mixed nut

mixed nut

شنبه, 13 آذر 1395 02:27

شمارۀ آخر: وداع زرد

موضوع بسیار ساده بود! امیر برای نشریۀ اصلی به یک ساختمان نیاز داشت، بنابرین تصمیم گرفت تا نشریۀ زرد را تعطیل کند و ساختمان آن را به نشریۀ اصلی اختصاص دهد. اما موضوع برای من به این سادگی نبود، مجلۀ زرد تمام آن چیزی بود که داشتم و قرار نبود آن را به این سادگی از دست بدهم. بنابراین روز قبل از تحویل ساختمان با بچه‌ها تصمیم گرفتیم تا آخرین نفس مقاومت کنیم. من نقشه‌ای استراتژیک برای دفاع از ساختمان کشیدم و موقعیت و وظیفۀ هرکس را مشخص کردم. اما مطابق معمول هیچ چیز طبق نقشه پیش نرفت.

با اولین ضربه به در (توسط مأمور تحویل امیر)، عذرا جیغ بلندی کشید و رفت قفل در را باز کرد و دست‌هایش را به نشانۀ تسلیم بالا برد. پنیر و ارشیا سلاح‌هایشان را به زمین انداختند و از ترس در بغل همدیگر پریدند. شلغم که حتی قبل از ضربۀ در، ناگهان مسئله‌ی فیزیکی به ذهنش رسیده بود و روی کاشی‌های زمین با ماژیک وایت‌برد داشت آن را حل می‌کرد و به اتفاقات اطرافش توجهی نداشت. فاطمه مدیرکل داشت عکس برادرزاده‌اش را به محدثه و ریحانه نشان می‌داد و هر سه قربون صدقۀ «سانانیا» می‌رفتند. فاطمه تربچه هم به محض باز شدن در خودش را زمین انداخت و به موش مردگی زد. و بدین ترتیب نقشۀ استراتژیک پیچیدۀ من در کمتر از ده ثانیه به طرز مفتضحانه‌ای شکست خورد، و مجلۀ زرد سقوط کرد.

اما اعضای مجله چه ‌شدند؟

هفتۀ بعد با بچه‌ها در یک کافه در این‌باره صحبت کردیم. عذرا که روز پیش یکی از پسر های خردسالش را در پارکی در بالا شهر کنار یک بانوی جوان- و به چشم خواهری زیبا- دیده بود، تصمیم گرفته بود که زمان بیش‌تری را برای تربیت فرزندانش صرف کند. ارشیا که به واسطۀ سبیل‌هایش مشهور شده بود، تصمیم داشت به پیشنهاد شرکت موزر، در تبلیغ‌های تلوزیونی محصولات آن شرکت حضور یابد و در ضمن موسسۀ بیمۀ زوریخ نیز به طور افتخاری سبیل‌های او را بیمه کرده بود. ریحانه داشت نگارش کتابی با عنوان «چگونه بدون تخریب یک اثر، با نقد، زهرمان را به آن بریزیم؟» را به پایان می‌رساند و قصد داشت در دورۀ آموزشی نقد فیلم‌های سینمایی که سپتامبر آینده در کالیفرنیا برگزار می‌شد شرکت کند. پنیر که هم‌چنان معتقد بود کار، کار بلاد کفر است، به خانۀ ریچ‌کیدی‌اش بازمی‌گشت و به مانند قبل، صبح تا شب به کنسول مشغول می‌شد. فاطمه... راستش هرکاری کردم فاطمه نم پس نداد. احتمال می‌دادم به کارهای پشت پرده‌ای سایت مشغول می‌شد. فاطمه تربچه نیز که با آموزش‌های آشپزی‌اش در یوتیوب برای خودش کار و کاسبی‌ای به‌هم زده بود، مشغول تحقیقاتی با موضوع «چگونگی افزایش میزان غیرقابل خوردن کردن» غذا‌ها بود. محدثه که از انتظار برای شاهزادۀ سوار بر اسب سفید خسته شده بود، سرانجام خود اسب سفیدی خریده بود و تصمیم گرفته بود خود دنبال شاهزادۀ گم شده بگردد، تا مگر در نهایت بختش باز شود. و شلغم که هنوز مصمم بود آخرین نوع از نژاد خویش نیست و شلغم‌های دیگری نیز هنوز در جایی از دنیا وجود دارند، تصمیم داشت به دنبال شلغم‌های دیگر بگردد و البته در همین حین تحقیقات خود را برای یافتن نظریۀ همه‌چیز ادامه دهد.

و اما من؟! چه کسی می‌داند دست تقدیر چه ماجرای جدیدی برایم رقم خواهد زد؟ به دنبال ماجرای جدیدم حرکت می‌کنم تا بلکه روزی، جایی، آن را پیدا کنم.

[آفتاب درحال غروب است، پشیز کوله به پشت به سمت افق می‌رود.]

[تیتراژ پایانی]

به ساعت نگاه می‌کنم، از آخرین باری که رمزنگاری کردم چند ماهی می‌گذره، راستش از شغلم استعفا داده بودم تا این‌که امروز پشیز اومد باهام جدی صحبت کرد و باور کنید، هیچ وقت نمی‌خواید با پشیز جدی حرف بزنید! بعد از حرفامون قرار بر این شد که من آخرین رمزنگاریم رو انجام بدم. برای همین این‌جام. اول می‌خواستم توی ساختمون نشریه مصاحبه کنم، ولی خب نشد (دلیل این رو هم ترجیح می‌دید نشنوید.) پس این‌جا قرار مصاحبه گذاشتم.

صدای موسیقی کلاسیک در کنار بوی غذاهای مختلف، این مکان رو به بهترین جا برای مصاحبه تبدیل کرده. گارسون‌هایی که با احترام از کنارت رد می‌شن. مشتریان با کلاس و پولداری که حاضرن ده شهرت برای یک شب شام بپردازن؛ همه و همه داخل اون رستوران اون‌ور خیابونی دیده می‌شن.

