقایی...

-‌ قربانت! این ضد آفتاب. چیز دیگه‌ای نمالم؟

-‌ نه! نه، همین خوبه برو دیگه بذار آفتاب بیاد.

-‌ کارم داشتی سوت بلبلی بزن. مثل هیرو میام.

بله دوستان... از آن جا که تابستان مثل عصمان دمبله1 از جناحین در حال فرار بود، تصمیم گرفتم این اواخر ورزش کشور را بسپارم دست سرهنگ و خودم بیام سواحل یاپاتا. هارمونی رقص انوار طلایی خورشید روی امواج زلال اقیانوس دلم را می‌ربود.

در حال تولید حداکثری ویتامین دی بودم که ناگهان صدای غرشی از پشت سرم شنیدم.

زمانی که برگشتم چشمتان روز بد نبیند، دیدم یک بوگاتی به سان شیری غران به سمتم می‌آید. صدای فریاد اعتراض استخوان رکابی گوشم را شنیدم. غرش موتورش خاموش شد. و فردی 2 در 2 از آن خارج شد. به چهره‌ی رویاییش خیره شدم.

حدس بزنید چه کسی از آن پیاده شد، استاد بزرگ، پدر بدل کاری، آرنولد عضله پیاده شد و در کمک راننده را باز کرد.

پلنگی غرش کنان بیرون پرید.

پلنگ دماغی عروسکی رو به آسمان داشت و لب‌هایی که تحت فشار مایع درونشان هر لحظه تمایل به انفجار داشتند، چشمانی خاکستری به درشتی نارنگی. از گردن به پایین در چشمان پاک من به صورت شطرنجی دیده می‌شد.

وحشت کردم.

حافظه‌ی فیل‌وارم بلافاصله انیمیشن عروس مردگان را چشمک‌زنان در برابر دیدگانم ظاهر کرد. آرنولد هم با ذکر ضلاله‌ی جیجل جیجل با او سخن می‌گفت. رفتم به سمت اسطوره‌ی کودکیم تا ارشادش کنم.

-‌ آرنولد شما 70 سالته پدربزرگ، این چیه؟

-‌ این چیه بی‌تلبیت. ایشون دسته تبر هستن؛ از شاخای اِنساگرم.

-‌ دسته تبر؟ آخه اینو از کجا آووردی؟ برادر شما زمانی برای خودت ابهتی داشتی... این کار چیه آخه؟ لابد صداش می‌کنی دسته.

-‌ دیگه کار دله، گناه من نیست. به تو چه که شی صداش می‌تونم؟ (برادر ویراستار عزیز این سری کاری باهات ندارم. حال خودمم داره بد می‌شه.)

-‌ خب حالا اومدید این جا چی کار؟ من برم؟ ( منظورم اینه که بندازمتون بیرون؟ ولی خب چه کنم؟ جنتلمنیه و هزار و یک دردسر.)

-‌ اومدیم ولزش. فلای برد آووردیم.

دوباره زدم کانال دو:

-‌ نَمَنَه دِ سَن؟

تلفن جی‌ال‌ایکس عزیزم زنگ خورد. این دومین بار در این هفته است که تلفنم زنگ می‌خورد. خیلی عجیبه. دست در مایو کردم. (جیب داره :/ عه!) (اوه پسر! حتی از این جیب هم راحت در میاد.)

-‌ چته؟

-‌ چته چیه بی‌ادب. من آیزاک نیوتون هستم مستقیم از جهنم.

-‌ به به! استاد بزرگ من معذرت می‌خوام. من شرمنده. من خاک پای درختی که سیبش هیچ وقت نخورد تو سر شما. وایسا ببینم... جهنم؟ شما استاد؟

-‌ آره بابا اینجا روزی سه بار کنکور از ما می‌گیرن. می‌گم اینا چیه. می‌گه اینا رو اون 900 هزار نفری که اون دنیا زجر کشیدن با پست ویژه فرستادن.

-‌ آخییی... خب زنگ زدی همینو بگی؟

-‌ نه، زنگ زدم بگم این ریچ کیدا، فلای برد سوار نشن. کلاً انواع ورزش‌های ضد جاذبه رو نرن. هر سری من بندری می‌زنم تو قبر. بابا جاذبه رو کشف کردم خیر سرم، نکنید این کارو با من. ببین الان برنولی از اون ور داره نیشخند می‌زنه، می‌گه ضد جاذبه‌ی کی بودی تو؟ انیشتین از اونور می‌گه رو صفحه فضا زمان نسبیت خاص نباشی، عامی. یه دیوونه خونه‌ست جهنم. از تسلا نگ...

-‌ خب بسه دیگه، هرقدر موقع زنده بودن حرف نزده بودی، حرف زدی. بنال چی می‌خوای بگی.

-‌ می‌خواستم بگم فلای برد همونیه که می‌پوشن میرن تو آب پرواز می‌کنن.

گوشی رو قطع کردم و اجازه ندادم نیوتون بیشتر از این وقت کنکورش را تلف کند. رو کردم به آرنولد.

-‌ اگه می‌خوای پرواز کنی چرا می‌ری تو آب؟

-‌ کیف می‌ده نفسم. بالاخره این همه پول باید خلج بشه دیگه. اصلاً پسرای بدتیپ و دهاتی نیان این ولزش. مرسی. اَه.

-‌ باشه بابا اعصاب نداری، اصلاً من دهاتی. برو از رشیدپودر بترس. می‌فرستم روت تحقیق کنه.

-‌ نه تو رو خدا! تازه خلاص شدم از مریدی. برنامه‌ش تموم شد، بازم ما رو ول نمی‌کنه.

-‌ خب دیگه بسته چرت و پرت. برید اونور نبینمتون فقط...

-‌ باش. برو. فقط یه زحمت کوچولو موچولو برات دارم. بذار اول استیل بیام...

سیگار زرورقی از جیبش بیرون کشید و با افاده فندک برلیانسش را از جیب درآورد. خواست سیگارش را روشن کند، حالا هی آن دسته (دسته‌ی فندک نه دسته‌ای که کنارش ایستاده بود.) را می‌زد اما گازی خارج نمی‌شد. دست در مایو کرده (دوتا جیب داره :/) و کبریت طوکلی را بیرون کشیدم.

-‌ بیا بابا.

 و سری به نشانه‌ی تأسف برایش تکان دادم.

-‌ دمت گرم. می‌تونی یه تونه عکس خجملم از ما بجیری؟

-‌ به احترام کودکیام که می‌خواستم تو بشم...

-‌ عجق منی...

و صفحه‌ی تختی را دستم داد.

-‌ پس دکمه‌هاش کو؟ چرا سیبش نصفست؟

-‌ دکمه چی هست؟ بیا اینو نگه دار عکس می‌گیره.

و دوباره گوشی نازنینم زنگ خورد. خب دیگر وقتش شده بود این خط را هم دور بندازم.

-‌ چته؟

-‌ چته چیه بی‌نزاکت. من استیو چابز هستم مستقیم از ...

دیگر حوصله‌ی این یکی رو نداشتم. انگار مثلاً کسی برای آرمان‌هایش ارزش قائل بود. پاره آجر را به سمت این دو کرکس عاشق بالا گرفتم.

-‌ بگو شیشششش...

 

 

1. یک بازیکن حرفه‌ای فوتبال فرانسوی

اندر احوالات داشتن پدر پولدار

پدربزرگ پدری اینجانب خان روستا بوده و زمین کشاورزی زیاد داشته، شاید با خودتون بگید چه قدر خوب! حق با شماست معمولاً پول خوبی برامون داره ولی خوب مشکلاتی هم هست. تا پدربزرگ بیچارم به دیار باقی شتافت بچه‌هاش همدیگه رو تیکه پاره کردن. به خاطر همین زمیناست که من هیچ کدوم از فامیلای پدری رو نمی‌شناسم. نهایتاً سالی یه بار بریم عید دیدنی اونم خونه بعضیاشون، نه بیشتر.

عمه‌ی من دقیقاً دیوار به دیوارمون زندگی می‌کنه، کسی ازم بپرسه نمی‌دونم چندتا بچه داره! اوج رابطه‌مون با فامیل پدری یکی از عموهامه، اونم چون با خالم ازدواج کرده و طرف زمینام نیومده. البته نمی‌شه همش رو تقصیر ثروت انداخت جمعیت هم زیاده. حساب کنید من دوتا عمه 6 تا عمو دارم که هرکدوم حداقل2 تا بچه دارن و 4، 5 تاشون هم نفری3 ، 4تا نوه دارن. یعنی حتی اگه رابطمون خوب بودم هم نمی‌تونستم اسم همه رو حفظ کنم.

تو خانواده مادری هم یه دایی دارم که وضعش خوبه. تهران تو یه خونه نسبتاً بزرگ (البته آپارتمانی) قشنگ زندگی می‌کنن، ماشینشون سانتافست و کل خانواده (5نفرن) هم اپل دارن. این برا ما یعنی خیلییی شاخن! (فهمیدین که دوباره دارم پز فامیلمونو میدم یا نه؟) به همین دلیل بچه‌هاش کمی تا حدودی ولخرجن. هرسال سفر خارجه می‌رن. پارسال از اسپانیا یه لباس بارسلونا برا داداشم آوردن 500 هزارتومن! تازه اندازش هم نبود! اگه لباس یه تیم درست حسابی بود این قدر دل آدم نمی‌سوخت. چند روز پیش دخترش 300 هزارتومن داد برای یه مانتو. من با 300 هزارتومن می‌تونم برا ده نفر مانتو بخرم.

دایی بیچاره منم برای درآوردن این خرجا مجبوره نصف هفته این جا باشه نصف هفته تهران. (چون کارش این جاست.) دوبار در هفته پرواز داره! تازه شهر ما فرودگاه هم نداره مجبوره از اهواز تا این جا دو ساعت تو ماشین باشه. آیا این مرد لیاقت پولدار بودن رو نداره؟ این قدر زحمت می‌کشه! خیلی آدم خفنیه! اصلاً الگوی منه! نه این که من بخوام جون بکنم پول دربیارم یکی دیگه خرج کنه ها، نه این کارا به گروه خونی ما نمی‌خوره. من فقط اون قسمت سفر خارجه، اپل و اینا رو دوست دارم. تازه کدوم دختریه که دلش مانتو 300 هزارتومنی نخواد؟

نتیجه‌ی جلسه ی این هفته اینه که داشتن پدر پولدار با این که مشکلاتی داره ولی سودش به ضررش، می‌چربه. پس سعی کنید پدر پولدار داشته باشید.

(برداشت اول)

-‌ سلام! با یه قسمت جذاب تبلیغاتی زندگی پستاز خدمت شما هستیم. در این قسمت می‌خوایم یه غذای فوق‌العاده رو بکنیم تو پاچه‌تون. با ما همراه باشید.

-‌ کات!

-‌ چته خب عامو؟

-‌ خب مرتیکه آبرومونو بردی. پیشبند چرا بستی؟

-‌ مگه نباید با استفاده از این قابلمه‌ها آشپزی یاد بدم، وسطش اون یخچال و این پیرهن و اون جرثقیل پس زمینه رو تبلیغ کنم؟

-‌ باو این کسرا چیز به پشه نمی‌ده... چی می‌گن بهش...؟

-‌ خون؟

-‌ آها، آره خون به پشه نمی‌ده، با این وضع تبلیغاتِ اسپانسری ما، انتظار داری پول بده بهمون؟ آقا! هوی! شما! آره خودت! بیا اینا رو بریز دور.

(قرص سفید رنگی را کف دست پسر بیچاره می‌گذارد و لبخند کثیفی می‌زند.)

-‌ حاجی به جون مادرم من اهل ایکس و پیکس و اینا نیستم. اصلاً آقا من از اعتیاد متنفرم. وقتی می‌زنی های می‌شی، بعدش سیگار می‌چسبه، سیگارم ک بی مشر... اهم. خلاصه ما اهل این چیزا نیستیم.

(سعی می‌کند پودر سفید رنگ پشت لب‌هایش را با دست پاک کند.)

-‌ ابله! این کلاهبرداریه! بفهم! باید اینا رو به ملت بندازیم.

-‌ تبلیغ موادو تو مجله نمی‌گیرن؟

-‌ ببین پسرم. الان نه می‌تونم جلوت این بحث رو بازش کنم، نه غرور اجازه می‌ده به تو خواهش کنم.

-‌ ولی دلت پر می‌زنه موهامو نوازش کنی؟

-‌ نه! خاک بر سرت! اینا رو بخون بفهمی چی کار باید بکنی. تتلو هم گوش نده بدبخت.

-‌ خا.

(برداشت دوم)

-‌ آیا از این که می‌گویند رمز موفقیتشان پول نیست خسته شده‌اید؟ آیا می‌دانید رمز موفقیت در چیست؟ اشتباه نکنید! آن‌ها به شما دروغ نمی‌گویند! رمز موفقیت در پول نیست. در پول خیلی زیاد است.

آیا از این که ژنتان بد است خسته شده‌اید؟ آیا از این که بهاره رهنما شوهر دوم هم کرد، ولی مادرتان باید شما را ترشی بیندازد خیر سرتان، آزرده خاطرید؟

آیا از این که اوج لاکچری بودنتان دانلود آهنگ با کیفیت 320 از نت همسایه است شرمسارید؟ دیگر وقت آن است که روی پای خود بایستید! مستقل شوید! از مادرتان پول بگیرید!

-‌ کات! باز داری چرت می‌گی که یابو.

-‌ شرمنده حاجی.

-‌ از بقیش می‌گیریم.

(برداشت سوم)

-‌ آیا از این که به تیکه انداختن شما می‌گویند هیزبازی و ** و ** و ** و ** (به دستورکارگروه مصادیق مجرمانه و اینا سانسور شد)، ولی به یارو پورشه داره می‌گن شیطنت‌های پنهانی پسر جوان در دل شهر افسرده، خسته شده‌اید؟ آیا شما بچه نازی‌آبادید و شبیه مهران رجبی؛ و دختر شمسی خانم بچه سعادت آباد و شبیه صدف طاهریان؟ از خداتون باشه. شرم بر شما! تقوا پیشه کنید. صدف جان شیطنت‌های پنهانی در دل شهر افسرده‌ش یکم زیاده. خانم روتو بگیر. الله اکبر.

-‌ کات! آقا ما اصلاً نمی‌خوایم تو مخاطب جذب کنی. توضیحاتو بده برو گمشو.

-‌ چشم حاجی.

(برداشت چهارم)

-‌ آیا از این که ریچ‌کیدها می‌گویند با لطف و عنایات خدا به این جا رسیده‌اند خشمگین شده‌اید؟ پاسخ من به آن‌ها این است که "لامصبا شماها شوگر ددیتون نبود که آتئیست بودین!"

-‌ غلام!

-‌ بله؟

-‌ خفه شو.

-‌ چشم حاجی.

(برداشت پنجم)

-‌ قرص‌های پولداری زندگی پستاز. یکی بخرید، پانصد میلیون ببرید. زندگی لاکچری شمالِ نیویورک را از دست ندهید. سلفی‌های رولکس و پورشه‌نما بگیرید. فقط و فقط با یک میلیارد تومان. من ایران بودم؛ ژنت خوب نباشه باختی! قرص‌های ما را بخرید. ژن خوب ببرید. با این قرص‌ها دگردیسی را تجربه کنید. پنگوئن شوید. همه خواهند پرسید که بگو چرا پنگوئنی؟ یا اگر مونث هستید پلنگ شوید! پلنگ! پلنگ! پلنگ! پلنگ! من عاشق پلنگم. خلاصه با این قرص‌ها تمامی عقده‌های درونی، بیرونی و انواع دیگر عقده‌ها را جبران کنید.

قرص های پولداری زندگی پستاز.

-‌ خب بسه دیگه. برو.

-‌ قرصه مال خودم باشه؟

-‌ می‌میری.

-‌ آها اوکی خدافز.

-‌ به سلامت.

(صفحه تاریک می‌شود.)

(صدای گلوله.)

(الکی مثلاً من اصغر فرهادیم!)

خورشید طلوع می‌کنه و پرتوی طلاییش رو روی ساختمون مجله می‌اندازه، اممم خب راستش من خودم همچین صحنه‌ای رو ندیدم ولی ساعت می‌گه که الان قاعدتاً باید این طوری باشه.

 لعنت بهش، هیچی از هفته‌ی پیش یادم نمیاد. فقط یادمه پسر چاقی، یه پودر سفیدی بهم داد و .... وای خدا، هفته پیش رمزنگاری نکردم! (کردم ؟)

خب فکر کنم پشیز همین الان با مافیا داره برای سرم معامله می‌کنه، باید عجله کنم. از تختی که سفارش دادم توی توآلت برام ساختن بیرون میام و تی-شرت هامو نگاه می‌کنم، یه تی-شرت مشکی براق می‌پوشم، کفش چرم گاومیش انگلیسیم رو پام می‌کنم و ساعتی رو که توی یه مزایده تو ایتالیا به قیمت خون باباشون خریدم رو دستم می‌کنم و سریع از پنجره می‌پرم بیرون. خب، خدا رو شکر که اون تشک بادی که سفارش داده بودم رو درست همون جا که گفتم گذاشتن. پس زنده می‌مونم. یکی از خدمتکارای شخصیم (متاسفانه حق ورود به ساختمون مجله رو ندارن :(  ) در ماشین رو برام باز می‌کنه و به راننده می‌گم: «برو انجمن، سریع.»

از کیوسک خارج و وارد انجمن می‌شیم، حالا فقط باید یکیو برای مصاحبه پیدا کنم که پیدا کردم؛ ماشین جلوی كاربر جديدالورودي ترمز می‌زنه و من سریع از در میام بیرون.

-‌ سلام کاربر.

  (صدای جیغ)

به شلوارم اشاره می‌کنه و جیغ زنان فرار می‌کنه. وقتی خودم به پایین نگاه می‌کنم هولی مولی گویان جیغ می‌زنم. خب، گویا با عجله‌ای که داشتم یادم رفت شلوار بپوشم و امممم شانس آوردم آشنا دور و برم تو انجمن نیست.

 سریع می‌پرم تو ماشین و می‌گم: «بدو مجله.» راننده نگاهی به من می‌کنه و می‌گه: «قربان وقت نداریم، همین جوریش کلی خزعبل ساختی. خواننده‌ها خسته می‌شن.»‌

-‌ هممممممم راست می‌گی ...

همون موقع یه فکر بکری به ذهنم می‌رسه و چند دقیقه بعد با شلواری که از راننده‌ی عزیزم قرض کردم توی انجمن دنبال سوژه برای رمزنگاریم می‌گردم که خدا رو شکر پیدا می‌کنم.

-‌ سلام سارا.

-‌ پنیر! 

-‌ خوبی؟ چطوری؟ ببین از الان سریع رمزنگاری می‌کنم چون وقت اصلاً ندارم و هر لحظه ممکنه مافیا منو بکشه. خب راستش می‌دونی یه اتفاقاتی افتاد هفته پیش که...

-‌ چه شلوار قشنگی! 

 پوکر فیس می‌شوم و می‌گویم: «سارا اصلاً توجه می‌کنی من چی می‌گم؟»

-‌ نه!

عمیق‌تر پوکر فیس می‌شوم و بعد، یه فکر عالی دیگه به ذهنم می‌رسه. عکس گربه‌ی سیاهی رو توی گوشیم بهش نشون می‌دم و توجهش کامل جلب می‌شه.

-‌ خب اولین سوال، اولین بار کی با پیشتاز آشنا شدی؟

-‌ تقریباً دو سال پیش، وسط امتحانام.

-‌ اولین نام کاربریت تو سایت چی بود؟

-‌ کلا Julia  بودم.

 دوباره پوکر فیس می‌شم. چرا من تا حالا جولیا توی سایت ندیده بودم؟ K

-‌ اممم خب، جولیا چیه؟

-‌ اسمه.

دوباره عمیقا پوکر فیس می‌شم و می‌گویم: «واقعاً مرسی نمی‌دونستم --‌-. منظورم اینه که چی معنی می‌ده؟»

-‌ نمی دونم! اسم یه شخصیت بود دوسش داشتم.

-‌ می‌شه بپرسم شخصیت چه کتاب یا فیلمی بو...

-‌ نه! 

-‌ خب امممم، قبل پیشتاز جایی فعالیت می‌کردی؟

-‌ آره، افسانه‌ها بودم.

-‌ مرسی که وقتت رو در اختیارم گذاشتی.

-‌ دفعه بعد بی‌هماهنگی بیای گزارشت می‌کنم.

و من گرخیده و نالان از این که چرا یه نفر تو پیشتاز با برخورد درست پیدا نمی‌شه، سوار ماشین می‌شم و به مجله برمی‌گردم و دعا می‌کنم پشیز کاریم نداشته باشه...

وقتی عذرا موضوع این شماره رو گفت، بدون این که حتی لازم باشه فکر کنم یه ایده‌ی عالی به ذهنم رسید. (ویراستار ادبی: دروغ می‌گه! وقتی موضوع رو فهمید، کل تحریریه رو سیلِ اشک‌هاش برد تا بالاخره یه ایده به ذهنش رسید!) (هوی اذهان عمومی رو تشویش نکن :( ) خب چی می‌گفتم؟بله بله،یه ایده ی بسیاررر بسیارررر خوب به ذهنم رسید. در این مورد خاص، مجبور بودم اصولمو زیر پا بذارم و از یه نفر کمک بگیرم؛ اما کی؟

مرفهِ بی‌دردترین فرد تحریریه، سایت و گروه تلگرام در تمام طول تاریخ!

***

سایه به سایه تعقیبش می‌کردم. بیچاره از همه جا بی‌خبر توی تحریریه می‌چرخید و دنبال طعمه برای ستونش بود، غافل از این که خودش طعمه‌ی مخوف‌ترین فرد مجله ست. چند تا فرصت برای به دام انداختنش رو از دست داده بودم و دیگه باید هر طور شده می‌گرفتمش. یه لحظه وایساد و روی یه نفر دقیق شد، مثل این که طعمه‌شو پیدا کرده بود. خب، منم طعمه‌مو به دام انداخته بودم. جلو رفتم و تو گوشش گفتم: «سلام پنیر. به کمکت نیاز دارم» و قبل از این که بتونه تکون بخوره گونی سیب زمینی‌ رو روی ‌سرش کشیدم و کشون کشون بردمش تو ‌آشپزخونه.

***

-‌ خیلی خب،آروم باش، تو دزدیده نشدی، منم هیولا نیستم، قرار هم نیست رنده‌ت کنم توی غذام. خب، حالا می‌خوام دستمو از روی دهنت بردارم، پنیر خوبی باش و داد نزن.

به محض این که دستمو از رو دهنش برداشتم، صدای جیغ گوش خراشش آشپزخونه رو پر کرد. آه کشیدم و به مهدیه نگاه کردم که رنده به دست و با حالتی تهدیدآمیز بالای سر پنیر وایساده بود. شاید جیغ و داد‌ کردن‌هاش خیلی هم بی دلیل نبود. با ملاقه زدم توی سرش و گفتم: «ســــاکـــــت! کسی قرار نیست تو رو بخوره. می‌خوام چن تا سوال ازت بپرسم. بعدم ولت می‌کنم بری. حالا هم زود تند سریع بگو ببینم چه غذایی دوست داری؟»

یه کم فکر کرد و بعد با نیش باز گفت: «هر چی ممل دوست داشته باشه.» هاج و واج نگاهش کردم و بعد فهمیدم داره می‌پیچونتم. دوباره با ملاقه زدم تو سرش و گفتم: «حرفو عوض نکن! تو یگانه ریچ‌کید کل زندگی پیشتاز و متعلقاتشی. حالا بگو ببینم چی دوست داری؟» دوباره گفت: «گفتم که، هر چی ممل دوست داشته باشه.» با عصبانیت نگاهش کردم و فهمیدم که این طوری راه به جایی نمی‌برم. آهی کشیدم و گفتم: «مثل این که باید یه گونی دیگه هم هدر بدم.»

***

پنیر رو به مهدیه سپردم و خودم با دوتا گونی سیب زمینی- یکی برای اطمینان- از تحریریه زدم بیرون تا مملو پیدا کنم. ممل از دیگر مرفهانِ بی درد پیشتاز بود، هر چند نه به اندازه‌ی پنیر. همون طور که از در و همسایه راجع به ممل و محل زندگیش پرس و جو می‌کردم، چشمم به ارشیا افتاد که سوت زنان به سمت ساختمون تحریریه می‌رفت. ارشیا هم از خرده مرفه‌های پیشتاز به حساب می‌اومد. به همین دلیل مثل برق به سراغش رفتم و گفتم: «سلام ارشیا.به کمکت نیاز دارم!»

طوری که انگار‌ جن دیده باشه پرید عقب و تته پته کنان گفت: «عه... زام... زامبیل... سلام... چی شده...؟» با لبخند ملیح مخصوص خودم‌ نگاهش کردم ‌و گفتم: «می‌خوام منو به یه جایی راهنمایی کنی.» با ترس و تردید به گونی‌هایی که دستم بود‌‌ نگاه کرد و گفت: «اممم...کجا؟» گونی‌ها رو بیشتر پشتم قایم کردم و گربه چکمه پوش‌وار‌ گفتم: «خونه‌ی ممل رو می‌دونی کجاست؟»

***

در طول راه ارشیا مدام فاصله‌شو- حدود یه متر- با من حفظ می‌کرد. منم با لبخند ملیحم مواظبش بودم. به جنوب سایت نزدیک می‌شدیم که جلوی یه کوچه بن بست وایساد و گفت: «ایناهاش، ته این کوچه.» لبخند ملیحمو تهدیدآمیز کردم و گفتم: «الان وقت مناسبی برای شوخی نیست، می‌خوای باور کنم که ممل توی یه همچین جایی زندگی می‌کنه؟» خودشو به اون راه زد و گفت: «م... من دیگه... باید برم.» اما قبل از این که بتونه حرکتی بکنه، سرش مورد اصابت یک فروند ملاقه قرار گرفت.

جسدشو همون جا ول کردم تا بعداً اون رو هم ببرم آشپزخونه. بعد رفتم و زنگ خونه رو زدم. یه کم بعد در باز شد و ممل رو دیدم که با شک و تردید بهم نگاه می‌کرد. با همون لبخند ملیحم گفتم: «سلام ممل. به کمکت نیاز دارم. بگو ببینم، تو چه غذایی دوست داری؟» یه کم فکر کرد و ‌گفت: «ته چین مرغ، چطور مگه؟» آماده شدم تا گونی رو بکشم روش و گفتم: «بعد می‌فهمی.»

یهو با خوشحالی گفت: «قراره به هر کی هر غذایی دوست داره بدی؟!» یه لامپ بالای سرم روشن شد و گفتم‌: «آره آره، بیا بریم یه ته چین مرغ بهت نشون بدم پشتک‌وارو می‌زنه، عاشقش می‌شی.»

***

و به این ترتیب ممل با رضایت شخصی خودش‌ با من همراه شد. ارشیا رو ‌هم همون جا‌ ول ‌کردم تا بعداً توی یه فرصت مناسب دیگه‌ بگیرمش. ممل با خوشحالی‌ و سوت زنان پشت سر‌ من می‌اومد. غافل از این که قراره چه ‌سرنوشت شومی داشته باشه.

***

آشپزخونه از جهتی عادی بود، مهدیه طبق معمول یه گوشه نشسته و سرش تو گوشی بود. اما مسئله این بود که تمام میزها‌ چپه شده بودن، لوازم آشپزخونه‌‌ی نازنینم یا شکسته شده یا قر رفته بودن. رنده هم روی زمین افتادن بود و تیکه‌های یه چیز زردرنگ روش به چشم می‌خورد و از همه مهم‌تر، خبری از پنیر نبود!

***

داد زدم: «مــــهــــدیـــــــه! پنیر کجاست؟» همون طور که سرش توی گوشی بود جوابمو داد؛ هر چند بیشتر شبیه این بود که داره از روی یه چیزی می‌خونه: «فقط فریاد می‌زد و می‌گفت اشتباه تو بود! تو دست‌‌های مرا گرفتی. تو یک هیولای کوچک وحشی هستی که دست‌‌های مرا از من گرفته‌ای. وای! دست‌ هایم، دست ‌هایم! دوباره شروع کرد به فریاد زدن. خواستم به طرفش بروم، ولی از من فرار می‌کرد. دست‌های قطع شده‌اش را بالای سر‌ گرفته بود و‌ گریه می‌کرد و فریاد می‌زد و می‌دوید. آن قدر دوید که دیگر ندیدمش، اما صدایش هنوز شنیده می‌شد...»

وسط حرفش داد زدم: «به جای چرت و پرت گفتن، سرتو از گوشیت در بیار و درست جوابمو بده!» با اکراه سرشو بالا آورد و گفت: «به نظر خوشمزه می‌اومد، منم تصمیم گرفتم رنده‌ش کنم. دستاشو تا مچ‌ رنده کرده بودم که آشپزخونه رو به هم ریخت و فرار کرد.» بعد یه ظرف جلوم گرفت و گفت: «ایناها.»

توی ظرف یه مقدار پنیر رنده شده به چشم می‌خورد. هاج و واج مونده بودم که ادامه داد: «تا نبودی با همین پنیره یه غذا هم درست کردم به عنوان غذای ریچ کیدزی به خورد تحریریه بدیم.» به تنها میز سالم آشپزخونه اشاره کرد و گفت: «اوناهاش،اون جاست.»

روی میز یه سینی پر یه چیزایی به اندازه‌ی یه سکه بود. مهدیه گفت: «پنیرا رو ریختم رو تیکه‌های نون، بعد گذاشتمشون توی فر. این جعفری‌ها که روشونه هم به عنوان تزئینه. می‌تونی از اون خمیر ریشه که از دفعه‌ی پیش مونده بزنی روشون‌ به عنوان سس مخصوص. اسمشم بذار مورسکوئه دو میلانیدیو، هر یه دونه‌شو ۵۰ هزار تومن بفروش، باهاشون پولدار شیم.»

سکوتی آشپزخونه رو فرا گرفت که فقط با صدای ممل که می‌گفت: «ته چین چی شد پس؟ زودباش‌ دیگه منو ببر. من ته چین می‌خوام. زود باش.» شکسته می‌شد.

پ.ن: جوانی به نام ارشیا گم شده است. از کسانی که او را دیده‌اند و اطلاعاتی از محل زندگی او در حال حاضر دارند خواهشمند است به پی وی بنده مراجعه فرموده و مژدگانی دریافت نمایند.

پ.ن۲: هنوزم بعضی شبا پنیر با‌ دستای چنگکی به خوابم میاد. پنیر هر جا که هستی، امیدوارم به نشریه قرمز نپیوسته باشی.

-‌ ها!

از جاش پرید و با ترس منو نگاه کرد.

-‌ تو کی هستی؟

پوزخند زدم.

-‌ فرشته‌ی مرگت.

هاج و واج نگام کرد و گفت: «کو بال‌هات؟»

(تایم بریک: این مخ تعطیله چی چیه دادین به جای ریچ‌کید دست من؟)

با حرص گفتم: «توی دادگاه جاشون گذاشتم.»

خیلی خوشحال جواب داد: «خب بریم برشون داریم، مارگارت جان. اینتولی که نمی‌شه فدات شم، اینتولی که فلشته نمی‌شی اوجمل من.»

قیافه من دقیقاً شد شبیه ایموجی تعجب توی تلگرام؛ مارگارت؟ اوجمل؟ فرشته‌ی مرگ رو با مارگارت اشتباه گرفت؟ این دیگه ته ریچ‌کیده. اَه! عُق! در حالی که محتویات غذای فاطمه رو که به شدت کنجکاو شده بودند طرف صحبتم رو ببینند، به درون معده‌ام برمی‌گردوندم، با چشم‌های باریک شده گفتم: «عه! این جوریه؟ بیا بریم... اه... بیا بریم گلم. اون جا یه کم هم استراحت می‌کنی، اونوقت اوضاعت یه کم بهتر می‌شه.»

نیشخندی زد و گفت: «بدو. اوخ عجیجم ماشین نداری که. بیا سوار B.M.W ی خودم شو، با هم بریم اون جا.»

باز هم منو همون شکلک تلگرام! مثل این که پرونده‌ی این عجیجم خیلی قراره کلفت شه. پوزخند زدم، فکر کرد دارم به اون پوزخند می‌زنم، شاکی شد و گفت: «هوی! از کی تا حالا تم لاکچری با  B.M.W میاد پایین؟ نکنه آپدیت جدید شده خبر ندارم؟»

نفس عمیقی کشیدم. کلاه‌گیس ‌معروفم رو از توی کیسه پلاستیکی که دستم بود، در آوردم و سرم کردم و با همان حالت آشنا - یک ابرو بالا، گوشه‌ی لب کشیده- گفتم: «نه پسر خوب، ولی راه زیادی تا دادگاه نیست و شرمنده که نمی تونی بی.ام... نمی‌دونم چیتو به نمایش بذاری.»

نفسی کشید و دهانش رو باز کرد تا حرف بزند، که من بشکنی زدم و منیشک و چهار تا از قلچماق‌های دادگاه مانند موجوداتی وفادار بر روی سرش خراب شدند و هر کدام یکی از دست‌ها و پاچه‌هایش را گرفتند. منیشک در حالی که اشک در چشمانش موج می‌زد، گفت: «صدای بشکنتان آوای بهشتی است. جدای از این من کجای این ملعون را بگیرم؟»

-‌ خودت می‌بینی که جایی نمانده.

دیدم داره می‌زنه زیر گریه، گفتم: «اون دماغ عملیش رو بگیر به سمت پایین. فکر کرده از بینی موئوتیریم افتاده.»

منیشک از خوش‌حالی صدایی شبیه به پارس از خودش در‌آورد و به سمت دماغ اون بخت برگشته (تایم بریک: این ریچ کیده، بختش از اون ور زیادی برگشته...) به سمت دماغ اون ریچ کید حمله‌ور شد. داد ریچ کیدمون در اومد: «ولم کن! ولم کن دایرکت ندیده‌ی عوضی! گمشو! دماغمو کندی.»

زمزمه کردم: «منیشک آروم‌تر. اعصاب منو که بلدی از روی ظاهرم بخونی، نه؟»

منیشک دماغ او را شل‌تر گرفت و به جایش دهانش را با یکی از نوارهای زرد آویزان از پشت لباس من بست و با چشم‌های ورقلمبیده من را نگاه کرد.

-‌ قربانِ کجیِ کلاه‌گیستان بروم، از ظاهرتان پیداست که روی مودید ولی با توجه به قانون فیزیک عدم قطعیت هایزنبرگ و تئوری ریاضی شلغم تا پنج دقیقه‌ی دیگر آن چین زیبای همیشگی را بر روی پیشانیتان شاهد خواهیم بود.

-‌ زر مفت زدن بسه، جمع کن این زرزرو رو ببریمش. هیئت منصفه منتظرن، الانه که فاطمه حس کنه یکی گشنه است و اون وقته که بریم از گوشه‌های کیوسک پیداشون کنیم.

-‌ استدلال‌هایتان عالی است، بانوی من. عالی. برویم.

***

بازار شام!

هر چند تا حالا اون جا نرفتم، ولی صحنه‌ای که با وارد‌ شدن به دادگاه دیدم، همین بود. احتمالاً جنبش سلول‌های غذایی که فاطمه به خوردمون می‌ده، تو معده‌هامون همین شکلیه! منتقد رو مخه داشت بلند بلند از سفتی صندلی‌های هیئت منصفه شکایت می‌کرد، زامبیل هم سرش توی انیمه‌ش بود و برای این که کیانیک از کوره در نره، هر از گاهی می‌گفت: «البته، البته، حق با توعه.»

هادی داشت کلاهش رو صاف می‌کرد و با حرص فریاد می‌کشید: «فقط بذارید یه کلاس برای تقویت املا برگزار بشه تو کیوسک...» (بقیه حرف‌هایش کمی از رده‌ی هضم خارج بودند.)

لیلا داشت دنبال ببک و بقیه‌ی گربه‌ها می‌دوید تا آن‌ها را از در دادگاه بیرون بیاندازد. و امیرحسین هم بر روی صندلیش لم داده بود و هر از گاهی یک صاعقه به سمت اولین گربه‌ای که می‌دید پرت می‌کرد. یکی هم که نمی‌شناختمش این وسط به زمین و زمان اشاره می‌کرد و فریاد می‌کشید: «ازت متنفرم!»

باز در لاک قاضی آرام خطرناک فرو رفتم و پا به درون دادگاه گذاشتم. کسی متوجه ورودم نشد و همین آمپرم را تقویت کرد، به آرامی پشت میزم نشستم و دست‌هایم را در هم قلاب کردم. شروع کردم به گردوندن شست‌هایم دور هم و باز هم نوبادی نوتیسد (کسی توجه نکرد). نفس عمیقی کشیدم و فریاد زدم: «خفه خون بگیرید!»

همه میخکوب شدند. انگشت اشاره‌ی منتقد رو مخه توی هوا مونده بود و زامبیل هم با چشم‌هایی که بی‌شباهت با شخصیت‌های آن انیمه‌ی کوفتی‌ش نبودند، به من خیره شده بود. دست هادی پس کلاهش خشک شده بود و لیلا ببک رو از دم تو هوا نگه داشته بود، فقط امیرحسین با آن نگاه اعصاب خردکنش در آرامش تمام به من زل زده بود. آن هم که نمی‌شناختم چنان با خشم به من نگاه می‌کرد که انگار هر لحظه دلش می‌خواهد سر مرا از جا بکند؛ کاری بسی غیر ممکن.

آرام چکش را بر روی میز کوبیدم.

-‌ حضار گرامی، لطفاً نظم دادگاه را رعایت کنید. منیشک جمعشون کن. سی ثانیه فرصت داری، بعد حکم اون ریچ کید رو روی تو اجرا می‌کنم.

لحظه‌ای قیافه‌ی منیشک از ببک آویزان ترسیده‌تر شد و دوان دوان از جایگاهش خارج شد و شروع کرد به سرو سامان دادن به وضع دادگاه. منیشک بعد از بیست و نه و نه دهم ثانیه و با تغییر قابل ملاحظه‌ای در قیافه‌اش از جمله جای چند چنگ به جایگاهش برگشت. نگاهی به حضار انداختم. آرامش در میانشان موج می‌زد، به جز آن جوانک ناشناس که داشت زمزمه می‌کرد: «هنوزم متنفرم!»

نتوانستم جلوی خودم رو بگیرم و رو به او گفتم: «هادی رو که می‌شناسم، تو کی هستی؟ وکیل مدافعی؟»

با نفرت جواب داد: «آره.»

با لبخند گفتم: «به جهنم!»

ظاهراً این پاسخ خفه‌اش کرد. صدایم را صاف کردم و گفتم: «بگو اون احمق خودنما رو بیارن.»

منیشک بشکنی زد و درها باز شد و قلچماق‌ها پسر را کشان کشان آوردند داخل. به عنوان سلام نیشخندی ترسناک تحویلش دادم و رو به منیشک گفتم: «ما که از جریان بی‌اطلاع نیستیم ولی بقیه خبر ندارن. توضیح بده و اگه جونتو دوست داری کوتاهش کن.»

منیشک پرونده‌ی نسبتاً کلفتی رو که زیربغل زده بود (یعنی بیست و نه نه دهم ثانیه داشته با این توی دادگاه می‌دوییده؟) روی میزش پهن کرد و شروع کرد: «پذیرای تهدیدهایتان هستم، خدمت شما عارضم که ایشان آرمان ملقب به آرااااا...»

-‌ کشش نده.

صدای متهم بود که با نگاه مخصوص من خیلی مظلومانه در حد پشمک- یکی از گربه‌های لیلا- در صندلیش فرو رفت.

-‌ داشتم می‌گفتم. آرا هستند. از بروبچ شاخ اصفهون تشریف دارن و  چندی پیش شکایتی از طرف اشخاصی عجیب و غریب و نادر به دستمان رسید که باعث شد اولین و مهم‌ترین جرم ایشان را در پرونده‌اش بنویسیم؛ ریچ کید بودن.

همه با شنیدن این کلمات از جا پریدند. تمام گربه‌های لیلا غش کردند و یکی از آ‌ن‌ها که مقاوم‌تر بود- احتمالاً پخمک- عینهو پیک مرگ جیغ کشید و به سمت درهای دادگاه فرار کرد که طبق معمول با چکشم از دمش به چهارچوب در دوخته شد. با زمزمه‌ای حرف همیشگی‌ام را تکرار کردم: «کسی از این جا بیرون نمی‌ره. منیشک داشتی می‌گفتی.»

امیرحسین پرید وسط حرفم (شایدم انتهاش): «ولی این جرم خیلی بزرگه! مدرک کافی موجوده؟»

-‌ آره. بچه ژوپی مدرک موجوده. میشینی سر جات؟

-‌ نه...

-‌ ... هان؟

خشمگین با صدایی که از انتهای دالان حنجره‌اش میامد گفت: «آره.»

نشست و گوشیش را درآورد.

(تایم بریک: گمونم باید استفاده از هرگونه ابزار الکترونیکی رو در دادگاه ممنوع کنم.)

-‌ ادامه بده منیشک.

-‌ بعله. این ریچ کید شکایاتی از سوی جناب محترم خوک به علت اشتباه گرفتن ایشان با این جوان دماغ خو... چیز عملی که توهینی بس ناروا به جامعه‌ی خوک‌هاست. باغبان پیشتاز که ایشان از درخواست‌های متعدد دوستان متهم که می‌فرمایند برای ایشان هم گونه بکارند به ستوه آمده‌اند و گورکن پیشتاز به جهت این که چالی که دکتر متهم برای ایشان گماشته نظر خیلی از مرده‌ها را جلب کرده و کار گورکن عزیز کساد شده و همچنین شکایت پر سوزوگدازی از سوی لیدی زاینا داریم و جامعه خواهران پیشتاز- عصی- هم از رفتارهای غیر پسرانه‌ی ایشان سخنرانی نفس‌گیری برای این‌جانب ارسال نمودند، حاکی از این که فرد مذکور با استفاده از اصطلاحاتی از قبیل عجیجم و جیجلم (عُق!... عذر می‌خوام) این تصور را ایجاد نموده که وی دختر است و به دلیل عکس نمای نزدیک پروفایلش با دختر جماعت اشتباه گرفته شده. در نتیجه یک سری فجایع در پی.وی (صفحه چت شخصی) به بار آمده که این جا قابل ذکر نیست اما لیست کامل آن را به همراه توضیحات می‌توانید...

-‌ منیشک!

-‌ جانم؟

-‌ مگر داری تبلیغ کارهای این ملعون را می‌کنی؟ کوتاهش کن. اصلاً باز هم شاکی مانده؟

-‌ بله قربانِ آن ابروهای بالا آمده‌تان بروم که حاکی از آن است که قاشق چای‌خوری صبرتان دارد لبریز می‌شود، یک مورد دیگر باقی مانده.

-‌ بنال! (با احترامات فراوان)

-‌ بله این آخری کمی عجیب است. شکایت از طرف علی خاله است. از رشت ویدئو پر کردن فرستادن (از آقای مئجونی کاپی کردن o-‌o) و می‌گن که متهم با خودروی لوکس برادرشون عکس گرفتن و در فضای مجازی پخش کردن!

باز هم شوکی به حضار وارد شد.

-‌ و در ضمن خود من هم...

- ‌فکر کنم به قدر کافی جرم انجام داده و احتیاجی نیست که شما هم شاکی بشی منیشک.

متهم به صدا در آمد: «همه‌ی اینا درست. اونوقت چه ربطی به این ریچ گیک بودن من داره؟»

با حرص پرسیدم: «اصلاً می‌دونی ریچ کید یعنی چه؟»

کمی سرش را خاراند و بعد همراه با نگاهی مظلومانه سرش را یک وری کرد و جواب داد: «اوه آره ناناسم، یعنی *!#@%$^& ؟»

به جای چکش این بار سرم را به میز کوبیدم (هیئت منصفه دست در پیشانی کوفتند و زار زدند.) نالیدم: «منیشک لیست اتهامات.»

-‌ 1. ریچ کید بودن.

  1. تظاهر به خوک بودن.
  2. تلاش برای تغییر ماهیت و جنسیت.
  3. فریب دادن جامعه‌ی کثیری از خواهران.
  4. مانع کسب و کار دیگران شدن.
  5. استفاده از کلام‌های حال به هم زنی نظیر نفسم و ناناسم.
  6. عکس گرفتن با اموال شخصی یک سلبریتی.
  7. توهین به مقامات دادگاه.
  8. تلاش برای جلب توجه و بی‌احترامی حین دستگیری. (اون جوری نگام نکن رسماً داشت مخ می‌زد.)
  9. کلاً زیاد باهاش حال نمی‌کنم. خیلی لوسه.

-‌ بسیار خب. لیست مورد علاقه من! اتهامات دو رقمی و این یعنی نیازی نیست تک تک شاکی‌ها حضور پیدا کنند و سر من را ببرند. گذر از این... شاهدی هم برای این موارد موجود است آیا؟

دستی از هیئت منصفه بالا رفت.

-‌ من شاهد بند چهار اتهامات هستم.

-‌ خب بسه تو خودت هیئت منصفه‌ای. همین گواه. حالا که شاهد بند چهار موجوده شاکیش رو هم بیارید ببینم چی می‌گه.

منیشک نیشخند زد.

-‌ سرورم! شاکیان این بند خیلی خیلی زیادند، اما بنده یکیشان را مد نظر دارم. همان لیدی زاینا هستند، بگویم بیایند؟

-‌ سرم را بردی... بگو.

-‌ بیا.

آمد.

دختری با سر و وضع اسفناک (نچ نچ حضار درآمد) به جایگاه آمد و نالید: «این عوضی کره خره...»

-‌ هوی!

سر آرا داد زدم: «خفه! یک بانوی محترم داره شکایت می‌کنه. کیپ کن اون دهن وا مونده‌ی پروتزیت رو! می‌گفتی عزیزم...»

-‌ کره خر الاغ وامونده‌ی بی‌حیا (الاغ با خر فرق داره؟) این کاری کرد که نامزدم با من کات کنه. (به هم بزنه)

هیئت منصفه مانند گله‌ای زنبور خشمگین، وزوزهای خطرناکی کردند. آرا هم مانند گربه‌ی شرک به من خیره شد.

-‌ من؟ به این خوجملی...

-‌ جمع کن خودتو پسره‌ی بی... بی... بی...!

منیشک پرسید: «حالا چرا؟ چه اتفاقی افتاد؟»

گریه‌ی لیدی فلک را بشکافت.

-‌ هفته‌ی پیش توی سیتی سنتر با نامزدم قرار داشتیم. بعد نامزدم اینو با من اشتباه گرفت. از پشت رفت شونه‌اش رو گرفت و گفت: «عروسکم شالت کو؟» بعد دید من نیستم؛ به جای عذر خواهی از من اومده می‌گه: «کات! بلاک فوراور.» من چرا باید با تو باشم، وقتی که حتی پسر جماعت از تو خوشگل‌تره؟

صدایم را صاف کردم.

-‌ اهههم. بله مستفیض شدیم. منیشک خسته شدم بقیه‌ش با خودت...

قیافش شد مانند آن شکلک تلگرام که به جای چشم قلب دارد و با خوشحالی گفت: «چشم! چشم! بسیار خب. وکیل مدافع شماره‌ی یک به جایگاه بیایید.»

دید هادی از جایش تکان نمی‌خورد.

-‌ هادی! هوی! با توام.

هادی نگاهی پر از خفت به آرمان انداخت و گفت: «من از چی این دفاع کنم آخه؟ هوی آرمان امتحان املای امسالت چند شدی خدایی؟»

آرمان شروع کرد به سوت زدن. هادی هم ابرویی به سمت آرمان پرت کرد و با بی‌خیالی به منیشک گفت: «بفرما! لااقل سپهر خدابیامرز هجیش خوب بود!»

منیشک آهی کشید و گفت: «شماره‌ی دو بیاد.»

همان پسره‌ی اعصاب خردکن پا کوبان به جایگاه آمد و شروع کرد: «من اسمم طاهاست و از این متنفرم. از رنگ زرد متنفرم. از دادگاه متنفرم. از تو متنفرم. از دنیا متنفرم. از خودم متنفرم. از...»

-‌ خفه شو! شکر خوردم گفتم پاشو بیا این جا وکیل مدافع شو.

صدا از سوی آرمان بود. با تعجب بسیار.

با نیش باز گفتم: «ها؟ پس رشوه هم اضافه می‌شه؟»

منیشک با اشتیاق گفت: «یازده مورد.»

و هردو با هم گفتیم: «عدد طلایی!»

آرمان هاج و واج پرسید: «الان باید اوجال باشم؟»

-‌ هان؟

گفتم: «منظورش خوشحاله منیشک.»

و رو کردم به آرمان و ادامه دادم: «بعله. می‌تونی خوشحال باشی، چون دیگه لازم نیست مراحل خسته کننده‌ی بعدی رو که شامل رأی هیئت منصفه و غیره و غیره برای اجرای حکمت می‌شه تحمل کنی. یک راست می‌ریم سراغ حکم! تزریق مس چطوره؟»

در کوچه پس کوچه‌های شهر پیشتاز، دختری کوچک با لباس‌هایی پاره و وصله‌زده مشغول گدایی بود.

-‌ به من بیچاره‌ی انیمه‌ندار کمک کنید. چند روزیه که انیمه ندیدم.

مردم شهر بی‌اعتنا از کنارش می‌گذشتند. او که خسته و ناامید شده بود، تصمیم گرفت تا چند انیمه از خانم جوانی که مشغول خرید بود بدزدد. منتظر ماند و وقتی خانم جوان حواسش پرت شد، کنارش ایستاد و انیمه‌ها را از جیبش برداشت. اما شانس نیاورد و مهدیه متوجه شد و داد و قال راه انداخت و نگهبانان را خبر کرد.

- ‌انیمه‌هاااام. به چه جرعتی دست به انیمه‌هام زدی؟!

بعد از کلی سروصدا، مردم که عاصی شده بودند، نگهبان‌ها را خبر کردند. زامبیلا که از شوک در آمده بود، فرار کرد و سه نگهبان دنبالش رفتند. در همین لحظه داخل قصر، پسرکی مشغول انیمه دیدن بود. او روزها و شب‌ها گوشه‌ای لم می‌داد و انیمه می‌دید. غافل از آن که مردمی فقیر، شب بدون انیمه سر روی بالشت می‌گذارند.

زامبیلا وارد قصر شد و در آن‌جا پنهان شد. بعد از رفتن نگهبان‌ها، زامبیلا شروع به گشت و گذار در قصر کرد. وارد یکی از اتاق‌های قصر شد، جیغی کشید و فکش به زمین برخورد کرد. هر طرف را نگاه می‌کرد، انیمه بود. انیمه این‌جا، انیمه آن‌جا، انیمه همه جا.

به سرعت لپ تاپی را برداشت و انیمه‌ای را پلی کرد. ناگهان در باز شد و پنیر وارد شد. پنیر جیغ‌کشان گفت: «نهههه به انیمه‌های من دست نزن.»

زامبیلا متعجب و پوکر نگاهش کرد و گفت: «بیا جاهامون عوض.»

-‌ عمرا. حتی فکرش رو هم نکن. هرگز. به هیچ وجه.

-‌ مگه دست خودته؟

و با پتکی به سر پنیر زد و او را داخل جوبی رها کرد.

بعد از چند روز که پنیر به هوش آمد، به سمت قصر رفت تا دوباره جایگاهش را به دست بیاورد، اما نگهبان‌ها او را نشناختند و با لگد و تیپا او را از قصر بیرون کردند. پنیر دوباره از صفر شروع کرد و دانه به دانه انیمه جمع کرد و پولی به جیب زد و تبدیل شد به پنیر اسکروچ...

 
شنبه, 15 خرداد 775 17:40

‌فصل دوم، شمارۀ 2: رژیم!

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) در تایم ناهار بر سر میز مجله چه می‌گذرد؟

  • شکارچی وحشت

    (ghoghnous13) این‌ بار چه موجودی در دام شکارچی مجله می‌افتد؟

  • کولی پیشتاز

    (Banoo.Shamash) آموزش چندی روش لاغری به سبک کولی پیشتاز!

  • روانی‌دونی

    (ayda) روان‌شناس مجله، خبر از پیدایش سه گونه‌ی جدید رژیم‌بگیران می‌دهد!

  • اشتباهی

    (kianick) وقتی دنیا برایتان به آخر رسید، راه چاره‌تان این‌جاست!

  • مطبخ‌خونه

    (F@teme) معمای ناهار معجون‌وار مجله برملا می‌شود!

  • نمای نزدیک

    (Magystic Reen) کارشناس سینمای مجله، پرده از راز چند بازیگر برمی‌دارد!

  • زردشی

    (sinaGhf) ... (نه ولم کنید ببینم این چطور جرات کرده به پرسپولیس بگه بالای چشت ابروئه؟!)

  • کل‌کل‌نامه

    (MD128) زیست یا فیزیک؟ انتخاب من، نان خامه‌ای خواهد بود!

  • کلاسیک زرد

    (momo jon) هانسل و گرتل، این‌ بار در چنگ کلاسیک‌نویس مجله!

  • قاضی زردگستر

    (Celaena Sardothien) آخ سپهر! خدایت بیامرزد، برادر!

  • میراث پیشتاز

    (admiral) این بار طعمه کیست؟ میراثش که در پیشتاز جاودانه خواهد ماند، چیست؟

  • ویراستار

    (sir m.h.e) هم‌چنان سرانگشتان همایونی‌اش مستدام باد!


روح سیفون جادو

به ظرف مقابلم خیره شدم.

- مطمئنی این قابل خوردنه فاطمه؟

-  بله پشیز خان. تست شده! کالریش صفر صفره!

در مقابل این پرسش که وضع عمومی مفلوکی که غذا را تست کرده چطور است مقاومت کردم. چنگال را در یکی از دستمال‌های خمیر شده و شناور در آب فروکردم و چرخاندم تا دستمال دور چنگال پیچیده شد. سپس آن را در دهانم گذاشتم. طعم شوری خفیفی را حس کردم.

- مطمئنی این دستمالا تمیز بودن؟ آخه انگار این یکی مزه آب دماغ می‌ده. زرد هم که هست!

فاطمه دماغش را با صدای بلندی بالا کشید و سپس بینی اش را با آستینش پاک کرد و گفت: «خیالتون تخت پشیزخان. استریل استریله!»

به بقیه نگاه کردم. ارشیا داشت سعی می‌کرد تکه‌های دستمال چسبیده به سبیلش را جدا کند و پنیر هم با صورتی در هم چشمانش را بسته بود و همزمان که دستمال‌ها را به سختی می‌جوید و قورت می‌داد به آهنگ just do it  don’t think گوش می‌کرد. شلغم و سینا و محمدرضا سر حل مسئله‌ای از ترمودینامیک شرط بسته بودند که نفر آخر که مسئله را حل کند غذای دو نفر دیگر را نیز بخورد. عذرا رژیم مخصوص خود را داشت؛ او روی کرانچی سبزیجاتش سس فرانسوی ریخت و با ولع قاشقی بزرگ از آن را در دهانش چپاند. به نظر می‌رسید تنها کسی بود که  داشت از غذایش لذت می‌برد. در آن سوی میز سلینا با کلاه گیس مو فرفری مخصوص قاضی‌ها نشسته بود و از چهره‌اش مشخص بود که داشت فکر می‌کرد که فاطمه را به صندلی الکتریکی محکوم کند یا تیرباران. مهرناز با حالتی رویایی به چرخش دستمال‌های درون آب خیره شده بود و ابیات غزل جدیدی را که به ذهنش رسیده بود روی کاغذ یادداشت می‌کرد. نرجس هم همان طور که دستمال کاغذی خیس (همان غذا) از دهانش آویزان بود با خشم به گوی پیشگویی‌اش نگاه می‌کرد. گویی منتظر معجزه‌ای از گوی بود تا از شر غذا خلاص شود. فاطمه مدیرکل کاسه‌اش را خالی کرده بود و با لبخندی دهانش را پاک کرد و از فاطمه تشکر کرد. که البته با کمی دقت به رد آب به جا مانده روی میز که از بشقاب تا لبه میز کشیده شده بود، می‌شد فهمید که همه غذا را در کیفش ریخته بود. محدثه هم به بهانه‌ی کنکور در اتاقش مانده بود تا - مثلا-  درس بخواند.

از سر میز بلند شدم. فاطمه با لحنی پرسشگر (و البته ترسناک) گفت: «کجا داری می‌ری؟» من من کنان گفتم: «اممم، راستش، خب... آها دستشویی دارم.»

متاسفانه در دستشویی از سالن غذاخوری قابل مشاهده بود، برای همین مجبور شدم واقعاً وارد دستشویی شوم. روح شفاف عجم بالای روشویی معلق بود و کتاب آناتومی گری را در دست داشت.

- سلام پشیزخان! کم به ما سر می‌زنی!

(به خاطر حضور عجم همه بچه‌ها ترجیح می‌دادند از دستشویی بیرون ساختمان استفاده کنند.)

- ببخشید خیلی گرفتارم. عجم! جان جدت این‌جا هیچی نداری من بتونم بخورم؟ دارم از گشنگی می‌میرم.

- توی مخزن آب فلاش تانک یه صندوق آهنیه که توش شکلات هست. برای روز مبادا نگهش داشته بودم!

به سمت فلاش تانک هجوم بردم و در آن را باز کردم. کورمال کورمال دستانم را درون آب تکان دادم تا صندوق فلزی کوچک را لمس کردم. صندوق را بیرون آوردم، چند بار آن را تکان دادم تا آب آن بچکد و سپس در آن را باز کردم. پنج شکلات کیت کت! به یک رویا می‌مانست! وقتی می‌خواستم اولین شکلات را گاز بزنم عجم دوباره به حرف آمد: «صبر کن! باید بهاش رو بپردازی.»

شکلات را پایین آوردم و گفتم: «چی؟»

- من دستشویی طبقه سوم رو می‌خوام.

اندکی فکر کردم. آن جا لوکس‌ترین دستشویی ساختمان بود. سپس شانه‌ای بالا انداختم و گفتم: «هیچ‌کس اون جا نمی‌ره. خیلی دوره. مال خودت!» سپس گاز بزرگی به شکلات زدم و طعم شیرین و خوشایند آن را در دهانم مزه‌مزه کردم.

روح عجم دستانش را به هم مالید، خنده‌ای شیطانی سر داد و سپس داخل هواکش رفت و ناپدید شد.

 صدای قهقهه‌هایش در هواکش پیچید.

توی دفتر عق رنگم (زرد رنگم) نشسته بودم و به مصیبتی که مبتلا شده بودم فکر می‌کردم. بین یه گله خل و چل گیر افتادم و هیچ راه فراری ندارم. یه زنبیل نامی این جا هست که هر زهرماری گیرش بیاد به اسم غذا قالبت می‌کنه. یه نفر هم هست به اسم جِی جقله، فسقلی یه الف بچه چه زبانی هم بلده، یک کله آی ام ویندوز آی ام ویندوز (I am windows) می‌کنه. پشیز معتاد روانی هم که هر روز از یه دنده بلند می‌شه، قبلا فقط اونایی که از دنده چپ بلند می‌شدن سگ بودن، اما این بشر شش دنده‌ست و فول آپشن، به طوری که تمام موجودات جنگل رو شامل می‌شه. یه روز رفته بودم دادگاه، دیدم دختره‌ی خل و چل طرف رو به جرم بلند خندیدن و نخوندن مجله‌ی زرد به مرگ محکوم کرده. خلاصه این مجله‌ی زردی که اون جن بد ذات من رو بهش تبعید کرد، تیمارستانه به تمام معنا و مفهوم؛ چه در حد ایده و چه در عمل.

تنها چیزی که من رو پایبند کرده، اجنه‌ای هستن که هر روز در قامت گربه به ساختمون رفت و آمد می‌کنن. شنیدم جن بانو هم این جاست، اما هنوز گیرش نیاوردم. توی دفترم نشسته بودم که دیدم یه عجوزه‌ی لاغر مردنی با یک گربه‌ی زشت داره از ساختمون خارج می‌شه. شک نداشتم که احضارگر جنه. تمام خصوصیاتش به اونا می‌خورد. دماغ دراز عقابی که یک مایع سبز و زرد لزج ازش آویزون بود، لب و لوچه‌ی شتری که در حال لغز خوندن و قرقر کردن مثل دهن گاو موقع نشخوار تکون می‌خورد. چشماش رو نگو که خباثت ازش می‌ریخت. رنگشون سبز سبز بود. موقعی که دماغش رو بالا کشید دلیل سبزی چشماش رو فهمیدم. موهاش رو زیر روسری قهوه‌ایش گوجه کرده بود، یاد یه تپه از کرامات اسب افتادم.

دنبالش کردم و دیدم که جنی که به شکل گربه بغلش بود از دستش فرار کرد و عجوزه هم فقط رفتنش رو تماشا کرد. انقدر لاغر بود که حال نداشت دنبال گربه کنه، شک نداشتم با یه باد شدید می‌شکنه. بین دنبال کردن خودش یا گربه مردد بودم. بالاخره خود عجوزه رو دنبال کردم. شروع کردم به خوندن ورد جن گیری: «هذه عجوزه المغمومه و حزنها مشهوده. بقدره المخملیه و کسوه الکشمشیه تنکروسی و الجلوسی‌ ای عجوزی.»

ورد رو که خوندم سر جاش میخکوب شد. سریع رفتم طرفش و با یه ورد دیگه اندازه‌ی سوسک حمومش کردم (از اون بالدار مشکیا) و انداختمش توی شیشه و برگشتم مجله.

تمام درها رو قفل کردم و تمام پنجره‌ها رو بستم، پرده‌ها رو کشیدم و با کلی ورد احتیاطی و اینا از شیشه درآوردمش. اولش هی جیرجیر می‌کرد. وقتی دوباره به آدم تبدیلش کردم، دیدم چه فحش‌های رکیکی داشته می‌داده بی‌ادبیات پررو، برای همین کنترل تلویزیون رو از روی میز برداشتم و دکمه‌ی قطع صداش رو زدم. عجوزه ساکت شد و با تعجب به من نگاه کرد و بعد گفت: «آخه مخ تعطیل مگه من تلویزیونم؟»

گفتم: «نه ولی من به هدفم رسیدم.»

فکر کرد من دیوونه‌ام! برای همین ساکت شد. با نگرانی پرسید: «باهام چی کار داری پسره‌ی هیز کلاه بوقی؟» 

خیلی بی ادب بودا. نه؟ منم گفتم که رازش رو فهمیدم و اطلاعاتم رو بهش دادم. خنده‌ای غول‌وار تحویلم داد و گفت: «احمق اینا اثرات رژیمه. من فقط 25 سالمه.»

گفتم: «مرگ بر رژیم اشغالگر قدس. باهات چی کار کرده که این طوری شدی؟»

گفت: «مرگ بر شیطان بزرگ. وزغ منظورم رژیم غذاییه.»

بعد یه عکس نشونم داد. یه کدو تنبل بود که لباس تنش بود. گفتم: «این چیه؟»

گفت: «منم دیگه. قبل از رژیم.» 

گفتم: «آبجی شما هندونه بودی بعد دست و پا درآوردی؟»

گفت: «خاموش ای یاوه‌گوی زشت سیرت. این چه طرز حرف زدن با یک بانوی متشخصه!»

گفتم: «بانوی مشخص یا نامشخص، این جوری که خوشگل‌تر بودی.»

اشکی تمساح‌وار از چشمانش جاری شد و در دهانش فرو رفت. در حالی که دماغش را بالا می‌کشید و بر سبزی چشمانش می‌افزود گفت: «چند روز اول خیلی خوب بود. داشتم خوب لاغر می‌شدم اما یه روز وسط رژیمم هوس سوسیس کردم. ظاهرآ برنامه غذاییم با گوشت گربه همخونی نداشت، برای همین این جوری شدم.»

ناودون چشمش که کم فروغ‌تر شد، ازش در مورد غذاهای رژیمیش پرسیدم. انگار به الاغ تی‌تاپ داده باشن. شروع کرد به حرف زدن: «راستش صبح باید یه کرم خاکی رو با املاح معدنیش شبیه پاستیل میک می‌زدم به مدت ده دقیقه تا اشتهام کور بشه و البته پروتئین بدنم هم تامین بشه. آخه کرم خیلی پروتئین داره. ساعت ده باید با دنبه‌ی توله سگ سی و سه روزه شکمم رو چرب می‌کردم و بعدش یک ساعت دراز نشست می‌رفتم. ساعت دو کدوتنبل روسی رو با کدو زرنگ ایرانی می‌پختم بعدش می‌ریختم دور. نمیدونم چرا باید همچین کاری می‌کردم؟ آخر شب هم یک قرص بتامتاپنتاکارتاپول رو می‌جویدم و از غذا هم خبری نبود.»

دختره یه چیزیش می‌شه. این شکنجه رو ساواکم از برنامش حذف کرده بود.

اسم رژیمش رو ازش پرسیدم. بهم گفت: «بهش می‌گن رژیم 14 روز و 6 ساعت و 23 دقیقه و 12 ثانیه‌ی لبانا.»

جیغی کرکس‌وار کشیدم و گفتم: «آخه کج و کوله‎‌ی پیوندی تو به این رژیم شک نکردی؟»

گفت: «دلیلی نداشت شک کنم. دکتره قربونش برم چقدرم ناز بود، شبیه عروسک آنابل بود.»

گفتم: «خوب مایه‌ی شرم بشریت از نخست تا بعده‌ها. خود آنابل بوده دیگه، اسمش رو بر عکس کن. لبانا می‌شه همون آنابل.»

هر دو جیغ کشیدیم و در حالی که او بر سر خودش می‌زد و من نیز بر سر او می‌کوفتم از اتاق خارج شدیم. بچه‌های مجله مثل بز بهمون نگاه می‌کردن اما مهم نیست. با عجله به طرف مطب آنابل به راه افتادیم، وسطای راه یک طوفان شدید در گرفت و عجوزه‌ی ۲۵ ساله مثل هویج به دو قسمت مساوی تقسیم شد. مایع سبزرنگی به جای خون از بدنش جاری بود. تازه فهمیدم آنابل توی اون قرصای شب دختره عصاره‌ی سوسک چاه توالت ریخته بودم و دیگه آدرسی از مطب آنابل نداشتم.

داشتم فکر می‌کردم که برای شماره جدید مجله چی بنویسم تا عذرا و پشیز خوششون بیاد که با شنیدن یه صدای جیرجیر، چشمای ورقلمبیده‌ی خوشگل و باباقوریم رو به سمت بالا تاب دادم. سقف بالای سرم با اشتیاق عجیبی، یه ناله‌ی جانانه کرد و بیشتر از قبل ترک برداشت. از یه گوشه‌اش آب چکه می‌کرد (فکر کنم اتاقک محبوب دستشویی پنیر بالای سرم بود) و از یه گوشه دیگه‌اش، صدای چکش‌های مداوم و فریادهای "اعدام! اعدام! اعدام!" می‌اومد. دیگه داشتم شک می‌کردم که آیا قبول کردن پیشنهاد جنبش خودانتحارپنداری عذرا برای آزادسازی گیزبس کار خوبی بوده یا نه.

آنابل روی صندلی‌ای که مدام جلو و عقب می‌رفت، نشسته بود و عین قحطی‌زده‌ها داشت به ساندویچ فلافل‌اش گاز می‌زد (البته چیزی از گلوش پایین نمی‌رفت). وَلِک، نزدیک آینه قدی‌اش نشسته بود و همون طور که سبزی پاک می‌کرد، با جن کدبانو و روح همسایه درباره‌ی جدیدترین مشکلات روز، از قبیل "واااای دیدی؟! شوهر فلانی، فلان‌ چیز رو واسه زنش گرفت" و "فلانی رژیم بهش نساخته، می‌گه هوا هم بخوره چاق می‌شه" و " یارو می‌گه من رژیم‌ام اما وقتی می‌شینه سر سفره، دیگه بولدوزِر هم نمی‌تونه از سفره جدااش کنه" بحث می‌کردند. بچه‌جن، کرانچی‌های عذرا که ازش "قـــــــرض" گرفته بود رو همون‌طور تو هوا عین پنکه دور می‌خورد، پاکت به پاکت (بدون این که بازشون کنه) می‌انداخت تو خندق بلاش.

یه نگاه به پیتزای سرد روی میز انداختم و یه نگاه به چروک‌های چربی شکمم. حالا رژیم بگیرم؟ نگیرم؟ گشنه بمونم؟

دوباره به آنابل نگاه کردم که داشت سالادی که امروز، آشپز مجله درست کرده بود رو همراه با کاسه! به زور تو دهنش می‌چپوند. (وقتی بچه‌جن برای "قرض" گرفتن کرانچی‌های عذرا رفته بود، غذای امروز سر آشپز رو هم از توی آشپزخونه برداشته بود). البته باز جای خوشحالی داره که سرآشپز، متوجه نشده که یه جن، روغن خیاطی رو به جای روغن زیتون به دستش ‌داده.

با خودم گفتم: «الکی مثلا از فردا رژیم می‌گیرم.»

و با یه ورد ساده، پیتزا رو دوباره گرم کردم. هنوز گاز اول رو نزده بودم که یهو با یه صدای جیغ، کل ساختمون و کل تن و بدنم لرزید و فی‌المجموع، کل محتویات کبد و لوزالمعده‌ام رو بالا آوردم. همه بهت زده به توپ کبیرالعظیمی خیره شدیم که از کمد بیرون اومد. بتشیبا روی زمین قل خورد و نزدیک خورده‌های فلافل آنابل ایستاد. سرش رو عین خرطوم زرافه دراز کرد و تمام غذاهای کپک زده روی زمین رو بلعید. دختره‌ی تنبل بعد از این که "اِد وارن" فرستادش جهنم، یه کله داره زقنبورت و نوشابه‌های زقوم می‌خوره. خدا این " اد و لورن" رو به فوبیای مارکیستی مبتلا کنه که دختر خوشگلم رو عین بشکه ۲۲۰ لیتری نفت کردن. روح همسایه با تمسخر گفت: «یه وقت عطسه نکنی‌ها! یهو دیدی یه بمباران اتمی دیگه رخ داد.»

بتشیبا ناله‌ای کرد و افتاد به گریه کردن (گریه نبود که... نعره‌ی اسب بود). قبل از این که کسی دوباره چیزی بگه و نعره‌های بتشیبا جامون رو لو بده، وردی خوندم و روح همسایه رو از زیرزمین خارج کردم. گفتم: «جای مسخره کردن، بیاید واسش یه رژیم کاکتوس لاغری بنویسید، بلکه درست بشه.»

بچه‌جن، کارتون کاغذی کرانچی‌ها رو یه لقمه چپ کرد و گفت: «باید یه پر ققنوس رو با سبیلای پشیز همین مجله زردمبوعه و یکم پشمک حاج عبدالله و آب دماغ چرکی سبز و زرد ببک رو قاتی کنه، به عنوان ژل چربی سوز بماله به شکمش، دورش مشما بپیچه و دراز نشست بره.»

ولک جیغی از سر خوشحالی زد و شروع کرد با آهنگ دلبرا جان جان جان جان جان جان جان جان... (و الی آخر)  قر دادن و گفت: «برای شروع می‌تونه به آهنگ‌های اندی گوش کنه و برقصه. بالاخره زحمت می‌کشه. حیفه که نوستالوژی بشه.»

آنابل پا روی پا انداخت و از بالای نوک دماغش گفت: «اصلاً باید یه سر به مرکز تخصصی خودم بزنه. کیلو کیلو واسش قرص و دارو تجویز می‌کنم، کارش راه می‌افته.»

گفتم: «ظاهراً دارو‌ها رو دستتون تلمبار شدن که می‌خوای به خورد مردم بدی.»

به سمت میزم رفتم و همون طور که با ورد خوندن، پیتزا رو از محتویات دل و روده‌ام پاک می‌کردم، گفتم: «قبل از این که تجویز نهایی رو بکنم، بچه‌جن باید این پیتزا رو بدی به دست رمزنگار پنیر. ظاهر یه پسر پیتزافروش رو به خودت بگیر. مطمئن شو که حتماً می‌گیرتشون و حتما از حلقومش می‌ره پایین! آخه سقف داره بدجوری چکه می‌کنه، این پیتزا هم کاری می‌کنه که تا سه ماه، یبوست حاد بگیره و انقدر از اون دستشویی فرنگیش استفاده نکنه! یه سر و گوشی هم به خاک بده که خبری از این شکارچی بگیری...»

دست بتشیبا رو که عین دایناسور رِکس توی بدنش رفته بود، گرفتم و با مهربونی گفتم: «ببین عزیزم، بتشیبای خوشگلم، شما باید روزی دو لیوان خون دختر رو (به یاد مرحومه مغفوره الیزابت باتوری) با سوسکای حموم خونه شوهر ذلیل مرده‌ات قاتی کنی، صبح و شب باهاش دوش بگیری، بعد که پوستت شل شد، میری با طناب دار محبوبت هی لی‌لی می‌کنی تا این شکم صاحاب جهنمیت آب بشه. اگر نشد، می‌ری سراغ ویبره بندری؛ که از این لحاظ خوشبختانه ولک تجربه خوبی در این زمینه داره. می‌تونی بازی هایدن‌کلپ رو هم انجام بدی که گوشت تنت از ترس بریزه... البته نیس که تو خودت جنی عزیزم، باید بری سراغ یه شکارچی مثل ققنوس که مثل چی ازش می‌ترسی.»

با خوشحالی به سقف نگاه کردم. دیگه چکه نمیکرد.

درود عزیزان! با اولین جلسه‌ی پزشکی روانی زرد در خدمت شما هستیم.

اساساً واکنش افراد نسبت به رژیم با یک‌دیگر تفاوت بسیار دارد. افراد طبق نوع واکنش خود به 3 دسته تقسیم می‌شوند. پاچه‌گیر، آرامش مرگبار و رو به موت.

  1. پاچه‌گیر:

این موارد در ابتداي شروع رژیم روحیه و ادعای بالا دارند؛ اما پس از 1 تا 3 روز مانند موجودی وفادار پاچه‌ی همه را می‌گیرند! در برابر این پاچه‌گیری‌ها جملات محبت‌آمیزی نظیر، خفه شو بدبخت، برو بمیر بی‌فالور و زر نزن رژیمی کاربرد دارد. لازم به ذکر است که کلمه‌ی رژیمی را تا حد ممکن توهین آمیز بر زبان آورید. انگار یه چیزی مانند بوق است! در این مواقع فرد مورد نظر قیافه‌ای می‌گیرد که این تفکر را به وجود می‌آورد که ارتباطی با خفاش شب دارد و حتی شاید به سلاح‌های سرد هم علاقه پیدا کند.

آرامش خود را حفظ کنید و هر شی تیزی را از دسترس آن‌ها دور کنید. پیشنهاد می‌کنم که تمام اهل خانه حالت آماده باش به خود بگیرند. ممکن است حفظ رژیم برای آن‌ها سخت شود. در این صورت می‌توانید از روش هایی مسالمت آمیز، مانند، کف گرگی و چک و لگد استفاده کنید. در موارد حاد استفاده از چماق و پنجه بوکس هم مانعی ندارد به شرطی که فرد مهارت و تجربه کامل را در استفاده از آن‌ها در برابر یک رژیمی گرسنه، داشته باشد. درجه‌ی پاچه‌گیری آن‌ها به نوع رژیم بستگی دارد. هر چه محدودیت بیشتر شود، پاچه‌گیری هم بیشتر می‌شود.

  1. آرامش مرگبار:

این دسته بی‌خطرترین و مظلوم‌ترین رژیم بگیران به نظر می‌آیند. اما گول این بدبختی ظاهری را نخورید. زیر این پوشش، هیولایی خونخوار وجود دارد که تنها در هنگام فشار بالا خود را نشان می‌دهد. بسیار خطرناک هستند و می‌توانند با چند کلم بروکلی یک تانک را کله پا کنند. تا جایی که می‌توانید دور بمانید! مخصوصاً وقتی که رژیم سبزیجات دارند؛ ممکن است که گوشت انسان در نظرشان وسوسه کننده باشد.

اگر زمانی جوری به شما نگاه کردند که انگار به این فکر می‌کنند که سوخاری خوشمزه‌تر هستید یا کبابی، سریع به تیمارستان مخصوص قاتلین روانی تلفن بزنید! هرگز وقتی خوراکی چشمشان را گرفت جمله‌‌ی "مگه رژیم نداری؟" را نگویید. این کار به منزله‌ی کشیدن ضامن است و سر فرد را بالای دار می‌برد. گرچه تنها کسانی که شما آن زمان باید نگرانشان باشید نکیر و منکر هستند!

  1. رو به موت:

این گروه همان‌هایی هستند که تا کم می‌آورند غش می‌کنند. این افراد عمدتاً نه به خاطر فشار رژیم، بلکه به خاطر ترس از فشار رژیم از پا در می‌آیند. موردی داشتیم که یک ساعت بعد از شروع رژیمش از شدت ترس سکته کرد و به بیمارستان منتقل شد! برای رو به موت‌ها نوع رژیم اهمیتی ندارد، در هر صورت با تمام توان سعیی می‌کنند بمیرند! این گروه اگر رژیم نگیرند سالم‌تر هستند.

در کل رژیم گرفتن کاری بسیار خطرناک برای خود و دیگران است. پس بیایید همگی با هم از کارهای خطرناک دوری کنیم.

پزشک همه کاره‌ی آینده، دکتر آیدا.م

اوه اوه. در می‌زنند. می‌گویم: «اگه برای متهم کردن من به گذاشتن تله‌موش زیر صندلی پشیزخان اومدی، باید بگم من اون کارو نکردم و باز هم اگه برای متهم کردن من به انداختن پوست موز سر راه سینا به دلیل پرسپولیسی بودنش اومدی، باز هم باید بگم اشتباه اومدی و خلاصه اگه برای کاری به غیر از متهم کردن و درخواست کمک از من اومدی، می‌تونی بیای داخل!»

با اندکی تعلل، در باز می‌شود و شاهد داخل اومدن عذرا می‌شوم. یک لواشک از بین کاغذ‌های آمار و اطلاعات پخش شده بر روی میز بیرون می‌کشم و بدون معطلی آن را داخل حلقم می‌چپانم!

- چیزی شده عذرا؟

بی‌معطلی و بدون این که تعارف کرده باشم (عجبا!) خود را روی صندلی می‌اندازد و می‌گوید: «راستش می‌خوام برم عروسی.» لبخندی شرورانه می‌زنم، بلند می‌شوم و در را قفل می‌کنم. همان طور که مشغول در آوردن چک از داخل کشو هستم، می‌گویم: «اسم و مبلغ رو بگو و کارو تموم شده بدون!»

- ها؟

- خب. مراحل کار ما اینا هستن؛ اسم طرفو می‌دی، کاری که می‌خوای انجام بشه رو می‌گی و مبلغ رو می‌نویسی و امضا می‌کنی. منم از عوامل پشت صحنه‌ام اطلاعات رو می‌گیرم و اون عروس یا داماد یا هرکسی که باشه رو خفت می‌کنم. این‌جوری عروسی سر نمی‌گیره ولی چیزی که مهمه مبلغه!

- ها؟

با حالت پوکر فیس می‌گویم: «اسم بچه‌ی جدیدته؟»

- ها؟

سرم را به دستور کار مدیران می‌کوبم. عذرا می‌گوید: «واااااااا. چرا همچین می‌کنی؟ مشکل من اینه که زیادی کرانچی خوردم. چاق شدم.»

با همدردی سر تکان می‌دهم :«اتفاقاً جدیداً داشتم روی مقاله‌ درباره‌ی میزان تاثیر خوراکی روی...»

- کیاااااان!

- ها؟؟

با حالت جدی می‌گوید: «بچه‌های من نباید سر‌افکنده بشن. چند روز وقت داری تا بهترین راهکار‌های چاقی و لاغری که تو یه ماه اثر کنن رو به من بدی. وگرنه اخراجی!»

ذوق‌زده می‌گویم: «واقعا؟» راستش رسالتم عقب مانده، حدود دو روز است که اسپم‌ها در سطل زباله هستند! بیکاران در گروه تلگرام جمع شده‌اند و شمار معتادان گات افزایش یافته!

عذرا می‌گوید: «نه.» و پس از باز کردن قفل بیرون می‌رود. آه. باز هم فداکاری K

خب. طی تحقیقاتی که من انجام دادم، ۸۰ درصد پاستیل‌گراها از اضافه وزن رنج می‌برند که این مقدار در کرانچی‌خواه‌ها به ۵۵ درصد کاهش یافته. و خوشبختانه فقط ۲۰ درصد لواشک‌طلب‌ها اضافه وزن دارند! ^-

من چند راه حل کاربردی را به شما معرفی می‌کنم:

پاستیل‌گرا‌ها، لواشک‌طلب شوید!

کرانچی‌خواه‌ها، لواشک‌طلب شوید!

لواشک‌طلب‌ها، بیشتر لواشک بخورید!

از آن جایی که هیچ وقت به حرف من فداکار گوش نداده‌اید، مجبورم راه‌کار‌های دیگری ارائه کنم! ---

- اگه فقط می‌خواین به دیگران ثابت کنید لاغر شده‌اید، اول چندین لباس را روی هم بپوشید تا دوبرابر اندازه‌ی معمول به نظر بیایید! و سپس به روی آن‌ها یک لباس گشاد بدقواره را که متعلق به مادربزرگ خدابیامرزتان است بپوشید.

خب. مرحله‌ی اول تمام شد! حالا چندین عکس از زاویه‌های مختلف از خود بگیرید.

حالا تمام آن لباس‌ها را در آورید و تنها آن لباسی را که روی همه پوشیده بودید، بپوشید!

این مرحله خیلی ساده‌است. از چندین زاویه عکس بگیرید! حال شما مدرکی برای اثبات این که لاغر شده‌اید دارید و دیگر لازم نیست در خانه‌ی مادر شوهرتان به بهانه‌ی رژیم لب به چیزی نزنید! به همین سادگی.

- راه دیگری که اینجانب به شما پیشنهاد می‌کنم، نخوردن است. به مدت دوهفته‌ی تمام به غیر از آب چیزی نخورید! هیچ چیز! عواقب آن شامل بیماری تالاسمی، مرگ از گرسنگی، تبدیل به گرگینه و ... به خودتان مربوط می‌شود! ^-

- خب. اگر شما می‌خواهید چاق شوید، که قسمت مورد علاقه‌ی من است، تنها باید به جیب هرکسی غیر خود دستبرد بزنید، انواع واقسام خوراکی‌ها را بگیرید و عین چی، مشغول خوردن شوید! عواقب این روش هم قبیل چربی، قند، تبدیل به آدم‌خوار و ... هم به خودتان مربوط می‌شود!

اگر هنوز هم از لاغری منصرف نشده‌اید، (از دست شماها) می‌توانید با من تماس بگیرید. دو روز که به تخت ببندمتان، درست می‌شوید. در هر صورت، من برای مشاوره به شما آماده‌ام! ^-

(ویراستار ادبی: نصیحت روز؛ هیچگاه از یک منتقد حزب بادی مشورت نخواهید.)

مهدیه رو از ‌آشپزخونه پرت کردم بیرون و خودم با عجله شروع به ورق زدن کتاب آشپزیم‌ با نام "خودآموز مسمومیت" یا "امروز دیگه چی به خوردشون بدم" کردم‌ تا یه غذای سفید پیدا کنم. تقریباً آخرای کتاب بودم که پیداش کردم. اشک‌ریزان و با چشمای قلبی شده به مهدیه که داشت با یه بغل چیز سفید کاغذ مانند میومد داخل گفتم: «این دفعه حتماً می‌میرن!»

****

خوانندگان عزیز و آشپزان گرامی سلام! امروز می‌خوام یه غذای کاملاً سبک و رژیمی بهتون آموزش بدم ^- طرز تهیه‌ی این غذا شخصاً از مدل معروف لیداییانا واینتاروسیچ گرفته شده. اسم این غذا فرنی امبیلاسونیرو (ویراستار ادبی:گول نخورید همون شیربرنجه) هستش. برای تهیه این غذا به سه چیز احتیاج داریم؛ شیر، شکر و دستمال کاغذی (و یا هر چیز سفید کاغذمانند دیگه‌ای).

اول همه‌ی دستمال کاغذی‌ها (و چیزهای سفید کاغذمانند دیگه) رو توی قابلمه می‌ریزیم. انقدر شیر رو اضافه می‌کنیم که کاملا روی دستمال کاغذی‌ها (لازم نیست که دوباره بگم چیزهای سفید کاغذمانند دیگه‌؟) رو بگیره و با همزن برقی همش می‌زنیم تا به یه مایه‌ی سفید یکدست تبدیل بشه.

خدای من، چرا زرد شد؟

کـــــات!

****

داد کشیدم: «مــــهــــدیـــــــه! اینا چیه آوردی من ریختم توی این؟»

مهدیه با اکراه انیمه‌شو stop کرد و سرشو از گوشی در آورد و گفت: «یه سری چک نویس فیزیک از‌ رو یه میز برداشتم که گوشه کنارشون پر از نقاشی قلب بود. برگه‌های یه دفتر با طرح یه شلغمو کندم. چند تا کاغذ از ماشین تحریر منشی دادگاه کندم آوردم که سربرگ همشون با خودکار قرمز نوشته بود S♥P. چند تا پوشک هم از کنار سطل آشغال دستشویی آوردم که احتمالا مال اون بچه‌هه‌ست که دیروز یه کارتن کرانچی خورده بود. یه ملافه سفید هم اطراف اتاق اون‌ خانم ترسناکه رو هوا آویزون بود اونم برداشتم. یه‌ دسته برگه هم توی ‌راهرو روی زمین بود که با خط خرچنگ قورباغه روش شعر نوشته بودن. آها اینم توی یه اتاق پر برگه‌ی کمیک پیدا کردم، یادم رفت بهت بدم.»

و از جیبش یه قوطی خمیر ریش در‌آورد. احساس کردم دارم منفجر می‌شم. با بلندترین صدایی که از خودم انتظار داشتم داد زدم: «من بهت گفتم دستمال کاغذی بیار! اصلاً توی این همه آت و آشغالی که آوردی یه برگ دستمال کاغذی پیدا می‌شه؟»

با تعجب نگام کرد و گفت: «کاملاً مطمئنم که گفتی چیز سفید بیارم.»

به گوشیش اشاره کردم و گفتم: «مطمئنی اینو توی انیمه‌ای که داشتی می‌دیدی نگفتن؟»

با بی‌حوصلگی گفت: «حالا مگه چی شده؟»

قابلمه‌ رو جلوی صورتش گرفتم و گفتم: «می‌خواستی چی بشه؟ این مثلاً شیربرنجم زرد شده و معلوم هم نیست که زردیش از چیه!»

با تعجب به محتویات قابلمه نگاه کرد و با نیش باز گفت: «احتمالاً از اون یه کارتن کرانچی هضم شده‌ست. حالا اتفاقی هم نیفتاده. تازه مثل شیربرنجای مامان بزرگ شده. می‌گی زعفران زدم توش. بغلشم از این خمیر ریشه می‌زنی به جای خامه‌ی زده شده. تازه پتانسیل صادراتم داره. انقدر هم نق نزن، بزار انیمه‌مو ببینم.»

- خب این زردیش از زعفرون تجاوز کرده!

- اممم، برای اضافه کردن دستمال کاغذیا دیر شده؟ می‌تونم سفارش بدم و بنویسم به حساب انباری مجله.

در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود، قابلمه رو با احتیاط برگردوندم روی ‌گاز و خواهر نابغه‌ام رو در آغوش کشیدم تا این که به زور خودشو ازم جدا کرد و هم‌چنان که سرش توی انیمه بود، از آشپزخونه بیرون رفت. دکمه‌ی پیجر رو زدم و گفتم: «همکاران عزیز، تا چند دقیقه‌ی دیگه غذا حاضره، فرنی امبیلاسونیرو زعفرونی!»

در دستشویی با شدت باز شد و یک نفر دوان دوان وارد شد و خودش را پرت کرد در دستشویی بغلی. صدای استفراغش به طرز جالبی با صدای آهنگ متال پس زمینه هماهنگ بود. احتمالاً فهمیده بود فاطمه چه به خوردش داده. پاهایم را جمع کردم بالا تا متوجه حضور من نشود. به هر حال، حال خراب ممکن بود قوه تشخیص خواهران را زایل کرده باشد. داشتم با دو گیگ رشوه‌ای که فاطمه به خاطر جمع‌آوری مواد اولیه بهم داد بود، دنبال رژیم‌های عجیب و غریب بازیگران می‌گشتم. اولی که کل تحریریه را به دستشویی کشانده بود، امیدوار بودم خرابی بیشتری به بار نیاید. در نهایت لازم بود کسی زنده بماند تا حقوقم را سر ماه بدهد.

***

اخبار سلبریتی

این هفته همراه شماییم با سه تا از عجیب‌ترین رژیم‌های غذایی بازیگران.

  1. استیو مارونی

این بازیگر امریکایی برای بازی در فیلم پر هزینه‌ی ماجرای امبروز لرین، ناچار به کم کردن ۱۳۲ کیلو از وزنش شد. او در طول سه ماه تنها آب و سیزده سیب خورد. در نهایت مارونی توانست وزن مورد نظر را کم کند اما دو روز بعد دچار نارسایی قلبی، کلیوی و کبدی شد و پس از بیست و چهار ساعت درگذشت. در نهایت فیلم هرگز ساخته نشد.

  1. هو سئون وان

این بازیگر زن کره‌ای برای حفظ تناسب اندام خود به یک رژیم باستانی چینی روی آورد که شامل جوشاندن بال سوسک، دم عقرب، شاخک مورچه و دم گربه همراه چای تایلندی بود. در نهایت هو سئون وان تناسب اندام خود را حفظ کرد اما موهایش ریخت و ریش در آورد. وی با پریدن از طبقه بیست و چهارم خود را کشت.

  1. نیدیانیس مویتارید

برخلاف تمام رژیم‌های معمول در عالم سینما، نیدیانیس بازیگر نروژی مستقر در هالیوود رژیم پیتزا گرفت. وی روزانه بیست و شش پیتزا می‌خورد. او صد و بیست و شش سال عمر کرد و هرگز دلیل خود برای خداحافظی از عالم سینما و روی آوردن به چنین رژیمی را فاش نساخت. وی در هنگام مرگ، تنها ۵۶ کیلو وزن داشت.

به به! عجب روز دل‌انگیزی!

امروز از آن روزهایی است که حال ندارم زنگ گوشی را خاموش کنم و پرتش می‌کنم توی دیوار.

از آن روزهاست که تیم محبوبت دو هیچ به یک تازه به دوران رسیده می‌بازد و تیمی که از آن متنفری در مقابل یک حریف قدر، دو هیچ را کامبک می‌زند. از آن روزهایی که حمایت "تا قیامت"‌هایت، رنگ "حیا کن، رها کن" گرفته، دیگر حتی برد شیرین دربی گذشته هم دور به نظر می‌رسد.

امان از این روزها! فعلاً به عنوان یک دلال با نفوذ می‌دانم که منفعتم در استقلالی بودن است. خب! امروز چگونه این لنگی‌های عزیز را اذیت کنم؟ آهان! در گنجینه‌ی خاطراتم یاد دعوای معروف سرمربی تیم ملی و پرسپولیس افتادم. دوباره آن دست مالیدن معروف را رفتم و گوشیم را روشن کردم. اول کیروش.

- آقای کیروش؟

- جونم دادا؟

- ببخشید مثل این که اشتباه گرفتم.

- نه، نه، درسته. خودمم. به خاطر این که بیام مجله زرد بخونم فارسی یاد گرفتم.

- به به دست شما درد نکنه. خب حالا سوال: اول این که دعوای شما با آقای برانکو در مورد اضافه وزن بازیکنان پرسپولیس بود، درسته؟

- ما که زیاد دعوا کردیم، ولی انصافاً بازیکنان پرسپولیس خیلی اوضاعشون خرابه. باید رژیم بگیرن.

- رژیم چی بگیرن به نظر شما؟

- برن قلیون بکشن. اصلاً عالیه. چه موقعی که تیمت شیش تا خورده، حالت بده، (دیگه حلال کنن استقلالیا ;) ) چه موقعی که می‌خوای لاغر کنی.

- بله. در دست بررسی هست این موضوع. شهرداری هم که خودش پایه‌ست. خب خیلی ممنون از وقتتون. الان چی کار می‌کنید؟ مزاحمتون که نشدم؟

- نه داداش، الان نشستم توی خونه‌م، دارم آب معدنی و استیک می‌خورم، حالشو می‌برم. خیلی باحالید شما ایرانیا.

پوکرفیس شدم و گوشی را قطع کردم. یواش یواش به این فکر افتادم که نکند اشتباه کردم او را سرمربی کردم.

 خب این هم شماره برانکو.

- سلام آقای برانکو.

- Zdravo

- نَمَنه دِی سَن؟

- سلام آقا سینا. من مترجم آقای برانکو هستم. ببخشید ایشون فارسی بلد نیستن. بفرمایید من به ایشون می‌گم.

- فقط یه سوال داشتم. بازیکنای پرسپولیس اضافه وزن دارن؟

یه سری بلغورات از آنسوی گوشی شنیدم.

- می‌فرمایند که بازیکنان پرسپولیس اضافه وزن ندارن. آقای کیروش با خواهر پدرشون اضافه وزن دارن.

- باشه باشه. چرا ناراحت می‌شید؟ اصلاً ولش کنید. ممنون. کاری ندارن ایشون؟

- یه سوال فقط. شما یک و نیم میلیون یورو دستی داری؟

- دارم. ولی نمی‌دم. تا اون باشه دیگه با من این‌جوری صحبت نکنه.

و بلافاصله گوشی را قطع کر‌دم. احمق‌ها نمی‌دانستند وکیل ژوزه که از آن‌ها شکایت کرده، دست نشانده‌ی من است.

دلم گرفته بود. گفتم زنگ بزنم به آدمی بدبخت‌تر از خودم که کمی حال و هوایم عوض شود. گفتم حالی از علیرضا بپرسم...

- الو؟ به به داش علی. جواب دادی گوشی ما رو.

- قربانت سیناجان. یه کمی سرم شلوغه. می‌تونی بعداً زنگ بزنی؟

- چیکار می‌کنی ناخدا؟

- سر پروژه رستوران سوم هستم الان. قراره خیلی باحال شه. تو هم بیا رستوران‌های ما. قدمت روی چشم ما جا داره.

- علی آقا بیخیال رستوران رو. استقلال چی پس؟

- بابا ول کن این سیاه بازیای فوتبالو. کی پیتزا رو ول می‌کنه می‌ره فوتبال ببینه؟ راستی کسیو می‌شناسی لباس تبلیغاتی تنش کنیم؟ یه دونه خروس گوگولی مگولی.

- خوب شد گفتی. اتفاقاً یکیو می‌شناسم که هر بازی خودشو می‌زنه زمین، قبلاً پنالتی می‌گرفت. متأسفانه داورا فهمیدن. جدیداً داره روی متودهای جدید کار می‌کنه. پدر هنرهای تجسمیه. بفرستم پیشت این مهدی جون رو؟

- آره بفرستش این جا برای همه جا هست. همین الان مهاجری جونم کنار من وایساده. انگار نه انگار دو تا به ما زده. دستشو گرفتم، بغلش می‌کنم، ماچش می‌کنم.

ایشی گفتم و تلفن را گذاشتم جیبم. به این‌ها امیدی نیست. مگر این که ما دست‌های پشت پرده، فوتبال رو نجات بدیم. داشتم در خیابان سرد و دلگیر قدم می‌زدم که پس از سال‌ها گوشیم زنگ خورد. درودی بر سازنده‌ی گوشی فرستادم که انقدر گوشی‌هایشان راحت از جیب در میاد.

- چته؟ ( تعجبی نداره کسی بهم زنگ نمی زنه!)

صدایی ضبط شده شروع کرد به حرف زدن: «آقای غلامی عزیز، لطفاً هرچه سریع‌تر به آشپزخانه‌ی زندگی پیشتاز مراجعه فرمایید. با تشکر. دین دین دین.»

یا خود خدا! یا لرد کلوین! یا چرخ‌دنده‌ی ویلچر پروفسور هاوکینگ! نکنه دوباره فاطمه غذایی چیزی درست کرده باشه؟ اسپنی(دوباره اومد این ویراستاره! برادر نمی‌خوام تبلیغات باشه. برو دیگه. عهه) گرفتم و خودم را در کم‌ترین زمان ممکن رساندم به دفتر مجله. باور کنید تبعات پیچاندن این فرد خیلی سنگین‌تر تمام می‌شود.

در آشپز خانه را باز کردم. هر کسی گوشه‌ای افتاده بود و ساز خودش را می‌زد. آن سیمرغ که داشت ادای حافظ را در می‌آورد. سلین که دوباره فکر می‌کرد ترسناک به نظرمی آید، ولی شبیه وزغی با کلاه گیس بود. پنیر بنده خدا با آهنگ، چشمانی بسته یک چیز سفید رنگی را قورت می‌داد. ملکه کرانچی هم که معلوم بود در حال خودن چه چیزیه. نرجس انگار می‌خواست با نگاه به گویش، جنی احضار کند و فاطمه را درون دیگی از غذایش غرق کند. فاطمه مدیرکل هم انگار که همه کورند، آن چیز سفید را توی کیفش می‌ریخت.

- این جا چه خبره؟

فاطمه گل از گلش شکفت. نگاهِ "آخ جون گشنه‌ی جدید"ی نثارم کرد و گفت: «بیا غذا آماده‌ست.»

فریادی حرفش را برید. کیانیک با لواشکی در دستش فرار می‌کرد و طاها هم پشتش حرف‌های فلسفی می‌پراند و دنبالش می‌دوید.

- آماده‌ست.

و نگاه خطرناکی نثار آن دو کرد. و ظرفی از آن چیزهای سفید شل و ول را جلویم گرفت. نکند حماسه‌ای آفریده و...

 - اینا دستمالن؟

- آره. اگه بخوای پوشک و کاغذم داریم، ولی دستمال بیشتر طرفدار داره. عالیه باید امتحان کنی.

- خسته نباشی دلاور. خدا قوت پهلوان. من برم لذت خوردنو با شلغم و ققنوس تقسیم کنم.

بعد به سمت کیانیک و طاها به راه افتاد تا با کاسه‌ای از غذایش، هر دو را راهی بیمارستان کند.

و بقیه‌ی ماجرا باز بهتر شد. همیشه حل کردن مسائل ترمودینامیک حال آدم را بهتر می‌کند...

درود بر کلازیوس بزرگ!

در جمعی صحبت از رژیم و خوش هیکلیِ مثال‌زدنی بعضیا مطرح بود که کار کشید به این نقطه که آقا، علم پزشکی و زیست در این زمینه حرف بسیار دارد و شما دوستداران چرخ‌دنده و روغن و آچار و پیچ‌گوشتی هم باید سر تعظیم فرو آورید و زیست را به روی چشمان ورقلمبیده‌تان بگذارید تا راه درست زندگی را توی حلقتان کند.

ناگهان شاهد از غیب رسید. جوانک تپلی از گوشه‌ای بلند شد و شروع کرد به معرفی خود و کری خواندن:

غلامی هستم و با نام سینا

فیزیک کرده مرا روشن و بینا

به جنگ زیست آیم با کلامم

به همراه نیوتن، بور و اینا

 

اوه! مامانش اینااااا، این آقا سینا خوب شعر میگنااا! هه، بچه من رفیق فابریک لویی و کخ و هوک اینام! اگر من رو نمی‌شناسی بذار بگم بهت:

محد نام و لقب مومو، بُو(boo ) آیدی

شلوغ و سرخوشم مانند هایدی

به زیست باشد همه عالم سراپا

چقدر چاقی سینا، یخچال دوسایدی؟!

 

پسرک عشق فرمول‌های چندشِ اُهم و فشار و پاسکال، دوباره با اون صدای نخراشیده نتراشیده، قیافه‌ای شبیه برنده‌های جایزه نوبل به خودش گرفت و اون لوله پولیکاشو صاف کرد و دوباره گفت:

زندگی یک عشق دارد، نام آن باشد فیزیک

هرکه دیده حس من را، او مرا خواند فیزیک

روز و شب را طی کنم، معشوقه‌ام گرما و نور

زیست شاگرد من است، روز ازل آمد فیزیک

 

من "شاگرد" و "زیست" و "ازل" رو می‌کنم توی حلقت، جوری که از گوشات دلتا تتا بزنه بیرون، وایسا:

فیزیک گفتی و طبعم شد شکوفا

چو باتری روشن و پرکار و کوشا

بگفتم با کُری بهر رقیبم

فیزیک خفته دگر ای بی شکیبم

فتاده از تب و تاب قدیمی

برای خود یلی بوده زمانی

نه که عمرش زیاد از حد گذشته

بجاش زیست آمده، او مُرده رفته

 

هاها، خودتم بالاخره می‌میری سینا خان! یه روز به جای موش و قورباغه می‌ذارمت رو سینی موم و چهار دست و پات رو سنجاق می‌کنم و تشریح می‌شی... چیه مگه بده کمک به پیشرفت علم می‌کنی؟ مخ که نداری، لااقل دل و قلوه‌ت رو  بذار استفاده کنیم!

نه مثل این که آقا تازه روشن شده، با یه سبک آشنا جوابم رو داد:

آواز تو در نای تو

درس فیزیک، ای وای تو

وانگه تو بین ما یلان

در میکده دیر مغان

چنگی زنی بر تار مو

فیزیک زند بر فرق تو

یاد فیزیک چون می‌کنی

ای وای تو

ای وای تو

 

آره خب، ای وای ما! بنده خدا، زیست اگه نبود که تو الان باید با کلی میکروب و انگل و پروکاریوت یه قل دو قل بازی می‌کردی! الان انگل ژیاردیا باید بهت می‌گفت عمووو...