اهم... خب، راستش، من روی صندلی ایستگاه اوتوبوس روبروی رستوران قرار گذاشتم، به نظرم بهترین مکان برای رمزنگاریه. هم مجانیه، هم آپشن‌های خوبی داره. فقط نمی‌دونم چرا تا الان سوژۀ این هفته نیومده. بالاخره اوتوبوس می‌رسه، و تنها کسی که ازش پیاده می‌شه، سوژ] این هفته‌مونه.

آروم راه می‌ره و با تکون دادن سر سلام می‌کنه، روی صندلی کنارم می‌شینه.

- پنیـر، خیلی وقته ندیدمت. چه خبرا؟

+ اهم، ده دیقه پیش دم در نشریه منو دیدی و بهت گفتم بیای این‌جا.

- حالا هرچی، چیکارم داری؟ توی این سرما که کیبورد یخ می‌زنه، منو کشوندی آوردی این‌جا که چی؟ هیچ می‌دونی پول اتوبوس...

+ می‌خوام باهات رمزنگاری کنم. آماده؟

- چقدر درومد؟ هیچ می‌دونی حقوقی که پشیز می‌ده... صبر کن! چی؟ با من رمزنگاری کنی؟

+ آره. خب با سوال اول شروع می‌کنیم، چی شد که مومو شدی؟

- هاااا؟ بی‌مقدمه؟ بدون این‌که معرفیم کنی؟ جدا خیلی خوب شد اخراج شدی.

+ اخراج؟ من... چیزه... اخراج که نشدم. اصلا تو به زندگی شخصی من چیکار داری؟ جواب رمزنگاریو بده. چی شد که مومو شدی؟

- خب می‌دونی، اون زمان‌ها که همسن تو بودم، منظورم دهه هفتاد میلادیه، توی یه بازی مسخره، برای سیو کردن اسمم، گفتم چی بزنم که به ذهن هیچ‌کس نرسه؟ یهویی دستم ناخودآگاه، مومو تایپ کرد، صبر کن، اصلا چرا من دارم بهت جواب می‌دم؟

+ چه جالب، پس یعنی هیچ نسبتی با مومو نداری؟

- چرا دیگه! خودشم.

+ یعنی کل این مدت توی انیمۀ آواتار، تو بازی می‌کردی ؟

شترق! ضربه سنگین کیف مومو توی صورتم باعث شد که پشتی صندلی بشکنه و با پس سر توی چاله آب برم. چندتا از کاربرای سایت با تعجب نگاهمون می‌کردن.

با شرمساری بلند شدم و کله‌م رو تکون دادم، یه کم از لجن لای موهام روی مومو پاشید و... شترق ! دوباره با سر رفتم تو چاله. این بار خیلی مراقب و با احتیاط، سرم رو خشک کردم و به سوال کردن ادامه دادم.

+ اولین بار کی متوجه شدی، با موموی انیمه آواتار، تشابه اسمی داری؟

- خب می‌دونی، اولین بار خودت گفتی.

+ واااات؟ یعنی تا قبل از اون نمی‌دونستی؟ اصلا آواتار رو دیدی؟

- نچ -_-.

+ خب، توی زندگی واقعیت مومو کاربردی داره؟ یعنی مثلا...

- آره. همۀ دوست‌هام من رو به اسم مومو می‌شناسن، حتی دیده شده من رو مومو سیو کردن.

+ هممم. چه جالب. خب خبر رسیده که به عنوان بوو هم دیده شدی.

مومو چشماش رو باریک کرد و یه نگاه به چپ و راستش انداخت، یقه‌ی پیرهنم رو گرفت و گفت:

- فقط در حضور وکیلم جواب می‌دم و به نفعته که ندونی وکیلم کیه.

بعله! من هم ترسیده بودم و همون‌جا ختم مصاحبه رو اعلام کردم. هیچ‌وقت هم دلم نمی‌خواد بدونم وکیل مومو کیه.

از جادۀ خاکی به سمت خانه‌ای که در دور دست بود، به راه افتاد. پشت در خانه ایستاد. صداهای زیادی به بیرون می‌آمد. زنگ در را فشار داد، پنیر در را باز کرد.

همه همان‌جایی که بودند، خشکشان زده و با تعجب به او خیره شده بودند.

با صدایی لرزان که مشخص بود دارد تلاش می‌کند تا صدای پیرزن‌ها را در بیاورد گفت:

- من دایه مکفی هستم فرزندانم.

و لبخند گول‌زننده‌ای زد. برای چند ثانیه هیچ‌کس حتی پلک هم نزد. که ناگهان ارشیا از بالای لوستر به زمین افتاد. سکوت شکسته شد و دوباره هرج و مرج به راه افتاد. ارشیا و پنیر بالای اپن با شمشیرهای چوبی به سروکله هم می‌زدند. فاطمه هم با ملاقه دنبالشان می‌دوید تا آن‌ها را از اشپزخانه‌اش بیرون کند. عذرا با ظرف غذایی به دنبال بچه‌هایش می‌دوید. محدثه پارچۀ سفیدی را به روی خودش انداخته بود، صدای «بوو» در می‌آورد و دنبال ریحانه می‌کرد. سه‌تا از بچه‌های عذرا، محمد را با طنابی بسته و از در مجله پیشتاز ردش کردند، او را به سمت دستشویی بردند و در آن‌جا زندانی کردند. کیارش- که معلوم نبود چگونه وارد ساختمان مجله زرد شده بود- محمدمهدی را به صندلی‌ای بسته بود و چسبی به دهانش زده و با جدیت، ویرایش عکس در اکسل را به او آموزش می‌داد.

دایه مکفی که معلوم بود عصبانیتش را کنترل می‌کند، از بین دندان‎های به هم فشرده‌اش گفت:

ـ لطفا به من توجه کنید.

هیچ‌یک به او توجه نکردند.

دایه فریاد زد:

ـ همه‌تون باید دو روز زودتر، مطالب‌تون رو تحویل بدین!

محمدمهدی که موفق شده بود چسب دور دهانش را باز کند گفت:

ـ عه! پشیز تویی؟ خب زودتر می‌گفتی.

فاطمه ـ پشیز مکفی؟

پشیز ـ شماها این‌جوری ادب نمی‌شید.

عصایش را به زمین زد و گردی روی زمین پخش شد.

همه به یک‌دیگر نگاه کردند و شروع کردند به زدن همدیگر. محمدمهدی سر کیارش را گرفته بود و به کیبورد می‌کوبید. فاطمه، پنیر و ارشیا را داخل یک دیگ انداخته بود و به آن‌ها فلفل و نمک می‌زد. بچه‌های عذرا، او را به ستونی بسته بودند و غذایشان را به زور در دهانش می‌چپاندند. ریحانه با چوبی به دنبال محدثه می‌دوید و او را می‌زد.

ارشیا در حین جاخالی دادن از ملاقه‌ی فاطمه داد زد:

ـ چیکار داری می‌کنی؟

فاطمه ـ نمی‌دونم! من کاری نمی‌کنم! همه‌ش تقصیر اونه...

عذرا ـ تمومش کن!

پشیز مکفی ـ بگید لطفا!

همه ایستادند و به پشیز نگاه کردند.

فاطمه، گوگولی (اسلحۀ مخصوصش) را درآورد، در دستش چرخاند و گفت:

ـ اگه نگیم چی میشه؟

پشیز نگاه ناامیدی انداخت، عصایش را به زمین زد و چمدانی ظاهر شد.

پنیر ـ کجا؟

پشیز ـ وقتی شما پشیز رو دوست ندارید، ولی بهش نیاز دارید، پیشتون میمونه. اما وقتی پشیز رو دوست دارید، اما احتیاجی بهش ندارید، از پیشتون میره.

فاطمه ـ نه نـــــــرو! هنوز غذایی رو که درست کردم نخوردی.

پنیر ـ کار بلاد کفره.

دایه پیشیز آرام آرام از صحنه خارج شد و سوار بر اسب و با کلاه لوک خوش‌شانس به سرش، به سمت غروب خورشید به راه افتاد.

شام آخر

چگونه یک شام(زرد)آخر موفقیت‌آمیز بپزیم؟

سلام به تمام زردخوانان گرام. همون‌طور که می‌دونید، مجله در شرف بسته شدن قرار گرفته و در حال کشیدن آخرین نفس‌هامون هستیم. زردنویس‌ها از من خواستن که این شب آخر رو یه شام درست کنم که دور هم بخوریم (و زنده بمونیم). من هم تصمیم گرفتم املت، این غذای بسیار خوشمزه و مقوی رو تهیه کنم و شیوه‌ش رو به شما هم آموزش بدم تا بتونین اگه احیانا از کسی خوشتون نیومد، به این شکل از دستش راحت شین.

مواد لازم:

ـ یک شیشه آرسنیک (فقط چرا این‌قدر این آرسنیک رقیقه؟)

ـ یک لیوان روغن صنعتی (از چرخ خیاطی مادرتون کش برید.)

ـ گوجه‌فرنگی پلاسیده

ـ تخم‌مرغ تاریخ مصرف گذشته

ـ ظرف‌های نقره که مافیا از موزه‌ی سعدآباد وارد انباری مجله کردن (موقتی.)

در قدم اول، آرسنیک رو با روغن چرخ مخلوط می‌کنیم (چرا روغن چرخ میاد رو و مخلوط نمیشه؟ عجیبه!) و اون رو توی ماهیتابه می‌ریزیم. تخم‌مرغ تاریخ مصرف گذشته رو توی ماهیتابه می‌شکنیم و روش به هر مقداری که می‌تونیم گوجه خورد می‌کنیم. بعد می‌ذاریم به خوبی روی گاز بمونه تا بسوزه.

شام آماده‌ست!

نکاتی که باید هنگام خوردن شام رعایت شود:

ـ هر سوالی راجع به چگونگی تهیه‌ی غذا رو با جملاتی مثل "املته دیگه!" دفع کنید.

ـ چندین بار در طول شام به بقیه بگید که ظرف و ظروف نقره فقط به خاطر مناسبت ویژه‌ی شام تهیه شده و هیچ قصدی پشتش نیست.

ـ قبل از مهمونی، چند بار ژست مُردن رو تمرین کنین تا اگه موقع شام بتونین خوب اداش رو دربیارین و بقیه قبل از مرگ، شما رو خائن ندونن.

تبریک!

شما بهترین مهمونی شام آخر جهان رو دارین. سعی کنین از غذا لذت ببرین و با مهمون‌ها گرم بگیرین. در ضمن...

سعی...

کنین...

(یادداشت ویراستار: متاسفانه در اتاق پشیز، تعدادی از زردنویسان رو پیدا کردیم که در حال مرگ بودند، اما به خاطر تقلبی بودن بعضی مواد مثل آرسنیک و ظرف نقره‌ای، هیچ‌کدام از آن‌ها نمردند. ف.ح، یکی از زردنویسان دیگر که قصد قتل آن‌ها را داشت، اکنون متواری و به جرم اقدام به قتل، تحت تعقیب است. از کسانی که از نامبرده اطلاعی دارند، تقاضا می‌شود به پی‌وی عذرا مراجعه نمایند.)

بي‌خود نيست كه شاعر فرموده: لطف مكرر مي‌شود حق مسلم!

حالا چهار دفعه راجع به مسائل مهم و حياتي جامعه، كارشناسي نوشتيم و وقت گران‌قدرمان را تلف كرديم (مي‌دونيد همين متن‌ها چقدر باعث نوسانات بازار بورس امريكا مي‌شد؟ فقط به خاطر اين كه يك ربع نمي‌تونستم تلفن‌ها رو جواب بدم!) الان فكر مي‌كنن بقاليه! امروز كارشناسي بنويس راجع به رنگ لاك! يكي ايميل مي‌زنه من يك كارشناسي مي‌خوام درباره‌ي "چه جورابي براي روز پدر مناسب است". ايميل‌هامو باز مي‌كنم، مي‌بينم يكي از يكي بدتر! يكي از شير مرغ كارشناسي مي‌خواد، يكي از جون آدميزاد!