اومدم جوابشو بدم ک ناگهان جوان خوش هیکلی که فکر کردم سِرجِی فیتنس کار معروفه از بس خوش فرم بود این بشر(البته چون دکتر آینده قراره بشه جای انقد تعریف رو داشت)، هادی گلویی صاف کرد و گفت:

منم آن خسته از جور مکانیک

فراری از توان، کار و دینامیک

ببالم من به آن زیست طلایی

که باشد یک سره هم خوب و هم نیک

 

به به! اصلا هرچی هنرمنده، یا زیست‌شناسه یا دوست داره زیست‌شناس باشه. این هم نمونه‌ش.

دوباره پسرکِ پیچ و مهره‌ایِ چرب و چیلی، ژست جدیدی به خودش گرفت که انگار نه انگار داره تیربارون بیولوژیکی می‌شه و گفت:

رگ و خونم زده چرخه به چرخه

که چرخ عمر من از زیست نچرخه

فیزیک باشد بی.ام.و، پورشه، لامبور

ولی زیست پیش آن باشد دوچرخه

 

سیناخان بگو دوچرخه... فکر کرده مومو کم میاره!

رگ و خون تو مصداق حیات است

فیزیک تنها که باشد، این ممات است

که زیست شیرینی‌اش پر کرده دنیا

فیزیک در نزد آن حبه نبات است

 

صدایی از گوشه‌ای برخواست... بله، یه چرخ‌دنده‌ی دیگه‌ی مجلس هم صداش دراومد و با پوزخندی گفت:

فیزیک مصداق آن شاخه نبات است

ولیکن زیست نهایت آب نبات است

 

باشه محمدمهدی! تو هم برو طرف سینا. دو دو مساوی ظاهراً، ولی ما دوتا شما رو با همون نیوتن و بقیه حریفیم!

پشت بند حرف رفیقش، سینا انگار خیلی ذوق کرد و آچار کلاغیشو دست گرفت، مثل رهبرای ارکستر توی هوا تاب داد و شروع کرد به سبک سهراب شعر خوندن و قدم زدن:

اهل فیزیکم

روزگارم فرمول

من غذایم کپسول

زندگی را بغل شیب و اتم می‌بینم

چاقی‌ام افراطی‌ست

پای لنگم خاکی‌ست

من رژیمی ز بر لاغری‌ام می‌گیرم

ولی با زیست بدم

من فقط قانون اُهم را بلدم

یک اتم از انگور

تکه‌ای نان اَزُت

می‌خورم با روغن

روغن چرب موتور

این چنین لاغر و خوش فرم شوم

من فقط قاعده‌ی درس خودم را بلدم

 

بلافاصله بلند شدم و با نیم نگاهی شیطنت‌آمیز به حریفم، به او فهماندم که پسر، قدرت اسب بخارت کم بود. بدو به ما برســــی...

مرد میدانم

اهل زیست و شیمی

روزگارم آلی

من غذا از دم جانسوز گیاهان گیرم

و نفس با تپش جانواران چاق کنم

لاغرم چون تنِ تاک

من رژیم عسل و آبِ لیمو می‌گیرم

از فیزیک بیزارم

رژیم روغنی و چرب، عجب پوشالی‌ست

پای لنگش خاکی‌ست

ایده‌اش تکراری‌ست

حرف حق را تو شنو

پیش یک خُبره برو

تو به زیست محتاجی

به عرق کاسنی و نعنا و نبات

داده بر آن کبد چرب حیات

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم

که به زیست باید زیست

 

مثل این که این تیر خلاص هم پسرک عشق  آچار انبردست رو ساکت نکرد و ادامه داد:

فیزیک سلطان کل کائنات است

فیزیک مصداق آن شاخه نبات است

به تلخی زیست را گیرم به دندان

فیزیک عشق و فیزیک جان و حیات است

 

بچه جون کائنات همه اول یه دور رژه پااسبی جلوی زیست می‌رن، بعد اعزام می‌شن برای خدمت توی مناطق محروم. گفتم:

آگه از علم ژن و جان و تنم، با آن خوشم

با فیزیک و پیروان و اهل آن چون چکُّشم

آزمایشگاه عزیزم، نردبان زندگیم

هرکه بد گوید ز تو، او را به تشریح می‌کُشم

 

حالا باز بیا با زیست‌شناسایی مثل مومو کل بزن آچار آلن!

خلاصه بعد این کل‌کل کوبنده، پشمای همه ی دانشمندای زیست و فیزیک تو گور ریخت و همگان ناله‌کنان و بر سر زنان، شیون‌کنان و عربده‌زنان از مجلس برون شدند تا از دست زیست‌شناسای خُل و فیریکدانای منگل فرار کنن.

منتظر قدرت‌نمایی دانشمندان، اساطیر، هنرمندان، ورزشکاران و دیگر عزیزان هستیم!

روزی روزگاری در جنگلی سرد و تاریک و وحشتناک و بی‌رحم، خواهر و برادری همراه پدر و نامادریشون زندگی می‌کردن. یکی از همین روزها که مهدیه مشغول دیدن انیمه و جواد مشغول جستجو در یوتیوب بود، صدایی از بیرون خونه شندین.

نامادریشون بود که با حالتی معصومانه گفت: «غذا داره تموم می‌شه و زمستون سختی در راهه. اگه همین‌جوری پیش بره، می‌تونیم بچه‌ها رو بخوریم.»

پدر بی‌رحمشون که هیچ اهمیتی به زنده موندن نامادری نمی‌داد، گفت: «نه، ما این کارو نمی‌کنیم. من شکار می‌کنم.»

نامادری مهربون که سعی داشت عصبانیتش رو پشت لبخند دلنشینش پنهان کنه، گفت: «یا بچه‌ها رو می‌بری توی جنگل رها می‌کنی، یا امشب می‌خورمشون.»

جواد و مهدیه که از نقشه نامادریشون باخبر شدن، تصمیم گرفتن تا شام شبشون که تیکه نون خشک‌شده‌ی کپک‌زده بود رو نخورن و نگه دارن تا با اون مسیر خونه رو مشخص کنن.

فردای اون روز، به بهانه‎ی هیزم جمع کردن با پدرشون به جنگل رفتن.

مهدیه با تبلتش محکم به پهلوی جواد زد: «نون‌ها رو بریز.»

اما وقتی با صحنه‌ای که جواد دوتا دستش رو توی دهنش گذاشته بود و نون رو هل می‌داد توی دهنش رو به رو شد، جیغی زد و با همون تبلت به سر جواد کوبید. دیگه کار از کار گذشته بود...

بعد از رها شدن توی جنگل، پرنده‌ی زیبایی رو دیدن و به دنبال پرنده به راه افتادن. پرنده در نزدیکی خونه‌ای شکلاتی روی شاخه نشست. جواد به سمت خونه رفت و شروع به خوردن شکلات‌ها کرد. مهدیه گفت: «نخور جواد، چاق می‌شی.»

- من هرچی بخورم چاق نمی‌شم. تو چرا شکلات نمی‌خوری؟

- یادت رفته من توی رژیمم.

دستشو زیر چونه‌ش زد و گفت: «توی داستانا همیشه یه جادوگر بدجنس همین اطرافه که بچه‌ها رو می‌خوره.»

هنوز حرفش تموم نشده بود که همون لحظه در خونه باز شد و پری‌ای زیبا بهشون سلام کرد: «بیاین تو، یه کیک شکلاتی بزرگ دارم که حرف می‌زنه.»

مهدیه و جواد تا وارد خونه شدن، پری اونا رو توی سیاه چال انداخت و به هر کدوم یه کتاب بزرگ انگلیسی داد تا ترجمه کنن. هر روز پری زیبا بهشون غذا می‌داد تا چاق بشن و انرژی بگیرن و کتاب‌های بیشتری ترجمه کنن. بعد از گذشت هفته‌ها، مهدیه درحالی که گریه می‌کرد گفت: «نگین چرا ما رو نمی‌خوری راحت شیم؟»

جواد گفت: «خسته شدم انقدر ترجمه کردم.»

- ترجمه چیه؟ نمی‌بینی چاق و زشت شدم؟

نگین گفت: «تا روزی که هیکل زیبای پری‌وار من پابرجاست، شما دو تا جوجه زبانیسم باید برای من ترجمه‌ی کتابای رژیمی بکنید. من همیشه گفتم که:

با رژیم باید زیست

گاه با چای لبو

گاه با چیپس و پفک

ای وای گرسنم شد. لعنت به شما دو تا جوجه.»

تا این که روزی کتابی در مورد رژیم چینی باستانی به دست مهدیه رسید، اما اون تصمیم گرفت کتاب رو اشتباه ترجمه کنه. تمام افعال رو برعکس کرد و داد دست پری. اما از شانس تفی بچه‌ها، اون روز دخترخاله‌ی شوهرعمه‌ی زنداییِ پری که زبانش خوب بود، مهمون پری بود.

نگین از طریق همین فامیلشون (غلط کردم این نسبت رو نوشتم) متوجه نیت پلید مهدیه شد. در نتیجه جواد رو از طبقه‌ی سوم ساختمون شکلاتی آویزون کرد تا درس عبرتی باشه برای مترجمان داستان‌های کودکان که دست در اصل داستان برده و براش پاهای تا به تا می‌ذارن.

همزمان با ورودم، منیشک از جاش پرید و کلاه‌گیس کج شده‌اش رو صاف کرد و گفت: «به افتخار عالی‌جناب، قاضی‌القضات، دستت عدل خدا، حُکمت صدق خدا، کلماتت سخن خدا، چشمانت...»

دیدم داره حساس می‌شه: «بنال دیگر مَنیشک! می‌خواهیم جلوس کنیم.»

بنده خدا وارفت و گفت: «چشم، تصدقّتان بشوم. همه‌ی حضار بر پااا.»

همه‌ی حضار بلند شدند و من، قاضی زرد، یا همان بانوی قاتل، با ابهت (o-o)، کلاه گیس فرفری سفید تا روی زانو، لباس بلند سیاه با نوارهای زرد و دستان لزرونم، خرامان خرامان جلو رفتم و پشت میزم نشستم و با چکش مورد علاقه‌ام شروع به تمیز کردن لای دندون‌هام کردم. نگاهی ترسناک به مَنیشک انداختم.

مَنیشک بلند شد و صداش رو صاف کرد و ادامه داد: «امروووووز ما در این جا جمع شده‌ایم تا پرونده‌ی یک متهم را بررسی کنیم.»

بهش توپیدم: «مَنیشک! احمق! اینو همه می‌دونن. بگو هیئت منصفه کیان.»

- امرووووز هیئت منصفه شامل این افراد است. ژوپیتر!

امیرحسین پاشد وایستاد و جعبه‌ی صاعقه پلاستیکیش رو از پشتش برداشت و شروع کرد به پرتاب اونا. این دیگه چه موجودیه؟ طبق قانونی از قوانین ذکر شده در قرارداد من و پشیز، دادگاه حوزه‌ی قدرت منه!

- بشین تا صاعقه‌ها رو با چکش نکردم تو حلقت!

همه یکهو نفس بلندی کشیدند و امیرحسین با نگاهی خصمانه به من سر جاش نشست و گوشیش رو درآورد (ویراستار ادبی: الان از زندگی بن می‌شی!) منیشک خلاصم کرد: «عذرا!»

خرچ خرچ! همه‌ی سرها به سمتش چرخید. عذرا با نگاهی عالمانه بسته‌ی کرانچی‌اش رو باز کرد و شروع کرد به خوردن. بی‌تربیت! بی‌ادب بی‌ همه‌چیز!

-  بذار کنار اون کرانچی رو! چطور جرئت می‌کنی در حوزه‌ی  قدرت یک پاستیل‌گرا، کرانچی کوفت کنی؟

عذرا با بیخیالی، بیلی کرانچی توی دهنش انداخت و جعبه‌ی خالی‌اش رو پرت کرد توی صورت شلغم که فکر کنم درگیر یکی دیگر از مسائل مزخرفش بود...

- بانو شمش!

نرجس بلند شد، ناگهان روی پیشونی مَنیشک، چیزی قرمز رنگ نوشته شد: «MISS ME؟»

- ای خدا چرا تمام بدبختیا سر من میاد؟!

و شروع کرد به پاک کردن پیشونیش. حس کردم دارم قرمز می‌شم...

- آنااااابل !

جسمی به ظاهر سخت با پیشونی نرجس برخورد کرد و پس از چند لحظه، جای صورت یک عروسک روش کبود شد.

- فاطمه!

- اینجام! به متهم غذا دادید توی بازداشتگاه؟

به جلو خم شدم و با لحنی تهدیدآمیز گفتم: «نه، اتفاقی یادمون رفته.»

دست‌هاش رو به هم مالید و با برق ترسناک چشماش گفت: «خب قبل از محاکمه باید یه چیزی بخوره!»

با خوشحالی گفتم: «خودت هم باید باهاش بخوری. تنهایی به دلش نمی‌شینه!»

فاطمه آب دهنش رو قورت داد و با خنده گفت: «نه، تنهایی آدم بهتر غذاشو هضم می‌کنه.»

چکشم رو کوبیدم روی میز و گفتم: «نه، بشین سرجات! یه وقت وسیله برای اعدام کم آوردیم، تو و قابلمه غذات رو خبر می‌کنیم!»

منیشک پوزخندی زد و نفر بعدی را صدا کرد: «بابابزرگ یا همان محمدحسین!»

هیکل نحیفی که در بدو ورود متوجه‌اش نشده بودم، خودش رو از گوشه‌ای بلند کرد و گفت: «محیثممم! محیییثمممم!»

با حرص گفتم: «میثم الان روی استیج خنداننده‌شو هست، بشین سر جات.»

ناباورانه نگام کرد و سپس همون‌جا یک سکته کامل زد. مطمئنم دو ثانیه دیگه باز صدای میثم می‌زنه.

منیشک که شرشر عرق می‌ریخت، نفر بعدی رو اعلام کرد: «محمد مهدی... اه شلغم!»

- جانم، وایسا ببینم اینو از اون کم کنم، بعد از سناریو توش استفاده کنم، عدد پی رو هم بهش اضافه کنم، می‌مونه...

با آرامش ساختگی گفتم: «خب چی می‌مونه؟ مهم نیست، ببین اون دفتر دستکتو می‌ذاری کنار و یا این که سری برات نمی‌مونه که بفهمی چی می‌مونه!»

انگار با این حرف هشیارتر شد، با احترام دفترشو بست و به من خیره شد.

- بازم مونده مَنیشک؟

- خیر زیر ضربات متناوب چکشتان له بشوم! فقط وکلا و متهم!

- وکیل دیگه می‌خوایم چی کار؟ خیلی خوب سریع معرفی کن!

- حادی! وکیل مدافع شیطا... چیز متهم.

با کلاه فرانسویش بلند شد و گفت: «بی‌سواد! هادی با ه دوچشمه!»

- از کجا فهمیدی با ح جیمی گفتم؟

- الکی آبکی که ویراستار نشدم.

- لیلا!

کتابی بلند شد که کمی انسان ازش بیرون زده بود. کتاب به صدا دراومد: «الان این جمله رو تموم کنم میام.»

زمزمه کردم: «اینا دیگه از کدوم کیوسکی اومدن؟! ای خداااا!»

صدام رو بلند کردم: «پرونده رو جاری کن مَنیشک!»

- بیاورید متهم را!

در‌ها باز شدند و دو قلچماق، جوانکی خوش قد و قامت را وارد کردند. روی پوست پسرک اثرات کبودی‌های فراوان و جای دندان و چنگ هم بود.

- این ملعون چه کرده، مَنیشک؟

- قربانتان بروم، اجازه بدهید شجره‌اش را با رسم شکل توضیح می‌دهم. پرونده این شیطان صفت از آن جایی شروع شد که فردی ناشناس با ما تماس گرفت و گفت موجودی به نام سپهر روانی او را مورد آزار و اذیت سایتی قرار داده و او را از زندگی پیشتاز، سایت مذکور که سرانش تحت تعقیب هستند، بَنیده‌. و آدرس باشگاهی را به ما داد و اعلام کرد آن جا نیز معامله‌هایی انجام می‌دهد. بلافاصله اقدام کردم و همراه دو قلچماق به باشگاه هجوم برده، و این ملعون را که می‌خواست ژل لاغری را به شاکی شماره دو بچپاند، در حین ارتکاب جرم دستگیر کردیم. لازم به ذکر است او را با احترام تمام و بدون هیچ‌گونه ضرب و شتم به این جا آوردیم، و هرچه متهم جز این بگوید کذب محض است.

داد متهم به هوا رفت: «عالی جناب اعتراض دارم! دروغ می‌گه، همین منو گاز گرفت.»

لحظه‌ای سکوت کردم و سپس با صدایی آروم اما آمیخته به تهدیدی بس گریت (great) گفتم: «به مَنیشک ما توهین می‌کنی؟ بدهم توهینت کنند؟ چکشم را بکنم توی حلقت، از یه جا دیگه غذا بلمبانی؟»

- عالی‌جناب...

عجب رویی دارد!  

- سکوت! وقتی با من حرف می‌زنی سکوت! مَنیشک، اتهامات.

- زیر چکشتان له بشوم، اتهامات متهم از این قرار است:

1-  بن کردن عده‌ای جوان جویای نام بدون دلیل و مدرک کافی

2-  فروش جنس بنجل ژله‌ی شیبابا به جای ژل لاغری و احتمالاً همکاری با دلال در این زمینه

3-  زیبایی ظاهر فریبنده! فانوساً خوبه سرورم

4-  اقدام علیه امنیت من هنگام فرار

5-  تخریب اموال من هنگام فرار، انگشتان منو له کرد نامرد

6-  مخدوش کردن سلامتی و امنیت سایت

7-  تازه به منم گفت *****

8-  روانی شدن بدون مجوز، هیچ پایان کاری برای روانی شدن نگرفته، شک ندارم مالیات روانی‌ها رو هم نمیده

9-  آب هست ولی کم هست.

با شنیدن اخری سرم رو تکون دادم و گفتم: «مَنیشک لعنتی، یه دونه دیگه می‌زدی تنگش دو رقمی شه.»

- متأسفم قربان، من فقط طبق قانون عمل می‌کنم.

هادی گفت: «عالی‌جناب! اعتراض دارم! اجازه صحبت می‌خوام.»

محترمانه گفتم: «بنال!»

- عالی جناب و ژوری محترم! موارد 3، 7 و 9 اتهامات موکل من غیر قابل رد کردنه. اما در مورد بقیه‌ی موارد اجازه می‌خوام موکلم رو برای توضیح به جایگاه دعوت کنم.

-اوکی.

- سپهر! لطفاً برای دادگاه توضیح بده چرا اون جوون‌ها رو بن کردی؟

- اگه دلیل داشتم که زنده نمی‌موندن!

هادی پلک زد و گفت: «اههم! اههم! خوب سوال بعدی! برای دادگاه توضیح بده که درصد موفقیت ژل‌های لاغری چه قدر بوده!»

- آهان بله! در این مورد مستر ناشناس، شاکی شماره دو، می‌تونه توضیح بده! کاملاً موثر هستن، من خودم از اینا خونه می‌برم.

- شما که این‌ها رو از شخص خاصی خریداری نکردید؟ مستقیم از بوک پیج وارد کردید دیگه؟

- خیر من از همین فاطمه خانمی که این‌جا توی هیئت منصفه نشسته خریدم!

چشمان فاطمه گشاد شدند. کاسه‌ی سوپش را پرتاب کرد و به سمت در حمله برد.

با خونسردی چکشم رو روی گوشه لباسش هدف گیری کردم و دقیقاً قبل از این که دستش به دستگیره در برسه، چکشم او را به دیوار دوخت.

- هیچ‌ کس از این‌جا بیرون نمی‌ره!

هادی یقه‌اش رو جابه جا کرد. شرشر عرق می‌ریخت.

- خب سوال بعدی، منشی دادگاه ادعا می‌کنه که شما رو بدون هیچ آسیبی به این‌جا آورده. لطفاً توضیح بده این کبودی‌ها از کجا اومده؟

- همین دو قلچماق که این‌جا نشستن، منو سیاه و کبود کردن!

- مدرکی داری برای این ادعا؟

- بله دوربین‌های باشگاه! آخ... نه نه... اونا رو نگاه نکنید اصلاً!

منیشک یهو همه برگه‌های روی میزش رو کف دادگاه پخش کرد، از جاش پرید و گفت: «باشگاه دوربین داره؟ چرا من ندیدم؟»

- انقدر که کوری مَنیشک!

با حرص گفتم: «خفه شو ملعون احمق!»

هادی با صدایی گرفته گفت: «عالی‌جناب من دیگه سوالی ندارم!» و رو کرد به لیلا و ادامه داد: «لیلا نوبت توست. بلند شو.»

- الان! الان!

 خیلی نرم یه چکش دیگه از ردام بیرون کشیدم (ویراستار ادبی: کجا جا داده بودیش خدایی؟) و دو طرف کتاب رو به هم دوختم.

 (لیلا که کتاب می‌خواند همه عمر

دیدی که چگونه سلین کتابش گرفت؟)

با حالتی خطرناک پرسیدم: «وقت من رو می‌گیری؟»

- خیلی خب! خیلی خب! اصلاً به من چه که کلو بالاخره ازدواج کرد یا نه؟

-دقیقاً، به تو چه!

- خب من می‌خوام شاکی شماره 2، مستر ناشناس رو به جایگاه فرا بخونم.

فردی خوش‌اندام به جایگاه اومد.

- خب، سوال اول، آقای مستر، شما از متهم که در ردیف اول نشسته، ژل لاغری خریدید؟

- بله.

- تاثیری هم داشته؟

- بله. من که کاملا راضیم.

- پس برای دادگاه بگید که چرا به عنوان شاکی حضور یافتید.

- اون منشیه که اون‌جا نشسته، گفت امتیاز می‌دن بهم اگه توی مجله زرد بیام.

- عه؟ امتیاز می‌دن؟ پس شما از این محصول راضی بودید؟ آیا از محتویات درونش خبر داشتید؟ از کجا می‌دونستید مواد مخدر نیست؟

- متهم یکی از قدیمی‌ترین افراد سایته. به ایشون اعتماد نشه کرد، به کی می‌شه اعتماد کرد؟

- هیئت ژوری در این مورد قضاوت خواهد کرد. آیا شما ارتباطی هم با فاطمه داشتید؟

- خیر. ایشون همونیه که میاد تلویزیون هی دنت تبلیغات می‌کنه؟ آقای گل‌افشان بود، کی بود؟

- اون که آقاست، فاطمه اسم خانمه. سوال بعدی، آیا شما باشگاه رو ترک کرده بودید و هیچ چیز از دستگیری متهم رو ندیدید؟

- خیر من رفته بودم.

- متشکرم، سوال دیگه‌ای ندارم. لطفا مَنیشک به جایگاه بیاد. خب، شما شاکی شماره یک هستی. لطفا در مورد بند 4 و 5 اتهامات بیشتر توضیح بدهید.

- ایشون موقع فرار از باشگاه، سعی کرد از زیر در رد بشه، اما با اقدام به موقع من نتونست. بعد که جایی برای فرار نداشت، به سمت من هجوم آورد و زووووکشان انگشت پام رو لگد کرد. هنوز نمی‌دونم از این حرکت چه منظوری داشت، ولی دو قلچماق من هم زوکشان روی سرش پریده و اونو گرفتن.

- توضیح کافیه. لطفاً برای ما بگید اون شخصی که با شما تماس گرفت چه کسی بود؟ آیا تونستید پیداش کنید؟

- بله، ایشون میسیز ناشناس از بن‌شده‌های ضربه خورده هستند که شاکی شماره سه هستن.

- ممنون. سوال دیگه‌ای نیست. مطمئنم هیئت منصفه پیشتازی‌ها به جز فاطمه با عدالت به این پرونده رسیدگی خواهد کرد.

امیرحسین به نمایندگی از ژوری بلند شد و گفت: «برای تصمیم‌گیری وقت می‌خوایم عالی‌جناب!»

با بی‌حالی گفتم: «بقیه‌اش دست تو منیشک، موقع حکم دادن صدام کن.» و سرم رو روی میز گذاشتم و صدای خر و پف درآوردم. منیشک خوشحال از این که وظیفه‌ای بهش محول کردم با شنگولی گفت: «بابا دیگه فکر نداره که! باشه 5 دقیقه تنفس!»

 همه نفس عمیقی کشیدن. (به جز فاطمه که مظلومانه به دیوار دوخته شده بود.)

******

- خب وقت تمام است. آن‌هایی که معتقد هستند متهم گناه‌کار است، دستانشان را بالا ببرند.

 5 دست بالا رفت. اکثریت آرا.

- آن‌هایی که معتقد هستند فاطمه به اتهام دلالی و تولید جنس بنجل گناهکار است دست‌ها بالا!

8 دست بالا رفت، اما وقتی فاطمه با نگاهی شیطانی برگشت و ادای هورت کشیدن سوپ رو درآورد و براشون خط و نشون کشید، همه‌ی دست‌ها پایین اومد.

حس کردم دید زدن بسه و سرم رو بلند کردم و گفتم: «بار بعد فاطمه! به هم می‌رسیم!»

به سمت متهم برگشتم و گفتم: «ملعون، خودت چه حکمی دوست داری؟ چوبه‌ی دار؟ گیوتین؟ آمپول هوا؟ صندلی برق‌دار؟ ناخن؟ غذای فاطمه؟ گربه‌ی لیلا؟...»

- surprise me!

- من ‌می‌گم با چاقوی میوه خوری زنده زنده پوستشو بکنیم، بعد با قاشق چشاشو در بیاریم...

- فرهای گیستان در منتهی‌الیه حلقم، یه کمی مهربان باشید، پسر به این نازی! دلتان می‌آید؟

- به خاطر گل روی مَنیشکمان، دریاچه‌ی تمساح.

- اما قربان کمی رحم کنید.

- نه حرف تو نه حرف من، سیانور بدید بهش.

و برای اولین بار قتلی در حکم قانون انجام دادم! البته نه خودم! قلمم!

 

از میان خاک و خاکستر برمی‌خیزیم!

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) پشیز، بلند شو بگو من ادامه می‌دم!

  • رمزنگاری هفته

    (Paneer) پنیر، حساس نشو! حساس نشو!

  • کلاسیک زرد

    (momo jon) روایتی بر انتقام دلیرانه‌ی کنت مونت پشیز!

  • شکارچی وحشت

    (ghoghnous13) وقتی فاز اجنه با نول انسان‌ها خط روی خط می‌شود!

  • زردشی

    (sinaGhf) وقتی عادل زردی‌پور، قربانی دودهای آبی‌رنگ می‌شود!

  • مطبخ‌خونه

    (F@teme) و این بار، سالاد شفابخش سه‌سوته، فقط در آشپزخانه‌ی مجله!

  • زیازت

    (j.s.m) دسترسی به تارنمای فراخوانده شده، امکان‌پذیر نمی‌باشد!

  • کل‌کل‌نامه

    (MD128) پاپ‌کورن‌هایتان را بیاورید: مصاف نفس‌گیر میان دو اسطوره!

  • اشتباهی

    (kianick) بررسی حرفه‌ای معضلات اجتماعی با خبره‌ترین مردم‌آزار... چیزه، متخصص یعنی... با خبره‌ترین متخصص مجله!

  • کولی پیشتاز

    (Banoo.Shamash) با خواندن این بخش خواهید فهمید که ببک، صرفاً یک دست‌گرمی بود!

  • قاضی زردگستر

    (Celaena Sardothien) در این دادگستری، یک نفر متهم می‌کند، حکم می‌دهد و مجازات هم می‌کند!

  • نمای نزدیک

    (Magystic Reen) داغ‌ترین نقد بر فیلم Его шаги، چه بود و چه کرد؟!

  • سیانید

    (perseus) سیبیل قرمزی از کجا وارد ماجرا شد؟!

  • میراث پیشتاز

    (admiral) وقتی امیرکسرا دست به قلم می‌شود و دیگر هیچ! پناه بگیرید!

  • ویراستار

    (sir m.h.e) سرانگشتان همایونی‌اش مستدام باد!


آن جا دیگر آخر خط بود. نه ماه از تعطیلی مجله زرد می‌گذشت. گویی دنیا تمام زردی خود را از دست داده بود؛ خورشید، گل‌های آفتاب‌گردان، برگ‌های پاییزی، همگی خاکستری شده بودند. نفس‌هایم به سختی بالا می‌آمد. صدای سوختن آتش در حلبی کنار دستم را می‌شنیدم. ولی دیگر توانی برایم باقی نمانده بود تا برای بار آخر دستانم را به سمت آن بکشم و گرمای آتش را احساس کنم. در هر حال چه فایده ای داشت؟ دست‌های یخ‌زده‌ام را در جیب کاپشن چرمی‌ام بردم و آخرین بسته مواد را بیرون کشیدم و آن را باز کردم و گرد سفید رنگ را در کف دستم ریختم ...

دیگر مثل قبل مواد به وجودم گرما نمی‌بخشید، شاید در برابر آن مصون شده بودم. بنابراین تنها کاری را کردم که می‌توانستم. هردو دستم را در جیب کاپشنم فرو بردم و رو به آسمان شب، در انتظار مرگ دراز کشیدم. تلاش کردم به یک چیز زرد فکر کنم ولی انگار که اصلا رنگ زرد دیگر برای ذهنم معنایی نداشت. از تلاش دست برداشتم و در سکوت شب، و صدای ترق ترق سوختن چوب در حلبی چشمانم را بستم. خداحافظ دنیای زرد.

ناگهان صدا‌هایی را شنیدم. صداهایی آشنا. صداهایی زردرنگ. صداهایی که بوی قهوه در کافه های پاریس را می‌داد ...

- جدی جدی مرده یا دوربین مخفیه؟

- حالا من چی بپوشم؟ نمی‌شد قبل کنکور میمرد لااقل واسه رتبم یه بهونه داشتم؟

- اگه حلبی رو می‌ذاشت بالای سرش بیشتر گرم می‌شد. باد داره از سمت جنوب به شمال میاد که یه جریان همرفتی واداشته ایجاد می‌کنه. اگه فقط ضریب رسانندگی گرمایی حلب رو داشتم ....

- به خدا از غذاهای من نخورده! حرفمو باور کنید ، من چیزی بهش ندادم ؛ تقصیر من نیست!

- یعنی باید سیبیلامو برای مراسم تدفینش بزنم؟ اونم حالا که به 4 اینچ رسوندمشون؟

- انصافا انتظار داشتم قشنگ‌تر از این بمیره. باید نحوه مردنشو با تیم نقد درمیون بذارم.

- روحش قرین کرانچی...

پلک‌هایم را با زحمتی فراوان باز کردم. پیکرهای شبح‌وار زردرنگی را دیدم که به سوی من می‌آمدند و هاله‌ی زردرنگی اطراف آن‌ها می‌درخشید. انگار که در هوا معلق بودند. وقتی به من نزدیک‌تر شدند آن‌ها را شناختم. اعضای قدیمی نشریه بودند. زمزمه هایشان را می‌شنیدم.

- عه زندست !

- تسلیم نشو پشیز!

- بلند شو. هنوز کلی کار زرد مونده که انجام ندادی...

- نباید الان جا بزنی، الان وقتش نیست، ما بهت نیاز داریم...

- میتونی انجامش بدی... دست منو بگیر...

یکی از شبح های زردرنگ دستش را به طرفم دراز کرد. تمام نیرویم را جمع کردم و دستم را جلو بردم تا دست زرد رنگ را بگیرم. ولی هنگامی که آن را گرفتم دست ناپدید شد. همه‌ی آن پیکرها ناپدید شده بودند. دوباره صدای سوختن چوب در حلبی بود که سکوت شب را می‌شکست.

- نه! قرار نیست این طوری بمیرم!

با تقلا خودم را برگرداندم و روی شکم خوابیدم. درحالی که از فشار این حرکت نفس نفس می‌زدم، دست‌هایم را روی زمین مشت کردم و با فریادی که تمام نیروی باقی مانده‌ام در آن بود، خود را از زمین بلند کردم و ایستادم. باد شدیدی وزیدن گرفت و موهایم را آشفته کرد. لنگ‌لنگان به راه افتادم. باید هرطور بود اجازه‌ی مجدد تشکیل نشریه را از آن مافیای لعنتی می‌گرفتم

- دارم میام نشریه‌ی زرد!

 

- این ساختمون جدید نشریست. کارت رو از امروز شروع کن پنیر.

- باشه، حتما.

پشت سر عذرا وارد ساختمون می‌شم و به محض ورود از تعجب دهنم باز می‌شه. نشریه جدید پر از افراد جدید و در بخش های جدید خودشونه ( تاکید می‌کنم جدید. ینی بدون هیچ تجربه‌ای تو مجله! )

وقتی به دفتر کارم می‌رسم تقریبا فکم در می‌ره. اگه بخوام مثبت بهش نگاه کنم خیلی خوبه، یه جای دنج و خلوت، کسی کاری به کاریم نداره، هوا هم تقریباً خنک هستش، یه هواکش اختصاصی هم دارم. ولی اگه بخوام واقعیت رو بگم، دفتر کارم یه دستشویی بلااستفادست!

عذرا قبل از این که بتونم چیزی بگم جیم می‌شه و در رو هم پشت سرش می‌بنده. آهی می‌کشم و سعی می‌کنم تمرکز کنم ( همیشه تو دستشویی خوب تمرکز می‌کردم :دی ).

تا پریروز، با خیال راحت تو سواحل نمکی، کنار خانواده استراحت می‌کردم و آب نمک خنک می‌زدم. امروز باید کل بیست و چهارساعتمو توی دستشویی بگذرونم ( فکر کنم هواکش اختصاصی هم کار نمی‌کنه). ولی چه کنیم بخاطر علاقم به مجله و نه بخاطر تهدیدهای مافیا، کار کردن دوباره تو بخش رمزنگاری رو قبول کردم.

این فکرا رو کنار می‌زارم باید تمرکز کنم، اولین کسی که ازش رمزنگاری می‌کنم کیه ؟ برای فهمیدنش اتاقم رو ترک می‌کنم. آدم‌های زیادی رو می‌بینم، ولی هیچ کدوم چشمم رو برای رمزنگاری نمی‌گیرن ( اوه مای گاد عینکمو تو اتاقم جا گذاشتم!).

تو راه برگشت به اتاقم فک کنم دو سه تا راهرو پس و پیش می‌پیچم و خودمو تو یه راهرو پر از در پیدا می‌کنم. ( می‌دونید، گم که نشدم، فقط یکم امممم، باشه گم شدم K) با یه ابتکار پنیری ، همونطوری که فیلما یادم دادن در اول دست راست رو می‌رم تو بلکه اتاقم اونجا باشه، ولی چیزی که می‌بینم جیغم رو در میاره. یه دختره همون طور که رو هوا شناوره داره کتاب می‌خونه، از اون ور یه سری دستگاه موسیقی رو هوا دارن نواخته می‌شن. جیغی که زدم ( البته که داد بود، مرد که جیغ نمی‌زنه) باعث ‌شد کل اتاق دست از کار بکشه، دختر من رو نگاه می‌کنه، با صورتی جا خورده می‌گه:

- پنیر؟ رمزنگار پنیر؟ خودتی؟

تلاش می‌کنم از اتاق برم بیرون ولی در پشت سرم بسته و قفل می‌شه. از اونجایی که من اصلاً نترسیدم و لرزش بدنم بخاطر سرمای هواست، برمی‌گردم سمتش و سرم رو تکون می‌دم.

- وااای باورم نمی‌شه اومدی منو رمزنگاری کنی، خب می دونی، اسمم .... اممم ینی چیز لقبم شَمَش هستش نه شاماش، نه شِمش. البته من تو طول تاریخ لقبای زیادی داشتم مثل بتول، شمس، شبث، من اون امیرکسرا رو یه روز می‌کشم بخاطر این لقب، جنبانو، لیلی، نرگس، نری، نَیِس و خب اسم اصلیم هم که نرجس هستش. ولی از همه بیشتر شَمَش رو دوست دارم، می‌دونی، تو یه کتابی که خیلی عاشقشم، یکی از شخصیت‌ها اسمش شَمَش بود. اممم بانو شمش. عکسش هم تو پروفایلم تو سایت موجوده. البته تو زندگی پیشتاز هم بیشتر به عنوان نویسنده شناخته می‌شم ...

کم کم از هوش رفتم (البته که بخاطر ترس نبود، من فقط به ارواح و اینا حساسیت دارم) و وقتی بهوش اومدم تو اتاقم بودم. پشیز و عذرا بالای سرم داشتند یه چیزی تو مایه های اسفند دود می‌کردند.

 

روزها درپی هم می‌گذشت. پس از بارها تلاش ناموفقش برای فرار، گوشه‌ای کز کرده بود و نون خشک سق می‌زد و برای بار هزارم تمام گوشه و کنار زندانش را از چشم می‌گذراند. به آخرین شکستش فکر کرد که نزدیک به پیروزی بود اگر ...

آهی از نهادش برخواست.

چند روز پیش که ناامید داشت به موش‌ها و سوسک‌های سلولش کلمه‌ی زرد رو یاد می‌داد متوجه برآمدگی‌ای در جیب شلوارش شد، یک قاشق. یادش آمد روز آخری که در مجله‌‌ی زرد بود برای فرار از دست فاطمه قاشق را در جیبش گذاشته بود و وقتی فاطمه با چشمای مظلوم گربه شرکی طوری یک قاشق دیگه بدستش داد و گفت: «لطفاً تستش کن.» پایش را روی زمین کوبید گفت: «نه نه من قاشق خودمو می‌خوااام.»

که البته تلاش قابل ستایشش با برخورد ظرف به صورتش و خالی شدن تمام محتوای آن داخل دهانش ناکام ماند.

معطل نکرد و شروع به کندن دیوار سلولش کرد. هرباری که یک قسمت از دیوار کنده می‌شد با خوشحالی فریاد می‌زد: «فاطمه برگشتم حقوقت رو زیاد می‌کنم. هر غذایی که بپزی اولین نفری که تستش کنه منم.»

بالاخره دیوار سوراخ شد. بعد از یک ساعت رقص و پایکوبی و خوندن آهنگ هلو یلو با لهجه‌ی فرانسوی و بیان کلمات انگلیسی به طور نامفهوم، سرش را از سوراخ بیرون کرد تند تند نفس کشید. چینی به بینی اش داد و گفت: «یادم نمیاد که هوا قبلاً همچین بویی می‌داد.»

چشمش به کثیف کاری کنار دیوار افتاد. چشمانش را چرخاند و باقی بدنش را ازسوراخ خارج کرد که ناگهان.... شکمش در آن طرف گیر کرد.

- لعنتی... گندش بزنن... من کی چاق شدم؟

(مسلماً زندان بهش ساخته بود و به خاطر تحلیل رفتن مغزش تصمیم به فرار داشت.)

سه ساعت تلاش کرد تا شکمش را از تونلی که حفر کرده بود رد کند، اما در آن گیر کرد.

دستش را زیر چانه‌اش زد و شروع به حساب و کتاب کرد: «اگه شانس بیارم و یه هفته صبر کنم یا لاغر می‌شم و از سوراخ رد می‌شم یا از گشنگی می‌میرم. عالیه!»

اما شانس نیاورد و همان شب نگهبانان به سلولش آمدند.

***

پشیز بعد از فرار مرموز و موفقیت آمیز، به سمت گنج پنهان شده رفت. ساعت‌ها دنبالش گشتم تا او را در حال در آوردن حرکات عجیب دیدم.

- 1999، 2000! خودشه همین جاست.

دست در جیب شلوارش کرد و جسمی نقره‌ای را با افتخار بالا آورد و در امتداد نور خورشید قرار داد. جسم برقی زد و پشیز روی زمین افتاد.

- کور شدممم.

با دو دستش چشمانش را گرفته بود و روی زمین قل می‌خورد.

- فاطمه همه‌ی حرفامو پس می‌گیرم و دیگه حقوقی در کار نیست.

این را گفت و قاشق را از روی زمین برداشت و شروع به کندن کرد.

گنج پنهان شده 18 شهرت بود که آن را با جزیره‌ی پرورش دلفین معاوضه کرد.

در آن جزیره قصری زرد ساخت و تمام شهر پیشتاز را زیر و رو کرد و خلاف‌کارهای حرفه‌ای را استخدام کرد و اسمش را به کنت مونت پشیز تغییر داد.

حالا زمانی بود که می‌توانست از نشریه‌ی قرمز انتقامش را بگیرد.

 

- میو؛ میو.

- اگه بگیرمت پرپرت می‌کنم.

- میییییو، میووویویویووو.

- به من فحش می‌دی گربه‌ی بی‌ریخت؟ باباتو در میارم و دم حجله پخ پخ می‌کنم.

چیه؟ چرا اون جوری من رو نگاه می‌کنید؟ به من چه شما زبون این گربه‌نماها رو بلد نیستید. اصلاً کی گفته قراره سر از کارای من دربیارید؟ این گربه که گربه نیست. یعنی شبیه گربه هست اما گربه نیست. یعنی هم هست هم نیست. ای بابا چرا دارم چرت و پرت می‌گم. بذارید از اولش بگم.

رد یک جن رو توی دهات زده بودم، دو تا از دوستامم باهام بودن، قرار بود صبح بریم دنبالش، شب یکی از بچه‌ها شروع کرد به بد و بیراه گفتن به اجنه، ما هی گفتیم داداش بی‌خیال. این بی‌خیال که نمی‌شد هیچ هی خیالات بیشتر برش می‌داشت. اون یکی هم که فاز شجاعت گرفته بود و هی داشت با خالی‌بندیاش برای ما لباس پرو می‌کرد؛ که من هر شب شام نون و جن می‌خورم، هر روز صبح با گنده‌ی جنا کشتی می‌گیرم. ما هم که مثلاً قاق بودیم هی برای نشون دادن تعجب دهنمون رو مثل امیرعباس کچلیک باز می‌کردیم، در حدی که معنی جر خوردن دهن رو فهمیدیم.

باس یک مراسمی اجرا می‌کردیم بعد می‌زدیم بیرون، سه نفری سه کنج خونه نشستیم و کنج چهارم رو هم برای آقا/خانم جنه خالی کردیم. ما به این دومیه گفتیم: «تو ذکرا رو بگو.»

گفت: «داداچ، ما دل و جرأتمون زیاده اما مخمون فندقیه از اون یکی بپرس.»

رو به اولیه گفتم: «تو بگو.»

- داچ ما مخمون مخل آسایشه برا همین فرستادیمش تعطیلات، نمی‌تونیم تفکر کنیم، شوما فیض بده.

گفتم: «من که بلد نیستم.»

آقا این دوتا نفس راحتی کشیدن اما با لحن مثلاً ناراحت گفتن: «ای بابا، پس کنسله.»

- بیشینین بینیم بابا، من نوشته دارمش.

نفس جفتشون گرفت. گفتم هر چی من می‌گم شما هم بگید: «هذا»

گفتن: «ماذا»

- داداش هذا

- داداچ قاضا.

- نه، نگید داداش هذا، فقط بگید هذا.

- نه، سگید داداچ سازا، نمک بگید فازا.

- چی می‌گید بابا، هذاااااا.

- چخه سگه بابا، رازااااااا.

بلند شدم گفتم: «حالتون خوبه؟»

اولیه گفت: «داداش خوب درست بگو.»

گفتم: «باشه، دوباره می‌گم.»

در همین حین چراغ اتاق که خاموش بود، روشن شد. یه نگاهی به هم کردیم، چراغ خاموش شد، تا اومدیم چیزی بگیم روشن شد، یه نگاهی کردیم به هم، خاموش شد. یهو صدای پا اومد و بعدشم باز و بسته شدن در. ما مثل اون حیوون باوفا ترسیده بودیم و از ترس بندری می‌زدیم. دوباره چراغ روشن شد و من موندم و کوزم. جفتشون فلنگ رو بستن. ای تف به ذاتتون.

با صدایی نازک شده مثل بانوان 18 ساله گفتم: «هذا.»

یکی گفت: «ماذا فازا؟»

گفتم: «لماذا.»

گفت: «هکذا.»

گفتم: «یا امامزاده بیژن.»

گفت: «این رو نمی‌شناسم، به یکی دیگه متوسل شو.»

ما رو می‌گی، اومدیم بریم بیرون دیدیم در باز نمی‌شه، رفتیم طرف پنجره، اونم بسته بود. این سری ما موندیم و همون یدونه شلواری که پامون بود و اگر اتفاقی می‌افتاد خدای نکرده، باید پاچمون رو با کش می‌بستیم تا مایه‌ی آبروریزی نشه. گفتم: «غلط کردم.»

گفت: «داداچ، شما جسارتاً کثیفی هم بخوری فایده نداره.»

گفتم: «یعنی هیچ راهی نداره. جان آن‌شرلی یه فکری بکن برا ما.»

گفت: «هیچی هیچی که نه.»

همین رو گرفتم و گفتم: «بگو، من تحملش رو دارم. جان آنابل که می‌خوام بدون اون دنیاش نباشه بگو. جان وَلِک بگو، جان...»

نذاشت ادامه بدم وگفت: «ببین مرگ به دست من از این راه بهتره.»

گفتم: «جون جنی بگو، من هزارتا آرزو دارم.»

گفت: «آرزوهات همه تبدیل به کابوس می‌شن، اما بهت می‌گم.»

یهو یه نوری کل اتاق رو گرفت و بعدش همه جا تاریک شد، منم بیهوش شدم. صبح که به هوش اومدم دیدم لب تابم کنارمه، یه سایتی هم بازه به اسم زندگی پیشتاز، بالای صفحه نوشته بود: «ققنوس13 گرامی به حساب کاربری خود خوش آمدید.»

بعدش صفحه برقی زد و من مثل بند تنبون جابجا شدم و یه دفعه دیدم توی یه محله‌ی تاریک و خفن گیر افتادم. جلوی یه ساختمون که مثل زردمبو بود. ای خدا. من از رنگ زرد متنفرمممممم.

 

- تـــــــــــــــــــــوی دروازه!

فریاد موجی جهشی سرهنگ روی گل سوم برنلی پرده گوشم رو نوازش کرد. نشسته بودم با ققنوس تخمه می‌خوردم و فوتبال می‌دیدم. این بنده خدا هم انگار توی شوکی چیزی بود یه ریز برای خودش شعر می‌خواند و آهنگی با چق چق تخمه می‌نواخت. محض رضای خدا نگاه کنید من چی رو دارم تحمل می کنم:

مجله دارم زردآلوئه

هلو و ملو، شفتالوئه

پشیز و پنیر توش اسیرن

تو جوب لیلا می‌میرن

ما عذرا رو نداشتیم

براش تله گذاشتیم

فاطی به ما غذا داد

مجله زرد و هوا داد

- نه، واقعاً، یه لحظه ققنوس جان. فاطمه قبول با سالادش. عذرا؟ تله؟ ریلی برادر؟

- عذرا به این خوبی. چی بگم؟ می‌خوای در مورد اصول احضار جن بسرایم.

- نه، نه. قربانت برم من. بیا، بیا، تخمه بشکن.

ناگهان تلفنم زنگ زد.

گفتم: «ها، کیستی؟». گفت: «عذرا هستم.»

فرمودم: «از مجله زرد معروف؟ همین الان ذکر خیرتون بود! چه طوری؟ خوبی؟ در سلامتی کامل به سر می‌بری، ها؟» (درود بر آقای صحت)

تا گفتم سلامتی، ناله‌اش به هوا رفت.

- چه خوبی؟ چه املتی؟ کدوم کرانچی؟

و بعد شروع کرد به زار زدن و گفتن همون حرفای همیشگی در مورد نیاز به برنامه و خب، از یه جایی به بعد گوشی رو گذاشتم کنار، ولی متأسفانه قبلش اینارو شنیدم؛ کمک، مجله، عذغا و گیزبس.

حالا اصلاً کاری ندارم کدوم فرد عاقل و بالغی عذغا توی دهانش می‌چرخد، حدس زدم بچه‌هایش باشند. از آن جا که حس کمک به دیگران در مرامم رژه می‌رود، سریع شال و کلاه کردم، گوشی بلک هلوم رو قاپیدم و ققنوس را در خانه تنها گذاشتم (دیگه بدتر از جن که سراغش نمی‌یاد.) شماره عادل رو سرچیدم و زنگ زدم.

- عادل جان، برادر چه می‌کنی الان؟

- بَــه، فدایت شوم دارم نتایج نظرسنجی رو تحلیل می‌کنم. می‌دونستی 17.9 درصد افراد بالای 19 سالو سه ماهی که سایز پاشون از 43 تجاوز نکنه و دور کمرشون زیر 50 سانت نباشه مجله زردو نمی خونن. می‌خواستم به عذرا بگم. خیلی آمار وحشتناکیه.

- باشه آره همون که گفتی خوب، یه برنامه برات دارم. همون کارای همیشگی. تحلیل غلط داوری و افشاگری بی‌نتیجه و نظرسنجی بی‌ربط. خلاصه از این کارا که دوست داری.

- ای وای! آی جانمی جان! بَــــه کشدارم اگه می‌تونم بگم دیگه حله.

- چرا نمی تونی بگی؟ اصن همین الان یه دونه بگو عمو ببینه.

- بَـــه.

- خب بسه دیگه لوس بازی. میام دنبالت. اون کت شلوارتم عوض کن ملت دیگه خسته شدن ازش.

- به روی چشم. منتظرتم.

خب این از این. حالا یه دونه کارشناس می‌خوام. دوباره توی مخاطب‌های بی‌نهایتم یه گشتی زدم. آهان این خوبه. کیانیک. دوباره شماره و تماس.

- سلام. چی می‌خوای؟

- ممنون. شما چطوری؟

- بالاخره موضعت روی توی جنگ حزب‌ها مشخص کردی؟

- نه، بیکارم مگه؟ برنامه برات دارم، کارشناسی. میای گلاب می‌گیری روی کل برنامه و خلاص. تازه عوامل پشت صحنه‌ات هم هستند.

- هوووم. خوبه. بازم فداکاری می‌کنم. دفتر مجله دیگه؟

- آره زمانشو می‌فرستم برات.

و قبل از این که فکر قطع کردن به مخیله‌اش خطور کند، قطع کردم.

این هم از این یکی. دست‌هایم را مثل مگسی در توالت عمومی، به هم مالیدم. بقیه‌ی ماجرا دیگه می‌شه سختی کار ما دلال‌ها. که هیچ وقت زحماتمون دیده نمی‌شه. هماهنگی‌ها انجام شد. تماس ها گرفته شد. و حالا...

قلم... کاغذ... حرکت.

- بَـــه، شوالیه‌ی زرد ما بازگشته. خوانندگان عزیز! عادل زردی‌پور هستم، مستقیم از استودیو‌ی ورزشی مجله زرد. برنامه‌ی جدید ما با کلی آیتم هیجان انگیز افتخار داده و به مجله زرد پیوسته. با تشکر از عوامل فعال پشت صحنه. امشب یک مهمان ویژه داریم. خانم کیانیک ملقب به عارفه (چیه آقای ویراستار؟ این جا هم حتماً باید اسمت بیاد؟ از قصدِ، مؤمن، از قصد) امشب در جمع ما حضور دارند.

- سلام عرض می‌کنم خدمت همه‌ی خوانندگان به خصوص دو ستاره‌ای‌های آسیایی.

عادل به او نگاهی دلسوزانه انداخت.

- خب، خوانندگان عزیز، اول بخش نظرسنجی رو بگم. نظرسنجی امشب ما در مورد بهترین دروازه‌بان حال حاضر کشور است. به نظر شما کیست؟

  • علیرضا پیراوند ( ملقب به علی داداش دیگه جلو آینه عکس ننداز)
  • علیرضا هقیقی (ملقب به خوشگلمون)
  • مهدی رهمتی ( ملقب به پنگوئن آسیا)
  • سوشا زمانی (ملقب به باب زمانی یا سوشا شلوار مکعبی)

لطفاً مثل برنامه‌های قبل با حضور گرمتون در نظرات، ما رو با رأیتون مستفیض کنید.

با عشقی عجیب در چشمانش کاغذش رو خط خطی کرد.

- خب خوانندگان عزیز، موضوع امروز مورد بررسی ما، تیم سوم پایتخت، استقلاله و حاشیه‌هایی که در هفته‌های اول لیگ با اونا دست و پنجه نرم می‌کنه.‌ خُب، خانم کیانیک لطف بفرمایید این تیم رو به ما معرفی کنید.

- با تشکر از آقا عادل و به نام دو ستاره‌ی آسیاییمان، دوستان، من می‌خواهم امروز معرّف تیمی پرافتخار باشم. تیمی با هشت قهرمانی در لیگ سطح اول کشور و 9 نایب قهرمانی، 6 قهرمانی در جام حذفی و 4 نایب قهرمانی، دو بار قهرمانی در آسیا تکرار می‌کنم، ۲ باررر قهرمانی در آسیا، رقیب‌های ما تابه حال به فینال هم نرسیده‌اند.

- بله، لازمه اضافه کنم شما از متد بشکه هم استفاده می‌کنید، حتی دورتموند هم از این متد شما کاپی کرد. حالا به موضوع رابطه آقای منصوریان با تیم‌های خارجی می‌رسیم. خب نظرتون راجع به سه بازی اول لیگ چه بود؟

- دیگه همه حرفا رو مربی فقیدمون فرمودند: «لعنت به فوتبال، لعنت به شما، لعنت به من، لعنت به همه، لعنت به زردی این میز لعنتی که وقتی آدم پشتش می‌شینه فکر می‌کنه زردک گرفته...» البته لازم به ذکره بازی‌های لیگ برای ما اهمیتی نداره چون نتایج واقعی نیست.

- بَـــه، کدوم بازیا برای شما اهمیت داره؟ بازی‌های آسیایی؟

عادل خنده‌ای بس شیطانی سر می‌دهد. و کیانیک با یادآوری خاطره‌ای تلخ چهره‌اش در هم می‌رود.

- اشکالی نداره، آقای زردی‌پور. به هر حال فوتبال است و شما هم به خوبی من می‌دانید که یک روی زشت دارد. به نظر شخص من تقصیر یوونتوس بود این باخت. در ضمن حداقل دو تا ستاره، تأکید می‌کنم، دو تا ستاره‌ی ما واقعیه نه مثل رقیبمون بنجل. واقعاً چی فکر کردن که یه ستاره زدن رو پیراهنشون؟

- بععععله حالا به موضوع یوونتوس می‌رسیم. حرف از علی آقا شد، به نظرتون در حال حاضر بازی‌های ضعیف استقلال تقصیر کیه؟ هم چنان یووه؟

- # کارشناسی- نکنیم

- آهان بله. درسته.‌ خانم کیانیک، انقدر جواب دندان‌خوردکنی بود که اصلاً می‌ریم موضوع بعد. ممکنه نظر شما رو راجع به کاوه رضایی بپرسم؟ همون بازیکنی که به خاطر صد میلیون از شما شکایت کرد؟

ـ آقا ایشون هر کاری هم کرده بازیکن ملّیه. ببینید متأسفانه جوی توی استقلال به راه افتاد که امنیت مالی بازیکنان زیر سؤال رفت. اگر اجازه بدهید با استدلال‌های کامل و منطقی‌ خودم می‌تونم توضیح بدم که...

ـ متأسفانه نه، نمی‌تونم، وقت نداریم، همش 3 ساعت مونده از برنامه. البته من معتقدم ایشون صلاح استقلال رو می‌خواسته، به هر حال اگه این تیم به آسیا نره، شاید برای خودش و طرفداراش بهتر باشه.

ـ آقای زردی‌پور مراقب خودتون باشید. ممکنه ناراحت بشم و اگه من ناراحت بشم ممکنه عوامل پشت صحنه هم ناراحت بشن.

عادل که عرق کرده، یقه‌اش را جابه‌جا می‌کند و خود را باد می‌زند (مثلاً گرمش است. مدیونید فکر کنید ترسیده.)

ـ آهان گفتید مراقب، همین الان عوامل پشت صحنه اشاره کردن آقای جباری هنگام دیدن برنامه‌ی ما رباط صلیبی پاره کرده.

باز هم نگاه خطرناکی دریافت کرد.

- خب بچه‌ها ارتباط تلفنی ممکنه؟ دستم به سیم شارژرتون. سریع تماسو برقرار کنید.

- الو، برنامه‌ی ورزشی مجله زرد؟

- سلام. قربان. بله درسته. شما الان روی صفحه‌ی بخش ورزشی مجله زرد هستید. لطفاً خودتون رو معرفی کنید.

- سلام خدمت خوانندگان عزیز، عمر عبدالرحمان هستم. جون عادل برای این یه جمله رفتم فارسی یاد گرفتم.

- راجع به چی می‌خوای نظر بدی، آقا عمر؟

- هیچی فقط می‌خواستم در مورد نظرسنجیتون بگم. به خدا قسم آقای رحمتی بهترین دروازه بان آسیا که هیچ، بهترین دروازه‌بان جهانه! منم شاهدم...

- بله، خیلی خوب استفاده کردیم.

و رو به بچه‌های پشت صحنه کرد و شستش را روی گردنش کشید.

- جدی گفتم من حاضرم گواه ب...

- خب، امشب مثل اینکه شب تلفن‌های دوست داشتنیم نیست.

و ناگهان برگه‌اش را کامل خط‌ خطی کرد.

- خب، بانو کیانیک اجازه بدید تبریکات وافره‌ی خودم رو برای استارت زدن هیرو خدمت شما و تمام استقلالیا برسانم. یه گل زدید، درسته؟ لازمه تبریکی به بازیکن مازاد پرسپولیس هم بگم که تا حالا شخصاً دو گل زده، تبریک آقای رضا خالقی‌فر.

کیانیک با صدای بلند گلویش را صاف می‌کند. پیام واضح است. اخطار آخر.

- خیلی خب. اصلاً بریم سراغ بخش مورد علاقه شما و خودم. این هفته یه پرونده جالب ورزشی رو می‌خوایم بررسی کنیم. خانم کیانیک برای ما بگید راجع به رابطه‌ی آقای منصوریان و آقای ماسیمیلیانو آلگری چی می‌دونید؟

- البته من فقط از روابط کاریشون خبر دارم.

- بله، بله، منظور من هم همین بود.

- آقای منصوریان ما طی صحبتی که با آقای آلگری داشتند سیستم دفاعی یوونتوس مقابل رئال رو بهبود بخشیدن. آقای آلگری، شاید براتون جالب باشه، اسم اصلیشون: معصوم میلان‌دوست آل قوری بوده که حالا فرار مغزها کرده. ایشون هم‌بازی بچگی داش علی بوده. زمین‌های خاکی رو با هم آباد کرده بودن. مَسی ما روی بیس دفاعی خودش تأکید داشت درحالی که علی آقا بهش گفته بود دفاع خطی جواب نمی‌ده. خلاصه هی اصرار مسی هی انکار علی. تا این که علی آقا اصلاً راضی شد برای اثبات اشتباهی این ترکیب خودش ازش استفاده کنه.

- خب اگه علی آقا می‌دونست این ترکیب اشتباهه، چرا با همین ترکیب رفت تو؟ قبول دارید نباید این کارو می‌کرد؟ البته بچه‌ها می‌تونید ارتباط ما رو برقرار کنید با ایشون؟

- نه، مشکلی قرار نبود پیش بیاد. دیگه علی آقا به خسرو گفت که هرچی شد همون همیشگی. متأسفانه تیم حریف بازی‌های انگشت‌شماری که ما با این ترفند بازی کردیم رو به دقت آنالیز کرده بود. مثلا اون بازی دربی یادتونه، بردیم؟

عادل با بی‌حوصلگی دستش را روی صورتش می‌کشد. ای‌ بابایی زیر لبی گفت و دوباره رو کرد به کیانیک.

- خب این مسئله‌ی مهمیه. به هر حال به نوعی ایشون آبروی ملی ما رو به خطر انداخته، البته فوتبال همین است. من خواهش می کنم از مسؤلان عزیز این مسئله رو پیگیری کنن. حالا جدی گفتید آلگری ایرانی الصله؟

ـ بله، بله، البته هیچ کس نمی‌دونه. به هر حال ایشون دوست نداشت امشب من این مطلبو افشا کنم ولی خب دست خودش که نبود.

- خب خدا رحم کنه به ما. مثل این که آقای منصوریان حاضر به جواب دادن تلفن نیست. یه سوال دیگه. در انتقال زلزله‌وار آقای دیبالا به یوونتوس علی آقا چه نقشی داشتند؟

- نقش اساسی. بدون شک. البته دیبالا قرار بود بیاد استقلال منتهی به خاطر روحیه تولید ملی پرستی آقای منصوریان ترجیح دادن بازیکنان دیگه به استقلال بیان.

ـ گفتید ملی‌گرایی، حال کوچولوی با استعدادمون چطوره؟ قربونش برم عجق منه. از اتاق فرمان اشاره می کنن که ناراحت شده، داره گریه می‌کنه، مهدی جونم اشکالی نداره من قول می‌دهم یه برنامه در مورد پرسپولیس هم خواه...

صدایش در دودهای بمب خفه‌ساز گم شد. کیانیک با خونسردی به او نگاهی انداخت و اشاره‌ای به عوامل پشت صحنه کرد که او را جمع کنند. عادل حالا، تنها دلخوشیش کاغذی بود که خط خطی می کرد.

دادم به هوا رفت: «آخه چـــــــــرا؟»

- حقش بود. فلان فلان شده بد ترکیب.

- باشه بابا پرونده افشاگری که نصفه موند. خودم برنامه رو ادامه می‌دم. حالا بعداً باهات کار دارم. خب خوانندگان عزیز بریم سراغ بخش آخر، کارشناس داوری. صحنه ضربه آزاد معروف بازی استقلال و استقلال خوزستان. آقای طرکی با ما هستند. متأسفانه نتونستن به برنامه برسن ما با ایشون از طریق تلفن صحبت خواهیم کرد.

- الو، عادل جان خودتی؟

- نه آقا محسن، دیگه صدای عادل رو نخواهید شنید. من سینا هستم.

- عه، چی کار کرده؟ بازی یه تیم اسرائیلیو گزارش کرده؟

- اهم اهم. آقای طرکی لطف بفرمایید صحنه رو برای ما کارشناسی کنید.

- بعله، خب همون جور که واضحاً داریم می‌بینیم، آفساید که اصلاً نبود. کمک داور آفساید رو پر کرده بود. پنالتی هم که واضح بود، به نظر من داور باید یه گل و یه پنالتی برای استقلال و اخراج دو بازیکن اس.خوزستان رو لحاظ می‌کرد.

- پس به نظر شما این صحنه پنالتی بوده؟

- بله بدون شک.

- خب، فکر می‌کنم شما درست می‌گید و تقریباً همه‌ی کارشناسای دیگه چرت می‌فرمایند.

- همیشه همین جور بوده.

و کاغذم را خط خطی کردم. عجب لذتی داشت. (ای وای نکنه دارم عادلی می‌شم؟)

- خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید.

- خداحافظ.

- بله بینندگان عزیز، آقای فقانی برای من اس زده که بعد صحبت‌های آقای طرکی، خانوادگی خشتک به سر کرده‌اند و سر چهارراه‌ها از ماشینا آفساید می‌گیرن.

با خستگی صورتم را می‌مالم. یک ارزش ملی دیگر هم به فنای باقی شتافت.

- خانم کیانیک کجا داری در می‌ری؟ بیا این جا ببینم. دست تکون بده به اون دوربین بالایی. خب کم کم این برنامه هم به پایانش نزدیک می‌شه. خوانندگان عزیز! کُلُهُم اَجمَعین no offense. فراموش نکنید توی نظرسنجی برنامه شرکت کنید. قرعه کشی داریم!

امیدوارم دوست من، تو رو ببینمت باز!

 

 

 

پ.ن پشیز خان دنبال مجری جدید باش. من که دیگه عمراً مجری بیارم.

 

همون‌ طور که توی انفرادی نشسته بودم و به یه راه فرار فک می‌کردم و همزمان روش های نوین چیز‌ خور کردن اختراع می‌کردم نگهبان صدام کرد: «وکیلت اومده ملاقاتت.» با خودم گفتم: «وکیل؟من که وکیل ندارم. اصلا نمی‌خوام از‌ زندان بیام بیرون. این جا کلی روش چیزخور کردن با کمترین امکانات کشف کردم.» با این حال، دنبال ‌نگهبان رفتم تا ببینم چه خبره.

نگهبان منو به یه اتاق ‌کوچیک و نسبتاً تاریک برد و خودش رفت. به محض این که در پشت سر نگهبان بسته شد، تفنگی رو دیدم که از توی تاریکی به سمتم نشونه رفته شده بود. اولش ترسیدم، ولی بعد متوجه‌ی ذره‌های نارنجی رنگ چیزی رو تفنگ و صدای خرچ خرچ شدم. نفس راحتی کشیدم و گفتم: «سلام،عذرا»

عذرا جلو اومد تا بتونم ببینمش. بعد همون‌طور که داشت کرانچی می‌خورد و گریه می‌کرد گفت: «گیزبس.. پشیز..... مجله.... مطبخ....» و دوباره شروع به گریه کرد. صبر کردم که گریه‌ش تموم شه و یه بار دیگه حرفشو تکرار‌ کنه. وقتی که آخرین قطره اشک ریخته شد و آخرین ذره‌ی کرانچی خورده شد، عذرا ماجرا رو برام تعریف کرد. و بعد همون طور که گربه‌ی چکمه‌پوش طور‌ نگام می‌کرد، یه برگه‌ی قرارداد بهم داد و گفت: «مبلغ قرارداد رو هر چقدر که‌‌ خواستی بنویس - البته تضمینی نیست که حتماً پرداخت شه - و به خونه‌ی‌ خودت برگرد.»

نیشمو تا بناگوش باز‌ کردم و همون طور‌ که به یه راه چیزخور کردن فکر می‌کردم گفتم: «حالا که انقد اصرار می‌کنی،حتماً!»

و این طوری شد که (بعد از تبرئه شدنم به لطف نفوذ مافیا در تمام عرصه ها) من برگشتم! و حالا اینجام تا دوباره از شما خواننده‌های عزیز، سرآشپزهای ماهر بسازم و با غذاهای شگفت انگیزم همه رو غافلگیر کنم!

غذایی که به مناسبت بازگشایی مجله بهتون آموزش می‌دم، اسمش سالاد زامبیله. یه سالاد خوشمزه و ساده. خب، مواد لازم این سالاد عبارتند از: سبزیجات، روغن زیتون و هر چی که دوست داشتین برای تزئین.

از اون جایی که ارگانیک بودن مواد غذایی برای من مهمه، تا هرس شدن چمنای حیاط خلوت ساختمون مجله صبر می‌کنیم و بعد، تر و تازه تهیه می‌کنیم. برای این سالاد سبزی ‌خاصی نیاز نیست و می‌تونید هر چیز سبزی که تو حیاط پیدا‌ کردید رو استفاده کنید. سبزیجات رو داخل یه ظرف بزرگ و گود می‌ریزیم و کمی زیر و روشون می‌کنیم تا حشرات و موجوداتی که لابه‌لاشون هستن در تمام سالاد پخش بشن.

بعد سر وردستمون داد می‌زنیم که سرشو از اون انیمه بیاره بیرون و یه کم کمک کنه و اون روغن زیتونو بده. بعد همون طور که قسمت بعدی انیمه رو پلی می‌کنیم، روغن رو می‌گیریم. چند خط‌ از کتابی که تازه شروع‌کردیم رو می‌خونیم و روغن رو خالی می‌کنیم توی سالاد. در آخر تلگرام رو چک کرده و سالاد رو هم می‌زنیم.

پایان! سالاد ما آماده‌ست (موادی که برای تزیین آورده بودید رو در حین آشپزی بخورید تا حوصله تون سر نره). یادتون نره که در‌ آخر ‌آشپزخونه رو بدید وردستتون تمیز کنه و ظرفا رو‌هم بشوره و روغن زیتون رو هم بزاره سر جاش که فاسد نشه ^-

هی،صبر کن ببینم،این روغن زیتون که پره، پس من چیو خالی کردم تو سالاد؟ (لحظاتی محو می‌شود) اهم اهم، مهم نیست. قبلاً هم یه بار به خوردشون روغن چرخ خیاطی دادیم و چیزیشون نشد پس این دفعه هم چیزیشون نمی‌شه ^- (مهدیه گیرت میارم بعدا)

غذا رو ببرید سر میز و میل‌ کنید ^-

پ.ن: غذای این دفعه فقط برای آزمایش عملکرد دستگاه‌ گوارش بدن انسان در‌ مواجهه با حشراته و ‌ارزش دیگه ای نداره ^- پس چیزی به غذا اضافه نکنید که کسی نمیره.

پ.ن۲: وردست حواس‌پرت انیمه بین استخدام نکنید.

پ.ن۳: واسه کسایی که از غذاتون نمی‌خورن غذا نپزید (ویراستار ادبی: سالاد که پختنی نیست که!) اون مهم نیست.مهم این نکته‌ست که قدر نمی‌دونن :(

 

از پشت میله‌های مشبک به مانیتور نگاه کردم و به ذهنم فشار آوردم تا معنی کلمه obsessed را به یاد بیاورم. دستانم را توی سوراخ‌هایی فرو بردم که در ته آن صفحه کلید قرار داشت. کامپیوتر توی دیوار جاسازی شده بود و از همه نوع امکاناتی به جز امکانات ترجمه پاکسازی شده بود.حتی مین روب را هم دیلیت کرده بودند. کنار سلول من چند تا سلول دیگر هم بود. همگی مفلوکین زبان بلدی بودند که در دام جور و ستم عذرا به بند کشیده شده بودند.

یاد روزی افتادم که با کیفم وارد ساختمان بالایی شدم. گول ظاهر تبلیغات خوش آب و رنگ گروه ترجمه عذرا را خوردم. حداقل با افتخار می‌توانم بگویم که چون من گول ظاهر آن‌ها را خوردم دیگر گول ظاهر ندارند تا بقیه مفلوکین را به دام بیندازند. از من تست ترجمه گرفتند و بعد از تایید توی سلولی انداختند که به اندازه‌ی ترجمه‌هایمان روزانه غذا دریافت می‌کردیم. همه‌ی ما عروسک‌هایی پارچه‌ای در پنجول چرک و کثیف عذرا بودیم تا کنترلمان کند و از امتیاز ترجمه‌ی ما استفاده کند.

مدتی قبل غذا را آورده بودند و احتمالاً تا یکی دو ساعت دیگر کسی پایین نمی‌آمد. آرام به گوشه‌ای رفتم که مقداری کاه ریخته بودند تا رویش بخوابم. از توی کاهها یک خودکار بیک مشکی رنگ را که چند هفته پیش از یکی از بچه های بی‌دقت عذرا دزدیده بودم برداشتم. به سمت پنجره‌ی ده در ده زندان رفتم و با خودکار شروع به بریدن میله‌های زندان کردم. نصف خودکار ساییده شد بوده ولی روی میله های فولادی محکم فقط چند خراش افتاده بود. بعد از آن فهمیدم که سیمان اطراف میله‌ها راحت‌تر کنده میشود تا خودشان (خدا پدر و مادر بساز و بندازهای پیشتاز را بیامرزد.) تا شروع به کار کردم سر و صدایی آمد.

لعنتی! چرا الان؟ تازه آمده بودند!

نور چراغ قوه‌ی کوچک روی میله‌ها افتاد و عذرا این دفعه بدون هیچ کدام از بچه‌هایش، تنها و با قیافه‌ای داغان به من نگاه کرد.

- هی تو ... مترجم

- بله خانم عذرا؟

- باید یه کاری بکنی! لازمت دارم...

یا خود خدا! از کی عذرا به مترجم‌هایش نیاز داشت! عذرا که هفته‌ای حداقل یک مترجم را به سیخ نقدی نامنصفانه می‌کشید.

- چه کاری خانم عذرا؟

با لب‌های لرزان انگار که هر لحظه بخواهد زیر گریه بزند زیر لبی چیزی در مورد بچه‌هایش، عذغا و گیربکس (درست شنیده بودم؟) زمزمه کرد.

- متاسفانه در این لحظه به هر تعداد نویسنده و غیرنویسنده‌ای که بتونم جمع کنم نیاز دارم. مجله زرد دوباره داره راه می‌افته...

- مجله زرد؟ مجله زرد معروف؟

نور امید رهایی را توی ذهنم می‌دیدم منتها این بار به جای تلالوی سفید کامل، ته مایه‌ای زرد داشت.

 

روزی ز سر بام یه سیمرغ به هوا خواست

اندر طلب رزم پروبال بیاراست

ققنوس چو دید آن همه قدرت طلبی را

از بهر هماوردی او قافیه آراست

سیمرغ خوش‌سیما آن سان که چشمش به ققنوس پر مدعای کچل افتاد این گونه کوزه‌ی احساساتش علیه او لبریز شد و گفت:

ببینم در چه حالی‌ای پرنده

نخند ای کرکس زرد قلمبه

اگر ققنوس بُود نام بلندت

منم آن شیر غرّان درنده

و ققنوس پررو هم کم نیاورد و در نبردی جوانمردانه این گونه آواز سر داد :

سیمرغ که نه، جغدی و یا خفاشی

گنجشگکی اندر قفس نقاشی

ققنوس منم، بام نگاهم عرش است

لیکن تو روی پشت بوم کفاشی

سیمرغ با خود گفت: «هه ققنوس خان سیمرغ بیدی نیس ک با این کری‌ها بندری بره ... دارم برات!» ناگهان یاد شعر نازنین مریم افتاد و به همان سبک برایش لغز خواند که:

کرکس کوچولو

شعرو رها کن منو نگا کن

سیمرغ شاعر این جا رو ابرا

میزنه رو دستتتت هییییی

توی قفس بستِت هییییی

بناگاه آن پرنده بدالحان پلید پاسخ گفت :

سیمرغ بی‌ریخت

پراتو واکن کمتر صدا کن

برو از اینجا برو رو ابرا

تا که ما رها شییم هیییی

از شرت خلاص شییم هییی

سیمرغ دندان قروچه ای کرد: «یه خلاصی نشونت بدم که کرک و پرت به پشم تبدیل شه!» و خواند:

اتل متل یه ققنوس

پرید و رفتش از هوش

چونکه یه سیمرغ اومد

رفت و نشست روبروش

ما سیمرغو نداشتیم

از کوه قاف برداشتیم

ای ققنوس بیچاره

رفتی با آه و ناله

برو یادت بمونه

سیمرغ یه پهلوونه

و باز هم آن جوجه کلاغ پررو با درشتی جواب داد که:

اتل متل چند تا مرغ

چند تا بودن؟ سی تا مرغ

رفتن برا آب بازی

آخرشم سربازی

فرماندشون ققنوس بود

شارلاتان و عبوس بود

سینه خیز و کلاغ پر

سیمرغه گشته پرپر

کل کل نکن با ققنوس

سیمرغکه زشتو لوس

سیمرغ لبش را گزید و گفت: «عه عه چقد یه پرنده می‌تونه گستاخ باشه...من لوسم؟ ...باشه باشه ... دارم برات .. فقط پیام شب بخیر هر شبمو بگمو برم بخوابم تا بعداً حال این جن پرنده نما رو بگیرم.» و ندا سر داد:

من آن سیمرغ مغرورم

که از بیخوابی رنجورم

ولی با ذلت و خواری

ازین بیداری مسرورم

اما ققنوس که انگار نصفه شبی هم رویش کم نمی‌شد، از خواب بیدار شده و با چشمی نیمه باز جواب داد:

تو آن سیمرغ خفاشی

پی آبرنگ و نقاشی

همان که پیش از این گفتم

نشین بر بوم کفاشی...

و این مصاف نفسگیر و کل کل دو همرزم اسطوره‌ای تا صبح ادامه پیدا کرد و هر دو از کار و زندگی ماندند...

در شماره‌های بعدی با کل‌کل‌هایی دیگر همراه ما باشید.

 

همان‌ طور که در کوچه پس کوچه‌های سایت قدم می‌زدم و به جدیدترین معضلات سایت فکر می‌کردم، مشغول دسته‌بندی آن‌ها در ذهنم شدم: بازار سیاه خرید و فروش شهرت، بالا رفتن آمار دستبرد به بانک امتیازات، دعوای سه حزب کرانچی‌خواه، لواشک‌طلب و پاستیلگرا، تلاش افرادی ناشناس برای ورود به عصی به ضرب عشوه، ازدحام جمعیت در جوب لیلا -- - و ...

اوه، چه معضلاتی!

آهم را فرو خوردم و به عده‌ای معتاد پهن شده در خیابان نگریستم. همیشه و همه جا معتاد پیدا می‌شود! معتاد انیمه، معتاد گات، حتی معتاد ساندیس!

ظاهراً فقط من هستم که این معضلات را می‌بیند و فقط من هستم که همیشه راه چاره‌ای کارآمد برایشان در ذهن دارد. چرا من باید چنین فداکاری‌‌های بزرگی انجام دهم؟ چرا باید با مافیا در بیفتم و حزب‌ها را زیر سوال ببرم؟ چرا من این‌ قدر جان فشانی به خرج می‌دهم؟ آه. دلم از مظلومیتم به درد می‌آید.

برای انجام رسالتم، معتادانی را که گوشه‌ی گروه اصلی تلگرام نشسته بودند، با بمبی بوگندو از نوع شماره‌ی دو مستفیض نمودم تا پراکنده شوند و سراغ کار مفیدتری بروند و یک زیر پایی جانانه به یکی از آن عشوه‌گرها تقدیم کردم؛ مردم فکر می‌کنند از گوش خرگوش افتاده‌اند! چشم‌غره‌ای به یک پسربچه در حال فروش اسپویل رفتم و سطل زباله‌ی اسپم ها را چپه کردم (به هر حال این‌ها برای ما پر از خاطره است).

هنوز دلم پر از اندوه بود که با منظره‌ای دیگر مواجه شدم؛ یه مشت سیاه پوش به سمتم می‌دویدند. یا جد بروسلی!!!! مگه چی کار کردم؟؟؟؟ من مظلوووم، من فداااکااار، من فرشته، من... (ویراستار ادبی: آره جون عمه‌ات -- -)

همان‌ طور که مشغول پریدن از روی دیوار جدیدترین ارسال‌ها بودم، دستم را برای انداختن بمب ضد‌مافیایی بلند کردم. اما صدایی آشنا حواسم را پرت کرده و باعث شد که با کله به زمین سقوووط کنم. (ویراستار ادبی: دستش درد نکنه!)

عذرا در حالی‌که چشمانش از فرط گریه سرخ شده بود و عکس گیزبس را با دستان کثیفش کثیف‌تر می‌کرد، و با نگاه‌های تشویق آمیز به حزب کرانچی‌خواه می‌نگریست، داد زد: «نــــه. تو رو جون عوامل پشت صحنه‌ات ننداااااز!»

"عذرا؟ او هم مافیایی بود یعنی؟! نه! باورم نمی‌شد. او هم قربانی بود!"

سربند مرگ بر ضد لواشک‌طلبم را محکم کردم و گفتم: «دوباره چی شده عذرا؟ از مترجم‌هات گله داری؟؟»

- نه لواشک‌طلب جااان. گیزبسو دزدیدن!

با چشمانی وق‌زده از فرط هیجان گفتم: «تو رو جون تار موی مسی جداً؟» و با دریافت نگاهی بس به سنگ تبدیل شو از جانب عذرا گفتم: «چه غلطا! کی همچین غلطی کرده تا با عوامل پشت صحنه‌ام مستفیضش کنم؟»

صدایی بس لهجه‌دار و زشت و مضحک از پشت کوهی از مافیا گفت: «رئیس جدیدت!»

و قبل از هرگونه اقدام به ضدحمله یا بمب‌اندازی، کیسه‌ای به روی سرم کشیده شد. عذرا با حالتی دلجویانه گفت: «کلی می‌تونی مردم‌آزاری کنی!» و صدای پشیز شنیده شد که گفت: « این همون منتقد رو مخه‌است که توی انجمن پلاسه!»

و این گونه بود که من، زردنویس شدم و دعای خیر اعضای مجله را برای پشیز، که چنین فرد فداکاری (ویراستار ادبی: O- o) را استخدام کرد، به ارمغان آوردم!

به افتخار خود فداکارم!

 

شرشر عرق از سر و روم داشت می‌ریخت. پس این کولر بی خاصیت به چه درد می‌خوره؟! منکه اجاقک (ویراستار ادبی: هیتربرقی) نیستم که مثل شماها تحمل اسفل السافلین رو داشته باشم.کولر چند ضربه نوش جان می‌کنه. تقصیر خودمه که رفتم از اون فروشگاه نحس "ببک و لیلا" اینو خریدم.

یکی تو گوشم زمزمه کرد: «خرجن... خرجن رفته توش...»

- برو اونور بچه‌جن... چاییدم از سرمات

دیگه داشتم اون صدای جیغ آسمانیم رو آزاد می‌کردم که یهو خرجن عین موش به خاک و خون کشیده شده از توی کولر اومد بیرون. مونده بودم با چه خاک اندازی بزنم تو فرق سرش که خود قبر به قبر شدش دهن باز کرد: «جن بانو... به جون نداشته‌م... یکی با تخته روح منو احضار کرده بود... هی می‌گفت هذا، من می‌گفتم ماذا. آخر سر هم گفت یا امامزاده بیژن و اون موقع بود که فهمیدم کلاً با من کاری نداشته چون آدرس رو اشتباهی رفتم...»

جاروی مخصوص تنبیه اجنه‌ها رو بلند کردم و گفتم: «و؟»

- بهش گفتم بره به یکی دیگه متوسل شه...

- و؟

- خوب... خوب امممممم... از افکارش فهمیدم که ظاهراً می‌خواد شکار اجنه راه بندازه...

همون یه ذره سر و صدایی هم که بود، از بین رفت. قیافه‌ی جن‌هام شد مثل وقتی که از این خونه به اون خونه شده بودن و با بدبختی از شام‌های ملقب به شام لیلا می‌خوردن. دیگه کار از کار گذشته بود. جونمون دراومد تا اون "خانواده وارن" شرشون کم شد. حالا یکی دیگه قراره قد علم کنه. کلا فرار کردن از دست این شکارچی‌ها، از معقولات سهل و ساده‌ هست ولی اگر با سهله و سمحه و تساهل و تسامح (و باقی سهلات) قاطی نشه، اوضاع بدجوری بیخ پیدا می‌کنه. خوب ما کجا می‌تونیم بریم که کسی دستش به ما نرسه؟!

یه روزنامه پروازکنان اومد سمتم. قسمت آگهی‌های خرید و فروشش رو که باز کردم، چشمم به تیتر اولین عنوان خورد: " یک باب «زیرزمین» متعلق به این جانب با کلیه امکانات رفاهی شامل در ورودی، دستشویی و سقف به علت فرار از دست مافیای پیشتاز، فوری فروشی! «گربه خریدی لیلا»"

مافیای پیشتاز؟! چی هست؟ سال ماضی که درحال فرار و جن‌یابی گذشت، اگر شانس به ما رو کنه، ممکنه که توی سال جاری...

یهو با صدای چند مشت نعل خری به در، کل در و پیکر ساختمون افتادن به بندری قر دادن. عالیه؛ شانس ما هم که کلا تو قابلمه‌ست. این نوع در زدن مخصوص شخص شخیص بی‌شخصیت مأموران بازرسیه. کافی بود این افکار از توی ذهنم بگذرن، دوباره کل خونه به جنب و جوش افتاد. خرجن نشست به سماق مکیدن و قلیون کشیدن، بچه‌جن به تره خورد کردن و انگشت به دماغ کردن (با انگولک‌هاش بازی کردن:\ )، آنابل چیز به چیز شده دوباره جوگیر شد و با ماژیک قرمزش شروع کرد به ?miss me نوشتن (لامصب رو کل زمین و سقف و سنگ توالت دستشویی نوشته miss me )، وَلِک (آخ ولک تو دیگه چرا... ) با چادر گل گلیش شروع کرد به قر دادن با آهنگ " دختر چادر به سر های های... " . چه شلم شوربایی شده بود. هرطوری بود، باید این مأمورا رو می‌فرستادم پی کارشون... اصلاً شوخی جالبی نبود که یهو، انقد بدموقع ظاهر بشن. باید یه قطعه نمک بزارم تو دهنشون تا نمک پرونی‌هاشون بامزه‌تر و قابل هضم‌تر بشه!

در رو که باز کردم، چشمم خورد به چهارتا غول گوش دراز دماغ چرقوی زردپوش. یکیشون یه دختر با دستای نارنجی و چشمای به خون نشسته و آبشار سرازیر از دماغ رو به سمتم هل داد. دختره لباسم رو چنگ زد و صدای ونگ ونگ‌ش رفت هوا.

- جن بانووووو... به دادم برس‌س‌س‌س...

دستاشو به هر بدبختی‌ای بود، از خودم جدا کردم. همین طور که خورده‌های نارنجی رو از روی لباس شوریده‌ی عرقوم پاک می‌کردم، گفتم: «چیه؟ چی می‌خوای که عین شتر شاه عباس دم در خونه‌م ظاهر شدی؟ شوهرت داره طلاقت می‌ده؟ بیا... اینم کتاب "آیین سبزی پاک‌کنی" با ضمانت چهارساله... شوهرت...»

دختره خیلی شیک و مجلسی منو هل داد و عین جن (بلانسبت جن:\ اگر به عزیزان جن‌دوست توهینی شده، ازشون معذرت می‌خوایم) پرید داخل و روی زمین نشست. می‌خواستم در رو ببندم که یکی از زردپوش ها، در رو گرفت و نذاشت که این کار رو بکنم. دختره گفت: «اسم من عذراست، دانشجوی رشته‌ی همیشه کارورزی هستم. از شما دعوت به عمل می‌آید که اجبارا، استخدامی در مجله زرد پیشتاز را قبول کرده و در اسرع وقت...»

- اوووو... یخ کنی با این همه صغری کبری چیدنا! از اول می‌گفتی که برای تست گزارشگری حیات وحش اومدی.

عذرا گفت: «نخیر خانوم! گیزبس من ربوده شده... تهدیدم کردن که اگر تا فردا مجله رو راه نندازم، بچمو... می‌کشن...»

نزدیک بود دوباره تنظیمات آبشار دماغش راه اندازی بشه که سریع گفتم: «خیلی خب، خیلی خب... باشه کمکت می‌کنم، فقط بگو باید چیکار کنم.»

عذرا انگار که دوباره برگشته باشه سر ریست فکتوری، یه لبخند مونالیزاوار زد و از توی کیفش، یه مشت کرانچی برداشت و تا آرنج تو حلقش فرو کرد. گفت: «اول باید ببینم که واقعاً میتونی از قدرت ماوراءالطبیعه‌ت استفاده کنی یا نه...»

- این که یه واقعیت اظهر من الشمسه.

- تو هم که تا تقی به توقی می‌خوره می‌پری وسط حرف من!

- آخه اگه همین جوری ولت کنم، تا صبح میخوای زر زر، نه ببخشید به سخنان گهربارتون ادامه بدید!

عذرا دوباره یه مشت کرانچی برداشت و دستشو فرو کرد تو خندق بلاش. از توی کیفش، دست آزادش (ویراستار ادبی: هدفون) رو درآورد و گفت: «باید بگی که من الان دارم به چی گوش می‌دم.»

بعد یه لبخند دندون‌نما تحویلم داد و یهو بلند شد حرکات شنیع استاد خردادیان رو به نمایش گذاشت. دیدم انگار خیلی با جن مورد علاقم، ولک، شباهت داره. رو به ولک گفتم: «نمردی از بس با اون آهنگ رقصیدی؟ (البته از لحاظ تئوری قبلا مردی) بیا بگو داره چی گوش م‌یده.»

ولک چادر گل‌گلیش رو تا انتهای سوراخ دماغش آورد جلو و گوشش رو چسبوند به گوش عذرا (البته به سختی، چون عذرا علاوه بر حرکات استاد خردادیان، حرکات موزون سر استاد شب‌پره رو هم اضافه کرده بود). یهو ولک شروع به بالا آوردن کف و خون کرد، دویدم سمتش و پشتشو می‌مالیدم و اون هی بالا می‌اورد وقتی بالاخره تمام گوشت انسانی که تو این چندین قرن نوش جان کرده بود رو روی فرش عتیقه دست بافت عهد مصر باستانم بالا آورد با چشمای پر از ترس و نفرت گفت: «داره تتلو گوش می‌ده!»

بعد فوراً رفت کنج دیوار و مشت مشت خاک م‌یریخت تو چشماش، زانوهاشو بغل کرده بود و از ترس هق‌هق می‌کرد.

یک نگاه عاقل اندر سفیه به دختره انداختم و با حالتی چندش مثل وقتی چیزی تمیز و پاک و الهی می‌بینم (به هرحال هرکس از یه چیزی چندشش می‌شه دیگه ما اجنه هم از این جور چیزا!) بدون شک و تردید گفتم: «تتلو.»

عذرا جیغی از سر خوشحالی کشید و بدون این که از حرکت وایسه، گفت: «به کلاش لیلا قسم که برای کار تو مجله آماده‌ای! فردا بیا به "ساختمان پیشتاز" ، تو خیابون "مترجمان زندانی" ، جنب "جوب لیلا و بچه ها، به جز اعظم" . سراغ یه نفر به اسم محمدمهدی رو بگیر، اون تو رو می‌بره توی زیرزمین "گربه خریدی لیلا".»

و به رقصش ادامه داد. مأمورای زردپوش وقتی دیدن که نخیر! انگار خانوم قصد اومدن نداره، عذرا رو از گیس‌هاش گرفتن و بردن (صرفاً جهت جلوگیری از برخورد با دستان نارنجی).

کنار آنابل نشستم و گفتم:‌ «خیلی هم بد نشدها... دقیقاً همون جاییه که توی روزنامه دیدیم!»

 

آه و ناله‌هاش گوش سگ کر رو هم می‌لرزوند . با خشونت ضربه‌ی دیگه‌ای بهش زدم.

- خفه شو! بدبخت! اگر انقدر مثل گاو در حال زاییدن نمی‌نالیدی دردت هم کمتر می‌شد!

باز هم ناله! زیر لب غر‌غر کردم: الهی توی گلوی شلغم گیر کنی، بلکه خفه شی! لعنت به اون احمق! آخه کدوم الاغی دستور قتل می‌ده بعد می‌گه صبر کن تا خودم برسم و پیش چشمام اون رو بکش؟ حیف که پول خوبی ازش گرفتم وگرنه چشماشو براش از کاسه در می‌آوردم تا بفهمه که نباید وقت با ارزش منو تلف کنه و اعصاب منو با ناله‌های این یارو خراب کنه!

ساکت شدم. چون دیدم اون ابله هم ساکت شده. یه لحظه فکر کردم سکوتش ابدیه؛ اما با یه نگاهی به صورتش فهمیدم که این‌طور نیست. چشماش با آسودگی به نقطه‌ای پشت سر من خیره شده بود. یهو همه چیز رو فهمیدم. سریع به عقب برگشتم اما خیلی دیر بود. کیسه‌ای روی سرم کشیده شد و بازوهام قفل شدن. جیغ و فریاد‌هام بی‌فایده بود و بعد از حدود سی ثانیه دهنه‌ی کیسه‌ باز شد و دستی یه پارچه‌ی مرطوب رو جلوی دماغم گرفت. آخرین چیزی که قبل از بیهوشی شنیدم، صدایی بود که با خوشحالی می‌گفت :

این هم از رشوه ی من به مافیا!

و بعدش... پوچ !

*

بیدار که شدم توی یه سلول نسبتاً کوچک (ویراستار ادبی : اتاق بوده ، ایشون از روی عناد می‌گه سلول!) بودم. روی تخت دراز کشیده بودم و دست‌ها و پاهام، مثل دیوونه‌‌های تیمارستانی، محکم بهش بسته شده بود. توی اتاق همه چی زرد بود. چشمامو چرخوندم و کپ کردم. یه دختر روی صندلی نشسته بود و یه گربه‌ی سیاه بی‌ریخت به دست گرفته بود. لباس‌هاش خیلی ناهماهنگ بودن. با اون موهای صاف قهوه‌ای رنگش که روسری سفید کوتاهی دورشون بسته بود، کله‌اش آدمو یاد بادوم می‌انداخت. تنها چیزهای غیر زرد اتاق اونا بودن.

دختر و گربه‌اش به یه نقطه‌ بالای سرم خیره شده بودن. بهشون زل زدم و اونا هم به زل زدنشون ادامه دادن. بعد از چند دقیقه پلک زدم و اعتراض کردم: «چه غلطی داری می‌کنی؟ یعنی بالای سر من از صورتم زیباتره؟»

جوابی نداد. حرصم در اومد و بلندتر گفتم: «خو حرف بزن دیه لامصب مو ذُرتی! ابله رنگاوارنگ با اون گربه‌ی چشم دریده‌ت. به چه کوفتی زل زدین؟

یهو دختر حرکتی کرد و گربه‌ش هم پلکی زد و از روی پاش پایین پرید. دختر غر زد: «ببک! داشتیم تمومش می‌کردیما! برگرد سرجات.... سی و سه، سی و چهار...»

و لحنش رو عوض کرد: «بیا فندقم! ملوسم! بیا ای امانتی لیلا!»

که با غرشی خوفناک از طرف من، صدای نکره‌ش (ویراستار ادبی : o- O) رو برید و به من زل زد و انگار هول شد.

- آه! اِه؟ اوه! آها! تو! آم! بیدار شدی؟

- نه!

- خب، خوبه. مشکلی نیست. هروقت بیدار شدی، خبرم کن.

از کوره در رفتم و فریاد زدم: «احمق خنگ فلان فلان شده! وقتی دارم باهات حرف می‌زنم یعنی آره، سر از کپه مرگم برداشتم!»

چند بار پلک زد. داشت سعی می‌کرد بد و بیراه‌هایی رو که بهش گفته بودم هضم کنه (ته دلش می‌مونه آخر). سرانجام با خونسردی گفت: «حقته بدم مافیا از چرخ گوشت آشپزخونه ردت کنه! من عذرام و اینم ببکه. ما داشتیم... چیزها... اسنورکاک‌های شاخ چروکیده‌ای (درود بر زینوفیلیاس) رو که بالای سرت چرخ می‌خوردن، می‌شمردیم.

تا اومدم چیزی بگم ، در اتاق باز شد و مردی داخل شد و گفت: «آه! عزیزم! (زهر هلاهل) به کیوسک خوش اومدی! من پشیز هستم! سردبیر مجله زرد! چطوری؟»

این همون صدایی نبود که وقتی داشتم بیهوش می‌شدم، شنیدم؟

- این جا کدوم قبرستونی...

- آها! حالت خوبه!

رو به عذرا کرد و گفت: «خب، عذرا، باز داشتی سر مهمونمون رو می‌بردی؟»

- نه فقط...

- پس داشتی می‌بردی! خب برو بیرون تا مال منم نبردی. کار دارم باهاش! (نمیدانم منظورش من بودم یا کله ی خودش!)

عذرا یه ایش کشدار گفت و با حالتی قهرآلود ببک رو زیر بغلش زد و از اتاق بیرون رفت. پشیز گفت: «خب، تو به دست مافیای پیشتاز دستگیر شدی و الان این جایی!»

چیزی که شنیدم رو به سختی باور کردم. مافیای پیشتاز! قلدرها و قاتلایی خیلی بی‌رحم‌تر از من! تازه اونا...

با حرفاش رشته افکارم رو در هم شکست: «به‌هرحال تو این جایی و ما هم وقتمون رو هدر ندادیم تا تو را دستگیر کنیم و بعد بکشیمت! واقعاً حیفی! پس بهتره با ما همکاری کنی.»

- پشیزخان، فدای سیبیلات بشم! بهوش اومد؟ مهم نیست. می‌گم اگه نیومده بذارین یکم کتکش بزنم تا جبران اونایی که ازش خوردم بشه! بخدا انتقام گرفتن از این موجودِ *** از نون شب هم واجب تره...

- هوی هوی مَنیشک! آروم بگیر! بیداره!

مَنیشک یا همون فردی که به دروغ دستور قتلش رو بهم داده بودن، با شنیدن این حرف در جا خشکش زد. آب دهنش رو قورت داد و به زور چشماش رو سمت من گردوند. نیشخند ترسناکی بهش زدم.

- من... ام...

زمزمه کردم: «زهر مار بی‌بته احمق! خفه شو!»

چنان از جاش پرید که محکم با در برخورد کرد و آخش دراومد.

پشیز خاتمه داد: «خب! بسه! بانوی قاتل، اتفاقات قبل رو فراموش کن. من با مافیا معامله کردم تا برای این که اجازه‌ی راه اندازی دوباره‌ی مجله رو بدن، تو رو سر به راه کنم. این جا هستم تا بهت پیشنهاد همکاری در موسسه پیشتاز و قسمت مجله زرد رو بدم. یه کاری عالی و مطابق میل شما!»

- من فقط کشتن مطابق میلمه!

- بله می‌دونم و برای همینه که بهت قسمت دادگاه پیشتاز واگذار می‌شه و تو قاضی زرد خواهی بود!

مَنیشک تته پته کنان گفت: «پس قاضی‌ای رو...ک... که گفتین استخدام می‌کنین تا... من ب... براش کار کنم، این.... چیز هیولاست؟»

فریاد زدم: «هیولا خودتی و هفت جد و آبادت! احمقِ ***!»

پشیز شروع به خندیدن کرد. با یه نیشخند گفت: «خودت هم جزو معامله‌ای منیشک. به زودی به هم عادت می‌کنین.»

و از اتاق خارج شد و یقه‌ی مَنیشک رو هم گرفت و کشون کشون با خودش برد. عذرا داخل شد و گفت: «فکر کنم پشیز دچار اختلال چندشخصیتی شده. چطور شد؟»

با دهن باز به رفتنشون زل زدم و به عذرا گفتم: «منو قاضی کرد و رفت!»

عذرا با حالتی حکیمانه جواب داد: «گزینه‌ی دیگه‌ای نداشتی و پشیزخان هم می‌دونست.»

بعد ببک رو برداشت و رفت.

 

بیشتر روی صفحه کلید خم شدم و سعی کردم کلمه‌ی بلند المانی‌طوری بسازم. با کمک گوگل ترنسلیت چندین کلمه متفاوت رو به هم چسباندم ولی هیچکدام باب میلم نبود. سرم رو به مانیتور فشردم و چشام رو بستم و در نظر اوردم با حقوق این هفته‌ام چه می‌تونم بکنم که زنگ تلفن از خواب و خیال بیرونم اورد. چشمام رو مالیدم و جواب دادم.

- مهدیه .....همین .....مجله .......تحریریه .......مطبخ ......بیمارستان .....زرد.... دستشویی...

فریاد زدم: «صدات نمیاددد.»

ده‌ها جفت چشم رنگی و یک جفت چشم قهوه‌ای به سمتم چرخید که البته چون نمیفهمیدند چه می گویم مهم نبودند.

گوشی خش خشی کرد و بعد صدای فاطی زامبیلا خواهر کوچک‌ترم کمی واضح‌تر شد. همان خواهری که علاقه‌ی مفرطش به آشپزی مایه‌ی ننگ خانواده بود و به زندان هم انداخته بودش. البته به خاطر مسمومیت نه به خاطر آشپزی‌.

- هوی مهدیه پاشو بیا این جا مجله زرد برات کار پیدا کردم ^-

- مجله زرد دیگه چیه. من خودم تو یه مجله زردم. مجله زرد Gelb magazin . کار دارم و حقوق خوبیم بهم می‌دن. نیازی به زبان بلد بودنم نداره.

- پاشو بیا این جا وردستم شو و بهم بگو سنپای. صحبت می‌کنم حقوق هفتاد هزار برابر بهت بدن. با جای خواب و وعده غذایی سلف سرویس. محیطشم عالیه. تو دستشوییاش بیست چهارساعته اپنینگ میرای نیکی میذارن. اشتراک تمام مانگاها رو دارن. کاغذ دیواریاش همش شخصیتای انیمه‌ایه. فقط بیا^-

- قانع نشدم.

بالاخره به ذهنم رسید Schmeerfeeklein

- بهت نیاز دارم. حقوقتم هفتصد هزار برابر می‌کنم.

- اوم بذار فک کنم.

- سه میلیون ترا هارد پر فیلم و انیمه بهت می‌دم. بیا ^-

- فردا اونجام.

- یادت نره متن معرفیتو بنویسی.

پیش از آن که حرف دیگری بزند گوشی را گذاشتم. نوار ضبط شده رو از تلفن بیرون اوردم و پس از خالی کردن گاوصندوق سردبیر در کیف دستی چرمی‌ام، از ساختمان تحریریه مجله زرد Gelb Magazin چاپ صبح لیختنشتاین بیرون زدم. دم در ورودی به خودم قول دادم دفعه‌ی دیگه‌ای که برمی‌گردم المانی یاد گرفته باشم. عینک دودی به چشم زدم و به سمت فرودگاه تاکسی گرفتم.

............

نمای نزدیک

صدای قدم‌هایش Его шаги

به کارگردانی اندره ا وارسیکوفسکانوا محصول مشترک ۲۰۱۷ روسیه، اکراین، مونته نگرو، کوزوو، روسیه سفید. ۴ ساعت و ۴۸ دقیقه

بازیگران: امیلیا میرانچویدو (کاتیا) انا ماریا میریتیچ (کوتیوا) مارونی استالین استپانیچ (ماتیو رانیو) میرلسیلوندو وریچ(مرد جوان، البرتین) اسحق میکائیل وارسیکوفسکانوا (امپریت)و ....