اصلا همه‌ي اين صحبت‌ها يك طرف، يك هفته‌ايست شبانه‌روزي از من مطالبه‌ي پايان‌نامه‌ي كارشناسي مي‌شود! دفعات اول و دوم با قاطعيت رد كردم، اما روي سومي... پولش را بگو! سه برابر حقوق ماهانه‌اي بود كه به ضرب كتك و كارشناسي "چگونه مديري نباشيم؟ برگرفته از زندگي شخصي پشيز مشهور" ازش مي‌گرفتم. سومي را كه انجام دادم، چهارمي زنگ زد و پنجمي و...

فكر كردم اين همه مفتي جان كندن براي چه؟ ارتقا سطح عمومي فرهنگ؟ خب سطح عمومي فرهنگ بخورد در سرم وقتي دارم از گرسنگي مي‌ميرم بی آس و پاس و شهرت، و به قول مرحوم دهخدا: "از ناچاري چارچنگولي روي قالي روماتيسم" مي‌گيرم...

بعد هم كه زد و پشيز، لقمه‌ی بزرگتر از دهانش برداشت و پا گذاشت روي دم... (با توجه به ويویي كه دارم از بازوي مرد سياه‌پوش روبه‌رويم مي‌بينم، ترجيح مي‌دهم كه ادامه ندهم.) بله! قصه‌اش را خود پشيز تعريف خواهد كرد... البته نخواهد گفت كه حقوق آخرين ماه من را بالا كشيد! نكتۀ كارشناسي اين هفته به طور خلاصه بدين شرح بود كه:

  1. هيچ‌وقت مفتكي كاري انجام ندين! مفتكي كه باشه بعدش همه ازتون انتظار دارن!
  2. فرهنگ چيه بابا! يك كاري كنيد همه‌ي فرهنگيان، خودشون بي‌فرهنگ بشن!
  3. كي گفته پايان‌نامه نوشتن بده؟ خيلي هم خوبه! هم يه شكمي سير مي‌شه، هم يك دانشجو عاقبت به خير مي‌شه!
  4. همواره شغل دومي مد نظر داشته باشين... مثلا اگه سيبيلاي ارشيا نبود، الان بايد توي اين مراكز اضطراري پيداش مي‌كردين (به خاطر سرماي هوا نمي‌تونست حتي كارتون‌خواب بشه.) يا مثلا اگه تحقيقات پنير نبود، الان خودش سر يك سفره‌اي داشت يك لقمۀ چپ مي‌شد.
  5. به هيچ كارشناسي ديگري اعتماد نكنيد! كارشناسي مجله زرد هيچ شعبه‌ي ديگري ندارد (با مديريت فاطمه، سيكل از كشكول‌آباد)

ارشیا:

"خب، به پایان رسید این دفتر، حکایت هم‌چنان باقیست.

جلد آخر مجله هم بالاخره تموم شد. خوش گذشت این چند وقت، کلی سر ایده‎هایی که می‌تونستیم پیاده کنیم خندیدیم. من یکی هم خیلیاتون رو سوژه کردم، امیدوارم ناراحت نشده باشید، قصدی جز خندونتون نداشتیم. حس خوبی داشت فکر این که تونستم خنده روی لباتون بیارم، البته امیدوارم. دلم نمی‌خواست به این زودیا تموم شه، ولی خب، چاره‌ای نیست. شاد و پیشتاز باشید."

 

محمد- پنیر:

"بعله، ظاهرا ميگن كه اين مجله زرد هم كارش تموم شده.

چند وقتي كه پيش شما بودم و توی كيوسك جا خوش كرده بودم، يكي از بهترين دوران زندگيم بود. رمزنگاري چند نفري رفتم، حوصلۀ خيليا رو هم سر بردم. اين آخرها هم كه كلا بدقول شدم. اميدوارم كه مجله رو از ياد نبريد و هر جا اسم مجله زرد به گوشتون خورد، بگيد يادش بخير، ما هم از اينا داشتيم. همين ديگه، اميدوارم هر جا كه هستيد شاد و پيشتاز باشيد.

پ.ن: من هنوزم اميدوارم مجله تابستون برگرده."

 

خاله فاطمه:

"هیچی دیگه! تموم شد (:

توی تحریریه خیلی تغییر ماهیت دادم. اوایل زردنویس‌ها با نوای "ســـــــــلام! حالتون خوبــــــــــه؟دماغتون چاقــــــــــــه؟" متوجه اومدن من می‌شدن. دیگه خاله فاطمه بودم و باید خاله فاطمه بودنم رو نشون می‌دادم. فقط نمی‌دونم چرا همه بهم پوزخند می‌زدن؟

بعدش هم که روپوش سفید پوشیدم، عینک ته استکانی زدم و شدم روان‌نشناس مجله و عذرا رو روان‌نشناسی کردم. دوره‌ی خوبی بود. همه خانوم دکتر صدام می‌کردمن. اما نمی‌دونم علت خنده‌های نخودی‌شون بعد از این جمله چی بود؟

دو شماره هم که روپوش سفید، جاش رو به کلاه سفید و عینک ته استکانی، جاش رو به ملاقه داد. نیمرو و املت درست کردم تا زردها بتونن از فواید بسیار زیاد تخم‌مرغ استفاده کنن. اما نمی‌دونم که چرا هر دو بار همه از دستم شاکی شدن؟

در کل این چند وقت، سوالات زیادی برام به وجود اومد. الان هم که دارم از دست پلیس فرار می‌کنم تا نندازنم زندان.

دیگه من برم، الان باید از مرز تگزاس خارج شم، پلیسا هنوز دنبالمن."

 

محدثه:

"درحالی که هق هق می‌کرد، کلمات نامعلومی رو به زبان آورد: خ...خیل...خیلی... خو...

و دوباره شروع کرد به گریه کردن. اشک‌هاشو پاک کرد و گفت:

خیلی روزای خوبی بود. حیف شد که به این زودی‌ها مجله زرد بسته شد. هیجان کار زیاد بود. مثلا روزهایی که میومدیم و می‌دیدم کل گروه رو جارو کردن و هیچی توی گروه نیست :/ یا روزهایی که در به در دنبال ایده بودیم. روزهایی که کار رو دقیقۀ نود تحویل می‌دادیم. یا روزهای اول تا مجله روی سایت قرار می‌گرفت هی رفرش می‌کردیم تا ببینیم نظر جدیدی هست یا نه. امیدوارم دوباره مجله باز بشه."

 

محمدمهدی:

"بالاخره شماره آخر شد و من تونستم طرحمو برای کاور عملی کنم ^~^ #قضیه

اولین بار که توی گروه تلگرام مجله زرد ادد شدم، فکر نمی‌کردم حتی به مرحلۀ نگارش مطالب شمارۀ اول هم برسیم، حالا انتشارش پیشکش. با مطرح شدن پشیز بود که یه محور اصلی پیدا شد و تونستیم مطالبمون رو حولش بچینیم. جدا از تفریح خیلی زیادی که توی گروه داشتیم، حداقل برای من مجله یه سکوی پرتابی بود از نظر فنی، وقتی اولین بار پیشنهاد دادم پشیز رو روی کاور بکشیم، وقتی رفتم توی فتوشاپ، بعد از چند دقیقه پیش خودم گفتم غلط کردم. کشیدن کاراکتر از اون‌چه به نظر میومد خیلی سخت‌تر بود (خیلی خوشحالم که ورژن‌های اولیۀ پشیز رو ندیدین T_T ) اون پشیزی که می‌بینید روی کاورا هم اکنون با خون دل فراوان به دست اومده :-}

پ.ن: همۀ این‌ها بدون حضور عذرا ممکن نبود، من هنوز شیفتۀ سیستم مدیریتیشم."

 

فاطمه:

"چند صباحي، بدو بدو، درست در لحظه‌ي آخر، براتون چند خطي حرف نوشتيم، كاملا دلي... كم و زيادش رو ببخشين:) "

 

عذرا:

"دنبال یه آدم بیکار می‌گشتن که همیشه توی گروه ولو باشه، هیستوری بخونه و مگس بپرونه! خب، من فقط یکی از صلاحیت‌ها رو داشتم، ولی می‌دونستم قراره خوش بگذره!

پس شد آن‌چه که حتی تصورش هم نمی‌شد. گروه مجله رو زدیم و هرکی که فکر می‌کردیم داره توی گروه ول می‌چرخه رو ادد کردیم. سوای تجربه‌ها و مهارت‌هایی که کسب کردیم، کلی خوش گذروندیم. خندیدیم، شوخی کردیم، حرص خوردیم و باز هم خندیدیم. به شخصه گاهی که پیش خانواده داشتم توی گروه صحبت می‌کردم، از فرط خنده‌ی خاموش، عضله‌های شکمم درد می‌گرفت. خانوم‌ها و آقایون عزیز، شمایی که نبودید، جاتون خالی، نمی‌دونین چی از کف دادین!

سخن آخر من طولانی شد، معذرت می‌خوام. ولی لازمه بگم، یکی از بهترین تصادفای زندگی من، پیدا کردن پیشتاز بود؛ خوشحالم که این‌جام، و خوشحالم که چنین دوستانی پیدا کردم. و خیلی خوبه که مدام باهاشون همکاری می‌کنم و سر و کله می‌زنم :)

و ممنونم که هستین..."

اسپات ارشیا
سه شنبه, 18 آبان 1395 02:21

شماره ششم مجله زرد: من پشیز تو

سیر تا پیاز عشق:

فقط کسانی که قصد ادامه تحصیل ندارند، بخوانند!

 

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) موشکافی عشق (بدون جعل و تقلب، کاملا اورجینال!)

  • کلاسیک زرد

    (momo jon) حکایتی از گوشه و کنار پیشتاز، به سبک شرک و فیونا!

  • خاطرات محرمانه

    (Fateme) عشق میان خیابان!

  • کارشناسی هفته

    (mixed-nut) انواع عشق، با مثال‌های کاربردی

  • سیانید

    (Perseus) ارشیا در این شماره سر خود را به باد می‌دهد!


به نام خدا

عشق لذّتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است،[۱] هم‌چنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیرقابل تصور ظهور کند.[۲]

گاهی عشق بیش از حد می‌تواند...

(ویراستار ادبی: موسیو از ویکی‌پدیا کپی کردین لااقل یه زحمت می‌دادین به خودتون، این کروشه‌هاش رو پاک می‌کردین :/ )

(پشیز: به سیبیل ارشیا قسم وقت نداشتم اصلا :( بعدم تو این‌جا چه غلطی می‌کنی پس؟)

(ویراستار ادبی: باشه اصلا خودم می‌نویسم:

هفته‌ی پیش یکی از کاربران سایت به دفتر مجله مراجعه کرد، و درخواست مشاوره از کارشناس مجله رو داشت. از اون‌جایی که مسئول این بخش متغیره و هرکسی می‌تونه یه کارشناس باشه، تمام اعضای مجله شروع به اظهار فضل کردن:

پنیر- عشق؟ کاوایی؟ متاسفم داداش، همیشه پای نفر سوم وسطه... حداقل توی انیمه‌ها که اینطوریه. ببینم چه قدرت‌هایی داری؟ انیمه چه ژانری دوست داری؟

پشیز- انیمه چیه مرد حسابی؟ این آقا باید یه سیر معنوی داشته باشه به دنیای ماوراء. یه کم دود و دم می‌تونه چاره‌ساز باشه.

عذرا- حرف از دود شد؛ موسیو؟ چرا بعضی وقت‌ها از زیر در دفتر شما یه دودهای عجیبی...

پشیز- این محمد کجاست؟ چرا نمی‌بینمش؟

در همین موقع در دستشویی با لگد باز شد و محمد عجم با یه قیافه‌ی کبود اومد بیرون.