کاتیا(میرانچویدو) زن روستایی تنهایی است که در کلبه‌ی دور افتاده‌ای در روسیه با خواهرزاده‌اش کوتیوا (میریتیچ) و سگ پیرش البرتین زندگی میکند. ماتیو رانیو پیرمرد فرتوت (استپانیچ) هر روز برای کاتیا شیر و ماست می‌آورد. روزی کوتیوا مرد جوانی زخمی (وریچ) را در چراگاه قوچ‌ها پیدا می‌کند. مرد جوان به هوش نمی‌آید اما به اسم سگ واکنش می‌دهد. کوتیوا نام البرتین را بر او می‌گذارد و به مراقبت از او می‌پردازد و کم کم به او احساس پیدا می‌کند. با ورود مامور دولتی امپریت (وارسیکوفسکانوا) همه چیز متفاوت می‌شود. و....

مجله زرد هیچ مسئولیتی در قبال اشتباه گمراه کننده یا نامفهوم بودن خلاصه ها ندارد. خلاصه ها مستقیمن از عوامل صحنه - مش ایوانلیکوف ابدارچی در این مورد - گرفته می‌شوند.

فیلم به شدت تراژدیک وارسیکوفسکانوا در جرح و تعدیل وزارت فرهنگ و تعالی دهندگان روسیه تبدیل به فیلمی کمدی شد. به طوری که در هفتاد و نهمین جشنواره پیروزی روسیه در دو بخش بهترین فیلم کمدی و بهترین فیلم درام نامزد شد. در نسخه وزارت فرهنگ هفتاد و شش بازیگر به سبب کراهت منظر و سیاه‌نمایی روستاییان روس به طور کامل از فیلم بیرون کشیده شدند و زمان فیلم به ۴۶ دقیق کاهش پیدا کرد. پس از اکران در جشنواره تمام نسخه‌های اصلی فیلم در جلوی سالن تئاتر مرکزی مسکو به آتش کشیده شد. نسخه تعدیلی بعد از سه ماه و نیم خاک خوردن در گوشه‌ی کمد معاون هفتم وزیر فرهنگ و تعالی دهندگان با تونالیته قهوه‌ای در هفت پردیس سینمایی و یک سینمای رو باز به نمایش درآمد. بعد از سه روز و با اعتراض اتحادیه قوچ‌داران ناحیه دن اعلیا برای نمایش ساده لوحی یک قوچ‌دار ناحیه دن اعلیا،‌‌‌‌ نمایش فیلم در سه سینمای ناحیه دن اعلیا متوقف شد. چهار روز بعد و با اعتراض اسقف اعظم کلیسای ارتدکس برای نمایش بی‌پرده اعمال دینی شخصیت منفی ارتدکس مردم به چهار سینمای باقی مانده هجوم برده فیلم را از پرده پایین کشیدند. در موردی هم خود پرده را پایین کشیدند. سینمای روباز توسط افراد ناشناسی به آتش کشیده شد. تمام نسخه‌های موجود در دفتر تهیه کننده و کمد معاون هفتم در کوره‌های صابون سازی سوزانده شدند.

وارسیکوفسکانوا کارگردان روس پس از سوقصدهای نافرجام و با از دست دادن یک پا و یک دست اعلام کرد هرگز فیلم نخواهد ساخت و مسکو را به مقصد نیویورک ترک کرد و پناهندگی سیاسی گرفت.

برادر زاده‌اش میکائیل وارسیکوفسکانوا -که منابع معتبر اعلام کرده‌اند با پارتی‌بازی وارد فیلم شده بوده- اعلام کرد هرگز کشورش را ترک نمی‌کند و در هفته نخست نمایش با انفجار کوکتل مولتوف در ماشینش از شدت اسهال و تهوع جان داد.

تمامی بازیگران بالکانی همزمان با هم به غرب گریختند.

سه تن از بازیگران بیرون کشیده شده در سوقصدهایی جان خود را از دست دادند. باقی به کشو های غرب اروپا و آمریکای شمالی و جنوبی پناهنده شدند.

 
 
شنبه, 13 آذر 1395 02:27

شمارۀ آخر: وداع زرد

موضوع بسیار ساده بود! امیر برای نشریۀ اصلی به یک ساختمان نیاز داشت، بنابرین تصمیم گرفت تا نشریۀ زرد را تعطیل کند و ساختمان آن را به نشریۀ اصلی اختصاص دهد. اما موضوع برای من به این سادگی نبود، مجلۀ زرد تمام آن چیزی بود که داشتم و قرار نبود آن را به این سادگی از دست بدهم. بنابراین روز قبل از تحویل ساختمان با بچه‌ها تصمیم گرفتیم تا آخرین نفس مقاومت کنیم. من نقشه‌ای استراتژیک برای دفاع از ساختمان کشیدم و موقعیت و وظیفۀ هرکس را مشخص کردم. اما مطابق معمول هیچ چیز طبق نقشه پیش نرفت.

با اولین ضربه به در (توسط مأمور تحویل امیر)، عذرا جیغ بلندی کشید و رفت قفل در را باز کرد و دست‌هایش را به نشانۀ تسلیم بالا برد. پنیر و ارشیا سلاح‌هایشان را به زمین انداختند و از ترس در بغل همدیگر پریدند. شلغم که حتی قبل از ضربۀ در، ناگهان مسئله‌ی فیزیکی به ذهنش رسیده بود و روی کاشی‌های زمین با ماژیک وایت‌برد داشت آن را حل می‌کرد و به اتفاقات اطرافش توجهی نداشت. فاطمه مدیرکل داشت عکس برادرزاده‌اش را به محدثه و ریحانه نشان می‌داد و هر سه قربون صدقۀ «سانانیا» می‌رفتند. فاطمه تربچه هم به محض باز شدن در خودش را زمین انداخت و به موش مردگی زد. و بدین ترتیب نقشۀ استراتژیک پیچیدۀ من در کمتر از ده ثانیه به طرز مفتضحانه‌ای شکست خورد، و مجلۀ زرد سقوط کرد.

اما اعضای مجله چه ‌شدند؟

هفتۀ بعد با بچه‌ها در یک کافه در این‌باره صحبت کردیم. عذرا که روز پیش یکی از پسر های خردسالش را در پارکی در بالا شهر کنار یک بانوی جوان- و به چشم خواهری زیبا- دیده بود، تصمیم گرفته بود که زمان بیش‌تری را برای تربیت فرزندانش صرف کند. ارشیا که به واسطۀ سبیل‌هایش مشهور شده بود، تصمیم داشت به پیشنهاد شرکت موزر، در تبلیغ‌های تلوزیونی محصولات آن شرکت حضور یابد و در ضمن موسسۀ بیمۀ زوریخ نیز به طور افتخاری سبیل‌های او را بیمه کرده بود. ریحانه داشت نگارش کتابی با عنوان «چگونه بدون تخریب یک اثر، با نقد، زهرمان را به آن بریزیم؟» را به پایان می‌رساند و قصد داشت در دورۀ آموزشی نقد فیلم‌های سینمایی که سپتامبر آینده در کالیفرنیا برگزار می‌شد شرکت کند. پنیر که هم‌چنان معتقد بود کار، کار بلاد کفر است، به خانۀ ریچ‌کیدی‌اش بازمی‌گشت و به مانند قبل، صبح تا شب به کنسول مشغول می‌شد. فاطمه... راستش هرکاری کردم فاطمه نم پس نداد. احتمال می‌دادم به کارهای پشت پرده‌ای سایت مشغول می‌شد. فاطمه تربچه نیز که با آموزش‌های آشپزی‌اش در یوتیوب برای خودش کار و کاسبی‌ای به‌هم زده بود، مشغول تحقیقاتی با موضوع «چگونگی افزایش میزان غیرقابل خوردن کردن» غذا‌ها بود. محدثه که از انتظار برای شاهزادۀ سوار بر اسب سفید خسته شده بود، سرانجام خود اسب سفیدی خریده بود و تصمیم گرفته بود خود دنبال شاهزادۀ گم شده بگردد، تا مگر در نهایت بختش باز شود. و شلغم که هنوز مصمم بود آخرین نوع از نژاد خویش نیست و شلغم‌های دیگری نیز هنوز در جایی از دنیا وجود دارند، تصمیم داشت به دنبال شلغم‌های دیگر بگردد و البته در همین حین تحقیقات خود را برای یافتن نظریۀ همه‌چیز ادامه دهد.

و اما من؟! چه کسی می‌داند دست تقدیر چه ماجرای جدیدی برایم رقم خواهد زد؟ به دنبال ماجرای جدیدم حرکت می‌کنم تا بلکه روزی، جایی، آن را پیدا کنم.

[آفتاب درحال غروب است، پشیز کوله به پشت به سمت افق می‌رود.]

[تیتراژ پایانی]

به ساعت نگاه می‌کنم، از آخرین باری که رمزنگاری کردم چند ماهی می‌گذره، راستش از شغلم استعفا داده بودم تا این‌که امروز پشیز اومد باهام جدی صحبت کرد و باور کنید، هیچ وقت نمی‌خواید با پشیز جدی حرف بزنید! بعد از حرفامون قرار بر این شد که من آخرین رمزنگاریم رو انجام بدم. برای همین این‌جام. اول می‌خواستم توی ساختمون نشریه مصاحبه کنم، ولی خب نشد (دلیل این رو هم ترجیح می‌دید نشنوید.) پس این‌جا قرار مصاحبه گذاشتم.

صدای موسیقی کلاسیک در کنار بوی غذاهای مختلف، این مکان رو به بهترین جا برای مصاحبه تبدیل کرده. گارسون‌هایی که با احترام از کنارت رد می‌شن. مشتریان با کلاس و پولداری که حاضرن ده شهرت برای یک شب شام بپردازن؛ همه و همه داخل اون رستوران اون‌ور خیابونی دیده می‌شن.

اهم... خب، راستش، من روی صندلی ایستگاه اوتوبوس روبروی رستوران قرار گذاشتم، به نظرم بهترین مکان برای رمزنگاریه. هم مجانیه، هم آپشن‌های خوبی داره. فقط نمی‌دونم چرا تا الان سوژۀ این هفته نیومده. بالاخره اوتوبوس می‌رسه، و تنها کسی که ازش پیاده می‌شه، سوژ] این هفته‌مونه.

آروم راه می‌ره و با تکون دادن سر سلام می‌کنه، روی صندلی کنارم می‌شینه.

- پنیـر، خیلی وقته ندیدمت. چه خبرا؟

+ اهم، ده دیقه پیش دم در نشریه منو دیدی و بهت گفتم بیای این‌جا.

- حالا هرچی، چیکارم داری؟ توی این سرما که کیبورد یخ می‌زنه، منو کشوندی آوردی این‌جا که چی؟ هیچ می‌دونی پول اتوبوس...

+ می‌خوام باهات رمزنگاری کنم. آماده؟

- چقدر درومد؟ هیچ می‌دونی حقوقی که پشیز می‌ده... صبر کن! چی؟ با من رمزنگاری کنی؟

+ آره. خب با سوال اول شروع می‌کنیم، چی شد که مومو شدی؟

- هاااا؟ بی‌مقدمه؟ بدون این‌که معرفیم کنی؟ جدا خیلی خوب شد اخراج شدی.

+ اخراج؟ من... چیزه... اخراج که نشدم. اصلا تو به زندگی شخصی من چیکار داری؟ جواب رمزنگاریو بده. چی شد که مومو شدی؟

- خب می‌دونی، اون زمان‌ها که همسن تو بودم، منظورم دهه هفتاد میلادیه، توی یه بازی مسخره، برای سیو کردن اسمم، گفتم چی بزنم که به ذهن هیچ‌کس نرسه؟ یهویی دستم ناخودآگاه، مومو تایپ کرد، صبر کن، اصلا چرا من دارم بهت جواب می‌دم؟

+ چه جالب، پس یعنی هیچ نسبتی با مومو نداری؟

- چرا دیگه! خودشم.

+ یعنی کل این مدت توی انیمۀ آواتار، تو بازی می‌کردی ؟

شترق! ضربه سنگین کیف مومو توی صورتم باعث شد که پشتی صندلی بشکنه و با پس سر توی چاله آب برم. چندتا از کاربرای سایت با تعجب نگاهمون می‌کردن.

با شرمساری بلند شدم و کله‌م رو تکون دادم، یه کم از لجن لای موهام روی مومو پاشید و... شترق ! دوباره با سر رفتم تو چاله. این بار خیلی مراقب و با احتیاط، سرم رو خشک کردم و به سوال کردن ادامه دادم.

+ اولین بار کی متوجه شدی، با موموی انیمه آواتار، تشابه اسمی داری؟

- خب می‌دونی، اولین بار خودت گفتی.

+ واااات؟ یعنی تا قبل از اون نمی‌دونستی؟ اصلا آواتار رو دیدی؟

- نچ -_-.

+ خب، توی زندگی واقعیت مومو کاربردی داره؟ یعنی مثلا...

- آره. همۀ دوست‌هام من رو به اسم مومو می‌شناسن، حتی دیده شده من رو مومو سیو کردن.

+ هممم. چه جالب. خب خبر رسیده که به عنوان بوو هم دیده شدی.

مومو چشماش رو باریک کرد و یه نگاه به چپ و راستش انداخت، یقه‌ی پیرهنم رو گرفت و گفت:

- فقط در حضور وکیلم جواب می‌دم و به نفعته که ندونی وکیلم کیه.

بعله! من هم ترسیده بودم و همون‌جا ختم مصاحبه رو اعلام کردم. هیچ‌وقت هم دلم نمی‌خواد بدونم وکیل مومو کیه.

از جادۀ خاکی به سمت خانه‌ای که در دور دست بود، به راه افتاد. پشت در خانه ایستاد. صداهای زیادی به بیرون می‌آمد. زنگ در را فشار داد، پنیر در را باز کرد.

همه همان‌جایی که بودند، خشکشان زده و با تعجب به او خیره شده بودند.

با صدایی لرزان که مشخص بود دارد تلاش می‌کند تا صدای پیرزن‌ها را در بیاورد گفت:

- من دایه مکفی هستم فرزندانم.

و لبخند گول‌زننده‌ای زد. برای چند ثانیه هیچ‌کس حتی پلک هم نزد. که ناگهان ارشیا از بالای لوستر به زمین افتاد. سکوت شکسته شد و دوباره هرج و مرج به راه افتاد. ارشیا و پنیر بالای اپن با شمشیرهای چوبی به سروکله هم می‌زدند. فاطمه هم با ملاقه دنبالشان می‌دوید تا آن‌ها را از اشپزخانه‌اش بیرون کند. عذرا با ظرف غذایی به دنبال بچه‌هایش می‌دوید. محدثه پارچۀ سفیدی را به روی خودش انداخته بود، صدای «بوو» در می‌آورد و دنبال ریحانه می‌کرد. سه‌تا از بچه‌های عذرا، محمد را با طنابی بسته و از در مجله پیشتاز ردش کردند، او را به سمت دستشویی بردند و در آن‌جا زندانی کردند. کیارش- که معلوم نبود چگونه وارد ساختمان مجله زرد شده بود- محمدمهدی را به صندلی‌ای بسته بود و چسبی به دهانش زده و با جدیت، ویرایش عکس در اکسل را به او آموزش می‌داد.

دایه مکفی که معلوم بود عصبانیتش را کنترل می‌کند، از بین دندان‎های به هم فشرده‌اش گفت:

ـ لطفا به من توجه کنید.

هیچ‌یک به او توجه نکردند.

دایه فریاد زد:

ـ همه‌تون باید دو روز زودتر، مطالب‌تون رو تحویل بدین!

محمدمهدی که موفق شده بود چسب دور دهانش را باز کند گفت:

ـ عه! پشیز تویی؟ خب زودتر می‌گفتی.

فاطمه ـ پشیز مکفی؟

پشیز ـ شماها این‌جوری ادب نمی‌شید.

عصایش را به زمین زد و گردی روی زمین پخش شد.

همه به یک‌دیگر نگاه کردند و شروع کردند به زدن همدیگر. محمدمهدی سر کیارش را گرفته بود و به کیبورد می‌کوبید. فاطمه، پنیر و ارشیا را داخل یک دیگ انداخته بود و به آن‌ها فلفل و نمک می‌زد. بچه‌های عذرا، او را به ستونی بسته بودند و غذایشان را به زور در دهانش می‌چپاندند. ریحانه با چوبی به دنبال محدثه می‌دوید و او را می‌زد.

ارشیا در حین جاخالی دادن از ملاقه‌ی فاطمه داد زد:

ـ چیکار داری می‌کنی؟

فاطمه ـ نمی‌دونم! من کاری نمی‌کنم! همه‌ش تقصیر اونه...

عذرا ـ تمومش کن!

پشیز مکفی ـ بگید لطفا!

همه ایستادند و به پشیز نگاه کردند.

فاطمه، گوگولی (اسلحۀ مخصوصش) را درآورد، در دستش چرخاند و گفت:

ـ اگه نگیم چی میشه؟

پشیز نگاه ناامیدی انداخت، عصایش را به زمین زد و چمدانی ظاهر شد.

پنیر ـ کجا؟

پشیز ـ وقتی شما پشیز رو دوست ندارید، ولی بهش نیاز دارید، پیشتون میمونه. اما وقتی پشیز رو دوست دارید، اما احتیاجی بهش ندارید، از پیشتون میره.

فاطمه ـ نه نـــــــرو! هنوز غذایی رو که درست کردم نخوردی.

پنیر ـ کار بلاد کفره.

دایه پیشیز آرام آرام از صحنه خارج شد و سوار بر اسب و با کلاه لوک خوش‌شانس به سرش، به سمت غروب خورشید به راه افتاد.

شام آخر

چگونه یک شام(زرد)آخر موفقیت‌آمیز بپزیم؟

سلام به تمام زردخوانان گرام. همون‌طور که می‌دونید، مجله در شرف بسته شدن قرار گرفته و در حال کشیدن آخرین نفس‌هامون هستیم. زردنویس‌ها از من خواستن که این شب آخر رو یه شام درست کنم که دور هم بخوریم (و زنده بمونیم). من هم تصمیم گرفتم املت، این غذای بسیار خوشمزه و مقوی رو تهیه کنم و شیوه‌ش رو به شما هم آموزش بدم تا بتونین اگه احیانا از کسی خوشتون نیومد، به این شکل از دستش راحت شین.

مواد لازم:

ـ یک شیشه آرسنیک (فقط چرا این‌قدر این آرسنیک رقیقه؟)

ـ یک لیوان روغن صنعتی (از چرخ خیاطی مادرتون کش برید.)

ـ گوجه‌فرنگی پلاسیده

ـ تخم‌مرغ تاریخ مصرف گذشته

ـ ظرف‌های نقره که مافیا از موزه‌ی سعدآباد وارد انباری مجله کردن (موقتی.)

در قدم اول، آرسنیک رو با روغن چرخ مخلوط می‌کنیم (چرا روغن چرخ میاد رو و مخلوط نمیشه؟ عجیبه!) و اون رو توی ماهیتابه می‌ریزیم. تخم‌مرغ تاریخ مصرف گذشته رو توی ماهیتابه می‌شکنیم و روش به هر مقداری که می‌تونیم گوجه خورد می‌کنیم. بعد می‌ذاریم به خوبی روی گاز بمونه تا بسوزه.

شام آماده‌ست!

نکاتی که باید هنگام خوردن شام رعایت شود:

ـ هر سوالی راجع به چگونگی تهیه‌ی غذا رو با جملاتی مثل "املته دیگه!" دفع کنید.

ـ چندین بار در طول شام به بقیه بگید که ظرف و ظروف نقره فقط به خاطر مناسبت ویژه‌ی شام تهیه شده و هیچ قصدی پشتش نیست.

ـ قبل از مهمونی، چند بار ژست مُردن رو تمرین کنین تا اگه موقع شام بتونین خوب اداش رو دربیارین و بقیه قبل از مرگ، شما رو خائن ندونن.

تبریک!

شما بهترین مهمونی شام آخر جهان رو دارین. سعی کنین از غذا لذت ببرین و با مهمون‌ها گرم بگیرین. در ضمن...

سعی...

کنین...

(یادداشت ویراستار: متاسفانه در اتاق پشیز، تعدادی از زردنویسان رو پیدا کردیم که در حال مرگ بودند، اما به خاطر تقلبی بودن بعضی مواد مثل آرسنیک و ظرف نقره‌ای، هیچ‌کدام از آن‌ها نمردند. ف.ح، یکی از زردنویسان دیگر که قصد قتل آن‌ها را داشت، اکنون متواری و به جرم اقدام به قتل، تحت تعقیب است. از کسانی که از نامبرده اطلاعی دارند، تقاضا می‌شود به پی‌وی عذرا مراجعه نمایند.)

بي‌خود نيست كه شاعر فرموده: لطف مكرر مي‌شود حق مسلم!

حالا چهار دفعه راجع به مسائل مهم و حياتي جامعه، كارشناسي نوشتيم و وقت گران‌قدرمان را تلف كرديم (مي‌دونيد همين متن‌ها چقدر باعث نوسانات بازار بورس امريكا مي‌شد؟ فقط به خاطر اين كه يك ربع نمي‌تونستم تلفن‌ها رو جواب بدم!) الان فكر مي‌كنن بقاليه! امروز كارشناسي بنويس راجع به رنگ لاك! يكي ايميل مي‌زنه من يك كارشناسي مي‌خوام درباره‌ي "چه جورابي براي روز پدر مناسب است". ايميل‌هامو باز مي‌كنم، مي‌بينم يكي از يكي بدتر! يكي از شير مرغ كارشناسي مي‌خواد، يكي از جون آدميزاد!

اصلا همه‌ي اين صحبت‌ها يك طرف، يك هفته‌ايست شبانه‌روزي از من مطالبه‌ي پايان‌نامه‌ي كارشناسي مي‌شود! دفعات اول و دوم با قاطعيت رد كردم، اما روي سومي... پولش را بگو! سه برابر حقوق ماهانه‌اي بود كه به ضرب كتك و كارشناسي "چگونه مديري نباشيم؟ برگرفته از زندگي شخصي پشيز مشهور" ازش مي‌گرفتم. سومي را كه انجام دادم، چهارمي زنگ زد و پنجمي و...

فكر كردم اين همه مفتي جان كندن براي چه؟ ارتقا سطح عمومي فرهنگ؟ خب سطح عمومي فرهنگ بخورد در سرم وقتي دارم از گرسنگي مي‌ميرم بی آس و پاس و شهرت، و به قول مرحوم دهخدا: "از ناچاري چارچنگولي روي قالي روماتيسم" مي‌گيرم...

بعد هم كه زد و پشيز، لقمه‌ی بزرگتر از دهانش برداشت و پا گذاشت روي دم... (با توجه به ويویي كه دارم از بازوي مرد سياه‌پوش روبه‌رويم مي‌بينم، ترجيح مي‌دهم كه ادامه ندهم.) بله! قصه‌اش را خود پشيز تعريف خواهد كرد... البته نخواهد گفت كه حقوق آخرين ماه من را بالا كشيد! نكتۀ كارشناسي اين هفته به طور خلاصه بدين شرح بود كه:

  1. هيچ‌وقت مفتكي كاري انجام ندين! مفتكي كه باشه بعدش همه ازتون انتظار دارن!
  2. فرهنگ چيه بابا! يك كاري كنيد همه‌ي فرهنگيان، خودشون بي‌فرهنگ بشن!
  3. كي گفته پايان‌نامه نوشتن بده؟ خيلي هم خوبه! هم يه شكمي سير مي‌شه، هم يك دانشجو عاقبت به خير مي‌شه!
  4. همواره شغل دومي مد نظر داشته باشين... مثلا اگه سيبيلاي ارشيا نبود، الان بايد توي اين مراكز اضطراري پيداش مي‌كردين (به خاطر سرماي هوا نمي‌تونست حتي كارتون‌خواب بشه.) يا مثلا اگه تحقيقات پنير نبود، الان خودش سر يك سفره‌اي داشت يك لقمۀ چپ مي‌شد.
  5. به هيچ كارشناسي ديگري اعتماد نكنيد! كارشناسي مجله زرد هيچ شعبه‌ي ديگري ندارد (با مديريت فاطمه، سيكل از كشكول‌آباد)

ارشیا:

"خب، به پایان رسید این دفتر، حکایت هم‌چنان باقیست.

جلد آخر مجله هم بالاخره تموم شد. خوش گذشت این چند وقت، کلی سر ایده‎هایی که می‌تونستیم پیاده کنیم خندیدیم. من یکی هم خیلیاتون رو سوژه کردم، امیدوارم ناراحت نشده باشید، قصدی جز خندونتون نداشتیم. حس خوبی داشت فکر این که تونستم خنده روی لباتون بیارم، البته امیدوارم. دلم نمی‌خواست به این زودیا تموم شه، ولی خب، چاره‌ای نیست. شاد و پیشتاز باشید."

 

محمد- پنیر:

"بعله، ظاهرا ميگن كه اين مجله زرد هم كارش تموم شده.

چند وقتي كه پيش شما بودم و توی كيوسك جا خوش كرده بودم، يكي از بهترين دوران زندگيم بود. رمزنگاري چند نفري رفتم، حوصلۀ خيليا رو هم سر بردم. اين آخرها هم كه كلا بدقول شدم. اميدوارم كه مجله رو از ياد نبريد و هر جا اسم مجله زرد به گوشتون خورد، بگيد يادش بخير، ما هم از اينا داشتيم. همين ديگه، اميدوارم هر جا كه هستيد شاد و پيشتاز باشيد.

پ.ن: من هنوزم اميدوارم مجله تابستون برگرده."

 

خاله فاطمه:

"هیچی دیگه! تموم شد (:

توی تحریریه خیلی تغییر ماهیت دادم. اوایل زردنویس‌ها با نوای "ســـــــــلام! حالتون خوبــــــــــه؟دماغتون چاقــــــــــــه؟" متوجه اومدن من می‌شدن. دیگه خاله فاطمه بودم و باید خاله فاطمه بودنم رو نشون می‌دادم. فقط نمی‌دونم چرا همه بهم پوزخند می‌زدن؟

بعدش هم که روپوش سفید پوشیدم، عینک ته استکانی زدم و شدم روان‌نشناس مجله و عذرا رو روان‌نشناسی کردم. دوره‌ی خوبی بود. همه خانوم دکتر صدام می‌کردمن. اما نمی‌دونم علت خنده‌های نخودی‌شون بعد از این جمله چی بود؟

دو شماره هم که روپوش سفید، جاش رو به کلاه سفید و عینک ته استکانی، جاش رو به ملاقه داد. نیمرو و املت درست کردم تا زردها بتونن از فواید بسیار زیاد تخم‌مرغ استفاده کنن. اما نمی‌دونم که چرا هر دو بار همه از دستم شاکی شدن؟

در کل این چند وقت، سوالات زیادی برام به وجود اومد. الان هم که دارم از دست پلیس فرار می‌کنم تا نندازنم زندان.

دیگه من برم، الان باید از مرز تگزاس خارج شم، پلیسا هنوز دنبالمن."

 

محدثه:

"درحالی که هق هق می‌کرد، کلمات نامعلومی رو به زبان آورد: خ...خیل...خیلی... خو...

و دوباره شروع کرد به گریه کردن. اشک‌هاشو پاک کرد و گفت:

خیلی روزای خوبی بود. حیف شد که به این زودی‌ها مجله زرد بسته شد. هیجان کار زیاد بود. مثلا روزهایی که میومدیم و می‌دیدم کل گروه رو جارو کردن و هیچی توی گروه نیست :/ یا روزهایی که در به در دنبال ایده بودیم. روزهایی که کار رو دقیقۀ نود تحویل می‌دادیم. یا روزهای اول تا مجله روی سایت قرار می‌گرفت هی رفرش می‌کردیم تا ببینیم نظر جدیدی هست یا نه. امیدوارم دوباره مجله باز بشه."

 

محمدمهدی:

"بالاخره شماره آخر شد و من تونستم طرحمو برای کاور عملی کنم ^~^ #قضیه

اولین بار که توی گروه تلگرام مجله زرد ادد شدم، فکر نمی‌کردم حتی به مرحلۀ نگارش مطالب شمارۀ اول هم برسیم، حالا انتشارش پیشکش. با مطرح شدن پشیز بود که یه محور اصلی پیدا شد و تونستیم مطالبمون رو حولش بچینیم. جدا از تفریح خیلی زیادی که توی گروه داشتیم، حداقل برای من مجله یه سکوی پرتابی بود از نظر فنی، وقتی اولین بار پیشنهاد دادم پشیز رو روی کاور بکشیم، وقتی رفتم توی فتوشاپ، بعد از چند دقیقه پیش خودم گفتم غلط کردم. کشیدن کاراکتر از اون‌چه به نظر میومد خیلی سخت‌تر بود (خیلی خوشحالم که ورژن‌های اولیۀ پشیز رو ندیدین T_T ) اون پشیزی که می‌بینید روی کاورا هم اکنون با خون دل فراوان به دست اومده :-}

پ.ن: همۀ این‌ها بدون حضور عذرا ممکن نبود، من هنوز شیفتۀ سیستم مدیریتیشم."

 

فاطمه:

"چند صباحي، بدو بدو، درست در لحظه‌ي آخر، براتون چند خطي حرف نوشتيم، كاملا دلي... كم و زيادش رو ببخشين:) "

 

عذرا:

"دنبال یه آدم بیکار می‌گشتن که همیشه توی گروه ولو باشه، هیستوری بخونه و مگس بپرونه! خب، من فقط یکی از صلاحیت‌ها رو داشتم، ولی می‌دونستم قراره خوش بگذره!

پس شد آن‌چه که حتی تصورش هم نمی‌شد. گروه مجله رو زدیم و هرکی که فکر می‌کردیم داره توی گروه ول می‌چرخه رو ادد کردیم. سوای تجربه‌ها و مهارت‌هایی که کسب کردیم، کلی خوش گذروندیم. خندیدیم، شوخی کردیم، حرص خوردیم و باز هم خندیدیم. به شخصه گاهی که پیش خانواده داشتم توی گروه صحبت می‌کردم، از فرط خنده‌ی خاموش، عضله‌های شکمم درد می‌گرفت. خانوم‌ها و آقایون عزیز، شمایی که نبودید، جاتون خالی، نمی‌دونین چی از کف دادین!

سخن آخر من طولانی شد، معذرت می‌خوام. ولی لازمه بگم، یکی از بهترین تصادفای زندگی من، پیدا کردن پیشتاز بود؛ خوشحالم که این‌جام، و خوشحالم که چنین دوستانی پیدا کردم. و خیلی خوبه که مدام باهاشون همکاری می‌کنم و سر و کله می‌زنم :)

و ممنونم که هستین..."

اسپات ارشیا
سه شنبه, 18 آبان 1395 02:21

شماره ششم مجله زرد: من پشیز تو

سیر تا پیاز عشق:

فقط کسانی که قصد ادامه تحصیل ندارند، بخوانند!

 

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) موشکافی عشق (بدون جعل و تقلب، کاملا اورجینال!)

  • کلاسیک زرد

    (momo jon) حکایتی از گوشه و کنار پیشتاز، به سبک شرک و فیونا!

  • خاطرات محرمانه

    (Fateme) عشق میان خیابان!

  • کارشناسی هفته

    (mixed-nut) انواع عشق، با مثال‌های کاربردی

  • سیانید

    (Perseus) ارشیا در این شماره سر خود را به باد می‌دهد!


به نام خدا

عشق لذّتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است،[۱] هم‌چنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیرقابل تصور ظهور کند.[۲]

گاهی عشق بیش از حد می‌تواند...

(ویراستار ادبی: موسیو از ویکی‌پدیا کپی کردین لااقل یه زحمت می‌دادین به خودتون، این کروشه‌هاش رو پاک می‌کردین :/ )

(پشیز: به سیبیل ارشیا قسم وقت نداشتم اصلا :( بعدم تو این‌جا چه غلطی می‌کنی پس؟)

(ویراستار ادبی: باشه اصلا خودم می‌نویسم:

هفته‌ی پیش یکی از کاربران سایت به دفتر مجله مراجعه کرد، و درخواست مشاوره از کارشناس مجله رو داشت. از اون‌جایی که مسئول این بخش متغیره و هرکسی می‌تونه یه کارشناس باشه، تمام اعضای مجله شروع به اظهار فضل کردن:

پنیر- عشق؟ کاوایی؟ متاسفم داداش، همیشه پای نفر سوم وسطه... حداقل توی انیمه‌ها که اینطوریه. ببینم چه قدرت‌هایی داری؟ انیمه چه ژانری دوست داری؟

پشیز- انیمه چیه مرد حسابی؟ این آقا باید یه سیر معنوی داشته باشه به دنیای ماوراء. یه کم دود و دم می‌تونه چاره‌ساز باشه.

عذرا- حرف از دود شد؛ موسیو؟ چرا بعضی وقت‌ها از زیر در دفتر شما یه دودهای عجیبی...

پشیز- این محمد کجاست؟ چرا نمی‌بینمش؟

در همین موقع در دستشویی با لگد باز شد و محمد عجم با یه قیافه‌ی کبود اومد بیرون.

عجم- من دیگه یه ثانیه هم توی این... این... این مجله نمی‌مونم. من استعفا میدم. عشق به همکاری ببین چه بلایی به سرمون آورد!

بعد پرید و یقه‌ی کاربر رو گرفت و داد زد: عقلتو از دست دادی؟ عشق و عاشقی چیه؟ برو درس بخون بیچاره!

محدثه- چرا به حکایت گذشتگان رجوع نکنیم؟ ببین آقای محترم، شما باید مثل فرهاد کوه بکنی! کوه معاصر! مثلا شما دنبال من بیا، من یه کوه دفتر و کتاب و جزوه‌ی کنکور به شما نشون میدم، شما هم بشین ازشون خلاصه‌برداری کن و به من بده. راه‌حل مشکل شما لای همین کتاباس.

محمدمهدی- نه بابا، این کتابای سطح پایین به دردش نمیخوره. بهتره با کالج فیزیک و فیزیک دانشگاهی سرز و زیمانسکی شروع کنه. یه نمودار برای مشکلش می‌کشه، معادله رو توی دستگاه دوازده مجهولی می‌ذاره و درصد حماقتش به دست میاد!

فاطمه- به نظر من بهتره با یه بزرگ‌تر مشورت کنه.

عذرا- با فسیل؟

فاطمه- از شلغم و پنیر که مشاوره گرفته، از فسیل هم بپرسه ضرر نکرده!

پنیر- اوه، گفتین مشاوره، من باید برم با فسیل درباره‌ی یکی دوتا انیمه مشاوره بگیرم.

پشیز- ولی الان که تایم کاریه...

پنیر- مشاوره‌ی من هم کاریه، زود برمی‌گردم!

...

پس شد آن‌چه شد! آخرین بازدید کاربر مذکور به شش ماه قبل برمی‌گرده. از پنیر هم خبری نشد، در نتیجه پشیز دیگه حقوقش رو واریز نمی‌کنه. شاید لازم باشه کارآگاه استخدام کنیم.)

پشیز: خب حالا نوبت خودمه. داشتم می‌گفتم:

گاهی عشق بیش از حد می‌تواند شکلی تند و سخت و غیرعادی به خود بگیرد که گاه زیان‌آور و خطرناک است و گاه موجب احساس شادی و خوشبختی می‌شود. جمعی از محققان انسان‌شناس و نژادشناس آمریکایی طول مدت عشق را سه ساله قلمداد نمودند و معتقدند این حس نهایتا سه سال دوام دارد. طول مدت عشق دیوانه‌وار نیز فقط 7 ماه است و بعد آن شدت آن کاسته می‌شود. تحقیقات بیان می‌کنند...

روزی روزگاری در یک صبح زیبای پاییزی، محمدعلی طبق معمول مشغول دانلود فیلم‌های درام با حجم بالای هشت گیگ بود. ناگهان یکی از مترجمان با حالتی سراسیمه به پروفایل محمدعلی اومد و گفت: «امیرکسرا دنبال شکار مترجمه، خواهش می‌کنم منو این‌جا پناه بده. در ازاش من هم این دوربین باکیفیت رو بهت میدم.»

محمدعلی دوربین رو گرفت، اما مترجم رو از پروفایلش بیرون کرد. ولی متوجه شد که تمام مترجمین پیشتاز پشت در پروفایلش جمع شدن و اتراق کردن. محمدعلی که از سروصدای اون‌ها که مانع فیلم دیدنش می‌شد، عاصی شده بود، همراه مترجم پیش امیرکسرا رفت و ازش خواست که مترجم‌ها رو از پروفایلش بیرون کنه. امیرکسرا تنها با یک شرط قبول کرد که به خواسته‌ی محمدعلی عمل کنه.

- چه شرطی؟!

- تو باید از جنگل‌های تاریک و ترسناک «بایگانی» با موجوداتی فرازمینی که کاربرها رو تیکه تیکه و با چشم‌هاشون خوراک درست می‌کنن، عبور کنی. بعد به دره مرگبار «ارتباط با مدیران» می‌رسی و چند گربه رو برای زنده موندنت قربانی می‌کنی. به فحش‌ها و ناله‌های هیچ زنی توجه نکن! از دره که عبور کردی، به قلعه‌ای می‌رسی که از اون قله زامبی تک‌شاخ غول‌پیکر محافظت می‌کنه.

- خب بعدش چی؟

- مومی‌چان رو نجات میدی و برام میاریش (♥ω♥)، من هم مترجم‌ها رو از پروفایلت بیرون می‌کنم.

محمدعلی هم خرزو رو (در شماره‌ی آتی به معرفی خرزو خواهیم پرداخت) با خودش همراه کرد و از سه مرحله‌ی سخت و طاقت‌فرسا گذشت تا به قلعه رسید. سر تک‌شاخ رو با گربه‌های قربانی شده گرم کرد و مومی‌چان رو دزدید.

اون‌ها از قلعه خارج شدن و به سمت قصر امیرکسرا به راه افتادن. اما چون راه دور بود، مجبور شدن شب رو در جنگل سپری کنن. ولی...

بعد از غروب خورشید، مومی‌چان به یه غول زشت قهوه‌ای رنگ (هم‌رنگ مترجم‌ها) تبدیل شد.

محمدعلی از ترس یه نیم‌سکته زد و پا به فرار گذاشت. از شانس بدش، موجودات فرازمینی پیداش کردن و می‌خواستن که ازش خوراک درست کنن. اما در همین وقت، مومی‌چان با دو شمشیر کشیده وارد صحنه شد و محمدعلی رو نجات داد. همین باعث شد که محمدعلی چشمش رو به روی حقایق ببنده و یک دل نه، صددل عاشق مومی‌چان کریه بشه.

مومی‌چان بهش گفت: «تنها یه راه داره که ما به هم برسیم.»

محمدعلی با ترس گفت:« قبول می‌کنم.»

- چیو قبول می‌کنی؟ بذار حرفمو تموم کنم.

- باشه باشه.

- باید باهام ازدواج کنی، من نمی‌خوام به دست امیرکسرا بیوفتم.

محمدعلی برای نجات مومی‌چان باهاش ازدواج کرد. و خودش هم تبدیل به دیوی زشت و گنده شد.

پ.ن: نویسنده پس از نوشتن این داستان به همراه دبیر مجله‌ی زرد، متواری شدند و هیچ ردی از خود به جای نگذاشتند.

پایان.

عاشقي در وسط خيابان‌ها!

مشاور اين هفته متضمن خاطره‌اي آموزنده است تا اگر شما عزيزان هم در چنين شرايط بغرنجي گير افتاديد دست و پايتان را گم نكرده و با موفقيت شرايط را به نفع خودتان مديريت كنيد!

روزي از روزهاي زيباي بهاري همراه چندي از معلم‌هاي مدرسه به اردويي حوالي بازار تهران رفتيم. سر خيابان لاله‌زار، معلم جوان و مجرد ما ايستاد و شروع كرد به تاريخ گفتن. مردم ايران هم كه مشتاق تاريخ شنوي! چند نفري دورمان جمع شدند، ما هم بخل نورزيديم و گفتيم بگذار گوش كنند. در همين وانفسا بود كه ديدم خانومی چادري بيخ گوش دوستم پچ پچ مي‌كند. يك گوش و چشممان به معلممان و جفت ديگر به خانوم مجبور بود! دوستمان هم هي سرخ و نارنجي و زرد و سبز و رنگين‌كماني شد و سايز چشم‌هايش كل سايزهاي موجود از سي و دو تا پنجاه را نشان مي‌داد. به محض اين كه خانوم مزبور رفت، بيخيال معلم شده و چسبيديم كه چي شد؟ چي مي‌گفت؟

مكالمه بدين شرح بود:

- سلام دخترم، شما از حوزه هستين؟

+ نه خانوم...

- قصد ازدواج نداري دخترم؟

+ .... (شوك ناگهاني با ولتاژ ٥٠٠)

- داري دخترم؟

+ نخير خانوم!

- مطمئني؟

+ بله!

همين كه از دوستمان فارغ آمديم، ديديم يكي از آقايوني كه ايستاده بود و بعد از اتمام صحبت‌ها به قصد يك سؤال پيش معلممان بود، با حال عجيبي به راه افتاد و رفت.

چون جوجه‌هاي فضول سؤال كرديم كه: كه بود؟ چه گفت؟ چه شد؟!

معلممان هم با يك لبخند از سر بي‌اهميتي گفت: امر خيري بود، رد كردم!

ده متر جلوتر دوباره مرد مزبور سر خر را كج كرد به طرف ما و دوباره با جواب نفي مواجه شده و راه خويش را كشيده و رفت! از قضا ما باز ايستاديم تا دوباره كمي تاريخ، اين بار از تحقيقات يكي از دوستان بشنويم! دوباره مرد كه تا سر چهارراه رفته بود، برگشت! (اين حالت را گلو گير كردنِ شديد مي‌نامند.) این دفعه سفت و سخت چسبيد و ده متري همراهمان آمد؛ تا اين كه ما قصد عبور از خيابان كرديم. ماشين‌ها هم دور از جان گاوميش، با كله انگار که قرمزي ديده باشند، در تردد بسيار بودند! اين‏جا ديگر معلممان متانت خويش از دست داده و صدايش را برد بالا كه «آقا دارم بچه رو از خيابون رد مي‌كنم. چيزيش بشه شما جوابگوييد؟» و كمي جيغ و جيغ ديگر. مرد نيز بالاخره ديد اين لقمه به حلقوم بدبختش سازگار نيست، پس قصد رفتن كرد؛ اما...

قبل از رفتن رو به ما كه جوجه‌هايي دبيرستاني بيش نبوديم كرد و در يك خطابه جانانه فرمود: بچه‌ها معلمتون خيلي ماهه؛ خيلي خانومه، هواشو داشته باشين. ايشالا سايه‌اش هميشه بالا سرتون باشه...

سپس رفت در افق محو شد و ما را نيز با دهاني به وسعت غار گشوده در ميان خيابان تنها گذاشت...

حالا من این‌جوریم که یکی بهم میگه "عاشق شدم"، با خودم فکر می‌کنم از کدوم نوعش؟

 

  1. عشق حیرانی:

این جور عشق فقط به درد بزها می‌خوره. چون تصمیم می‌گیری عاشق شی، اما نه از روی احساس. کلا باید درشو گل گرفت و عین بز رفت توی ارتفاعات به دور از تمدن زندگی کرد و در همین عشق مُرد!

والسلام!

  1. عشق باوقار:

این عشق فقط به درد پسر/دختر همسایه می‌خوره. عاشق میشی و هربار که داری میری بیرون، یه نگاه به در خونه‌شون می‌ندازی و با لبخند می‌گذری و میری. ترجیحا اگه پسر/دختر همسایه در همون لحظه از در بیرون اومد، سرت رو می‌ندازی پایین و پات به لبه‌ی جوب گیر می‌کنه و کلا از چشم طرف میفتی، اما عشقت پابرجا می‌مونه.

  1. عشق دروغین:

این عشق هم مناسب برای قپی اومدن و لاف زدنه. تلفات و عوارض جانبیش هم کمتره. عملا بدبخت نشدی، ولی مجبوری تظاهر کنی. این روزها این نوع عشق برای بعضیا آسونه و کلی تمرین داشتن.

  1. عشق جنسی:

یه تعدادی از جنس و حال و هوای عشق خوششون میاد، بهش میگن عشق جنسی.

کلا چیز بیخودیه، توجه نکنین.

  1. شیفتگی:

بهش عشق مشروط هم میگن، یعنی مثلا:

- دوستت دالم چون بلام اوجولات میخلی.

هشدار: تعدادی از شیفتگی جون سالم به در نمی‌برن و با بیل از وسط نصف میشن!

  1. عشق افلاطونی:

همون عشق دانشگاهیه. هر هفته، به مدت حداقل چهار جلسه‌ی یک و نیم ساعتی به طرف زل می‌زنی و بالای سرت حباب‌های قلبی شکل می‌ترکه.

  1. عشق ظاهری:

الان بعضی از دهه هشتادیا به این عشق مبتلان.

- بی تو هرگز، با تو عمری...

+ ریلی؟!

  1. عشق رمانتیک:

از این عشق‌ها فقط توی رمان‌های 98ایا و فیلم‌های هندی پیدا میشه. دونفر عاشقن، خانواده نمی‌ذاره، سیل میاد، آسمون سقوط می‌کنه، زمین تیکه پاره میشه، همه به دیار باقی میرن، اما این دونفر هم‌چنان عاشق هم هستن.

  1. عشق یک‌طرفه:

آخ آخ آخ... بهش کراش هم میگن. هرکی به این عشق دچار باشه، قطعا مازوخیسم داره. عشق یه طرفه بعد از مالاریا، کشنده‌ترین عامل مرگ و میر آدم‌هاست.

  1. عشق لحظه‌ای:

اجنبیا بهش لاو ات فرست سایت هم میگن.

مثلا شما وارد مغازه میشی، یه بسته کرانچی می‌بینی و یک دل نه صددل عاشق میشی، به طوری که پاتو می‌کوبی زمین و داد می‌زنی خدا یکی، کرانچی یکی!

عشق در نگاه اول به نظر خیلیا مضحکه، ولی متاسفانه واقعیت داره و همون خیلیا رو برده قاطی مرغا.

  1. عشق آزاد:

این نوع رو فقط برای افراد بالای 18 سال، پ.خ می‌کنم!

 

حالا، شما از کدوم عاشقا هستین؟

سیانید

سیانید

شماره پنج‌ونیم مجله‌ی زرد پیشتاز تقدیم می‌کند:

 

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) طنزهای تلخ... به طعم سوگ و حزن!

  • با ما در پیشتاز

    (momo jon) گزارشگر ما چرخی در شهر پیشتاز می‌زند... پشت پرده چه می‌گذرد؟

  • مطبخ‌خانۀ مجله

    (mixed-nut) آسان‌ترین، کوتاه‌ترین، خوشمزه‌ترین، بهترین، کم‌هزینه‌ترین و... طرز پخت شله‌زرد. با ما سری به مطبخ‌خانۀ مجله بزنید!

  • کوییز هفته

    (Fateme) می‌آیید؟ نمی‌آیید؟ یا دیر می‌رسید؟

  • کارشناسی هفته

    (mixed-nut) آبرو بهتر است یا خودنمایی؟ (جواب: مثل همیشه ثروت!)

  • سیانید

    (Perseus) چه بر سر برادر پیرهن فیروزه‌ای (رجوع کنید به کاور) آمده؟

  • سخن دبیر

    (mixed-nut) درد دل!


به نام خدا

[تذکر: هدف از این شماره، خنداندن شما پیش از ایام عزاداری نیست! این شماره- به مانند شماره‌های پیشین- صرفا بهانه‌ایست برای شناخت عادات غیرصحیح و آسیب‌های اجتماعی- در این شماره، در ارتباط با ایام عزاداری- و تلاش برای رفع آن‌ها]

به رسم هر یکشنبه، وارد سالن اصلی شدم تا گزارش‌های عملکرد بچه‌ها را جمع‌آوری کنم: «خوب، ارشیا، ببینم چیکار کردی؟»

  • پشیزخان اجازه، هیئت بودیم، نرسیدیم گزارشو کامل کنیم!

«بسیار خب! پنیر، ببینم تو چیکار کردی؟ و بله! می‌دونم کار بلاد کفره؛ نیازی به تکرار نیست.»

  • پشیزخان، به جون لیقوان، دیشب تا خود ساعت دو داشتم سیب‌زمینی پوست می‌کندم برای مراسم فردا. بذارید عکساشم هست، نشون بدم....

به یاد گلکسی نوت 7 اش افتادم و وحشت‌زده شدم: «باشه باشه، قبول! نمی‌خواد عکس نشون بدی! عذرا؟ تو چی؟»

  • موسیو، به سیبیل ارشیا قسم، وقت نکردم. هرکدوم از بچه‌هام هفت هشتا غذا گرفته بودن؛ دیشب باید 67 تا ظرف غذا رو توی یخچال می‌چپوندم. تازه 10تاشم جا نشد، مجبور شدم توی یخچال در و همسایه بذارمشون :(

به شلغم، محدثه، ریحانه و فاطمه هم نگاه کردم، از تضرع توی چشم‌هایشان مشخص بود آن‌ها هم کار را انجام نداده‌اند. با ناامیدی رو به محمد عجم کردم. او همیشه خیلی خوش‌قول بود.

«خب محمد ....» محمد روی صندلی اش نبود! باید در آن دستشویی کذایی را تخته می‌کردم...

 

 

در این ایام سوگ‌واری، تصمیم گرفتیم سری به شهر پیشتاز بزنیم و از احوال ساکنان آن جویا شویم. طبق گزارش‌هایی که به دستمان رسیده، در خیابانی بی نام و نشان، برای تهیه‌ی گزارش از تاکسی صلواتی‌مان پیاده شدیم.

با ما در شهر باشید:

  • درکنار یکی از شهروندهای عزیزمون هستیم، ایشون مدیریت یکی از بهترین هیئت‌ها رو با توجه به میزان رضایت‌مندی اهالی، به عهده دارند.

سلام!

+ سلام و خسته نباشید به شما و دست اندرکاران خوب مجله‌ی زرد، آقای پشیز سردبیر مجله‌ی زرد، هم‌چنین تشکر و قدردانی می‌کنم از زحمات مادر زن مهربانم و همسر نازنیم و...

  • خب، بله ممنون! میریم سراغ مصاحبه: طبق پرسش‌هایی که از اهالی محله داشتیم، شما یکی از بهترین هیئت‌ها رو دارید، درسته؟

+ بله، کاملا درسته! ما یکی از بهترین‌هاییم و جای تشکر داره از تمام عزیزانی که به ما کمک کردن، به خصوص آقای...

  • شما می‌تونید آخر مصاحبه تشکر کنید و اسامی تمام عزیزانی که کمک‌تون کردن رو ذکر کنید.

+ می‌تونم به این هم اشاره کنم که در چه زمینه‌ای کمک کردند؟

  • بله می‌تونید... خب، سوال اول: چطور تونستید که همچین موفقتی رو به دست بیارید؟

+ کاری نداره! هرکسی می‌تونه. و البته، با اراده‌ی قوی وپشتکاری وصف نشدنی و یه کم خلاقیت.