عجم- من دیگه یه ثانیه هم توی این... این... این مجله نمی‌مونم. من استعفا میدم. عشق به همکاری ببین چه بلایی به سرمون آورد!

بعد پرید و یقه‌ی کاربر رو گرفت و داد زد: عقلتو از دست دادی؟ عشق و عاشقی چیه؟ برو درس بخون بیچاره!

محدثه- چرا به حکایت گذشتگان رجوع نکنیم؟ ببین آقای محترم، شما باید مثل فرهاد کوه بکنی! کوه معاصر! مثلا شما دنبال من بیا، من یه کوه دفتر و کتاب و جزوه‌ی کنکور به شما نشون میدم، شما هم بشین ازشون خلاصه‌برداری کن و به من بده. راه‌حل مشکل شما لای همین کتاباس.

محمدمهدی- نه بابا، این کتابای سطح پایین به دردش نمیخوره. بهتره با کالج فیزیک و فیزیک دانشگاهی سرز و زیمانسکی شروع کنه. یه نمودار برای مشکلش می‌کشه، معادله رو توی دستگاه دوازده مجهولی می‌ذاره و درصد حماقتش به دست میاد!

فاطمه- به نظر من بهتره با یه بزرگ‌تر مشورت کنه.

عذرا- با فسیل؟

فاطمه- از شلغم و پنیر که مشاوره گرفته، از فسیل هم بپرسه ضرر نکرده!

پنیر- اوه، گفتین مشاوره، من باید برم با فسیل درباره‌ی یکی دوتا انیمه مشاوره بگیرم.

پشیز- ولی الان که تایم کاریه...

پنیر- مشاوره‌ی من هم کاریه، زود برمی‌گردم!

...

پس شد آن‌چه شد! آخرین بازدید کاربر مذکور به شش ماه قبل برمی‌گرده. از پنیر هم خبری نشد، در نتیجه پشیز دیگه حقوقش رو واریز نمی‌کنه. شاید لازم باشه کارآگاه استخدام کنیم.)

پشیز: خب حالا نوبت خودمه. داشتم می‌گفتم:

گاهی عشق بیش از حد می‌تواند شکلی تند و سخت و غیرعادی به خود بگیرد که گاه زیان‌آور و خطرناک است و گاه موجب احساس شادی و خوشبختی می‌شود. جمعی از محققان انسان‌شناس و نژادشناس آمریکایی طول مدت عشق را سه ساله قلمداد نمودند و معتقدند این حس نهایتا سه سال دوام دارد. طول مدت عشق دیوانه‌وار نیز فقط 7 ماه است و بعد آن شدت آن کاسته می‌شود. تحقیقات بیان می‌کنند...

روزی روزگاری در یک صبح زیبای پاییزی، محمدعلی طبق معمول مشغول دانلود فیلم‌های درام با حجم بالای هشت گیگ بود. ناگهان یکی از مترجمان با حالتی سراسیمه به پروفایل محمدعلی اومد و گفت: «امیرکسرا دنبال شکار مترجمه، خواهش می‌کنم منو این‌جا پناه بده. در ازاش من هم این دوربین باکیفیت رو بهت میدم.»

محمدعلی دوربین رو گرفت، اما مترجم رو از پروفایلش بیرون کرد. ولی متوجه شد که تمام مترجمین پیشتاز پشت در پروفایلش جمع شدن و اتراق کردن. محمدعلی که از سروصدای اون‌ها که مانع فیلم دیدنش می‌شد، عاصی شده بود، همراه مترجم پیش امیرکسرا رفت و ازش خواست که مترجم‌ها رو از پروفایلش بیرون کنه. امیرکسرا تنها با یک شرط قبول کرد که به خواسته‌ی محمدعلی عمل کنه.

- چه شرطی؟!

- تو باید از جنگل‌های تاریک و ترسناک «بایگانی» با موجوداتی فرازمینی که کاربرها رو تیکه تیکه و با چشم‌هاشون خوراک درست می‌کنن، عبور کنی. بعد به دره مرگبار «ارتباط با مدیران» می‌رسی و چند گربه رو برای زنده موندنت قربانی می‌کنی. به فحش‌ها و ناله‌های هیچ زنی توجه نکن! از دره که عبور کردی، به قلعه‌ای می‌رسی که از اون قله زامبی تک‌شاخ غول‌پیکر محافظت می‌کنه.

- خب بعدش چی؟

- مومی‌چان رو نجات میدی و برام میاریش (♥ω♥)، من هم مترجم‌ها رو از پروفایلت بیرون می‌کنم.

محمدعلی هم خرزو رو (در شماره‌ی آتی به معرفی خرزو خواهیم پرداخت) با خودش همراه کرد و از سه مرحله‌ی سخت و طاقت‌فرسا گذشت تا به قلعه رسید. سر تک‌شاخ رو با گربه‌های قربانی شده گرم کرد و مومی‌چان رو دزدید.

اون‌ها از قلعه خارج شدن و به سمت قصر امیرکسرا به راه افتادن. اما چون راه دور بود، مجبور شدن شب رو در جنگل سپری کنن. ولی...

بعد از غروب خورشید، مومی‌چان به یه غول زشت قهوه‌ای رنگ (هم‌رنگ مترجم‌ها) تبدیل شد.

محمدعلی از ترس یه نیم‌سکته زد و پا به فرار گذاشت. از شانس بدش، موجودات فرازمینی پیداش کردن و می‌خواستن که ازش خوراک درست کنن. اما در همین وقت، مومی‌چان با دو شمشیر کشیده وارد صحنه شد و محمدعلی رو نجات داد. همین باعث شد که محمدعلی چشمش رو به روی حقایق ببنده و یک دل نه، صددل عاشق مومی‌چان کریه بشه.

مومی‌چان بهش گفت: «تنها یه راه داره که ما به هم برسیم.»

محمدعلی با ترس گفت:« قبول می‌کنم.»

- چیو قبول می‌کنی؟ بذار حرفمو تموم کنم.

- باشه باشه.

- باید باهام ازدواج کنی، من نمی‌خوام به دست امیرکسرا بیوفتم.

محمدعلی برای نجات مومی‌چان باهاش ازدواج کرد. و خودش هم تبدیل به دیوی زشت و گنده شد.

پ.ن: نویسنده پس از نوشتن این داستان به همراه دبیر مجله‌ی زرد، متواری شدند و هیچ ردی از خود به جای نگذاشتند.

پایان.

عاشقي در وسط خيابان‌ها!

مشاور اين هفته متضمن خاطره‌اي آموزنده است تا اگر شما عزيزان هم در چنين شرايط بغرنجي گير افتاديد دست و پايتان را گم نكرده و با موفقيت شرايط را به نفع خودتان مديريت كنيد!

روزي از روزهاي زيباي بهاري همراه چندي از معلم‌هاي مدرسه به اردويي حوالي بازار تهران رفتيم. سر خيابان لاله‌زار، معلم جوان و مجرد ما ايستاد و شروع كرد به تاريخ گفتن. مردم ايران هم كه مشتاق تاريخ شنوي! چند نفري دورمان جمع شدند، ما هم بخل نورزيديم و گفتيم بگذار گوش كنند. در همين وانفسا بود كه ديدم خانومی چادري بيخ گوش دوستم پچ پچ مي‌كند. يك گوش و چشممان به معلممان و جفت ديگر به خانوم مجبور بود! دوستمان هم هي سرخ و نارنجي و زرد و سبز و رنگين‌كماني شد و سايز چشم‌هايش كل سايزهاي موجود از سي و دو تا پنجاه را نشان مي‌داد. به محض اين كه خانوم مزبور رفت، بيخيال معلم شده و چسبيديم كه چي شد؟ چي مي‌گفت؟

مكالمه بدين شرح بود:

- سلام دخترم، شما از حوزه هستين؟

+ نه خانوم...

- قصد ازدواج نداري دخترم؟

+ .... (شوك ناگهاني با ولتاژ ٥٠٠)

- داري دخترم؟

+ نخير خانوم!

- مطمئني؟

+ بله!

همين كه از دوستمان فارغ آمديم، ديديم يكي از آقايوني كه ايستاده بود و بعد از اتمام صحبت‌ها به قصد يك سؤال پيش معلممان بود، با حال عجيبي به راه افتاد و رفت.

چون جوجه‌هاي فضول سؤال كرديم كه: كه بود؟ چه گفت؟ چه شد؟!

معلممان هم با يك لبخند از سر بي‌اهميتي گفت: امر خيري بود، رد كردم!

ده متر جلوتر دوباره مرد مزبور سر خر را كج كرد به طرف ما و دوباره با جواب نفي مواجه شده و راه خويش را كشيده و رفت! از قضا ما باز ايستاديم تا دوباره كمي تاريخ، اين بار از تحقيقات يكي از دوستان بشنويم! دوباره مرد كه تا سر چهارراه رفته بود، برگشت! (اين حالت را گلو گير كردنِ شديد مي‌نامند.) این دفعه سفت و سخت چسبيد و ده متري همراهمان آمد؛ تا اين كه ما قصد عبور از خيابان كرديم. ماشين‌ها هم دور از جان گاوميش، با كله انگار که قرمزي ديده باشند، در تردد بسيار بودند! اين‏جا ديگر معلممان متانت خويش از دست داده و صدايش را برد بالا كه «آقا دارم بچه رو از خيابون رد مي‌كنم. چيزيش بشه شما جوابگوييد؟» و كمي جيغ و جيغ ديگر. مرد نيز بالاخره ديد اين لقمه به حلقوم بدبختش سازگار نيست، پس قصد رفتن كرد؛ اما...

قبل از رفتن رو به ما كه جوجه‌هايي دبيرستاني بيش نبوديم كرد و در يك خطابه جانانه فرمود: بچه‌ها معلمتون خيلي ماهه؛ خيلي خانومه، هواشو داشته باشين. ايشالا سايه‌اش هميشه بالا سرتون باشه...

سپس رفت در افق محو شد و ما را نيز با دهاني به وسعت غار گشوده در ميان خيابان تنها گذاشت...

حالا من این‌جوریم که یکی بهم میگه "عاشق شدم"، با خودم فکر می‌کنم از کدوم نوعش؟

 

  1. عشق حیرانی:

این جور عشق فقط به درد بزها می‌خوره. چون تصمیم می‌گیری عاشق شی، اما نه از روی احساس. کلا باید درشو گل گرفت و عین بز رفت توی ارتفاعات به دور از تمدن زندگی کرد و در همین عشق مُرد!

والسلام!

  1. عشق باوقار:

این عشق فقط به درد پسر/دختر همسایه می‌خوره. عاشق میشی و هربار که داری میری بیرون، یه نگاه به در خونه‌شون می‌ندازی و با لبخند می‌گذری و میری. ترجیحا اگه پسر/دختر همسایه در همون لحظه از در بیرون اومد، سرت رو می‌ندازی پایین و پات به لبه‌ی جوب گیر می‌کنه و کلا از چشم طرف میفتی، اما عشقت پابرجا می‌مونه.

  1. عشق دروغین:

این عشق هم مناسب برای قپی اومدن و لاف زدنه. تلفات و عوارض جانبیش هم کمتره. عملا بدبخت نشدی، ولی مجبوری تظاهر کنی. این روزها این نوع عشق برای بعضیا آسونه و کلی تمرین داشتن.

  1. عشق جنسی:

یه تعدادی از جنس و حال و هوای عشق خوششون میاد، بهش میگن عشق جنسی.

کلا چیز بیخودیه، توجه نکنین.

  1. شیفتگی:

بهش عشق مشروط هم میگن، یعنی مثلا:

- دوستت دالم چون بلام اوجولات میخلی.

هشدار: تعدادی از شیفتگی جون سالم به در نمی‌برن و با بیل از وسط نصف میشن!

  1. عشق افلاطونی:

همون عشق دانشگاهیه. هر هفته، به مدت حداقل چهار جلسه‌ی یک و نیم ساعتی به طرف زل می‌زنی و بالای سرت حباب‌های قلبی شکل می‌ترکه.