  • می‌تونید برای خواننده‌های مجله که دوست دارن راه شما رو در پیش بگیرن، یه کم بیش‌تر توضیح بدین که چجوری این موفقیت رو به دست آوردید؟

+ همون‌طور که گفتم، با اراده‌ی قوی و عزم راسخ. هم‌چنین می‌تونید از افرادی استفاده کنید که داوطلبانه آماده‌ی کمک هستن، چندتا باند تهیه کنید در محل هایی بگذارید، البته توجه داشته باشید که نباید مزاحمتی برای کسی به وجود بیاره.

  • این درسته که شما سال گذشته از هیئت محلۀ پایین شکایت کردید؟

+ بله، کاملا درسته! شما نمی‌دونید با 20تا باندی که داشتن، چه آشوبی به پا کرده بودن.

  • اما خود شما که 21باند دارید.

+ باید هم داشته باشم، وگرنه محلۀ پایین، بهترین هیئت می‌شد.

  • با چندتا سوال خصوصی موافقید تا مردم شما رو بهتر بشناسن؟

+ بله، با اراده‌ای قوی و عزمی راسخ، کاملا موافقم. بهتر از اون سوال‌های مسخره‌س.

  • چه چیزی باعث میشه شما واقعا عصبانی بشید؟

+ همین صف نذری‌ها، مطمئنا از محلۀ پایین که رد می‌شدید، دیدید که چجوری رفتار می‌کنن. حتی زباله‌های نذری‌هارو روی زمین می‌ندازن، نمی‌دونم خبر دارید یا نه، ما توی یک اقدام مردم‌پسندانه بعد از مراسم به اون‌جا میریم تا به پاکبان‌ها کمک کنیم. با شعار "پاکبان‌ها یاران یزید نیستند".

  • اما دیده شده که شما مردم رو تشویق می‌کنید تا آشغال‌های نذری‌شون مثل لیوان‌های پلاستیکی و غیره رو در داخل جوب‌ها و روی زمین بیاندازن، توضیحی برای این کار دارید؟

+ نه نه! من تکذیب می‌کنم.

  • اما ما از شما عکس و فیلم داریم که می‌تونه ادعامونو ثابت کنه.

+ خب... تا زباله‌لی نباشه، بقیه‌ی مردم از کجا بفهمن که ما نذری میدیم. به غیر از اون، این کمک کردن برای ما کلاس داره. عکس‌هاشو توی اینستاگرام می‌ذاریم. البته این کارها برای تبلیغ و ریا نیست.

  • شک ندارم که حق با شماست. سوال بعدی: شما...

(صدای فریادی از کوچه بغلی): «دارن قیمه میدن!»

  • بله، داشتم می‌پرسیدم. آقای... اِ کجا رفتن؟

 

 

سلام پیشتازی‌های گل گلاب! با دومین بخش آشپزی مجله در خدمت شما هستم. در پی شکایات محمدعجم، آشپز قبلی خلع قدمت شد و پشیز در طی جلسات محرمانه با سایر اعضای مجله، به این نتیجه رسید که «اگه دوجین بچه‌ی عذرا در این چندسال جون سالم به در بردن، پس لابد غذاهاش قابل خوردنه.» پس من به طور موقت در این سمت مشغول شدم (مدیونید فکر کنید به خاطر اضافه حقوق و مزایاست).

در این قسمت با طرز تهیه‌ی شله زرد (صرفا به خاطر مصادف شدن کلمه‌ی "زرد" با ایام) آشنا خواهید شد.

  1. ابتدا لازمه که برنج رو خیس کنید. برای این کار، یه لگن خیلی بزرگ (می‌تونین از وان حمام استفاده کنین) تهیه کرده و یه کیسه برنج رو توی لگن می‌ریزید. شیر آب رو باز می‌کنید و ولش می‌کنید به امون خدا تا پُر بشه. در این مدت می‌تونید از شماره‌های قبلی مجله لذت ببرید.
  2. اوه... زیادی غرق مجله شدین، آشپزخونه رو آب برد! من که گفتم از وان حموم استفاده کنید. حالا اشکال نداره. با یه وانت بار تماس بگیرید و لگن و آب و برنجش رو مستقیم به خونه‌ی عمه (اگه عمه ندارید، خونه‌ی عمه‌ی مادرتون و اگر مادرتون هم عمه نداشت، خلاصه یه عمه‌ای پیدا کنید) ببرید و به بهانه‌ی شریک شدن در ثواب این امر خداپسندانه، آشپزخونه‌ی ایشون رو قرق کنید.
  3. آن‌چنان غرق در تجدید دیدار با عمه و تعریف خاطرات شمال و بررسی کمّ و کیف جهاز دختر اقدس خانوم شدین که دو روزه برنج داره خیس می‌خوره؛ تازه یادتون رفته بود قبلش چندبار بشوریدش. این چه وضعشه؟ برنج از دست رفت... اشکال نداره، زعفرونش رو زیاد می‌کنیم معلوم نشه.
  4. حالا برنج رو توی یه قابلمه (نه نه! قابلمه کوچیکه) یا دیگچه بریزید و آب تازه رو اضافه کنید تا به جوش بیاد. رفته رفته آب شله زرد گرفته میشه که باید مواظب باشید و کم کم بهش آب اضافه کنید تا با شعله‌ی کم بپزه. نه... نــــــــــه... موبایلت رو بذار کنار...
  5. تبریک میگم. برنج ته گرفت! تا بیشتر از این خرابکاری بار نیومده و از چشم عمه‌خانوم نیفتادین و ایشون دعوای خانوادگی با مادرتون راه ننداخته که این چه وضع تربیت بچه‌س، زعفرون و گلاب و خلال بادوم و هل و شکر و کره و لنگه جوراب شوهرعمه و مرگ موش و چند تار موی بلوند عروس عمه رو بهش اضافه کنید. اشکال نداره، ویتامین دارن (منبع: سخنان قصار مادربزرگ).
  6. طبق مرحله‌ی سوم، هرچی زعفرون و رنگ زرد دم دستتون هست اضافه کنید. اعم از زردچوبه، گواش و آب‌رنگ و ... تا شفتگی بیش از حد برنج و بوی سوختگی اون رو استتار کنه.
  7. این که پختین شله زرده یا حلیم زعفرونی؟ و اون پودر سفیدی که ریختین، شکر نبود... نمک بود :((((
  8. در مرحله آخر، برای تست مزه‌ی شله زرد، یه ظرف پر برای عمه‌ی گرام بکشید، اگه زنده موند، ظرف‌های دیگه رو هم پر کرده و با پودر دارچین (نه پودر کاکائو) و خلال پسته (نه خلال باقالی) تزیین کنید. اگه شهید شد، بپرسید از سر کوچه چند بسته خرما بخرید و بین مردم پخش کنید.

 

 

در راستاي اين كه ديده شده در تعدادي از مواقع، هيئت‌ها و مداحان عزيز بر حسب تصادف فراموش مي‌كنند كه بي‌شعوري كار دست ملت مي‌دهد و شور زيادي باعث مرض‌هاي قلوبي مي‌شود تصميم گرفتيم در اين قسمت از مجله كمي قيمه صلواتي دست روحتان بدهيم؛ شايد فرجي شد...

کوییز اين هفته در باب شخصيت‌هايي‌ست كه در روزگار حسين (عليه السلام) مي‌بينيم...

 

١. در ميانه راه (عبيدالله بن حر جوفا)

شجاع بود و در جنگ حرفي براي گفتن داشت. اسبي تيز داشت و شمشيري تيزتر. پيرو عثمان بود اما از خاندان علي(ع) هم نمي‌توانست دل بكند. مانده بود درست ميانه‌ي راه، نه اين سو و نه آن سو. خبر آمدن مسلم كه آمد، بساطش را جمع كرد و از كوفه بيرون زد كه مبادا مجبور شود بيعت كند. از مسلم فرار كرده بود، اما از دست روزگار نه. مسير حسين(ع) صاف از كنارش رد مي‌شد؛ براي اين كه دستش را بگيرد و ببرد. اما نپذيرفت. گفت اسبم و شمشيرم براي تو. حسين(ع) نيازي به مال نداشت، آمده بود بال ببخشد... عبيدالله چشم بر آسمان داشت و دل بر زمين...

چيزي نگذشت كه بيتوته‌گاه عبيدالله كربلا شد... با چشماني متحسر از جا ماندن و لباني مترنم به "فَیالَک حَسرَةً مادُمْتَ حَیا ..."

 

٢. الان مي‌آيم!

اسمش طرماح بن عدی بود و أهل يمن. به او گفتند براي ياري حسين مي‌رويم، مي‌آيي؟ گفت جانم به فداي حسين، معلوم است كه مي‌آيم! فقط اين توشه را به خانواده‌ام برسانم كه خيالم راحت شود و مي‌آيم. تعارف كه نبود! تا يمن رفت و آمد، اما در راه كربلا گفتندش كجا مي‌روي؟ گفت مي‌روم حسين را ياري كنم و به نداي هل ناصر من ينصرنيِ حسين بله بگويم... گفتند كجا بوده‌اي كه حسين شهيد شد... حالش نگفتني بود... گاهي چه زود دير مي‌شود...

 

٣. شوق پرواز (مسلم بن عوسجه)

جوان نبود و سني از او گذشته بود. زندگي داشت راه خودش را مي‌رفت. بقچه به دست داشت مي‌رفت گرمابه. حبيب ديدش. دوستي ديرينه‌اي داشتند. حبيب گفت دارم مي‌روم حسين را ياري كنم، مي‌آيي؟ نگفت بروم غسل شهادت كنم...گفت جانم به فداي پسر فاطمه! مي‌آيم حبيب، مي‌آيم.

و آمد.

و جنگيد تا پرواز كرد.

 

٤. ري را، ري را (عمر بن سعد)، ری را...

صدا می‌آید امشب

گویا کسی‌ست که می‌خواند...

اما صداي آدمي اين نيست

يك شب درون قايق دلتنگ

خواندند آن‌چنان

كه من هنوز هيبت دريا را

در خواب مي‌بينم...

تنها چيزي كه از دار دنيا مي‌خواست، حكومت ري بود و گندمش. وقتي به او گفتند حسين را بكش و ملك ري را به تو خواهيم داد، سه روز مهلت خواست. مي‌گويند سه روز راه رفت و دست به هم پيچيد و هي ترازو گذاشت كه حسين فاطمه را بكشم يا هوس ملك ري را؟ آخر نتوانست دل از طلايي‌هاي ري بكند. توي مذاكرات قبل از جنگ، امام مي‌گويد: اي عمر! دست بكش... به تو گندم ري نمي‌رسد! اما ديگر گوش‌هايش را بسته، عمر فقط جواب مي‌دهد: از گندمش هم كه نخوردم، از جوي آن خواهم خورد...

او پاي هوسش مي‌ايستد و حسين پاي آزادگي‌اش... راهي جز جنگ ميانشان نيست و نتيجه سال‌هاست كه مقدر شده...

بعد از جنگ اما كسي دانه‌اي از جوي ملك ري را هم به عمر نمي‌دهد، چه برسد به حكومتش! اما عمر بن سعد هنوز هيبت دريا را به خواب مي‌بيند... بي‌خواب مي‌شود و كوچه گرد و ديوانه...

 

سوال کوتاه هفته:

ما براي صداي «هل ناصر من ينصرني» كدام گزينه را انتخاب مي‌كنيم؟

 

 

چگونه یک آبروریزی با جلوه‌های ویژه در ایام محرم طراحی کنیم:

  1. پتروس را بکش!

ابتدا برای ساخت صحنه به یک سیل عظیم نیاز داریم تا کلی گِل و لای با خود بیاورد.

برای این کار، ماشین‌ها و دوستان مشتاق را به کنار مسیر یک سد می‌بریم. سد را سوراخ می‌کنیم تا خراب شود و سیل به بار بیاورد. تمام ماشین‌ها و افراد، گِلی می‌شوند. به حول و قوه الهی، شما خود را در گل، پلکوندید.

نکات ایمنی: در مسیر آب نایستید تا شهید شوید به حق این روزهای عزیز :|

  1. تعدادی تیغ ژیلت و چند کیسه پلاستیکی کوچک خریداری کنید. کیسه‌های پلاستیکی را از بتادین پر کرده و با کش روی سرتان ببندید. بیرون رفته و در حالی که تیغ‌ها را لای انگشتانتان نگه داشته‌اید، به خاطر عزای حسینی بر فرق سرتان بکوبید تا مثلا خون گریه کرده باشید.

نکات ایمنی: زیاد محکم نکوبید تا مبادا به سرتان آسیبی خارجی وارد شود. همان آسیب داخلی جزئی که از قبل داشتید، کافیست.

  1. باند اجاره کنید. یک سیستم خفن روی ماشین زَرزری و خونین و گلی‌تان نصب کنید. چندتا از ریمیکس‌های جدید نوحه‌ها با آهنگ‌های المپیک را خریده و با صدای حداکثر پخش کنید. شیشه‌ها را پایین داده و درحالی که سرعت را به 40 کاهش داده‌اید، چندنفر را به وحشت انداخته و چندنفر بیمار دیگر را با لقاءالله پیوند دهید. آخر جمعیت زمین رو به افزایش است.

نکات ایمنی: پلیس دیدید، آدم شوید.

یادتان نرود با خودتان چوب پنبه ببرید، ممکن است گوش خودتان ناقص شود، حیف است.

  1. عنایت کنید.

شیشه نویسی‌های متفاوت و بکر ابداع کنید. ماشین را مثل روزنامه غرق در نوشته کنید تا سرانه‌ی مطالعه کشور بالا برود. به جای الفاظ نامأنوس از ستاره (*) استفاده کنید و خلاصه، بگذارید خلاقیت بامزه‌تان، راه خودش را پیدا کند. قربان صدقه‌ی امامان بروید و کافران را مورد عنایت قرار دهید.

نکات ایمنی: یزید و خانواده‌اش فراموش نشود (مخصوصا مادرش).

سعی کنید از تمام نوشته‌ها، خون بچکد (ترجیحا خون مصنوعی).

  1. نهایتا به بحث نذری‌ها می‌رسیم. این یک مسابقه است. هرچقدر کمتر گیر بیاورید، باخته‌اید. بعد از آن که تمام نذری‌ها را درو کردید، برای اثبات پیروزی‌تان، ظروف و لیوان‌ها را داخل جوب بیندازید تا همه ببینند. نگران نباشید، تا فردا جمعشان خواهند کرد.

نکات ایمنی: در این مسابقه، شما تنها نیستید. لذا کلاه‌خود و جلیقه ضدگلوله فراموش نشود.

مراقب چای‌های داغ در لیوان‌های پلاستیکی باشید. از امتیازتان کم می‌شود.

 

 

..

بیاید آبروی شیعه رو حفظ کنیم.

دوستانمون، اطرافیانمون رو توجیه کنیم.

هیچ‌وقت برای اصلاح فرهنگ و عادات، دیر نیست.

بیاید بهتر بشیم؛

بهترین باشیم!

دل‌هایتان را با مجله‌ی ما سِت کنید!

بگذارید زرد بتپد!

شماره‌ی پنجم مجله‌ی زرد پیشتاز تقدیم می‌کند:

 

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) پشیز، نیم سکته می‌زند...

  • خاطرات محرمانه

    (Fateme) مد با طعم دماغ‌سوختگی... با خواندن این بخش، درس عبرت بگیرید!

  • رمزنگاری هفته

    (Paneer) وقتی میکسد نات، چیزی غیر از آجیل از آب درمی‌آید!

  • کلاسیک زرد

    (momo jon) اسپویل: حواستان به زمان باشد!

  • کارشناسی هفته

    (mixed-nut) طرز تهیه‌ی یک خدای جذابیت؛ کاملا کاربردی، برای تمامی سنین

  • فال هفته

    (Harir-Silk) در طالع متولدین پاییز چه می‌گذرد؟ خیر... یا شر؟!

  • سخن دبیر

    (mixed-nut) یک حقیقت محض!


به نام خدا

همان‌طور که مستحضر نیسیتید (به نفعتان است که مستحضر نباشید؛ چون من بیست هزار تومن روی عدم استحضار شما با پنیر شرط بسته‌ام)، ساختمان فعلی مجله، سابقا یک تیمارستان خصوصی بوده است. اما تا همین چند روز پیش، صاحب ساختمان از نقل مکان ما به ساختمان فعلی بی‌خبر بود؛ فلذا صاحب ساختمان گرام، اجاره‌ی یک تیمارستان را- که حداقل سه برابر اجاره‌ی معقول برای ساختمان یک نشریه است- از این جانب اخذ می‌کرد.

روز شنبه برای توجیه صاحب ساختمان، پیش او رفتم، اما به نظر می‌رسید ایشان به شدت توهم توطئه داشتند و گمان می‌بردند که من، رییس تیمارستان هستم و برای کاهش هزینه‌ها دارم دوز و کلک سوار می‌کنم که نشریه شده‌ایم و فلان؛ par conséquent (ویراستار ادبی: کلمه‌ای فرانسوی به معنی بنابراین)، قرار شد که من، صاحب گرام را به ساختمان نشریه ببرم تا باور کند که تیمارستان چند ماهی‌ست که بساطش را از ساختمان جمع کرده و گروه مجله جای آن را گرفته. Mais (ویراستار ادبی: کلمه‌ای فرانسوی به معنی اما)، وقتی به اتفاق گرام وارد ساختمان شدم، مدتی طول کشید تا متوجه شوم از در اشتباهی وارد نشده‌ام.

تمام پارتیشن‌ها با رنگ نارنجی جیغی رنگ‌آمیزی شده بودند. در پس زمینه، تلوزیون روشن بود و مستندی عجیب غریب از فضا پخش می‌کرد. از هر کامپیوتر، صدای آهنگ متفاوتی بلند بود و کسی داشت از داخل دفتر کارم، به در بسته مشت می‌کوبید و با فریاد، کمک می‌خواست. نکند یکی از مافیا بوده باشد؟!

شلغم در وسط سالن، تمام کتاب‌هایش را به آتش کشیده بود و در حالی که داشت از چالش #FreeYourBooksByBurningThem اش فیلم می‌گرفت تا در اینستایش بگذارد، به روش سرخپوستی دور آتش می‌رقصید. و حریر در حال فیلم گرفتن از او بود (احتمالا برای بالا بردن فالورهایش). ارشیا درحالی که صفحه‌ای از مجله‌ی Fashion Today را جلویش باز کرده بود، داشت با ژیلت، مدل سبیل‌هایش را «توپ توپی» می‌کرد. عذرا چنان لباس‌های ناهماهنگی پوشیده بود که اگر چند رنگ از رنگ‌های موجود در پس‌مانده‌های غذا را به طور رندوم انتخاب می‌کردید، غیرممکن بود به زشتی رنگ لباس‌های عذرا برسد.

فاطمه تبلتی جلویش گذاشته بود و داشت طبق دستور «جلبک پنسیلوانیایی با سس حلزون»، موادی را در قابلمه می‌ریخت. خدا می‌دانست چه ترکیب رادیواکتیوی قرار بود از قابلمه بیرون بیاید (باید آن قابلمه را گم و گور کنم). محدثه و ریحانه، نوک دماغشان را با دست به سمت بالا نگه داشته بودند و جلویشان صفحه‌ای از کتاب «دماغ خوش فُرمت را قورت بده» باز بود. بنظر می‌رسید محمد عجم طبق معمول در دستشویی باشد (تا حالا این‌قدر از حضور کسی در دستشویی خوشحال نشده بودم). ناگهان پنیر که پشتش آتش گرفته بود، به سمت آشپزخانه دوید؛ قبلا به او توصیه کرده بودم که گلکسی S7 را در جیب پشتی خود نگذارد.

نگاهی به صاحب‌خانه کردم: «ببینید، من توضیح میدم....»

صاحب‌خانه با عصبانیت به من خیره شده بود: «که تیمارستانو جمع کردی، ها؟»

 

 

خاطرات يك طراح مُد

روزي روزگاري نه چندان دور در دوران شيرين دبيرستان، اين‌جانب و ديگر هم‌كلاسي‌ها را بردند به اردوي يزد. زانجا كه هواي يزد بس ناجوانمردانه گرم است (حتي در پاييز)، سعي كرديم از لباس‌هايي خنك بهره‌مند شويم و البته لباس‌ها طوري باشند كه پس فردا كسي نگويد اين در كل دوران دبيرستانش با شلوار شش جيب و مانتو ارتشي مي‌گشته است و نمي‌فهمد مُد زنانه چيست! ز همين روي، مانتو دامن سفيد خويش را از اعماق كشو به اعماق ساك منتقل ساختيم.

روز دوم، شايد هم سوم اردو بود كه گفتيم بگذار بهره‌اي ببريم و نه تنها خود بهره ببريم، بلكه چشمان ديگران هم بهره‌مند شود به جمالمان و البته ترجيحاً نوعي بهره‌مند شود كه درآيد از جا تا ديگر مانتوي خفن نپوشند برايمان!

القصه، لباس مذبور را به در آورديم و چشمتان روز بد نبيند؛ ديديم كه جوراب شلواري نازنينمان گويا با شلوار ديگري قرار مدار عاشقانه داشته و سرخود از ساك بلند شده رفته و دست ما را در حنا گذاشته (كاملا سرخودها! تاكيد مي‌كنم). گفتیم چه كنيم، چه نكنيم، اين شكلي كه نمي‌شود! ديدم ساپورت مشكي‌اي دارد چشمك مي‌زند. اين‌جا بود كه فهميدم چرا ساپورت آفريده شده و بر روح پر فتوح سازنده‌اش درودهاي فراوان فرستادم. خلاصه ساپورت را زير دامن پوشيديم و پاچه‌هاي مباركش را هم كرديم توي جوراب كرم‌مان كه يك‌وقت مچي، ساقي، چيزي از ما هويدا نشود.

كلي هم جلوي آينه و موقع روسري سر كردن، چشم و چال همه را در آورديم و از طرف دبير و معلم و معاون و مدير به شنيدن «چه خانومي»ها مشعوف گشتيم كه «باريكلا كه دامن مي‌پوشي» و «مدل جديده» و اين سخن‌ها.

خلاصه سوار اتوبوس شديم تا به سمت خانه‌ي فلاني‌ها يا بيساري‌ها برويم كه حسابي تيپ خفن سنتي‌مان با خانه ست شود و عكس‌ها و سلفي‌هاي فراوان تهيه بداريم.

و خداوند نصيب گربه بيابان نكند! هي رفتيم، رفتيم، ديديم به هيچ‌جا نمي‌رسيم. باز هم رفتيم و ديديم از شهر خارج شديم. بالاخره بعد از قرون متمادي رسيديم به مقصد. مقصد هم جايي نبود جز كارخانه‌ی شيشه‌سازي. و ما را هم چاره‌اي نبود جز بالا گرفتن دامن و هويدا شدن پاچه‌هاي در جوراب فرو رفته‌ي كاملا به روزمان.

و اين درس عبرتي شد كه ديگر هوس دامن و مُد به كله‌ي خرمان نزند.

 

 

روزی روزگاری در زمان‌های قدیم، در دهکده‌ی کوچک پیشتاز، دختری با دو خواهر ناتنی‌اش زندگی می‌کرد. او روزها در مجله‌ی زرد زندگی پیشتاز کار می‌کرد و شب‌ها در سیاهچالی تاریک و سرد و منفور بالای ساختمان مجله به خواب می‌رفت. غذای دخترک چیزی جز چند عدد کرانچی نبود، که همان‌ها را بین بچه‌های کوچکی که داخل سیاهچال زندگی می‌کردند، تقسیم می‌کرد.

روزی از همین روزهای نحس، درحالی که دخترک در حال نگهداری از گربه‌های خواهرش بود، ستاره‌ی شانس و اقبالش از پشت ابر سیاه بیرون آمد. قاصدی خبر مهمانی بزرگ پیشتاز را آورده بود. دخترک لباسی برای خودش دوخت و آن را در سیاهچال گذاشت. اما خواهر بدجنس عذرا لباس را برداشت و به مهمانی رفت. عذرا تک و تنها و ناامید و گریان به حیاط پشتی مجله زرد رفت. درست لحظه‌ای که تمام امیدش را از دست داده بود و داشت یک ظرف پر از کرانچی را با حالتی هیستریک می‌خورد، پیرزنی تشنه و گرسنه از ناکجا با صدای شپلق سیلی در هوا ظاهر شد و از او طلب غذا کرد:

  • کمی از غذایی که می‌خوری به من هم میدی؟
  • چی؟ مگه توی خواب ببینی کرانچیا رو بهت بدم!

پیرزن چشمانش را در کاسه چرخاند، نگاهی به کتاب توی دستش کرد و گفت: «مگه تو سیندرلا نیستی؟»

  • معلومه که نه! من عذرام.
  • چرا هیچ‌وقت هیچی طبق داستان پیش نمیره؟! بگذریم، تو الان باید با مهربونیت به من کمک کنی!
  • حتی فکرشم نکن، می‌تونی بری داخل و هرچی می‌خوای برداری. ولی کراچی نه.

عذرا گوشه‌ای نشست و همین‌طور که مشت مشت کرانچی‌ توی دهانش می‌ریخت، شروع به گریه کرد.

پری دلش به رحم اومد و گفت: «اگه غذات رو با من شریک شده بودی، حالا می‌تونستم آرزوت رو برآورده کنم.»

  • اوه. می‌تونیم معامله کنیم. اگه آرزوی منو برآورده کنی، من هم موسسه‌ت رو توی مجله تبلیغ می‌کنم.

پری چشمانش برق زد و چوب‌دستیش را در آورد. "بی‌بی‌دی بابی‌دی بویی" کرد و لباس عذرا به پیراهنی آبی تبدیل شد.

  • این چیه دیگه؟ این رنگ از مد افتاده! خدای من آستیناش مدل قجریه! عوضش کن!

پری دوباره چوب‌دستیش را تکان داد و پیراهن عذرا را تغییر داد.

  • اه، حالم به هم خورد. چرا این‌قدر درازه؟ اصلا با رنگ موهام جور درنمیاد. رنگ موهامو تغییر بده، این لباس رو هم عوض کن!

پری با کلافگی نشست، دستش رو زیر چونه زد و دوباره چوب‌دستی رو تکون داد.

  • وای دارم خفه می‌شم! این که اندازه‌ی من نیست. خیلی کوچیکه.
  • این آخرین لباسی بود که روی رگال مونده بود. می‌خواستی اون همه کرانچی نخوری.
  • خب... منو لاغر کن!

با چرخش چوب‌دستی، عذرا لاغرتر شد تا لباس اندازه‌اش شود.

  • حالا صورتم هم باید لاغر بشه.

دوباره چوب‌دستی جرقه زد.

  • نه، نه. اصلا توی سلفی قشنگ نمیفتم. باید یه فکری هم به حال...
  • ولی این‌طوری که دیگه اصلا خودت نیستی.
  • مهم نیست، بُکش خوشگلم کن!
  • ای بابا! سه ساعته منو علاف کردی!
  • بدش به من اون چوب‌دستی رو. تو از مد چیزی نمی‌دونی!

عذرا چوب‌دستی رو گرفت و چندبار پشت سر هم بی‌بی‌دی بابی‌دی بو کرد. نهایتا بعد از دو ساعت، با لبخند رضایت‌مندی به پیراهن زرد با پاپیون‌های بزرگ و کوچک، موهای قرمز و سبز و سیاه و کیف پوست خر خود نگاه کرد و چوب‌دستی را به پری برگرداند.

  • خب! حالا دیگه می‌تونم برم!

اما همین که خواست قدمی بردارد، ساعت شهر به صدا درآمد و دوازده بار نواخت. لباس‌ها و جواهرات و پری ناپدید شدند و عذرا ماند و حوضش.

 

 

«هیچ‌وقت پشیز رو انقدر عصبی ندیده بودم. با وجود این که همه‌ی اعضای نشریه داشتند کارهاشون رو انجام می‌دادن، قیافه‌ی پشیز طوری شده بود که انگار یک مشت دیوونه دیده بود که توی تیمارستان دارن بازی می‌کنن.» البته این‌ها توصیفات عذرا از قیافه‌ی پشیز بود، چون من به خاطر یک سری مشکلات با گوشی جدیدم، حتی متوجه ورود پشیز هم نشدم. آهان! گفتم عذرا! سوژه‌ی این بار رمزنگاری پیشتاز، عضو بزرگ مجله‌ی پیشتاز، عذرا هستش. علت این که این بار هم به سراغ یه نفر از اعضای مجله رفتم، هنوز معلوم نیست. شاید در آینده دانشمندان پیشتازی به دلیل این کار پی ببرن. خب دیگه، توضیحی نمیدم. بیاین بریم با هم عذرا رو غافلگیر کنیم.

  • سلام. خوبی؟ پنیر هستم از رمزنگاری پیشتاز. شما مهمون این شماره رمزنگاری مجله‌ی زرد پیشتاز هستید.
  • یاخدا! پنیر؟ من؟ پس بند پ چی میشه؟
  • بند پ؟ بند پ چی هستش؟
  • اهم. همون بند قوانین مجله‌ی زرد دیگه.
  • قوانین مجله‌ی زرد؟ اون دیگه چیه؟ اصلا مگه داریم همچین کتابی؟

رنگ صورت عذرا دقیقا مثل رنگ‌های لباسش، عجیب غریب شد: «پنیـــــر! سوال‌های سخت نپرس.»

  • من که نفهمیدم چی گفتی، صاف میرم سر اصل مطلب؛ اسمت توی انجمن mixed-nut هستش. چی شد که این شد؟
  • از چندین سال پیش شروع شد. مد شده بود همه اسم‌های عجق وجق می‌ذاشتن. این اجق وجق‌ترین (و مودبانه‌ترین) لقبی بود که روی من گذاشته بودن. من هم به عنوان نام کاربری انتخابش کردم ^_^
  • یعنی حتی نام کاربریت هم به خاطر مد بودن انتخاب کردی؟
  • دیگه دیگه... اون موقع جوون بودم، این چیزا مهم بود.

مچش رو گرفتم: «پس قبول داری آدم مدگرایی هستی؟»

  • هم مدگرا، هم مدساز ^_^ مثلا لباس الانم، مدی هستش که خودم اختراع کردم (راهنمایی برای تصور لباس عذرا: پارچه از تمام رنگ‌های تابستونی، بهاری، پاییزی و زمستونی به میزان لازم + کوک).
  • كاملا قانع شدم. بريم سراغ سوال بعدي. معنی نام کاربری‌تون دقیقاً چیه؟
  • وروجک ^_^ (با گفتن معنیش، جوری عذرا ذوق کرد که فکر کنم هفتاد سال جوون‌تر شد).

با بدگمانی پرسیدم: «یه کم نامناسب نیست این اسم برات؟ چون به نظر که آدم آرومی میای.»

  • آدم آروم؟ (لبخند شیطانی عذرا) خب تمام چیزی که توی محیط مجازی از من می‌بینید، تمام من نیست.
  • بله. بله. خب چرا ووروجک؟ چرا عجوزه نه؟

عذرا چشم‌غره‌ای بهم میره: «ووروجک داستان داره. ما رفته بودیم اردو، با دوستان. بعد اونجا یه توریست‌هایی اومده بودن که انگلیسی بودن. داشتن از فروشنده یه چیزهایی می‌پرسیدن، فروشنده نمی‌فهمید. من پریدم جلو گفتم مترجم نمی‌خواین؟ اینا انقده خوشحال شدن ^__^ خلاصه دست گذاشتن روی یه کوزه قیمت روش زده بود 30 تومن. فروشنده گفت بگو فلان دلار (یادم نیس) من یه حساب سرانگشتی کردم دیدم میشه 120هزار تومن. بهشون گفتم این گرون میگه شما برید و بسپاریدش به من. اینا رفتن؛ بعد من کوزه رو 30 خریدم، رفتم اون‌ورتر به قیمت منصفانه‌تری به توریست‌ها فروختم. حدودا 35 تومن. (اون‌موقع شمّ اقتصادیم خراب بود T_T) بعد آقاهه برگشت گفت:

You’re such a mixed nut !

من هم نمی‌دونستم یعنی چی، با بدبختی و چت با چندتا انگلیسی زبون، معنیشو پیدا کردم. چون آقاهه هرچی توضیح داد، نشد کلمه‌ی "ورووجک" رو برداشت کنم.»

  • زیبا بود. خیلی لذت بردم. (راستش من از دروغ گفتن خیلی بدم میاد، ولی خب وقتی قیافه‌ی عذرا رو دیدم، نتونستم دروغ نگم :)) خب گفتی که آروم نیستی. منظورت از این حرف چی بود؟ چطوری ناآرومی؟
  • بیشتر زیرپوستی ناآرومم. یه جورایی مغز متفکر شرارت‌ها و کرم ریختن‌هام.
  • لابد دست راست مافيا هم هستي؟

عذرا خودشو جمع و جور کرد: «کی گفته؟ ^_^ من کوچک‌ترین ربطی به مافیا ندارم!»

(یادم باشه سری بعدی قبل از این که بخوام مصاحبه کنم، از طرف بخوام که سوگند بخوره و راستشو بگه -_- )

  • بله بله. شما که راست میگی. علت علاقه‌ت به بچه چیه؟
  • وای قلبم... نمی‌دونم. شاید چون بانمک هستن، هیچی توی دلشون نیست و عشقشون خالصه. (از قیافه‌ش معلومه دروغ میگه و میخواد باهاشون غذا درست کنه. ولی برای امنیت جانی خودم سکوت کردم.)
  • چه زیبا. خب، به پیشنهاد پشیز (باز هم مجبور شدم دروغ بگم) یه بخش جدیدی توی رمزنگاری ایجاد شده، فرد مصاحبه شونده می‌تونه انتخاب کنه که مصاحبه شونده‌ی بعدی کی باشه. ^_^ خب. نظر شما چیه؟

باز هم قیافه‌ی عذرا ترسناک شد: «هزاربار گفتم این چرت و پرت‌ها رو مد نکنین K ولی خب باشه، میگم. به نظر من بهتره مفلوک بعدی سپهر باشه. مدیونید فکر کنید مسئله شخصیه. :)

  • بله. دستت درد نکنه. در آخر پیشنهادی، حرفی، سخنی، چیزی نداری به پشیز بزنی؟
  • شفاف‌سازی کنه که چرا از زیر در دفترش، گاهی دود بیرون میاد!

- باشه. حتما بهش میگم. ( و باز هم دروغی دیگر :دی نکنه دروغ گفتن مد شده؟!)

مراحل تهیه‌ی خدای جذابیت:

مواد مورد نیاز (صرف نظر از جنسیت):

برای تهیه‌ی این مواد لازم نیست تا سر کوچه برید؛ چون مسلما موادی نیست که کریم آقا بقال اونا رو داشته باشه یا حتی قبل از این که با یه لگد از مغازه بیرونتون نکرده، بتونه تهیه‌شون کنه.

  1. امکانات: ابتدا به یک وسیله برای دسترسی به محیط‌های اجتماعی اینترنتی نیاز دارین.

همه‌چی از این‌جور جاها شروع می‌شه. صفحات مدل‌ها، بازیگران، و افراد مطرح رو دنبال می‌کنین و هرکاری اون‌ها انجام دادن، بلافاصله و عینا انجام می‌دین. البته کمی خلاقیت به جایی برنمی‌خوره. ولی مواظب باشین خلاقیت رو درست به کار ببرین.

مثال: اگه فلانی یه طناب دار روی بازوش خالکوبی کرد، شما خلاقیت به خرج داده و طناب سیفون رو خالکوبی نکنین!

  1. پوشش: صرف نظر از پوششی که در جامعه رواج داره، در مورد خدای جذابیت یه اصلی هست که همیشه جواب می‌ده:

«هرچی خز و خیل‌تر، جذاب‌تر»

در تعریف واژه‌ی خز و خیل می‌تونیم به مهارت در ترکیب رنگ لباس‌ها و اغراق در تمایز لباس با بقیه اشاره کرد.

مثال: یه شلوار جین که چندباری با لباس‌های رنگی رنگی افراد خانواده شسته شده و چندجاش رو با بنزین شستن تا آدامس چسبیده بهش جدا بشه رو به تن کنید. به یه جای آسفالت برید، دورخیز کنید و با قدرت روی زانوهاتون سُر بخورید. نتیجه خیلی جذاب خواهد بود!

  1. لبخند و نگاه: همیشه باید یه نیشخند گوشه‌ی لب داشته باشید انگار که کل دنیا بهتون خیانت کرده و شما اصلا اهمیتی نمی‌دین. اولش کمی سخته، ولی ارزشش رو داره. می‌تونین برای ثابت نگه داشتنش از چسب نواری استفاده کنین. با همین نیشخند، شما نصف مسیر جذابیت رو طی کردین. هر روز دوجین سلفی گرفته و عین نذری پخش کنید.

نگاه هم عنصر مهمیه. همیشه سرتون رو با زاویه 135 نسبت به خط عمود، بالا بگیرید. در واقع قبل از دیدن هرچیز، ابتدا باید دماغتون رو ببینید و مثل یه شاقول، هرچیز و هرکسی رو در راستای دماغتون قرار بدین. عنایت داشته باشید که دماغ عمل‌کرده ضروری نیست، اما پوئن مثبت محسوب می‌شه.

  1. ستیز: با هرچیزی مخالفت کنین؛ حتی اگه یه نفر بگه آسمون آبیه، شما بگید زرده. کی به کیه. اگر هم کسی درخواست مدرک و منبع کرد، به آسمون اشاره کنین. اگه گفت که آبیه و نگاه عاقل اندر سفیه انداخت، اصلا خودتون رو نبازین و طرز دید طرف رو مورد اتهام قرار بدین و تا می‌تونین از مغلطه و سفسطه استفاده کنین.

مثال: دوست عزیز، اگه شما آسمون رو به رنگ آبی می‌بینی، متاسفانه فاقد دید هنری هستی که با عمل جراحی نمی‌شه ترمیمش کرد. همون‌طور که داروین در انسان، میمون دید، من در آسمان زردی بابونه‌های بهاری رو می‌بینم!

  1. تجارب: یکی از معیارهای خدای جذابیت بودن اینه که همه‌جا بوده باشه و هرچیزی رو تجربه کرده باشه. این مورد از همه آسون‌تره. فقط کافیه یه سر به گوگل بزنید، بعضی اطلاعات رو حفظ کنید و چندتا عکس با بک‌گراندهای مبهم بگیرید تا بتونید ادعا کنید که فلان کشور و فلان قاره رفتین.
  2. زبان: آخرین مرحله و اما سخت‌ترین مرحله: دست کم از هفت زبان زنده‌ی دنیا چند کلمه‌ای بلد باشید و ربط و بی‌ربط توی موقعیت‌های جور و ناجور ازشون استفاده کنید. بالاخره یه برداشتی ازشون می‌کنن دا.

 

در نهایت اگر این مراحل افاقه نکرد، برای دریافت دستورالعمل‌های تکمیلی (و تضمینی) با کارشناس مجله تماس بگیرید.

هزینه ویزیت به صورت پیش‌پرداخت می‌باشد: 0019125587456

 

 

مهر:

کلا بعد از متولدین خرداد، بدشانس‌ترین هستید! هربار به خرید می‌روید یک فروشنده متقلب آن اطراف است تا سرتان کلاه بگذارد، یا دزدی هست که زنبیل خریدتان را بقاپد، یا پرندهای هست که موازین اخلاقی را رعایت نکند. من، سیلکیه، راههایی برای رفع بدشانسی در چنته دارم.

  • قبل از بیرون آمدن از خانه، مقدار زیادی سیر بخورید. این باعث میشود فروشندهها تنها بخواهند از شر شما خلاص شوند و فرصت کلاهبرداری نداشته باشند و زنبیل قاپها کلا به نزدیکتان نیایند. پرندهها در این روش، غیر قابل اجتنابند.
  • از خانه بیرون نروید و خریدهایتان را اینترنتی انجام دهید، یا سفارش دهید بیاورند دم منزل.
  • یک سینی فلزی بزرگ در دست بگیرید، بیرون بدوید و آن را بالای سرتان نگه دارید- خطر پرندههای بینزاکت خنثی شد- و هرکس هم، فرق ندارد پیر و جوان، به نزدیکتان آمد، با سینی بر فرق سرش بکوبید، اینگونه از خطر احتمالی دزدها پیشگیری کردید. نعره‌زنان وارد جایی که میخواهید از آن خرید کنید شوید، فکر نکنم فروشنده جرات کند از یک دیوانهی سینی به دست کلاهبرداری کند^^.

نکات اخلاقی:

#بهتر_بود_اگر_هر_پرنده_پوشک_داشت.

#سینی_را_پس_از_استفاده_به_خوبی_بشویید_و_سپس_خشک_کنید.

#به_دلیل_نکات_ذی‌القیمت_در_این_فال_می_شود_شونصدتومن.

 

آبان:

یک فنجان قهوه بیاورید، آرام آن را بنوشید. حواستان باشد چیزی تهش بماند، و جوری نشان ندهید انگار که نخورده هستید و از گشنگی در حال مرگید. حالا یک آرزو بکنید، دور فنجان فوت کنید و بعد از یک بار دور سرتان چرخاندن، آن را به من بدهید.

خب! در طالعتان آمده که شما از دلشکنهای بزرگ روزگارید!! هر شش هفته یک بار دلی را به دنبال خود میکشانید و بعد از اینکه مطمئن شدهاید عاشقتان شده، میگویید کس دیگری را دوست دارید و پس فردا تاریخ عقدتان است. خیلی ظریف هم به او اعلام میکنید که دماغش کمی بزرگ است و نیاز به عمل دارد، و به این صورت تقصیرها را از شانهی خودتان به شانهی او میاندازید. در تمام کتابهای تفسیر و تعبیر فال، طالعبینی و قهوهبینی که بنده همه را حفظم، نوشته شده بعد از گفتن اینها باید بلافاصله سرتان را بدزدید و سینهخیز از او دور شوید.

زیرا با توجه به محیطی که در آن قرار دارید (که اکثرا پارک است) انواع و اقسام اجسام به سمت شما پرتاب میشود. انواع کفش، قوطی رانی هلو (یا پرتقال)، کیف دستی، نیمکت پارک، فواره، حوض، نگهبان پارک (که معمولا بالای صد و پنجاه کیلو وزن دارد) به سمتتان هجوم میآورد. فرار کنید، آفرین.

R.I.P

نکات اخلاقی:

#لعنت_به_هرچی_نامرد

#حرف_خاصی_به_ذهنم_نمیاد__بازم_لعنت_بفرستید.

#ایشالا_نگهبان_بخوره_تو_ملاجت

#ناز_شستت_خواهر!

 

آذر:

خیلی ماهین والا! نمیدونم چرا انقدر دوستتون دارم، ولی دارم. اصلا هربار چشمم به جمالتون روشن میشه، خندهم میگیره. شاید برای همینه، کلا بانمکین. نه اینکه قصدتون بانمک بودن باشه، ولی بانمکین. خدای سوتی هستین! اسمها رو جا به جا میگین، در معدود وقتهایی که میخواین جلوی کسی کلاس بیاین، با مغز میخورین زمین و موقع پیام دادن یه حرف رو اشتباه مینویسید و به فنا میرید! اصلا روایت هست که آذریها (متولدین ماه آذر. لطفا دوستان عزیز آذری زبان به خودشون نگیرن، ما رو از برنامهمون اخراج کنن.) به وجود اومدن و لغت سوتی اختراع شد! یه روایت دیگه هم هست که یه بار یه متولد ماه آذر داشته راه میرفته، حواسش نبوده پاش خورده به یه سنگی با کله افتاده زمین بعد یه متر اون طرفترش یکی از هم کلاسیهای خانومش وایساده بود، که به زور تلاش میکرده نخنده. ایشون هول کردن، بلند شدن گفتن سلام خانوم صداقت! در حالی که اسم اون خانوم حقیقت بوده. بعدا با خودش گفته خدا به خیر گذرونده سه تا سوتی ندادم، که میفهمه نه تنها زیپ شلوارش باز بوده، بلکه پیرهنشو هم پشت و رو پوشیده.

ایشون جزو اسطورههای این ماه بودن، براشون دعا کنید لطفا!

نکات اخلاقی:

#صداقت_حقیقت_می_آفریند.

#صداقت_یا_حقیقت_مسئله_این_است!

#بر_اساس_یک_داستان_واقعی_جزئیات_بی_اهمیت_تغییر_داده_شده_اند.

سخن دبیر

من پیر نیستم، همه‌ش 21 سالمه!

 

شنبه, 03 مهر 1395 11:02

مجلۀ زرد- شمارۀ 4

در آغاز مهر، دانش‌آموز که هیچ، آسمان هم زمین می‌خورد...

شماره‌ی چهارم مجله‌ی زرد پیشتاز، با حزن و طنز، تقدیم می‌کند؛

باشد که مرهمی بر دردهایتان!

  • سخن سردبير

    (M.Mahdi) وقت تمام! ورقه‌ها بالا!

  • تجارب محرمانه

    (Fateme) یاد بگیرید تا توی گِل نمانید!

  • رمزنگاری هفته

    (Paneer) چاه مکن بهر کسی...

  • کلاسيک زرد

    momo jon) ریمیکس بای: دی‌جی محدثه!

  • سیانید زرد

    (Perseus) چه بر سر معتادان پروژه و گرسنگان جوب لیلا خواهد آمد؟!

  • ویراستار

    (MIS_REIHANE) میس ریحانه غربال می‌کند!

  • سخن دبير

    (mixed-nut) عزیز از کف برفته، بازآ!


 

سخن سردبیر

به نام خدا

اولین شنبه بعد از انتشار شماره سوم مجله بود. داشتم یکی از گزارش‌هایی که به دستمان رسیده بود را برای بچه‌ها می‌خواندم:« به گزارش زردنیوز، امروز 27 شهریور... »

واکنش به این عبارت، آنی بود. شلغم کل محتویات دهانش را روی کیبورد خالی کرد و به سرفه افتاد. ارشیا سریع از جایش بلند شد تا پشت کمر شلغم بزند. در سالن هرج و مرج ایجاد شده بود. همه از پایان یافتن تابستان شوکه شده بودند. گویا تا آن لحظه کسی به این واقعیت که تنها یک هفته‌ی دیگر باقی مانده توجه نکرده بود.

-  27 شهریور؟

-  بیست و هفتم؟ اون گفت بیست و هفتم؟

-  شما هم همونی رو شنیدین که من شنیدم؟

وضعیت سالن از هرج و مرج به تشویش و آشوب تغییر کرد. شلغم که سرفه‌اش بند آمده بود با ناراحتی اعلام کرد که هنوز وقت نکرده الکترومغناطیس گریفتیس را بخواند و تازه بخش اندازه‌ی حرکت زاویه‌ای مکانیک کلپنر نیز باقی مانده است. عذرا که صورتش مثل گچ سفید شده بود گفت هنوز 126 کتاب درسی فرزندانش را جلد نکرده است. ارشیا که با ناباوری به تقویم آویخته به دیوار نگاه می‌کرد با صدای جیغ‌مانندی گفت که هنوز شمارش سبیل‌هایش را به پایان نرسانده و پنیر پشت میزش و با تلفن مشغول لغو کردن بلیط‌های استخر آب نمک بود. محدثه و ریحانه درحال ناخن جویدن مشغول پچ‌پچ بودند و طبق معمول از فاطمه و محمد عجم نیز خبری نبود. احتمال می‌دادم محمد مجددا در دستشویی گرفتار شده است.

از افکارم بیرون آمدم و سرفه‌ای تصنعی کردم:« اهم ، خودتون رو جمع کنید بچه‌ها! می‌دونم کلی کار عقب مونده دارید . به نظر می‌رسه توی شماره‌ی این هفته به موضوع اصلی نرسیم و با توجه به وقت کمی که داریم باید هرچه زودتر بخش‌های مجله رو پر کنیم. مهم نیست چطوری، می‌تونید از توی بایگانی مطالب چرک‌نویس و قدیمی رو بردارید. هرکاری می‌کنید بخشتون نباید خالی باشه، از نوشتن ابایی نداشته باشید، حتی خزعبل. من تا آخر هفته بخش‌هاتون رو پر شده می‌خوام.»

و با این سیاستِ در پیش گرفته برای این شماره، در خدمت شما هستیم!

 

 

تجارب محرمانه

این قسمت:  اقدامات امنيتي مدارس

 

سلام بر شما دانش‌آموز عزيز! به مناسبت بازگشايي مدارس، تصميم گرفتيم با دو آموزش ويژه و خاطرات مدرسه‌اي، شما رو در اين امر مهم یاری کنیم:

  1. همواره تغذيه همراه داشته باشين و هيچ‌وقت، تاكيد مي‌كنم، هيچ‌وقت در حالي كه گرسنه هستيد، پا به دفاتر مختلف مدرسه نگذاريد:

همواره در هر مدرسه، يك حمال! ويژه وجود دارد كه در چشم معلم و مدير، تحت عنوان بچه‌ي مسؤليت‌پذير شناخته مي‌شود. منِ فلك‌زده نيز يكي از اين قشر دانش‌آموزان نمونه بودم. به مناسبت روز بسيج قرار بود جشني برپا كنيم توپول! خلاصه اين معاون پعاون بسيج هم جلوس كرده و من رو احضار كرده بود كه ريزبرنامه‌ها رو توضيح بدم. شكم بي‌نواي منِ مسؤليت‌پذير هم، بنا به عادت معهود همه‌ي مسؤلان مدرسه، بس گرسنه بود و قار و قور مي‌نمود. لذا آن هنگام كه كسي سيني تي‌تاپ به دست وارد اتاق شد، عنان از كف بدادم و همون‌طور كه چشمانم به حالي چپول روي تي‌تاپ‌ها مانده بود، زبانم به چرخشي بس ناميمون درآمد و خطاب به آقاي معاون گفتم:« خب جناب تي‌تاپ مي‌فرموديد...»

ديگر خود باقي قصه را حدس بزنيد...

  1. با خودتون، گوشي به مدرسه نياريد... يا اگه ميار‌‌يد، زنگش رو با زنگ دبير ست بفرماييد:

آقا ما گوشيمان را برده بوديم به مدرسه. يكي از ملت كلاس بغلي هم كرمش گرفته بود اين جانب را بچزاند.  از شانس گل و بلبل، مدل و زنگ گوشي من و دبير يكي بود. اون از كلاس بغلي زنگ مي‌زد... دبير محترم هي توی كُتش دنبال گوشي مي‌گشت و مي‌ديد هيچ‌كس نيست. دوباره زنگ مي‌خورد، دوباره مي‌گشت.

و بدين ترتيب ما نه تنها گير نيفتاديم و نچزيديم، بلكه كلي نيز تفريح نموديم.

 

 

 رمزنگاری: خودنگاری!

داشتم توی وبسایت پنیرگردی، عکس‌های استخر آب نمک هاوایی رو زیر و رو می‌کردم. پسر! عجب جایی بود؛ بهشت پنیرها! داشتم خودم رو تصویر می‌کردم که روی آب شور غوطه ور شدم و تمام شوری و خوشمزگی رو با پوستم جذب می‌کنم که یهو... فهمیدیم بیست و هفتم شهریوره و من نه تنها برای مسافرت آخر تابستون، بلکه برای یه رمزنگاری درست و حسابی هم فرصت ندارم. بمب آشوب توی دفتر مجله ترکید.

با هزار غم و افسوس، خرید بلیط اسکان رو لغو کردم و به لیقوان زنگ زدم تا اخبار بد رو بهش برسونم (ویراستار ادبی: محتوای مکالمه پنیر با لیقوان، بخاطر دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه حذف گردید!)

 به خاطر استرسی که بهم وارد شد، رفتم دستشویی (تا یه آبی به سر و صورتم زده باشم?) و ذهنم باز بشه تا دنبال سوژه جدید بگردم. سرم رو که بالا گرفتم، با سوژه عزیزم توی آینه چشم تو چشم شدم ^__^

- عه! پنیر خوب شد دیدمت! بیا رمزنگاریت کنم!

تصویر دو درجه رنگش پرید (شاید هم آینه بخار کرد) داد زد:

- چـــــــــی؟ خودمون رو رمزنگاری کنیم؟ مگه عقلت رو از دست دادی؟

- چطور؟

- اون آبروریزی مفتضحانه رو می‌خوای علنی کنی؟ تصور کن مشترکین مجله زرد از سراسر دنیا متوجه بشن که...

- اگه ساکت مونده بودی الان چهارتا سوال پرسیده بودما!

-باشه باشه. ولی تضمین نمی‌کنم صداقت به خرج بدم... این کار حماقته!

 موعدش رسیده بود. آب دهنم رو به سختی قورت دادم. توی چاهی افتاده بودم که خودم کنده بودم. چراغ دستشویی رو خاموش کردم و نور فلش گوشیم رو توی صورتم انداختم:

- از نام فعلیت بگو.

- توی انجمن به پنیر معروفم و یوزرم هم Paneer هستش. ولی بچه‌هایی که یه کم (دقت کنین، فقط یه کم) قدیمی‌تر هستن، میدونن که یوزرنیمم قبلا یه چیز دیگه بوده.

- چی؟

- من جوابت رو نمی‌دم تا یاد بگیری وسط رمزنگاری سوال نپرسی.

- خودم جوابو می‌دونم :|

- نمکدون? احتمالا خیلی‌ها فکر کنن که نام کاربریم از لقبم گرفته شده که سخت در اشتباهن. داستان نام کاربری من به چهار سال پیش برمی‌گرده؛ وقتی که زندگی بود و پیشتاز بود، ولی زندگی پیشتاز نبود!

- اوه، چی گفتی!

-  منظورم این بود که زندگی و پیشتاز هنوز ادغام نشده بودن و برای خودشون دو گروه مجزای لایف گیت و پایونیر گروپ بودن.

 پشیز- کی سه ساعته توی دستشوییه؟

- زودباش از پنیر بگو.

- خب من هم توی پیشتاز قصد ثبت نام داشتم. اون موقع‌ها توی زربلاگ بود و ثبت نام توی رزبلاگ از زن گرفتن سخت تر بود.

- می‌بینم که چشم و گوشت می‌جنبه.

- چه خوشگل شدی ^___^

پشیز- در دستشویی از تو قفل شده، یه پیچگوشتی بیارین!

- سردبیــــــــر! می‌ذاری دو دقیقه پرایوت داشته باشیم یا نه؟!

-  آره، داشتم می‌گفتم؛ من دنبال یوزرنیم می‌گشتم برای خودم. تا این که بالاخره یه اسمی به ذهنم رسید...

- چی؟

-  حناق!

- اسم جالبی نبوده، چجوری به ذهنت رسید حناق بذاری؟

- از طرف من هم گردو بخور جان مادر غلامعلی T_T خلاصه با هزار امید و آرزو، اون اسم رو وارد کردم که پیام اومد مورد تایید نیست. با دلی شکسته، رزبلاگ، سازندگان رزبلاگ، پایونیرگروپ، یاهو، جیمیل، مایکروسافت و حتی سایت‌های دانلود معروف رو با کلمات زیبایی مورد عنایت قرار دادم.

پشیز- پنیــــــــر! حال یه نفر اینجا اورژانسیه!

- یه سطل کنار ستون هست، ببین به کارش میاد یا نه!

 -  ناامید و سرشکسته، سراغ ساختن نام کاربری با خلاقیت خودم رفتم. یه نگاه اینور کردم، یه نگاه اونور کردم، یه نگاه به صفحه‌ی پیوندها انداختم، و چشمم افتاد به هدر سایت که نوشته بود pioneer!

- عـــــــه تمام مدت بانو پایونیر تو بودی؟!

+ نخیر :| من فقط از این اسم الهام گرفتم. پس اسمم رو زدم poneer! که البته باز هم قبول نکرد و دومین شکست عاطفی پیاپی در خانه حریف رو متحمل شدم. دوباره مراحل مورد عنایت قرار دادن سایت (به علاوه کارآموز رنجر که خماریش من رو تا پایونیر کشونده بود) رو گذروندم.

پشیز- حل شد پنیرجان! ممنون که تجارب ارزشمندت رو با ما در میون گذاشتی ^__^

- ?

- ادامه بدم؟

- زودتر تمومش کن تا انگ‌های بیشتری بهم نچسبوندن.

- با خودم گفتم یکی از حروف رو تغییر بدم و paneer رو انتخاب کردم و در کمال شگفتی نام کاربری ثبت شد.

- خب دیگه... به سلامتی رمز ما هم کشف شد!

- نه هنوز ادامه داره: من بدون این که به اسمم نگاه کنم و از معنیش خبر داشته باشم، چونه بالا، سینه ستبر، وارد انجمن شدم. از دیدن فعالیت زنده‌توی انجمن ترسیدم. از اون ترس‌ها که دوست داری بدونی تهش چی می‌شه... پس من هم خواستم فعالیت زنده داشته باشم؛ اما قضیه پیچیده تر بود...

- چهارتا اسپم که این حرف‌ها رو نداره باو.

- تو یادت نمیاد. بارون، بارونس، تحت الحمایه، کارآموز، رنجر و خلاصه کلی رنک عجیب بود. من که کمپلت تعطیل بودم و از این چیزها سر درنمی‌آوردم، توی هر تاپیکی که دستم میومد، اسپم می‌زدم می‌رفت.

- بهمون بگو کی به این حقیقت تلخ پی بردی؟

+ تا این که مجید رو دیدم (منظورم مجید کینگه). در ا صل اون منو دید. بهم گفت اسمت چیه؟ گفتم تربچه. گفت پس چرا نوشتی پنیر؟!

پشیز- پنیر یکی به اسم لیقوان باهات کار داره. میگه اومده ببردت بهشت زهرا!

 - اوه اوه! اینجا دریچه نداره؟

+ دریچه رو بیخیال. یادداشت کن: بعدها که زندگی و پیشتاز با هم ترکیب شدن، با کمک مجمع خدایان اون زمان، نام کاربری HORUS رو برگزیدم. چندسالی به همون نام کاربری پایبند بودم اما خوب نبود. چه اعضای جدید و چه اعضای قدیمی، پنیر صدام می‌کردن. پس با شعار مرگ بر بلادکفر و در تلاش برای برچیدن دسیسه‌های اونها، دوباره به نام کاربری paneer کوچ کردم که خب با برخورد مدیرکل سایت هم مواجه شدم.

- برخورد؟

+ طفلی یه کم خسته‌س. شما سعی کنید کار من رو تکرار نکنین و براش کار اضافه نتراشید وگرنه به عاقبت من دچار می‌شید.

- عاقبت؟

+ سوالات محرمانه نپرس.

- خب بگو دیگه، چرا پنهانکاری می‌کنی؟

 الان زنگ میزنم خودش بیاد جواب...

- شترق!

 پشیز- صدای چی بود؟

- چیزی نیست، آینه به طرز مشکوکی شکست ^___^

 

 

کلاسیک زرد: ناری به مکتب نمی‌رفت!

 

روزی روزگاری زیر گنبد کبود پایین اومدیم دوغ بود. ناری فداکار از جنگل پیشتاز می‌گذشت تا به خونه‌ی مادربزرگ سبیل قرمزی بره و کتاب‌های جلد شده‌اش رو تحویل بگیره.

در راه به کیارش رسید که نور خورشید به سر کچلش می‌خورد و نور اون‌جا رو دو برابر می‌کرد و درحالی که لباسش رو به تکه چوبی بسته و آتش زده بود، قطار رو به سمت سنگ‌هایی که از کوه ریزش کرده بودن، هدایت می‌کرد.

- میشه بگی دقیقا داری چیکار می‌کنی؟ مگه نباید جونشون رو نجات بدی؟

- نه! این‌ها دشمنان وان پیس هستن! نظر مشتری‌های منو عوض می‌کردن.

- میشه حداقل یه کلاهی سرت کنی؟ کور شدم!

- نه نمیشه، وگرنه می‌تونن سنگ‌ها رو ببینن!

ناری چشمانش رو چرخوند، فحشی زیر لب داد و به راه خودش ادامه داد.

کمی از کیارش دور نشده بود که نگین رو دید که در حال پرش از این طرف به اون طرف بود و کتابی رو ورق می‌زد.

نگین ناری رو دید و توی یه چاله پر از آب فرود اومد.

- چیکار می‌کنی؟ همه‌ی گِل‌ها رو پخش کردی.

- اوه! ببخشید! دارم کتابم رو خشک می‌کنم.

- باشه، ادامه بده! مزاحمت نمی‌شم، تصمیم خوبی گرفتی!

به انتهای جنگل، جایی که کلبه‌ی حانیه قرار داشت رسید. حانیه با سینی پر از غذا به سمت نرگس اومد و از اون پذیرایی کرد. نرگس که از ریخت غذاها اصلا خوشش نیومده بود، با جمله‌ی "به‌به! من که از خوردن این غذای خوش‌مزه سیر نمی‌شم" از حانیه خدافظی کرد، هرچند متوجه نشد که موهاش کم‌کم دارن می‌ریزن و دیگه هرگز نخواهد تونست موهای بلندش رو پایین بفرسته و از برجش پایین بیاد...

در نزدیکی جوب لیلا، سدی قرار داشت. نرگس متوجه شد سوراخی توی سد به وجود اومده و امکان داره هر لحظه سد خراب بشه:

یکی نرگس از کنار جویی گذشت

به سد، سوراخی دید و آشفته گشت

انگشتش رو داخل سوراخ قرار داد و به نحسی اول مدرسه‌ها فکر کرد:

ز وحشت فرو کرد انگشت خویش

به آن سوراخ سد، بی حرفِ بیش

امیرکسرا پیش نرگس اومد و به اون گفت:« می‌دونی این سوراخ روی سد نمی‌تونه سد رو بشکنه! تازه باعث میشه ماهی‌ها نفس بکشن و نمیرن! این‌جوری دیگه نمی‌تونن از گوشتشون سوسیس و کالباس درست کنن J

ز فکر مدارس اعصاب نداشت

زمانی که کسرا پا به آن‌جا گذاشت

به بانگ بلند گفت: ای نرگسک!

چه دانا و عاقل کشی نام ناری یدک

ولیکن ندانی تو که ماهیان قشنگ

تنفس کنند ز سوراخی که داری تو با آن جنگ

به عقل و درایتت دارم همی شک به دل

برای رفع این شک، بکن سوراخ ول

ناری که به او سخت برخورده بود

رها کرد سوراخ، خوشنود ز خود

ترک خورد سد از سیصد و شصت جا

گذشت و گذاشت تلی از جنازه به جا

 

و این‌گونه بود که پیشتاز را سیل برد.

 

 

سیانید

 

سخن دبیر

 

هــــــلو مای فرنـــــــــدز

من جام توی سیاهچال مجله راحته، بچه‌ها رو سپردم به خاله لیلا (هرچند مجبور شد استعفا بده تا به خواهرزاده‌هاش رسیدگی کنه). دیروز هر یازده تا به ملاقاتم اومده بودن و حال همگی خوب بود (لیلاجان لطفا یه دستمال کاغذی توی جیب شازده بذار، فین دماغش چسبیده بود به لپ گیزبس). بعد از این که کارهای شماره‌ی 4 مجله رو رو‌به‌راه کردم، به سلولم برگشتم. کتاب‌های بچه‌ها رو هم دادم وحیدکیا جلد کنه (خودش داوطلب شد و گفت علاقه‌ی خاصی داره). حمام آفتاب به راهه، فقط یه استخر کوچولو کم دارم، مسئولین رسیدگی کنین لطفا! بگذریم.

طبق معمول تمام سال‌های گذشته، باز هم نفهمیدیم تابستون چی شد و کجا رفت، و همین منوال تا ابد ادامه داره!

تنها نکته‌ی قابل تامل اینجاست که نقشه‌هامون برای تابستون، نیازی نیست لزوما محدود به همین فصل بشه.

هیچوقت برای انجام هیچ کاری دیر نیست. میتونیم از همین فردا (bloody Saturday) استارت یکی از همون نقشه‌های تابستونی رو بزنیم.

 

پ.ن۱: فقط هفته‌ی اول سخته، تحمل کنین بچه‌ها :(

پ.ن۲: غر نزنین، یا حداقل توی دلتون غر بزنین. آخرین چیزی که اطرافیان نیاز دارن، انرژی منفی شماست!

پ.ن۳: چرا ناهار دیروز سوخته بود؟ آب پرتقال صبحونه ی امروزم هم رقیق بود! این چه وضعشه؟ پس حق و حقوق یه زندانی کجا میره؟ من وکیل میخوام! اینجا دیگه جای موندن نیست...

(ویراستار ادبی: خودت هم غر نزن!)

پ.ن۴: باز تو پیدات شد؟!

به هر دین و مکتبی که ایمان دارید، این شماره از مجله رو با ذکر و دعا، شروع به خوندن کنید! باشد که در امان بمانید...

شماره‌ی سوم مجله‌ی زرد پیشتاز، تقدیم می‌کند:

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) ایستاده در ویرانه‌ها...

  • اسناد محرمانه

    (Admiral) هرآن‌چه که برای حفظ امنیت پیشتازیون، باید مخفی می‌ماند، اما نماند! اسناد قدیمی کشف شده از انباری پیشتاز؛ این‌بار: ائون!

  • شیخ‌نامه

    (Ajam) وقتی زردنشینان مجله، دست به دامان نبوغ شیخ خردمند می‌شوند... دریغا! از چاله به چاه می‌افتند!

  • رمزنگاری هفته

    (Paneer) پنهان در میان تاپیک‌ها، کولی پیشتاز نقاب از چهره برمی‌دارد!

  • کارشناسی هفته

    (Fateme) رازهای ناگفته‌ای که در پس روزهای هفته نهفته است. خواننده‌ی عزیز، یو نو ناثینگ!

  • کلاسیک زرد

    (momo jon) بوی تخمه، بوی دارو، بوی کیک! در جنگل‌های پیشتاز چه بر سر مسافران می‌آید؟

  • How I met my writers

    (M.Mahdi) روایتی از بطن مجله، ناخدا پشیز چگونه ملوانانش را گرد هم آورد!

  • مطبخ‌خانه

    (F@teme) نیمرو با طعم ملیّن! غذایی آسان و شاهانه! با ما دلپیچه را حتی از پشت این 0 و 1 ها تجربه کنید!

  • خفتینگ

    (MIS_REIHANE) در سایه‌ها، او در کمین است. این بار طعمه کیست؟ خود را آماده کنید! شاید نفر بعدی شما باشید!

  • فال هفته

    (Harir-Silk) تابستانه! متولدین تابستان، این بار نوبت شماست تا از سرنوشت خود باخبر شوید.

  • سیانید زرد

    (Perseus) سوال طلایی: یک قالب سایت عوض کردن، ارزشش را داشت؟ چه بر سر ریحانه آمد؟

  • سخن دبیر

    (mixed-nut) اس او اس! نجاتم دهید! دست‌های پشت پرده برملا می‌شوند، اما افسوس...


بنام خدا

همان‌طور که متوجه نشدین (و فکر کنم حتی ککتان هم نگزید)، هفته پیش مجله منتشر نشد. از آن‌جا که احتمالا جویای علت هستید، لازم دانستم مفصلا ماجرا را خدمت حضور برسانم.

دوشنبه باران شدیدی می‌بارید و هوا ابری بود. راس ساعت 13:13 عذرا با یک سبد که داخل آن گربه سیاهی بود، وارد ساختمان نشریه شد و سپس در را محکم بست که موجب شد آیینه‌ی آویزان به پشت در به زمین بیفتد و بشکند. می‌توانید تصورش را بکنید؟ سه نشانه شوم باهم! تازه حتی چهار تا، اگر عدد دقیقه را جدا از عدد ساعت حساب کنید. به سرعت به سمت عذرا دویدم تا او را از ساختمان بیرون کنم. صدای رعد و برق از بیرون بلند شد.

فریاد زدم:« محض رضای خدا عذرا! لطفا به من نگو که ساعت یک بعد از ظهر با یه گربه سیاه اومدی توی ساختمان و یه آینه رو شکوندی!»

- بی‌خیال موسیو! هنوز به این چیزا اعتقاد دارید؟ این گربه توی یه سبد جلوی پله ورودی بود، یه کاغذ روش بود، انگار اسمش ببکه. توروخدا نگاه کنید چه نازهـ...

صدای بلندی از چاپخانه طبقه پایین بلند شد، یکی از کارکنان فریادزنان به سوی من آمد و گفت دستگاه چاپ مشکلی پیدا کرده و یکی از قطعات اصلیش منفجر شده.

با عصبانیت نگاهی به عذرا کردم اما وحشت زده شدم:« خـ... خدای من! عذرا! دماغت.»

عذرا به سرعت آیینه جیبی‌اش را از کیفش درآورد و بعد از دیدن زگیل گنده روی دماغش جیغ بنفشی سر داد:« نــــــــه! من فردا عروسی دعوتم!» داشتم به او می‌گفتم که باید هرچه سریع‌تر آن گربه لعنتی را از ساختمان بیرون کند که فریادهای دیگری شنیدم.

به سمت سالن اصلی رفتم. ارشیا جیغ زنان داشت سبیل سوخته‌اش را خاموش می‌کرد. پنیر فریادی زد و گفت که یک ترابایت انیمه‌اش ناپدید شده (که باعث شد عذرا زگیلش را فراموش کرده و با خوشحالی دستانش را به هم بمالد). در گوشه سالن خبر رسید که هواپیمای یکی از آشنایان شلغم روی برج میلاد سقوط کرده. محدثه جیغ‌زنان، عقرب بزرگی در کیف دستی‌اش پیدا کرد، و صندلی فاطمه تکه‌تکه روی زمین افتاده بود، اما از خود او خبری نبود! صدای فریاد محمد عجم از دستشویی شنیده می‌شد، گویی فحش می‌داد، نمی‌دانم، و درنهایت صدای جیغ ریحانه که داشت ماده لزج سبز رنگی را از روی لباس هزار دلاری سفیدش پاک می‌کرد .

همان‌طور که به این فجایا خیره شده بودم، لرزشی حس کردم، گرد و خاک از سقف ساختمان به پایین می‌ریخت، تکه‌های گچ از سقف جدا می‌شدند و سقوط می‌کردند و پنکه سقفی‌ای که هر لحظه به من نزدیک‌تر می‌شد، آخرین چیزی بود که یادم می‌آید.

اسناد محرمانه

گزارش اول

تنظیم: امیرکسرا

زمان: 1395/6/18

ثبت: مأمور زردنویس مخفی

عنوان: ائون

 

الان که در حال نوشتن این گزارش روی ملافه‌ی خونین خونه‌ی گودمن هستم، حقیقتا نمی‌دونم چه بلایی قراره سر خودم بیاد. من طلب کمک نمی‌کنم، چون دیگه هیچ انسانی نمی‌تونه کاری برای نجاتم بکنه؛ فقط می‌خوام حقایقی بگم که شاید صلاح نباشه همه‌تون اون رو بخونید. پس اگه مأموری هستید که زیر ۱۸ سال سن دارید و یا ناراحتی قلبی دارید این مطالب رو نخونید؛ اطمینان حاصل کنید که محرمانه باقی بمونه...

گزارشات پروژه‌ی ائون:

زمان: یک سال پیش؛

همه‌ی ساکنین پیشتاز فقط یک بعد قضیه رو می‌بینن؛ فصل جدید کِی میاد؟ اما حقایقی در پشت پرده هست که همیشه خوشایند نیست. من شواهد مشکوکی از این پروژه دریافت می‌کردم، ولی کسی حرفم رو باور نمی‌کرد. تا این که از جانب مأمور0048 به تحقیق در این زمینه گمارده شدم.

وقتی پروژه‌ی ائون استارت خورد، هرگز فکرش رو هم نمی‌کردیم که این کتاب نفرین شده باشه! ابتدا مترجم نگون‌بختی به اسم مرتضی امیدوار، ترجمه رو به عهده گرفت. بعد از گذشت مدت کوتاهی، از ترجمه‌ی این کتاب برای اولین بار ناامید شد و دقیقا دو روز بعد، حوالی شش عصر ناپدید شد و به ابدیت پیوست. افراد ما هنوز درحال جستجو برای جسد هارد کامپیوترش هستن. روحش شاد و یادش گرامی.

زمان: ۲۱ ژوئن؛

مجید بعد از مرتضی، پروزه رو به دست گرفته و شروع به ترجمه کرد. مدت زیادی نگذشت که کابوس‌های شبانه شروع شدن؛ اوایل اون‌ها رو تنها به خاطر وقت بسیار زیادی که صرف ائون می‌کرد و نتیجه‌ی خستگی می‌پنداشت، اما خیلی زود همه چی بدتر شد و کابوس‌ها، بیداریش رو هم شکار کردن. مجید به طور مداوم تصویر ائون رو می‌دید که قبل از این که بتونه به همه بگه که یک دختر بوده، مُرده و حالا روحش به دنبال آرامشه و می‌خواد در جسم مجید حلول کنه.

طبیعتا وقتی این‌ها رو با خونواده‌ش مطرح کرد، اونو فورا با لباس‌هایی ک آستین‌هاش از پشت بسته میشه به تیمارستان بردن و روان‌پزشک، پارانوئید حاد تشخیص داد و شش ماه، مجید در بیمارستان کنت اولاف بستری بود. در طی مدت بستری بودن مجید، هر مترجمی که ائون رو به عهده می‌گرفت، یا زیر تریلی می‌رفت، یا اینترنتش ساسپند می‌شد!

چندماه بعد از ترخیص و بهبودی کامل مجید از تیمارستان کنت اولاف، به دلیل نداشتن مترجم سالم و به‌دردبخور برای پروژه ائون، باری دیگر دست به دامان مجید شدیم. مجید که به خاطر مصرف داروهای قوی در تیمارستان، حافظه‌ش رو از دست داده بود، پس از یک بار خواهش، به خاطر ارادت بی حد و اندازه‌ش به من که مشاور روان‌پزشکش بودم، قبول زحمت کرد و دوباره سر پروژه برگشت.

اما همین که چند روز گذشت، متوجه جای دندان‌هایی روی دست و گردن مجید شدیم ک با سایز دهن ائون مطابقت داشت.

بار دیگر، مجید به علت خودزنی و خودآزاری، به دیوانه‌خانه‌ی دلوراس آمبریج منتقل شد که در آن‌جا زیر سختگیرانه‌ترین درمان‌های ضدطلسم‌ قرار گرفت که از شکنجه‌ی ساواک بدتر بود. (ایشان پس از ترخیص به اعتیاد گَرده‌انیمه روی آورده و اکنون در جوب‌های زندگی پیشتاز به دنبال چندرگیگ ترافیک برای دانلود بیش‌تر هستن.)

زمان: اکنون؛

تمام این وقایع دست به دست هم دادن تا به سراغ نویسنده‌ی این کتاب نفرین شده، خانم آلیسون گودمن برم. نتیجه‌ی تحقیقاتم به شرح ذیل تقدیم می‌گردد:

آلیسون:« یک روز به یه گدا کمک مالی کردم و در عوض، از زیر رداش بهم یک کتاب مهر و موم شده داد. روی کتاب نوشته بود "مرا باز نکنید!" گدا بهم گفت بازش نکنم و بدشگونه، اما اگه اونو در حالت بسته تو خونه بذارم، هرگز اتفاق بدی تو زندگیم نمی‌افته. چندماه گذشت تا که یه روز، دخترمو در حالی که با کتاب بازی می‌کرد پیدا کردم؛ تقریبا مهر موم رو باز کرده بود.

فرد تحصیل کرده‌ای مثل من به این خرافات باور نداشت، بنابراین کتابو کامل باز کردم و روی صندلی راحتیم نشستم و شروع کردم به خوندن. بعد از خوندن چند صفحه، جذب کتاب شدم. درباره‌س یک قاتل روانی بود. همین‌طور ک جلو می‌رفتم، احساس می‌کردم که همراه با شخص دیگری کتاب رو می‌خونم، انگار دست دیگری همراه من کتاب رو ورق می‌ز...»

- حالتون خوبه خانم آلیسون؟

+ بله، کمی آب بخورم، گلوم تازه بشه... داشتم می‌گفتم؛ کم‌کم حس می‌کردم دست دیگه‌ای همراه من کتابو ورق می‌زنه، هروقت ک می‌خواستم کتابو زمین بذارم و بلند بشم و به کارهام برسم، انگار چند دست، منو روی صندلیم فرو می‌بردن و مجبورم می‌کردن کتابو بخونم...

- خب، این‌ها چه ربطی به کتاب خودتون داره؟ اونو چجوری نوشتین؟

+ عجله نکن پسر جان؛ بعد از اتمام خوندنش، بدون این‌که بخوام، دست نامرئی دستمو گرفت و خودکارو نگه داشت و شروع کرد و با دست من ائون رو نوشت. من بعدها فهمیدم ک ائون همون قاتل شیطان‌پرست درون داستان بوده که پدر و مادر خودشو قربانی فرقه‌ی شیطان‌پرستی خودش کرده بود!

- چه اتفاقی برای شما و دست نامرئی افتاد؟

+ خوشبختانه بعد از این که کتابو چاپ کردم دست از سرم برداشت، اما دخترم شپش توی موهاش افتاد و هنوز درمان نشده. و درضمن، اسم حقیقی اون، ائون نیست...

- پس چیه؟

- اسم اون... جا... کا...

ناگهان لوستر از بالا، روی سر خانم آلیسون سقوط کرده و گودمن بیچاره مثل هندوانه قاچ خورد. عجیب‌ترین چیز اینه که خون گودمن روی دیوار نپاشیده! بلکه دو جمله با خونش رو زمین نوشته شده که من الان بهش زل زدم:

« ائون شما را شکار می‌کند، هرجای دنیا که باشید.»

نیازی به هشدار عمومی در سرزمین پیشتاز و نگران کردن اذهان عمومی نیست. این نفرین تنها از طریق خوندن کتاب اصلی به خواننده می‌رسه. مترجمان ما خطر وبا، طاعون سیاه، هجده چرخِ تریلی، دیوانگی و... رو به جان خریدن تا این کتاب رو برای پیشتازیون ترجمه کنن.

من که عمرم به دنیا نیست، اما از سازمان PBI استدعا دارم یک نفر رو پیدا کنن که دوستدار کارهای هیجان انگیز باشه و دل شیر و کله‌ی بز... ببخشید، منظورم کله‌ی پر مغز بود! پیدا کنه و در یک مکان ایزوله به دور از هرگونه انرژی مجبور به ترجمه‌ی ائون کنه. چون تا زمانی که این پروژه به سر نرسه...

 

وااایــــــــــــی، جیـــــــــــــغ، خــــــــــــون...

 

و

 

مرگ.

شیخ‌نامه

این قسمت: شیخ منجی

 

آورده‌اند که روزی شیخ، در کلبه‌ی خویش بنشسته و دود و دمی برای خویش به‌راه انداخته بود که ناگاه، جمعی زردپوشِ زردروی، بر کلبۀ وی روی بیاوردند چنان که شیخ، ترسان از آن شد که مبادا قبیلۀ مغول برای غارت وی روی آورده است اما از خود نَرمید چون آهی در بساط نداشت و به یک هه! اکتفا نمود.

چون زردجامگان نزدیک‌تر بشدند، شیخ بدید که جملگی تیم مجله زردند که از هول و اضطراب، رویشان زرد گشته. پس چون برسیدند، قبل از آن که آنان صیحه زنند، شیخ خود صیحه برآورد که:« یا جمع النشریه الاصفر! شما را چه شد که چنین زردروی و پریده‌رنگ و دگرگون‌حالید؟»

جمله اهل مجله همه با هم فریاد از جگر سوخته برآوردند که:« شیخا!! جملگی گرفتار نحسی و طالع بد گشته‌ایم.»

شیخ نگاهی عاقل اندر سفیه بر ایشان بیانداخت و چنان خنده بزد که نوشیدنی آب‌شیرخشکش در گلو فتاد و وی نیز خزان گردید! یعنی زرد شد. بگفت:« شمایان اهالی کتاب و فرهنگید خیر سرتون! دیوانگان نحسی و طالع بد و انرژی منفی و اینان خرافه است و گزافه!»

یکی از این جمع که رنگش هم‌چون کاهوی پلاسیده گشته بود، نعره کشید:« ای شیخ! خشتک تو دریده باد! اگر خرافه است و گزافه و خزعبل! پس چرا تو بر خویش اسپند دود می‌کنی؟»

شیخ منکر گشت:« من اسپند دود نکردم همی!»

پس یکی از زردرنگان که در ان ظلمات خانه‌ی شیخ، عینک آفتابی ریبن بر چشم زده بود، بپرید و از پشت سر شیخ، منقلی برون آورد. پس ناگاه همه نفس در سینه حبس نمودند که شیخ به جای اپسند، چیز دیگر بر آتش داشت و اسپند دود کردن بهانه‌ای بیش نبود...

شیخ بسی سیخ‌های مرغ و گوشت و گوجه بر کباب همی داشت (چیه؟ فکر کردین شیخ معتاده؟؟؟ خجالت بکشین! خیر سرش شیخ پیشتازه.) زردرخسار دیگری که کلاه سامان گلریز را کش رفته بودف هجوم ببرد و سیخی به دندان کشید که آه از جگر شیخ برون آورد. زردرخسار درمورد استفاده از باقیمانه‌ی تخم‌مرغ‌ها برای درست کردن یکی از این کباب‌ها، چیزهایی زیر لب زمزمه کرد که باعث شد اهالی مجله با موهای سیخ شده، دو و نیم متر از وی فاصله بگیرند.

پس شیخ که رویش کم شده و عرق شرم از پیشانیش همی ریزان بود بگفت:« حال قصه بگویید که چه گشته که نحسی شما را گرفته است؟»

پس زردرنگان قصه شروع کردند که:« یا شیخ! همی گربه‌ای سیاه به دفتر مجله اصفر وارد گشته و همی اتاق‌ها بگشت و ما جملگی در کف بودیم که خدایا چه گلبه‌ی ملوسی! وای چه نانازی! خدایا چه جیگری! واوی وای وایوای...»

پس جملگی با آهنگ «وای وای وای کترینای من کوش» به طرب مشغول گشته که ناگاه شیخ نعره از اعماق امعا و احشا برکشید که:« بس است! خجل گردید و شرم یازید! ادامه قصه را بروایتد.» پس زردزنگان ادامه دادند که:« شیخا! ما جملگی در کف زیبایی گربه بودیم که ناگاه بدیدیم که بنای مجله ویران گشته، آوار از هر سو بر آسمان و زمین می‌ریزد و تمام مایملک مجله بترکیده شد، گویی که زلزله‌ای عظیم، تنها بر بنای ما نازل گشته و همه چیز ویران نموده است! حال رنگمان چون لباس و مجله زرد گشته و دست به دامان تو گشته‌ایم که شیخا! ما را از نحسی گربه سیاه به درآور...»

شیخ ناگاه هم‌چون مجانین، گریبان خویش چاک بداد و صیحه بزد:« یا خالق کل عجایب! این همه در سراسر این کره خاکی (اینجا معلوم میشه کاشف کرویت زمین شیخ بوده، نه اروپایان! بعله!!!) گردش نمودم و باورم آن شد که خرافات است این همه اراجیف، اما کنون گربه سیاهی زلزه نازل کند و من سخت دربمانم!!!»

پس ناگاه مریدان از زمین و آسمان برون شدند به گریه و اشک ریختن و گریبان چاک دادن و خشتک دریدن و پاچه در دهان فشردن و بسی اشک ریخته شد که ناگاه یکی از مریدان صیحه بزد:« یا شیخ! بیا بر این ویرانه شویم و این منظر عجیب از نزدیک ببینیم!»

پس مریدان به همراه جمله زردپوشان به بنای مجله اصفر شدند و جمله بر گریه و زاری و اشک و گریبان چاک دادن و خشتک جر دادن پرداختند که ناگاه شیخ صیحه بزد:« پلیز استاپ!»

پس ناگاه شیخ به سوی یکی از مریدان حمله برد و بس او را مورد لطف و عنایت ضربات مستقیم و غیرمستقیم قرار داد و صیحه بزد:« مرض داری تنظیمات زبان منو میریزی به هم؟»

پس به جایگاه خود بر خرابه بشد و دگر بار صیحه بزد:« آرام گیرید!»

پس خم گشته، از زیر آوار قطعه‌ای خمیر بازی سفید رنگ به در آورد. یکی از زردرنگان با ابروهای پیوسته و خال قاجاری صیحه بزد:« آخ جون بازی...»

پس شیخ ناله بزد:« بازی و درد، بازی و کوفت! این است c4 آن ماده منفجره معروف!!! وای بر شمایان باد! نحسی و خرافات و ... همه چرت بود! برای احداث مجله به کدام سازمان روی آورده‌اید که c4 در بنای شما کار گذاشته‌اند؟»

پس ناگاه لیموزینی مشکی رنگ پیدا گشت و از میان آن جمعی بنفش‌پوش با کلاه لبه‌دار و مسلسل دستی به دست پیاده گشتند و از میانشان مردی سفید پوش که پوزخند به لب داشت، خارج گشته زمزمه نمود:« خب خب خب! ببین چی داریم...»

پس سیگار برگی آتش بزد و پکی بزد و دودش برون داد و گفت:« پلیس‌های پیشتاز با کسی شوخی ندارن زردکا! شیخ عجم هم براتون نمی‌تونه کاری کنه... این منطقه کاملا تحت محاصره ماست!» پوزخندی دیگر بزد و با صدایی بلندتر گفت:« حتی مافیای پیشتاز هم با ما همکاری می‌کنه...»

پس قاه قاه قاه بخندید و بنفش پوشانش جملگی زشت زشت بخندیدند و لیموزین در خلاصی گاز خورد و مسلسل‌ها تیر هوایی زدند و در بک‌گراند صحنه، ریمیکسی از آژیر پلیس و آهنگ hello از ادل شنیده شد و کلا مسخره بازی شد که ناگاه شیخ عجم فریاد کشید:« زهرمار! چه وضعشه؟ مسخره! الان که چی مثلا؟»

مرد سفید پوش که به خاطر قطع شدن لهو و لعبش بسی حالش گرفته شده بود گفت:« این‌جا قبلا انجمن اعتقادات بود. هفته ای چندبار می‌ترکوندیم و از اول می‌ساختیمش تا پاکسازی بشه! حالا شما اومدین این‌جا؟ رفتارهای مشکوکی می‌بینیم ازتون! همتونو می‌کشیم گوگولیا!»

پس ناگاه مسلسل‌ها رو به زردرنگان و شیخ و مریدان چرخید و تلق و چرق صدای گلنگدن تفنگ برخواست... جمله زردرنگان و مریدان، گریۀ بسیار کردند که بلکه بر سفیدپوش کارگر افتد و دلش رحم آید که نیامد پس ناگاه شیخ صیحه زد:« اگه ما رو بکشی چی گیرت میاد آخه؟»

سفید پوش زمزمه کرد:« بیخودی جا گرفتین! محبوبیت هم که ندارین...»

شیخه ریسه از خند رفت و گفت:« همین؟ مشکل اینه؟ خب این که یه راه حل بهتر از کشتن داره!»

سفید پوش که آشکارا بسی متعجب گشته بود و به شدت در مقابل وسوسه‌ی خشتک در دهان چپاندن مقاومت می‌کرد، گفت:« مثلا چی؟»

شیخ پوزخند زد:« نگاهی به نظرات شماره جدید می‌اندازیم. گر بالای بیست تا بود، پس شرط را می‌برند و تو می‌مانی سوزان سوزان!»

سفید پوش صیحه بزد:« درود و امتیاز زندگی پیشتاز بر تو باد شیخ! گر تو را نداشتند چه می‌کردند؟! باریک آوردی شیخ!»

پس جملگی به رقص و طرب شدند و همی آواز «شیخیا مِی مِی مِی، مِی بریز» خواندند و تیر هوایی شلیک کردند و چون خود پلیس بودندی، احدی کار بر ایشان نداشتندی و همی خوش گذشتندی تا هفته بعد و مجله اصفر دیگر!

 

 

نکات اخلاقی:

بعله! نکات اخلاقی زیاد داره داستان، ولی ما یکی دو تا بیش‌تر نمی‌گیم:

نکته اول: اصلا به این مجله اعتماد نکنید! مجله‌ای که دست مافیا و پلیس‌هاش توی یه کاسه باشه، باید دورش رو خط کشید.

دوم: این نحسی و طالع بد و این چیزها همش مزخرفه و شما می‌تونین با یک عدد دستبند انرژی مثبت با برند زردانه‌ی پیشتاز (اورجینال) که موجب دریافت انرژی مثبت و دور کردن انرژی منفی از شما میشه، همه‌ی باورهای خرافی‌تون رو از بین ببرید.

سوم: مادر شیخ به خاطر بودی دود که می‌داد، توی انباری حبسش کرده. دود بده! بر حذر باشید!

چهار: به طرز اعجاب‌انگیزی، ماهیتابه‌ای بر سر زردرخساری که کلاه سامان‌گلریز بر سر داشت فرود آمد. از پشت صحنه، صیحه‌هایی مبنی بر «کلاهمو پس بدهههههه!» به گوش می‌رسید. زردرخسار مذکور، در حالی که سرش را می‌مالید، گفت که نگران نباشیم و معجونی برای خودش درست خواهد کرد تا درد را از بین ببرد. خدایش بیامرزد.

پنج: قضیه‌ی نظرات جدی بود! حداقل بیست تا!

رمزنگاری هفته: کولی پیشتاز

 

ساعتم رو نگاه کردم، 23:32. پنج ساعت بود که به دنبال اون کولی گرد معروف، کل پیشتاز رو زیر و رو می‌کردم. چند بار وارد بخش‌های ممنوعه شدم، چندبار هم نزدیک بود به پلیس‌های همیشه حاضر در صحنه، برخورد کنم. وجب به وجب پیشتاز رو زیر و رو کردم. به عنوان آخرین امید، قرار بود به جایی که پشیز گفته بود برم.

همین‌طور داخل سرسرای عمومی راه می‌رفتم. کم‌کم وارد بخش خاک گرفته شدم. از حالا باید پنج تاپیک می‌شمردم و می‌رفتم.

- یک... دو... سه... چهار... پنج.

یه تاپیک کاملا خاک گرفته بود، ولی از تعداد صفحاتش معلوم بود که یه زمان از بخش‌های پربازدید پیشتاز به حساب می‌اومده. برام عجیب بود که این‌جا، راه مخفی به چادر اون کولی داشته باشه. سعی کردم حرف‌های پشیز رو به یاد بیارم:

- سیزدهمین تاپیک، سیزدهمین صفحه، سیزدهمین پست، یه راه مخفی داره، فقط دو تا چیز یادت نره. یک، هیچ‌وقت گربه‌ای رو لگد نکن، دو...

دومین مورد رو یادم نمیومد. کم‌کم، وارد سیزدهمین نوشته‌ی صفحه سیزده شدم. نوشته‌ی بزرگی بود، بخش اعظمی از نوشته زیر پوستر گربه‌ای مخفی شده بود. پوستر رو کنار زدم. یک آسانسور زیر اون قرار داشت. وارد شدم، اتاقک کوچکی بود، نوشته بالای دیوار چپش نشون می‌داد که حداکثر وزن یک آدم و یک گربه رو می‌تونه تحمل کنه. دو تا دکمه هم بیش‌تر نداشت: p , 13 .

سیزده رو فشار دادم و آسانسور شروع به حرکت کرد. وقتی رسیدم، در به یه اتاق باز می‌شد. بوی عود و دستشویی گربه تمام اتاق رو گرفته بود. در انتهای اتاق، زنی قد کوتاه و گرد نشسته بود. از دور، به نظر یک توپ میومد، ولی وقتی دقت می‌کردی، می‌فهمیدی دست و پا هم داره. چشماش رو بسته بود و سرش رو پایین انداخته بود. جلو رفتم و سعی کردم مصاحبه‌م رو با کولی شروع کنم. نگاهی به صندلی روبروی میزش انداختم. به نظر نرم و راحت میومد. همین که نشستم، داد کولی و جیغ بنفش گربه‌ای از زیرم من رو شوک‌زده کرد. باوحشت کنار پریدم و یادم افتاد که مورد اول رو با شدت وخیم‌تری نقض کرده بودم. گربه که مثل یه کوسن بیضی‌شکل، چاق و پهن بود، فش فشی کرد و پنجول نشونم داد. سریع عذرخواهی کردم و عین مادرمرده‌ها سرم رو پایین انداختم. کولی که عصبانیتش فروکش کرده بود، با دستش به چارپایه‌‌ی کوتاهی کنار صندلی اشاره کرد و گفت:« مراقب باش کجا می‌شینی.» دستی به کف چارپایه کشیدم که مبادا گربه‌ی دیگه‌ای استتار کرده باشه و بعد نشستم.

- سلام. از مجله زرد پیشتاز مزاحم شدم. اگه می‌شه می‌خواستم سریع رمزهای سایت رو با هم بنگاریم.

زن که تازه چشماش رو باز کرده بود، با لهجه‌ی شرقی (که حدس می‌زنم هندی بود) شروع به صحبت کرد.

+ اووو. سلام. چخ؟ خم؟ از طرف پشیز اومدی؟

خشک شدم. اصلا نمی‌فهمیدم چی میگه. سعی کردم خودمو جمع و جور کنم.

- ب... بله. همون‌طور که گفتم، اومدم تا توی رمزنگاری کمکم کنید.

+ اوکی. کمک می‌کنیم. عزیزم! بیا مهمون داریم.

به نظرم اومد که همسرش رو صدا می‌کنه. پس دست به قلم شدم و مصاحبه رو به طور رسمی شروع کردم.

- شوهرتون رو صدا کردید؟

+ کی؟ من؟ شووور؟ (چشمانش چنان درخشید که ترسیدم) کو؟ کجا؟ شوور من کوجاست؟

- نمی‌دونم، خودتون صداش کردید؟

چهره‌ی کولی در هم رفت. در همون حین، گربه سیاهی نزدیک شد و روی پای کولی نشست. کولی هم سرش را به سمت گربه گرفت.

+ عزیزم. اومدن با ما رمزنگاری کنن. ببک!

گربه با خوشحالی میویی کرد و به طرف من دوید. خودش رو روی پاهام جا داد. من هم اعتراضی نکردم.

- اسمتون چیه؟

+ لیلاک.

- به من گفتن شما حروف رمزی زندگی پیشتاز رو می‌شناسید. امروز اومدم تا با کلمه چخد آشنا شیم.

+ چخد؟

- بله، میگن ظاهراً معانی پنهانی داره که حتی به زبان مصری و کتاب‌های ماسونی قدرت فراوانی داره.

+ چی؟ چخد؟

- بله. خب برای شروع معنیش رو می‌گید؟

+ چه خبر دیگه؟

- سلامتی. ولی وقت این حرفا رو نداریم. همین‌جوریش دارن رمزنگاری رو جمع می‌کنن. لطفاً مستقیماً برید سراغ اصل مطلب.

+ چه خبر دیگه؟

- گفتم که سلامتی.

+ پنیر! می‌گم معنیش می‌شه «چه خبر دیگه»! بفهم (یه لحظه انقدر ترسناک شد که نزدیک بود خودمو خراب کنم).

- ب...ب...بله. خب تاریخچه‌ی این کلمه از کجا اومده؟

+ چخد؟ خوب از زمان O.CB استفاده می‌شه.

- اممم، O.CB؟ یعنی چند هزار سال پیش؟

+ او سی بی مخفف چت‌باکس قدیمه. تقریبا دو سه سالی هستش که ازش استفاده می‌شه. حالا هم به جای این حرفا بجنب برام شوور پیدا کن -_-.

صحبت کردن با لیلا عجیب بود. اگه از سابقه و قدرت‌هاش عین من خبر نداشتید و همین‌جوری از روی ظاهرش باهاش حرف می‌زدید، شاید فکر می‌کردید هیچ‌وقت شوور پیدا نمی‌کنه و در آخر می‌ترشه، اما لیلا متخصص طلسم بود.

- شوور چیه؟ ما از گروه مجله زرد اومدیم. خب، بقیه مصاحبه رو ادامه می‌دیم. اولین بار کی توی چت‌باکس ازش استفاده کرد؟

+ من یا حانیه. اصولا اصطلاحات از ما دو تا ایجاد شده. خب اگه کاری نداری من می‌خوام بخوابم.

و پتوی گلگلی رو از داخل گلدونی که کنارش بود بیرون کشید.

- بله. یعنی چشم. یعنی نه ندارم. فقط اگه می‌شه یه حرف آخری چیزی بزنید.

+ حرف آخر؟ باشه. من شوور می‌خوام. آهان راستی! به پشیز بگو به نفعشه این رمزنگاری برام شوور پیدا کنه وگرنه هرچی دید، از چشم خودش دید.

بعد از شنیدن سخنان لیلا، ایستادم و خواستم سریع‌تر رفع زحمت کنم. لیلا با خنده‌ی شیطانی بهم نزدیک شد و بسته‌ی کوچیکی توی دستم چپوند. پودری صورتی توی بسته بود. لیلا آروم گفت:« هروقت گشنه بودی و خودت خبر نداشتی، یه کم از این پودر روی پیشونیت بمال. رژگونه‌س ولی معجزه می‌کنه. از مترو خریدمش.»

آب دهنم رو قورت دادم و با ذکر «یا خدا کی لیلا رو می‌گیره» از محل دور شدم. بلافاصله تلفنم زنگ خورد.

پشیز- چرا تلفنت رو خاموش کردی؟

- ولی روشن بود که...

+ باشه حالا... گربه که لگد نکردی؟

- اممم... لگد که نه، ولی...

+ مورد دوم چی؟ حواست بود چیزی از لیلا نگیری؟

- مورد دوم این بود؟ راستش... نه حواسم...

+ اوکی. پس خوب پیش رفته! زود بیا مجله.

بیب بیب بیب...

پودر لعنتی رو توی جوب انداختم و تا خود ساختمون مجله دویدم.

کارشناسی هفته

رموز موفقيت

 

هیچ می‌دانستید روزهای هفته هرکدام پتانسیل‌های خاص خودشان را دارند؟ مثلا استیو جابز در یادداشت‌های محرمانه‌ی خود اذعان کرده بود که فقط یک‌شنبه‌ها محتویات دماغش را تخلیه می‌کرد. او امیدوار بود که دلیل علمی این رفتار قبل از مرگش کشف شود، اما عمرش کفاف نداد.

یا مثلا ماهاتما گاندی، هرگز سه‌شنبه‌ها آستین‌‌های ردایش را بالا نمی‌زد (هرچند لباس آن‌ها آستین ندارد ولی کلمه‌ی معادلی در فارسی برایش پیدا نشد). او معتقد بود که سه‌شنبه‌ها اگر آستین بالا بزند و کاری را شروع کند، آن کار هرگز به پایان نخواهد رسید.

دانشمندان (به غیر از سینوهه که مرد عمل بود، نه حرف!) در طول قرن‌های متمادی بر روی پتانسیل‌های روزهای مختلف تحقیق و آزمایش به عمل آورده‌اند. چکیده‌ای از نتایج این تحقیقات را در اختیار شما قرار می‌دهیم تا در زندگی به کار بگیرید.

۱. اگر می‌خواهید پولدار شويد:

چهارشنبه صبح به چهارشنبه صبح رخت و لباستان را بشوييد. حتي اگر لباس كثيف هم نداريد يا حال شست و شو و توی گرما هلك و هلك تا پشت بام رفتن را ندارید، يک جفت جوراب بشوريد و با دست پهن كنيد.

۲. دلتون برای عروسی تنگ شده؟ قر تو كمرتون فراوونه، نمی‌دونه كوجا بريزه؟

دوشنبه یک حالی به خودتان بدهيد. مويی كوتاه كنيد، ابرويی بند بياندازيد و خلاصه به اصلاحات بپردازيد.

پی‌نوشت: كارشناس عزيز در پاسخ به اين كه اصلاح آقایان هم حساب می‌شود، پاسخی داد كه از ذكر آن معذوريم. آقايون گرامی احتمالا می‌توانند برای عروسی دست به دامان خواهر، مادر و يا همسر گرام شوند.

۳. اگر دلتان می‌خواهد امتحان، مدرسه يا قراری را به علت مريضی نابهنگام بپیچانيد:

شنبه شب بهترين شانس شماست! يا كسی را به خانه دعوت كنيد و نگهش داريد، يا در خانه‌ی اقوام و دوست، خود را چتر كنيد. رد خور ندارد!

۴. می‌خواهيد مهمان دعوت كنيد، اما نمی‌دانيد چه روزی مناسب‌تر است؟

ما به شما پنج‌شنبه را پيشنهاد می‌كنيم. در عوض خرج‌هایی كه شده، حداقل بركتی خانه‌تان را فرا می‌گيرد. اگر مهمان را بتوانيد شب نگه داريد كه فبه‌المراد! اما حتی‌الامكان خودتان پنج‌شنبه شب جايي نرويد كه بركت در خانه‌تان بماند.

۵. با همسر يا خانواده‌تان قهر كرده‌ايد؟ فضای خانه غيرقابل تحمل شده است؟

روز جمعه بهترين روز برای دست به جارو شدن است. اين روز، روز نظافت همه چيز است به جز لباس. يک دوش هم جسمتان را شاداب می‌كند و هم بقيه را مستفيض. و البته كه با اين كار شادی به خانه‌تان راه خواهد يافت.

کلاسیک زرد

این داستان: سیبیل قرمزی

 

پسر كوچكی در دهكده‌ای نزدیک جنگل زندگی می‌كرد. پسرک سیبیل قرمزی داشت که یک اتیکت «اصل» از آن آویزان بود، برای همين، مردم دهكده او را سیبیل قرمزی صدا می‌کردند.

یک روز صبح، سیبیل قرمزی با سبدی به دست وارد جنگل شد. یه مرغ در سبدش روی وسایل دیگری که پنهان کرده بود، جا داده بود تا کسی مشکوک نشود. او باید قبل از غروب خورشید به خانه پدربزرگش می‌رسید. همین‌طور که او تخمه می‌شکاند و با قدقد مرغش، قوقولی قوقو می‌کرد و یکی از سمفونی‌های مشهور بتهوون را بازسازی می‌کردند، موجودی از پشت درختی بیرون پرید. مرغ داخل سبد، درجا چهارتا تخم‌مرغ گذاشت!

موجود که معلوم شد انسان است و لاغیر، با تعجب گفت:« عهههه ارشیا داداش تونی؟»

ارشیا درحالی که چشمانش کف زمین افتاده بود و رنگ رخسارش به گچ دیوار گفته بود زکی، گفت:« هادی! تو گرگی؟»

ویراستار ادبی- خانوم راوی! این‌جا چه خبره؟ هادی که پلیس بود!

هادی- توی روز نحس کار می‌کنید همین میشه دیگه! من گرگ نیستم، ولی زیاد توفیری نداره. کیک رو بده من تا بزارم زنده بمونی. الانه که کارتون نینجاهای جنگجو شروع بشه!

ارشیا- زنده بمونم؟ واقعا فکر کردی که گرگی؟ صبر کن ببینم اصلا کدوم کیک؟!

هادی- مگه توی سبدت کیک نیست؟ توی داستان اصلی که کیک بود!

ارشیا- یه کم دارو برای آروم کردن دل و روده و چند قوطی جوهر سیاه دارم! دارم می‌برمش ساختمون مجله زرد. مگه خبر نداری تمام جوهرهای سیاه، زرد شدن؟

- پس اون تخمه‌ها چیه؟

- تخمه کجا بود؟ تخمه نداریم!

- داری دروغ میگی؛ خود راوی گفت «داشت تخمه می‌شکاند!»

ارشیا با چشم‌های گرد شده داد زد:« از کجااااا فهمیدی؟»

- من همیشه آن‌لاینم!

ارشیا- نحسی، راوی رو هم گرفته! نمی‌بینی یه اتیکت چسبونده به سیبیلام؟!

راوی- سووووت، سووووت!

هادی و ارشیا هم‌زمان چشم‌هایشان را چرخاندند و بدون توجه به راوی به بحث خود ادامه دادند.

در همین زمان، گرگ اورجینال از پشت آن یکی درخت بیرون پرید و غرید:« به‌به! پیش‌غذا، غذای اصلی و دسر!»

و قبل از آن که آن چهارنفر- هادی، ارشیا، راوی و ویراستار ادبی- بتوانند کاری بکنند، گرگ پرید و مرغ ملوس را یک لقمه‌ی چپ کرد.

ارشیا نالید:« اون سفارش آشپزخانه مجله بود... تازه دسر رو بعد غذای اصلی می‌خورن-_-» اما متوجه شد که گرگ، حیوان نفهمی بیش نیست و خودش نفر بعدیست. برای همین بلافاصله فکری به سرش زد، داروهای آنتی‌ملین را مثل نارنجک به کمرش بست و بعد از اجرای صحنه‌های خداحافظی به سبک فیلم‌های هندی با هادی، هردو خوراک گرگ شدند.

گرگ دستی به شکمش کشید و خواست برود کمی چرت بزند که داروها اثر کردند و گلاب به رویتان، شکم درد امان از گرگ برید. فکر کرد الان است که اول از همه، مرغ را بزاید!

القصه، درد به قدری شدید بود که گرگ بیهوش شد. راوی بلافاصله وارد کادر شد، شکم گرگ را به طرز چندشی با تنها وسیله‌ای که در دست داشت- یک خودکار بیک- پاره کرد و قبل از آن که بیش‌تر از این در روند داستان دخالت کند، از کادر بیرون آمد.

ارشیا و هادی از شکم گرگ بیرون آمدند. ارشیا داشت میان دل و روده‌ی گرگ، دنبال مرغ می‌گشت.

هادی- ولش کن ارشیا، بیا بریم. الان بیدار میشه‌ها!

ارشیا- نمیشه! سفارش آشپزخونه‌ی پیشتازه. وگرنه مجبور میشن دوباره همون نیمرو رو نوش‌جان کنن!

راوی و ویراستار با دو دست بر سرشان کوبیدند و هادی متوجه وخامت اوضاع شد.

بالاخره مرغ را پیدا کردند و با هم، راه ساختمان مجله را در پیش گرفتند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند ^____^

ویراستار ادبی- ریلی؟!!!

How I met my writers

این قسمت : عذرا

 

اولین باری که پس از دنبال کردن نقشه‌ای پیچیده و سری، به پایگاه مافیای پیشتاز رسیدم، کمی جا خوردم. در انتهای یکی از کوچه‌های کاملا معمولی شهر، به دروازۀ آهنی رسیدم که روی مقوایی در بالای آن با مداد شمعی و با رنگ‌های جیغی نوشته شده بود Pioneer land و چند بادکنک آبی و زرد بالای دروازه در هوا معلق بودند.

در را هل دادم و وارد شدم. زمین تا دوردست‌ها پوشیده از چمن بود و مسیر سنگفرش شده‌ای میان چمن‌ها وجود داشت. ساختمان‌های آجرنمای زیادی، دو طرف سنگفرش و روی چمن‌ها ساخته شده بودند. همان‌طور که داشتم نگاه می‌کردم، دختر بچۀ تپلی که موهایش را خرگوشی بسته بود، جیغ‌زنان از پشت ساختمان سمت چپ پدیدار شد و دوان دوان به سمت ساختمان سمت راست رفت و پشت آن ناپدید شد. لحظاتی بعد مرد جوانی از ساختمان سمت چپ خارج شد و فریاد زد:« حانــــــــی، هنوز غذات تموم نشــــــــــده...» سپس به دنبال دختر به سمت راست دوید و پشت دیوارها ناپدید شد. بلافاصله بعد از آن، پسر بچۀ کوچکی که کلاه‌خودی فلزی به سبک شوالیه‌های قرون وسطا و شمشیری چوبی در دست داشت و با دست دیگر، شیشۀ قرمزی را گرفته بود، این بار از ساختمان سمت راست خارج شد و با سرعت به طرف دیگر مسیر سنگ‌فرش دوید و پشت ساختمان‌ها ناپدید شد. دوباره همان مرد جوان نفس نفس زنان از ساختمان سمت راست بیرون آمد و به دنبال پسرک رفت:« محمدمهدی وایسااااا، اون شیشه پر از نیتروگلیسیرین خالصه کوشولــــــــو...» مرد جوان در میانۀ راه بود که دختر بچۀ دیگری با موهای دم اسبی جلوی راه او ظاهر شد و با صدای تیزش داد زد:« کسرا! کسرا نگا کن! یه ببعی سبز توی حیاط پشتی پیدا کردم !» کسرا وحشت‌زده نگین را قلاده‌ی تمساح وحشی را در دست داشت دور کرد و گفت:« نگیــــــــــن! اینو از کجا پیدا کردی؟ واسه امیر خانه، هفتۀ قبل فرار کرده بود...»

به حرکتم ادامه دادم و به سمت چپ پیچیدم؛ هرچه از ورودی دورتر می‌شدم، فضای محیط، رسمی‌تر می‌شد. تا این که بالاخره آن ساختمان آجرنمای سیاه را پیدا کردم. تا خواستم قدم به داخل بگذارم، صدای انفجار مهیبی شنیده شد و قارچ انفجاری که در فاصله‌ای زیاد در آسمان به وجود آمده بود را دیدم. احتمالا کار آن بطری نیتروگلیسیرین خالص بود.

این سومین باری بود که قرار ملاقاتم با امیر‌خان کنسل می‌شد. تا خواستم وارد ساختمان شوم، مامور قوی هیکلی از ساختمان خارج شد و به سمت من آمد. او گفت که امیرخان جلسه‌ای فوری دربارۀ تعیین تعرفۀ کاغذ کتاب‌ها دارد و امروز نمی‌تواند مرا ببیند. قرار بود امروز دربارۀ انتخاب دبیر و ویراستار مجله با امیرخان صحبت کنم. مامور، کاغذی به من داد و گفت:« این مشخصات شخص مورد نظریه که امیرخان برای دبیری مناسب می‌دونن. اسمش عذراست، توی محله‌ای که در کاغذ نوشته شده زندگی می‌کنه، البته جای تو بودم اول با گشتن مغازه‌های اون محله شروع می‌کردم.»

به محلۀ مورد نظر رسیدم، وارد اولین سوپرمارکت شدم تا ببینم آیا کسی عذرا را می‌شناسد یا نه، و کجا می‌توانم او را پیدا کنم. داخل فروشگاه شدم و از صاحب مغازه سوال کردم، ولی به نظر می‌رسید پیرمرد فروشنده قدرت تکلم ندارد. در همان لحظات دیدم مردی به سمت قفسه کرانچی‌ها می‌رود تا آخرین کرانچی باقی‌مانده در قفسه را بردارد. خواستم به سمتش بروم و از او پرس‌وجو کنم، اما صدای شلیک گلوله‌ای در مغازه طنین انداخت و مرد از پشت به زمین افتاد. دختری جوان در حالی که داشت دود را از سر تفنگش فوت می‌کرد، وارد مغازه شد و با صدایی بی‌احساس گفت:« مال خودم بود!»

وقتی چشمش به قیافۀ وحشت‌زدۀ من افتاد، با ابرو به تفنگ اشاره کرد و گفت:« گلولۀ بیهوشی بود.» سپس رو به در مغازه فریاد زد:« بچه‌ها بیاید تو! گرفتمش!»

زمین لحظاتی شروع به لرزیدن کرد؛ ده بچۀ خردسال فریادزنان وارد مغازه شدند:« ک- ران- چی! ک- ران- چی! ک- ران- چی!» با هر بخش کلمه، پایشان را محکم به زمین می‌کوبیدند. صدای بلند شلیک، دوباره به گوش رسید. دختر جوان، تیر هوایی شلیک کرد و داد زد:« هیـــــــس، اول خودم !»

طبق اطلاعات ورقه‌ای که مامور به من داده بود، اطمینان یافتم که این دختر عذراست، این تعداد بچه هرجایی پیدا نمی‌شد. در همان لحظات، کودکی که تنها پوشک تنش بود، چهار دست و پا وارد مغازه شد:« مامی، مامی، منم چرانکی می‌خوام!» قیافۀ خشن عذرا ناگهان پر از محبت شد و به سرعت رفت و کودک را در آغوش گرفت، او را بوسید و گفت:« واست نگه داشتم شازده کوچولو.»

پس از آن که تا آخرین دانۀ نمک کرانچی بلعیده شد، عذرا بچه‌ها را برای خروج از مغازه به صف کرد:« ...، هشت، نه، ده، اینم شازده...، هی! یکی کمه!» سرفه‌ای کردم و به سمت یخچال بستنی‌ها اشاره کردم و گفتم:« فکر کنم دنبال اون می‌گردین.» دختر بچه‌ای با سر داخل یخچال بستنی‌ها فرو رفته بود و تنها پاهاش بیرون از یخچال مانده بود. عذرا به سمت دختر رفت و با عصبانیت گفت:« گیزبَس!» سپس اورا بغل کرد، در حالی که دختر دست و پا می‌زد تا به داخل یخچال برگردد، عذرا پول کرانچی را روی پیشخوان گذاشت و بچه‌ها را به سمت بیرون مغازه هدایت کرد.

حالا فهمیدم چرا عذرا انتخاب خوبی بود، مطمئنا مدیریت کارمندان یک نشریه، سخت‌تر از کنترل یازده کودک چموش نبود. داشتم به دنبال عذرا می‌رفتم تا او را به مجله دعوت کنم که چیزی به ذهنم رسید، عذرا و یازده بچه‌اش روی هم دوازده نفر می‌شدند، حال اگر من از مغازه خارج می‌شدم، نفر سیزدهمی بودم که از ساختمان بیرون می‌رفت . آخرین باری که سیزدهمین نفر از جایی خارج شدم، تا یک ماه روی صندلی چرخ‌دار نشستم. لحظاتی فکر کردم و سپس به سمت پیرمرد لال رفتم به او گفتم کسی در بیرون مغازه با شما کار دارد. پیر مرد با حالتی پرسشی به خودش اشاره کرد.

- بله بله! با شما کار دارن.

باید درک کنید، من انسان بی‌رحمی نیستم، آن پیرمرد به هرحال عمرش را کرده بود و امروز فردا رفتنی بود، نمی‌توانستم ریسک کنم، اگر در همان لحظات، جوان تندرستی وارد مغازه می‌شد و موقع رفتن، بلایی سرش می‌آمد چه؟

پیرمرد لنگ لنگان از مغازه بیرون رفت. تلفن همراهم را برداشتم و با اورژانس تماس گرفتم. در همان لحظات صدای ترمز ماشین و برخورد محکمی شنیده شد.

- الو؟ اورژانس ؟

مطبخ‌خانه مجله

طرز تهیه نیمرو

 

با اولین برنامه‌ی علنی آشپزی خدمت شما هستیم. جدا دلم نیومد تا خواننده‌های مجله از دستور‌پخت‌های بی‌نظیر من محروم باشن. البته قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری! الان که کنار این توالت صحرایی مجله ایستادم و منتظرم تا محمدعجم بیرون بیاد تا نظر کارشناسانه‌ش رو درباره‌ی غذا بده، فرصت رو غنیمت شمردم و دستور پخت غذای امروز رو خدمتتون عرض می‌کنم ^___^

(ویراستار ادبی- چرا محمد داره از توی دستشویی، ناله و نفرینت می‌کنه؟!)

بفرما! حالا یه بار خواستم یه کاری کنم که به جای خمیر کاغذ باطله، یه غذای درست حسابی به خوردشون بدم. یه بار خواستم هنر و استعدادمو در حد اعلا نشون بدم. مگه گذاشتن؟ همش تقصیر عذراست. حالا اگه غذایی، پولی، غذایی، باز هم غذایی، چیزی پیدا کرده بود و آورده بود، می‌شد یه استفاده‌ای کرد. اما آخه کی سرپرستی گربه‌ی سیاه رو قبول می‌کنه؟ چیزی هم بگیم، به خرافی بودن متهم می‌شیم.

(ویراستار ادبی- غر نزن! برنامه رو شروع کن!)

تو چرا همه‌جا هستی؟!!!

بله! برای تهیه‌ی این غذا، به تخم‌مرغ، روغن، ماهیتابه و حرارت نیاز داریم. تمام این مواد به سادگی و بدون کوچک‌ترین هزینه، قابل تهیه هستن. مثلا عنایت بفرمایید که من چطور روغن رو گیر آوردم:

یه بار که پی پیدا کردن زنگ آهن برای اضافه کردن به غذا به عنوان زردچوبه بودم، با خودم فکر کردم که مسلما زنگ آهن رو در جایی میشه پیدا کرد که آهن باشه. درنتیجه به سراغ ماشین‌های چاپ رفتم. اما توفیقی پیدا نکردم. همون‌جا بود که با مخزن روغن مخصوص قطعات ماشین‌ها آشنا شدم. امروز برای پخت این غذا، تمام اون مخزن‌ها رو خالی کردم ^___^

(ویراستار ادبی- پس از کار افتادن ماشین‌ها تقصیر تو بوووود؟!!!)

بهتون نزنین، وگرنه میرم خواهرمو میارما! پیدا کردن ماهیتابه سخت بود. مجبور شدم تا صداسیما برم و ماهیتابه و کلاه آشپزی سامان گلریز رو امانت بگیرم، اما ارزشش رو داره.

(ویراستار ادبی- از تخم‌مرغ ‌ها بوگو!)

هفت‌ماهه‌ای؟ دارم می‌رسم. درواقع اول تخم‌مرغ بوده و بعد نیمرو، اشتباهه که میگن اول مرغ بوده. مرغ رو سفارش دادیم بیارن. من برای برداشتن نمک از دفتر پشیز وارد اتاقش شدم. البته نمی‌دونم چرا چندباری دیده بودم که پشیز از طریق یه لوله‌ی شیشه‌ای، این نمک رو داخل دماغش می‌کشید، ولی خب لازمش داشتم. نه برای نیمرو. اصلا اون موقع، نیمرو در ذهنم نبود.

با استفاده از سنجاق سر، کلید، شاه‌کلید، خودکار، فن پرتاب صندلی و حتی ورد آلوهومورا موفق شدم در رو باز کنم.

مستقیم سراغ کشوهای میزش رفتم. در اولین کشو، قابلمه‌ای توجهم رو جلب کرد. درش رو که باز کردم، یه کله‌ی گوسفند با دندونای زرد نیاز به ارتودنسی و چشم‌های ورقلمبیده زل زد بهم. جیغم رو به زور خفه کردم تا لو نرم. کله‌پاچه‌ی فاسد لجن گرفته، انگیزه‌ای شد تا غذای شاهانه‌ای برای پشیز بپزم. کنار قابلمه دوتا تخم‌مرغ هم بود که بوی فساد کله‌پاچه‌ رو گرفته بودن. برشون داشتم و رفتم آشپزخونه‌.

(ویراستار ادبی- دستور‌پخت‌ رو میگی یا نه؟!)

بلهK من از برداشتن قابلمه امتناع کردم چون بهداشت برام خیلی مهم‌تر از غذاست، مگر این‌که پای پیتزا وسط باشه. اما قاشقش رو آوردم و بعد سراغ تهیه‌ی بقیه مواد رفتم.

دستور پخت به این شرحه:

تخم‌مرغ ‌ها رو توی روغن داغ بشکونید و بعد بخورید J

البته من از محمدعجم خواهش کردم که غذا رو تست کنه و اگه نمکش کم بود بهم بگه. اون گفت اصلا نمک نداره و بعد به طرز مشکوکی شروع به خندیدن کرد و بهم می‌گفت تربچه فرنگی! و بعد قبل از این که نظری در مورد طعم غذا بده، به سمت دستشویی دوید.

من هم به دنبالش دویدم. توی راهرو، عذرا رو دیدم که با یه گربه‌ی سیاه چشم سبز گوگولی مگولی اومده توی دفتر مجله، وسط اتاق ایستاده بود و هوار می‌کشید:« ببینین چی پیدا کردم!» اولش فکر کردم یا غذا پیدا کرده و یا غذا، که این‌طور ذوق‌زده شده. البته نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم و گربه رو به شکل یه سوسیس گنده نبینم! ولی نظر کارشناسانه‌ی محمد مهم‌تر بود :(

حالا که دستورپخت طلایی رو در اختیار همگان گذاشتم، آیا فداکاری من شایسته‌ی تقدیر نیست؟

(ویراستار ادبی- اوه اوه، محمد چرا با یه چماق داره میاد سمتت؟!)

خفتینگ

طعمه: ali-rbn

 

طرف‌های صبح بود و هوا گرگ‌ومیش. آفتاب داشت از ‌پشت قلۀ بایگانی پیشتاز درمیومد. نباید دیر می‌رسیدم. یه نگاه به ساعتم کردم، ساعت پنج‌ونیم صبح بود. یه آه خسته کشیدم. انقدر کار ریخته بود سرم که دقیقا بیست‌وچهار ساعت بود نخوابیده بودم. Fou رو پلی کردم و راه افتادم. باید می‌دویدم تا می‌رسیدم. حدود نیم ساعت دیگه، صفحه‌ی وب از پیشتاز به فلان‌جا می‌رفت. لعنت به صفحات قاچاقی! و کاربرهای فراری.

توی شیب خیابون گالری گم شدم. از سمت چپ میانبر زدم به بخش سرگرمی. اون‌جا صندلی‌های پارک «بوستان شیطنت سنتر.» قرار داشتن. دیگه حسابی از نفس افتاده بودم. روی یکی از نیمکت‌ها نشستم ونفس تازه کردم. اومدم بلند بشم که از گوشه چشم، حرکتی دیدم. سریع بلند شدم و رو کردم به اون چیز که ببینم چیه. البته چیز نبود، آدم بود^_^

یه پسر نوجوون با موهای فرفری خرمایی و یه عینک شیشه مستطیلی با یه تیشرت سبز که روش نوشته بود من فراری نیستم:/ سریع شناختمش. اسمش علی بود و تازه کوچ کرده بود پیشتاز.‌ حداقل چهارده سال رو داشت. به نظر عصبانی میومد. اخم‌هاش توی هم بود ودستاش توی جییش. خود جنس بود! هرطور شده باید برای خفتینگ گیرش میاوردم!

رفتم جلو و بهش گفتم:« سلام علی، میشه یه دیقه...» اما نذاشت حرفمو کامل کنم. برگشت و داد زد:« ببین! اصلا حوصلۀ شما خیریه‌ای‌ها رو ندارم! حالم اصلا خوب نیست و اعصابم خیلی داغونه! هرآنم ممکنه که...» اما تا نگاهش به من افتاد زبونش بند اومد و چشماش از ترس گشاد شد. من‌من کنان گفت:« تو... تو...» و بعد با تمام توان فرار کرد! با تعجب فرار کردنش رو نگاه کردم، قضیه چی بود؟ کجای کارم مشکل داشت؟ یه نگاه انداختم به خودم و یه جیغ بنفش کشیدم! شت! انقدر درگیر کار بودم که حواسم نبود چی تنمه! سرتاپام مشکی بود با یه مانتو که روش نوشته بود «من عزرائیل توام» :/ وات د فــــــاز؟

داد زدم:« لعنت به تو پسر! حالا با این حال و روز خسته‌م باید بدوم دنبالت؟» با این حال دنبالش دویدم. فلکه‌ی «مختصری از پایونیر لایف» رو دور زد و دوید توی بن‌بست « دوستان ما» :) کاملا معلوم بود که هنوز خیابونا رو بلد نیست. نخودی خندیدم و وارد بن‌بست شدم. دیدم ته کوچه چسبیده به دیوار و یه نانچیکو هم دستش! تا منو دید، حالت دفاعی با نانچیکو گرفت و فریاد زد:« جلو نیا! می‌فهمی؟ جلو نیا! بهت اطمینان می‌دم کارم با این ماسماسک عالیه!» خندیدم و جواب دادم:« هوی پسر! غلاف کن سلاحتو! این فقط یه شوخی کوچیک بود، باشه؟ اسم من میس خفته. از دیدنت ...» اما باز هم نذاشت حرفمو کامل کنم.

- میس خفت؟ ببین! سرتاپامو بگردی دو امتیاز پیدا نمی‌کنی! من آه در بساط ندارم که ببری، بابا لامصب ول کن ما رو!

دوباره خندیدم. پسره بانمک بود. بهش گفتم:« نه اون خفتی که تو فکر می‌کنی! بیا جلو، نترس، ازدیدنت خوشحالم و شرمنده ترسوندمت.» دستمو دراز کردم طرفش. با شک و دودلی اومد جلو و باهام دست داد. گفت:«خوشبختم منم...»

- علی هستی. علی آر بی ان. بیش‌تر علی صدات می‌کنن. چهارده سالته، تازه کوچ کردی پیشتاز و اگه بخوای حتی می‌تونم بگم سایز پات چنده.

علی هاج و واج مونده بود. با تعجب گفت:« تو این‌ها رو از کجا می‌دونی؟ تعقیبم می‌کردی یا همچین چیزی؟» گفتم:« راجع به تعقیب که مامورام دو هفته‌س دارن تعقیبت می‌کنن :) در ضمن توی این مملکت کسی نیست که من اطلاعاتشو نداشته باشم. ناسلامتی من میس خفتم^__^

نگاهی بهم کرد وگفت:« خب خانوم میس خفت، میشه بگی با من چیکار داری؟» یه نیشخند زدم و گفتم:« من تو رو واسه خفتینگ انتخاب کردم.» دوباره چشماش از ترس گشاد شد و چند قدم عقب رفت:« نه، نــه، نــــــه! تو که منظورت خفتینگ مجله زرد نیست؟» با یه لبخند ملیح جواب دادم:« زدی تو خال!» در همون حال مواظب بودم دوباره فرار نکنه :) با التماس گفت:« آخه چرا من؟ واقعا چرا؟ من چه گناهی کردم؟ چرا نمیری سراغ یکی دیگه؟ من هنوز جوونم، آرزو دارم، هنوز کلی بازی هست که بازی نکردم! هنوز کلی...» دستمو گذاشتم رو دهنش و ساکتش کردم. خیلی ریلکس گفتم:« ببین، آروم باش، باشه؟ من قرارداد کاری دارم که هر هفت روز یه بار یکی رو خفت کنم و اسرار زندگیش رو بریزم بیرون، گرفتی؟ اگه اینکارو نکنم حقوقمو نمیدن! گرفتی؟» سریع یه نگاه به آسمون انداختم و دیدم آفتاب دراومده. بهش گفتم:« ببین، می‌خوام دستمو از روی دهنت بردارم. الان هم عین یه پسر خوب با من میای کافه پیشتاز تا در آرامش خفتت کنم! به جان گربه‌های لیلا اگه فرار کنی یه تیر بیهوشی می‌زنم بهت، بعد هم غل و زنجیرت می‌کنم به صندلی! باشه؟ می‌ریم یه گپی می‌زنیم و یه چیزی هم می‌خوریم‌.» علی سری به نشانه موافقت تکون داد.

یواش دستمو از روی دهنش برداشتم وگفتم:« خوب دیگه بیا بریم.» یه نگاه انداخت بهم و گفت:« باشه. می‌دونی، احساس می‌کنم دارم حماقت خیلی بدی مرتکب می‌شم.» بهش چشمک زدم و گفتم:« اتفاقا برعکس، حماقت خیلی خوبی می‌کنی^__^»

در کافه رو برای علی باز کردم تا وارد بشه‌. یه میز دونفره و دنج بیخ دیوار که جون می‌داد برای خفت کردن پیدا کردم و با دست بهش اشاره کردم. گفتم:«اون‌جا جای خوبیه. برو بشین، فکر فرار هم به سرت نزنه، دورتادور این کافه رو مافیای پیشتازی محاصره کردن و نهایتا با اون نانچیکوت بتونی دو سه نفر رو بزنی و کاملا بی‌فایدس. بهتره یادآوری کنم که اگه سروکارت به اون‌ها بیفته، از بین رفتن صورتت توسط اسید سولفوریک رو به شخصه تضمین می‌کنم^__^»

علی به خودش لرزید:« اسید سولفوریک؟ اینا جادو جنبلم بلدن؟» جواب دادم:« البته! اصلا اونا به سحر و جادوشون معروفن:) خب دیگه، می‌خوای سروکارت به اونا نیفته عین یه بچه خوب برو بشین اون‌جا، یالا.» به سمت میز هلش دادم و روی صندلی نشوندمش. خودم هم اون طرف میز نشستم. گارسون رو صدا کردم:« گارسون! دوتا کیک پنیری و دوتا قهوه بیار. قهوه من اسپرسو دوبل باشه با کف خامه زیاد. صورت‌حساب رو هم بفرستین برای مدیریت مجله زرد پرداخت می‌کنه.» علی با تعجب پرسید:« مدیریت مجله زرد؟» جواب دادم:« خب می‌دونی، از اون جایی که من در مورد پشیز هم خیلی اطلاعات دارم، یه جورایی مجبورش می‌کنم خرجم رو بده^_^» علی یه نیشخند زد و گفت:« تو اگه خلافکار می‌شدی، کل پیشتازو به هم می‌ریختی، می‌دونستی؟» سرمو به نشونه موافقت تکون دادم وگفتم:« آره می‌دونم، ولی همین حالا هم با پلیس‌های پیشتاز سر اطلاعات زیادم به مشکل خوردم و در ضمن، شغل فعلیمو بیش‌تر دوست دارم. خیلی خب دیگه بسه، بریم سرکارمون.» علی آب دهنشو قورت داد و منتظر من بود تا سوالامو شروع کنم. دفترچمو با یه خودکار از جیب مانتوم درآوردم و سوالامو شروع کردم:« خیلی خب، سوال یک: ماست رو باید قورت داد یا جوید؟» دقیقه‌ای سکوت.

+ چی؟!؟

- نشنیدی؟ دوباره می‌گم: ماست رو باید قورت داد یا جوید؟

چشماش از تعجب گرد شد. پرسید:« این چه جور سوالیه؟ این‌جوری می‌خوای خفتم کنی؟» اخم کردم و گفتم:« به تو ربطی نداره که من چجوری خفت می‌کنم، وظیفه تو فقط اینه که به سوالام جواب بدی وگرنه سر وکارت با...»

+ مافیای پیشتاز، می‌دونم. خب مثل این که چاره دیگه‌ای ندارم. دوباره بپرس.

صدام رو صاف کردم و دوباره پرسیدم:« ماست رو باید قورت داد یا جوید؟» جواب داد:« صددرصد باید جوید! کی رو دیدی نجوه؟» لبخند زدم. می‌دونستم واسه خفت کردن خوبه، هیچ‌وقت نباید به تصمیم‌گیری میس خفت شک کرد! گفتم:« خوبه! سوال بعدی: چرا فامیل دوز در دوست داره؟»

+ چون در موجود نجیبی‌ست؟

- سوال سه: برای گرفتن شناسنامه المثنی اصلش هم لازمه؟

یه کم فکر کرد و بعد گفت:« فکر می‌کردم لازم نباشه؟» جوابشو توی دفترچم یادداشت کردم و سوال بعدی رو پرسیدم:« اگه روزه سکوت بگیری ، سحر پا میشی سروصدا راه بندازی؟» خندید وجواب داد:« صددرصد! من کلا موجود مردم‌آزاریم! خیلی مزه میده این کار!»

- به نظرت ساعت عقب بوده کشیدن جلو یا جلو بوده کشیدن عقب؟ اون اول اولا، زمان پیشتازیای اولیه!

این دفعه خیلی رفت توی فکر. یه دقیقه حرفی نزد، سپس گفت:« طبق نظریه فیثاغورث و قوانین سه‌گانه انرژی و فرمول ترکیبات ژن‌های موش صحرایی که البته هیچ ربطی به هم ندارن، اون اول، اولین فصل بهار بوده. در نتیجه اول جلو بوده کشیدن عقب.» جواب دادم:« خیلی خوبه! سوال بعد وقتی...»

  • کیک‌های ‌پنیری و قهوه‌هاتون خانم.

نگاهی تند و تیز به گارسونی انداختم که حرفمو قطع کرده بود. گفتم:« بذارشون روی میز. امشب توی راه خونه‌ت مواظب خودت باش!» گارسون که از حرف‌هام گیج شده بود، قهوه‌ها و کیک‌ها رو گذاشت روی میز و رفت. علی رفتن گارسون رو تماشا کرد وگفت:« گارسون بیچاره! امروز روز آخر زندگیشه، مگه نه؟» جواب دادم:« اوهوم، اون باشه که حرف میس خفتو قطع نکنه. خب دیگه داشتم می‌پرسیدم: وقتی می‌خندی روی صورتت چال میفته یا پرانتز؟» لبخند زد وگفت:« پرانتز :) »

  • تاحالا پیش اومده بدتیپ بری بیرون، بعد یه آشنای مهم بیاد جلوت؟ چقدر ضایع شدی؟

با این سوال یهو قهوه‌ای که داشت می‌خورد، پرید توی گلوش و به سرفه افتاد! داد زدم:« عه! چی شدی؟»

محکم زدم پشتش تا خفه نشه.‌ اومدم دوباره بزنم که دستمو گرفت، نذاشت بزنم و توی همون حالت بین خفگی و سرفه گفت:« هررررررره! مگه کیسه بوکس گیر آوردی این‌جوری می‌زنی؟ یواش‌تر بابا!» زیر زیرکی خندیدم و گفتم:« ببخشید» این دفعه آروم‌تر زدم پشتش تا حالش جااومد. پرسیدم:« الان خوبی؟» یه سر تکون داد که یعنی آره. گفتم:« خوب جوابمو بده.» یه نفس عمیق کشید وگفت:« یادم ننداز. یه ثانیه می‌خواستم برم مغازه سر خیابون و بیام، یه نفری که حالا نام نمی‌برم، اومد از جلوم رد شد. یه نگاه واقعا متاسف انداخت و رفت. هیچی دیگه! من هم همین‌جور آب شدم رفتم توی زمین.»

- خوبه! جالب بود! سوال بعد: چرا همه توی کل‌کل‌ها برای خودشون متاسفن؟

- راستش رو بخوای این یکی از عجایب جهانه که فقط مردم مملکت ما قابلیتش رو دارن و همه فکر می‌کنن خودشون درست میگن واز این که دارن با یکی که حرفشونو قبول نمی‌کنه بحث می‌کنن متأسفن.

گفتم:« تفسیر جالبیه. به نظرت ناامیدانه‌ترین صدا چیه؟» گفت:« صدای خوردن کفگیر ته دیگ ماکارونی :(»

- دلت می‌خواست پرنده باشی یا روح؟

+ من به همینی که هستم راضیم، ولی برای این که شما راضی بشی، می‌گم روح، چون آگاهیش بیش‌تره.

پرسیدم:« چرا به سوالام جواب میدی؟» اینو که گفتم حسابی قاطی کرد! پاشد داد زد:« خیلی آدم فلانی هستی! تو منو به زور آوردی این‌جا! مگه چاره دیگه‌ای هم داشتم؟» ریلکس جواب دادم:« نه، چاره دیگه‌ای نداشتی. این از اون سوالای پیش‌فرض و غیرقابل تغییر بود که باید می‌پرسیدم. حالا هم بشین سر جات لطفا.» اخماشو توی هم کرد و دست به سینه نشست. پرسیدم:« دلیل این که صندلی داغ، داغه چیه؟» با تندخویی جواب داد:« خب دوست داره داغ باشه! چیکارش داری خو؟» هنوز از اون سوال ناراحت بود. بهتر بود الان دیگه سوالای بهتر رو می‌پرسیدم.

- چرا وقتی باتری کنترل تموم میشه، فشار میدی باتری‌هارو؟

اخماشو از هم باز کرد وگفت:« به عمر چهارده ساله‌م قسم چنین کاری ‌نکردم تا حالا!» داشت بهتر می‌شد. پرسیدم:« چرا آهنگ مورد علاقتو حفظ می‌کنی ولی درساتو نه؟» باتعجب پرسید:« تو از کجا می‌دونی؟» با غرور جواب دادم:« یادت نره من میس خفتم و از خود ژوپیتر هم اطلاعات دارم! خب چرا؟» جواب داد:« درس کلا چیز مزخرفیه.»

- می‌گیم روغن زیتون، از زیتونه. حالا ترکیبات روغن بچه؟

+ میشه بعدی؟:)

- آره میشه. چطوری ممکنه اودی روی دوپا راه بره، در صورتی که گارفیلد چهار دست وپائه؟ هردو گربه‌ن.

یهو دیدم پقی زد زیر خنده! گفتم:« وا چرا می‌خندی؟ چی خنده داره؟» همون‌طور در حال خنده گفت:« اولا که اودی سگ بود نه گربه! دوما که اون گارفیلد بود که روی دوپا راه می‌رفت نه اودی! خلاصه سوالت خیلی چپندرقیچی بود:)»

احساس کردم دارم سرخ می‌شم. باید با طراح سوالات نشریه یه صحبت کوچولویی می‌کردم. سریع گفتم:« خوب این سوالو بی‌خیال. سوال بعد: چرا یه مافیا پشت سرته؟» سریع خندشو قطع کرد و برگشت پشت سرشو نگاه کنه، اما اگه حواسش بود می‌فهمید پشتش دیواره و کله‌ش نمی‌خورد به دیوار!هاهاها انقام خوبی بود:)

علی گفت:« هرهرهر بامزهK» گفتم:« می‌دونم خیلی بامزه‌م. نیاز به یادآوری نیست. سوال بعد: چرا عادت داریم انگشت کنیم توی سیمان تر؟»

+ خو خیلی حال میده. اصلا جزو کارهای حسنه هستش.

گفتم:« آها خوبه. یه عذاب الهی همگانی نام ببر.»

+ عذاب الهی همگانی؟

- آره. مثلا اول مهر و زنگ مدارس.

گفت:« آها، خوب اممممم، غروب سی ویک شهریور:)» گفتم:« سوال بعد: چرا میگن کف دستمو بو نکردم؟ چرا مثلا نمیگن کف پا؟»

+ چون ممکنه اون کف پا ساعت‌ها توی کفش مونده باشه و بوی گربه‌ای رو بده که سه ساله حموم نرفته^_^

نیشخند زدم:« چرا فکر می‌کنی یه مافیا پشت سرت نیست؟» گفت:« خو چون پشت سرم دیواره.» گفتم:« شاید یه مافیای جادوگر باشه که خودشو توی دیوار مخفی کرده باشه!» علی با تردید یه نگاه انداخت به دیوار و گفت:« بیا و خوبی کن و با من از این شوخیا نکن. باشه؟»

  • اوکی. سوال بعد: چرا به حیاط خلوت میگن خلوت؟ چرا خلوته؟

علی با حالت کارشناسانه جواب داد:« متاسفانه با اختراع گوشی و لپ‌تاپ و این‌ها، ملت دیگه رغبتشون نمی‌گیره جم بخورن و برن حیاط. لکن خلوت شده.» تا این‌جا نسبتا خوب جواب داده بود. پیش خودم گقتم بذار یه سوال ریسکی ازش بپرسم. از او‌ن‌ها که اگه جواب می‌داد براش بد تموم می‌شد:) پرسیدم:« چرا تاپیک می‌زنن گفت وگو آزاد، بعد واسش قوانین می‌ذارن؟» یه ثانیه شک زیادش نسبت به من رو تو چشماش دیدم! علی به نشانه نفی سر تکون داد و گفت:« من فقط در حضور وکیلم در این مورد حرف می‌زنم. خطرش بالاس!»

- باشه. سوال بعد: چرا دیوار صافه؟

+ چون معمارهامون بلد نیستن! اصلا دیوار صاف یه فرهنگ اشتباهیه که جا افتاده! دزدهای بیچاره چه‌جوری زندگیشونو سرکنن وقتی نمی‌تونن راحت دزدی کنن؟ همه‌ش تقصیر دیوار صافه اینا!

- هوممم، تا حالا از این زاویه نگاه نکرده بودم به قضیه. چرا خونه خوبه خونه؟

+ جان؟!؟

خندیدم وگفتم:« هیچی! اینو بگو: چرا سی‌ونه سرنخ، سی‌ونه تا قرقره داره؟» علی به تته‌پته افتاد:« عه چیزه، آره، باید... نه، چیز... اهـــــه! چرا منو درگیر مسائل سخت می‌کنین؟ اصلا اگه قرقره نداشته باشه نمی‌چرخه که!»

لبخند زدم وگفتم:« آروم باش پسر! سوال آخرو بگو: چرا خفتینگ خیلی خوش می‌گذره؟» به طرز عجیب و غریبی نگاهم کرد وگفت:« خوش می‌گذره؟ ما که فقط ذلت کشیدیم.» گفتم:« به من که خیلی خوش گذشت. خوب دیگه، تموم شد. می‌تونی بری.» علی گفت:« برم؟! به همین سادگی؟! یعنی هیچ تعقیب و گریز و هیچ کتک‌کاری در کار نیست؟» خندیدم وگفتم:« نه دیگه! برو خیالت راحت باشه:) »

+ اول بگو مافیاها برن. من خیالم راحت بشه.

زیر چشمی یه نگاهی بهش انداختم. همون‌طور که دفترچمو می‌ذاشتم توی جیبم، پرسیدم:« مافیا؟»

+ مگه نگفتی دور تا دور کافه رو محاصره کردن؟

- آهااا. اونو میگی؟ اون فقط یه شوخی کوچیک بود. همین. برای این که مطمئن بشم فرار نمی‌کنی. من حتی تفنگ بیهوشی هم ندارم، تو خیلی راحت می‌تونستی فرار کنی.

قیافه‌ش خیلی دیدنی شده بود! چهره‌ش از خشم سیاه شده بود. با لکنت گفت:« تو...تویه... من...» سریع حرفش رو قطع کردم:« آره، می‌دونم از دیدنم خوشحال شدی. من هم از دیدنت خوشحال شدم. دیگه خداحافظی.» بعدش از کافه هلش دادم بیرون و سریع خودم به سمت دفتر مجله زرد حرکت کردم. بیست قدم که از علی دور شدم، برگشتم سمتش و داد زدم:« راستی مافیایی‌ها هیچ کدوم جادو بلد نیستن!» و سریع درحالی که می‌خندیدم سرعتم رو بیش‌تر کردم.

وارد ساختمان مجله زرد شدم. وقتی وارد دفترم شدم، سریع موبایلمو از جیبم درآوردم و یه زنگ کوچولو زدم. امشب گارسون عزیز می‌مُرد:)

فال تابستانه

 

در این شماره با فال ماه‌های فصل تابستون در خدمت شما خواننده‌های عزیز هستم. فقط چون جاسوویچی هویجم رو گم کردم، اگه از خودم بی‌اعصابی نشون دادم، شما ببخشید (,___,)

 

تیر:

در کنکور، پزشکی قبول می‌شوید؛ کل دوران دانشگاه با شب بیداری‌های زیاد و درس خواندن‌های فراوان با بهترین نمرات، واحدها را پاس می‌کنید؛ تخصص مغز و اعصاب می‌گیرید؛ بعد مدتی شهرتتان به عنوان پزشک بسیار حاذق در زبان‌ها می‌پیچد؛ خیلی پولدار می‌شوید؛ با همسری زیبا/جذاب (اگر جنسیتتان مونث است)، ازدواج می‌کنید؛ در پروژه‌ای سرمایه‌گذاری می‌کنید؛ شکست می‌خورد؛ ورشکست می‌شوید؛ چک‌هایتان برگشت می‌خورد؛ به زندان می‌افتید؛ همسرتان ترکتان می‌کند؛ در زندان با چاقو صورتتان خط‌خطی می‌شود؛ معتاد می‌شوید؛ عفو می‌خورید و آزاد می‌شوید؛ به دلیل سابقه کیفری، جایی استخدام نمی‌شوید؛ یک کیف پول پر از تراول‌های درشت پیدا می‌کنید؛ با شادی می‌روید تا اول از همه غذایی بخرید تا از گشنگی نمیرید و بعد زندگیتان را از این رو به آن رو کنید که یک موتوری کیف را از شما می‌زند؛ وسط خیابان خشکتان زده، یک کامیون که از آن‌جا رد می‌شده بوق می‌زند؛ حرکت نمی‌کنید؛ ترمز نمی‌کند...

می‌میرید!

R.I.P

نکات اخلاقی:

#در_پروژه_های_مشکوک_سرمایه_گذاری_نکنید.

#در_انتخاب_همسر_دقت_کنید_که_با_هر_مشکلی_رهایتان_نکند.

#اگر_چیزی_پیدا_کردید_آن_را_به_خوبی_مخفی_کنید.

#سعی_کنید_کمتر_شوکه_شوید_یا_حداقل_وسط_خیابان_نه.

 

مرداد:

کمی حواس‌پرت و خوش گذرانید. همیشه در کارهایتان تاخیر دارید و هیچ‌وقت آن‌تایم نیستید. به همین دلیل، فردا شب که قرار است با دوستانتان بیرون بروید، متوجه گذر زمان نمی‌شوید و بعد از تاریک شدن هوا به سمت خانه راه می‌افتید. همان‌طور که از کنار یک کوچه‌ی تاریک رد می‌شوید، صدایی توجه شما را جلب می‌کند. نزدیک می‌شوید، مردی را می‌بینید که روی زمین افتاده و سه مرد کت شلوارپوش دوره‌اش کرده‌اند. یکی از آن‌ها می‌گوید:« نباید خیانت می‌کردی...خودت می‌دونی!» مردی که روی زمین افتاده با ناله تقاضای بخشش می‌کند، ولی دیگری می‌گوید که بهای کارش تنها با جانش پرداخته می‌شود. در جلوی چشمان وحشت‌زده شما یکی از آن مردهای کت و شلواری، با آن کلاه شاپوهای قدیمی اسلحه‌ای را در می‌آورد و تنها یک گلوله در مغز فرد دیگر خالی می‌کند. ناخودآگاه جیغ می‌زنید:« یا پنیر! یا شلغم اعظم!» (-_- چرا توی فیلم‌ها هیچ‌کس نمی‌تونه در موقعیت‌های حساس جیغ نزنه؟ یا یه شاخه زیر پاش رو نشکنه؟) متوجه حضورت می‌شوند، دو نفر از آن‌ها به سمتت می‌آیند و شما فرار می‌کنید. با تمام سرعت می‌دوید و فقط چند قدم به در منزلتان مانده. ولی از آن‌جایی که کفشی که پوشیده‌اید چینی است، پاره می‌شود و شما با سر زمین می‌خورید. آن‌ها به شما می‌رسند، شما را می‌گیرند و می‌کشند: زیرا شاهد قتل بوده‌اید. سپس شما را زیر خانه‌ی یک طرفدار پروپاقرص جاستین بیبر دفن می‌کنند و می‌روند. شاد باشید، در آن خانه همیشه صدای موسیقی بلند است!

R.I.P

نکات اخلاقی:

#آن_تایم_باشید.

#تا_دیروقت_بیرون_نمانید.

#کفش_چینی_نپوشید_هشدار_خطر_مرگ.

#من_دیگر_حرفی_ندارم.

 

شهریور:

عشق در خانه‌تان را زده و بدجور گرفتار شده اید! شب و روز از عشق می‌نالید و خورد و خوراک ندارید. در تمام کانال‌های عاشقانه تلگرام عضو شده‌اید، چه آن‌هایی که شعارشان «ما چقدر خوشبختیم، همه چی آرومه» است و چه آن‌هایی که شکست عشقی خورده‌اند و شب و روز از زخم روی جگر مینالند. روزی سه پست در اینستاگرام می‌گذارید با مضمون: #گفته_بودی_عاشقم_هستی_ولی_انگار_نه

#رفیقم_کجایی_دقیقا_کجایی_کجایی_تو_بی_من_تو_بی_من_کجایی

(آآآآآآآآآآآه!!!!!!!!!!آآآهآآآآآههههآآآآ)

#نزن_عشقم_سینم_دیگه_جای_خنجر_نداره!

#آره_عاشقم_ولی_مغرور!

#شاخ_ترین_عاشقم_درسته_شاخ_نه_در_حد_آرمان_اما_نزدیک_بهش.-.-

(حالمان را به هم زدید، اه)

در طالعت می‌بینم که می‌فهمی عشقت با کس دیگریست، یک دوره‌ی پر از #لعنت_به_عشق و #عشق_واقعی_وجود_نداره و #عشق_مال_کتاباست و #اون_و_عشقش_من_و_تنهایی_هام! را می‌گذرانید و بعد از این دوره‌ی سه روزه باز هم عاشق کس دیگری می‌شوید و این زنجیره ادامه دارد تا این که یک روز یکی از مویرگ‌های مغزتان گره می‌خورد و...

R.I.P

نکات اخلاقی:

#دل_کوچولو_دل_دیوونه_دیگه_نرو_از_خونه

#یا_حداقل_هفته_ای_یه_بار_برو_هرروز_نه.

پ.ن: تمام جملات جگرسوز بالا توسط بنده حقیر نوشته شده، شهریوری‌های عزیز با ذکر منبع در اینستاگرام پست بگذارید، #Silk را فراموش نکنید.

 

تا فالی دیگر، بدرود.

(پاییزانه‌ها از همین امروز شروع به دعا و نذر و نیاز کنند که تا آن موقع جاسوویچی‌ام را پیدا کرده باشم -_-)

سیانید

سخن دبیر:

 

لعنت به من! باید توی خونه می‌موندم و برای بچه‌هام مادری می‌کردم. نه این که حالا این‌جا، توی سیاهچال ساختمون جدید مجله که طبقه آخر ساختنش و تازه سقف هم نداره و آفتابش درست توی ملاجم می‌خوره، با دوتا عنکبوت مرده که از در آویزون کردن و راه فرار رو بر من بستن، زندونی شده باشم...

دارم این حقایق رو با سنجاق‌سر روی آجرهای دیوار هک می‌کنم، بله این راز رو با خودم به گور نبرم:

من ویدیوهای ضبط شده از دوربین‌های ساختمون قبلی رو چک کردم. با همین دوتا چشم‌های خودم دیدم که محمدمهدی، انیمه‌های پنیر رو پاک کرد... پنیر توی کیف محدثه عقرب انداخته بود و محدثه بود که فین تمساح امیرخان رو روی لباس ریحانه ریخته بود... به جان گیزبس دارم راستش رو میگم... تازه ریحانه بود که از حواس‌پرتی ارشیا سوءاستفاده کرد و از زیر میز، فندک گرفت سمت سیبیلش... فاطمه، در توالت رو قفل کرده بود تا عجم نتونه از غذاش ایراد بگیره (راستی فاطمه، دیدم بقیه نیمرو رو کجا قایمش کردی، مگر دستم بهت نرسه). زگیل من، جوش زشتی بیش نیست که به خاطر مصرف بیش از حد کرانچی ظاهر شده و آخ خدا... از عروسی موندم :(

سقوط هواپیما هم که توی این مملکت عادیه...

ببک بی‌تقصیر بود... من مظلوم بی‌تقصیر بودم...

اما...

وقتی ویدیوها رو پیش پشیز بردم تا بی‌گناهیم رو ثابت کنم، فقط یه صفحه سیاه پلی شد که دو چشم گربه درونش خودنمایی می‌کرد...

حالا، تمام زندگی من در دست شما مشترکین مجله‌س. به خاطر خدمات صادقانه‌م، عفو آزادی مشروط به بیست نظر پای شماره سوم مجله شدم. حداقل بیست نظر... و یک مادر می‌تونه برگرده پیش کرانچی‌هاش... و بچه‌هاش البته!

 

پ.ن: جدی نظر بدین، انتقاد کنین، پیشنهاد بدین، نمره بدین، رایگانه :)

پ.ن: هی! اون عنکبوت راستی چرا داره تکون می‌خوره؟

پ.ن اضطراری: غلط کردممممم... نجاتم بدیییید... داره میاد سمت من o_0


  • آن‌چه در شماره‌ی 4 مجله خواهید خواند:
  • خبرگزاری زرد- ژوپیتر: سقف کتاب‌خانه می‌چکد!
  • کارشناس هفته شفاف‌سازی می‌کند: علم خالی بهتر است یا علم سرمایه‌گذاری در بورس؟
  • داستان کلاسیک، این بار در خانه‌ی ژول ورن!
  • رمزنگاری یکی از مهره‌ای اصلی پیشتاز! هیجان خالص!
  • طعمه‌ای عجیب برای میس خفت: آیا او از مریخ آمده؟!
  • آشپزی به سبک مرد سبز شش هزار ساله!
  • فراسوی کیسه صفرا؛ سیانید و مامور مخفی بزرگ!
  • وقتی پای لیدی گاگا به پایونیرلند باز می‌شود!
  • و ...
Pioneer-life با همراه شدن و همکاری دو گروه pioneer-group و life-gate با هدف ارتقا کیفیت و خدمتی عظیم تر و منسجم تر به تمامی دوست داران کتاب‌های فانتزی در سال 1392 تشکیل شده است. پس از یک سال کسب تجربه و فعالیت هر یک از گروه‌ها در این زمینه و اقدامات فراوان آنها؛ اکنون با حضور این گروه امیدواریم بتوانیم با نیرویی جدید و روز افزون در راستای پیش برد و گسترش این هدف گام برداریم. زندگی پیشتاز توسط فناوری اطلاعات ونوس میزبانی و پشتیبانی می‌شود.
طراحی: JuPiTeR
اجرا: Mr.Sohrab