  1. عشق ظاهری:

الان بعضی از دهه هشتادیا به این عشق مبتلان.

- بی تو هرگز، با تو عمری...

+ ریلی؟!

  1. عشق رمانتیک:

از این عشق‌ها فقط توی رمان‌های 98ایا و فیلم‌های هندی پیدا میشه. دونفر عاشقن، خانواده نمی‌ذاره، سیل میاد، آسمون سقوط می‌کنه، زمین تیکه پاره میشه، همه به دیار باقی میرن، اما این دونفر هم‌چنان عاشق هم هستن.

  1. عشق یک‌طرفه:

آخ آخ آخ... بهش کراش هم میگن. هرکی به این عشق دچار باشه، قطعا مازوخیسم داره. عشق یه طرفه بعد از مالاریا، کشنده‌ترین عامل مرگ و میر آدم‌هاست.

  1. عشق لحظه‌ای:

اجنبیا بهش لاو ات فرست سایت هم میگن.

مثلا شما وارد مغازه میشی، یه بسته کرانچی می‌بینی و یک دل نه صددل عاشق میشی، به طوری که پاتو می‌کوبی زمین و داد می‌زنی خدا یکی، کرانچی یکی!

عشق در نگاه اول به نظر خیلیا مضحکه، ولی متاسفانه واقعیت داره و همون خیلیا رو برده قاطی مرغا.

  1. عشق آزاد:

این نوع رو فقط برای افراد بالای 18 سال، پ.خ می‌کنم!

 

حالا، شما از کدوم عاشقا هستین؟

سیانید

سیانید

شماره پنج‌ونیم مجله‌ی زرد پیشتاز تقدیم می‌کند:

 

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) طنزهای تلخ... به طعم سوگ و حزن!

  • با ما در پیشتاز

    (momo jon) گزارشگر ما چرخی در شهر پیشتاز می‌زند... پشت پرده چه می‌گذرد؟

  • مطبخ‌خانۀ مجله

    (mixed-nut) آسان‌ترین، کوتاه‌ترین، خوشمزه‌ترین، بهترین، کم‌هزینه‌ترین و... طرز پخت شله‌زرد. با ما سری به مطبخ‌خانۀ مجله بزنید!

  • کوییز هفته

    (Fateme) می‌آیید؟ نمی‌آیید؟ یا دیر می‌رسید؟

  • کارشناسی هفته

    (mixed-nut) آبرو بهتر است یا خودنمایی؟ (جواب: مثل همیشه ثروت!)

  • سیانید

    (Perseus) چه بر سر برادر پیرهن فیروزه‌ای (رجوع کنید به کاور) آمده؟

  • سخن دبیر

    (mixed-nut) درد دل!


به نام خدا

[تذکر: هدف از این شماره، خنداندن شما پیش از ایام عزاداری نیست! این شماره- به مانند شماره‌های پیشین- صرفا بهانه‌ایست برای شناخت عادات غیرصحیح و آسیب‌های اجتماعی- در این شماره، در ارتباط با ایام عزاداری- و تلاش برای رفع آن‌ها]

به رسم هر یکشنبه، وارد سالن اصلی شدم تا گزارش‌های عملکرد بچه‌ها را جمع‌آوری کنم: «خوب، ارشیا، ببینم چیکار کردی؟»

  • پشیزخان اجازه، هیئت بودیم، نرسیدیم گزارشو کامل کنیم!

«بسیار خب! پنیر، ببینم تو چیکار کردی؟ و بله! می‌دونم کار بلاد کفره؛ نیازی به تکرار نیست.»

  • پشیزخان، به جون لیقوان، دیشب تا خود ساعت دو داشتم سیب‌زمینی پوست می‌کندم برای مراسم فردا. بذارید عکساشم هست، نشون بدم....

به یاد گلکسی نوت 7 اش افتادم و وحشت‌زده شدم: «باشه باشه، قبول! نمی‌خواد عکس نشون بدی! عذرا؟ تو چی؟»

  • موسیو، به سیبیل ارشیا قسم، وقت نکردم. هرکدوم از بچه‌هام هفت هشتا غذا گرفته بودن؛ دیشب باید 67 تا ظرف غذا رو توی یخچال می‌چپوندم. تازه 10تاشم جا نشد، مجبور شدم توی یخچال در و همسایه بذارمشون :(

به شلغم، محدثه، ریحانه و فاطمه هم نگاه کردم، از تضرع توی چشم‌هایشان مشخص بود آن‌ها هم کار را انجام نداده‌اند. با ناامیدی رو به محمد عجم کردم. او همیشه خیلی خوش‌قول بود.

«خب محمد ....» محمد روی صندلی اش نبود! باید در آن دستشویی کذایی را تخته می‌کردم...

 

 

در این ایام سوگ‌واری، تصمیم گرفتیم سری به شهر پیشتاز بزنیم و از احوال ساکنان آن جویا شویم. طبق گزارش‌هایی که به دستمان رسیده، در خیابانی بی نام و نشان، برای تهیه‌ی گزارش از تاکسی صلواتی‌مان پیاده شدیم.

با ما در شهر باشید:

  • درکنار یکی از شهروندهای عزیزمون هستیم، ایشون مدیریت یکی از بهترین هیئت‌ها رو با توجه به میزان رضایت‌مندی اهالی، به عهده دارند.

سلام!

+ سلام و خسته نباشید به شما و دست اندرکاران خوب مجله‌ی زرد، آقای پشیز سردبیر مجله‌ی زرد، هم‌چنین تشکر و قدردانی می‌کنم از زحمات مادر زن مهربانم و همسر نازنیم و...

  • خب، بله ممنون! میریم سراغ مصاحبه: طبق پرسش‌هایی که از اهالی محله داشتیم، شما یکی از بهترین هیئت‌ها رو دارید، درسته؟

+ بله، کاملا درسته! ما یکی از بهترین‌هاییم و جای تشکر داره از تمام عزیزانی که به ما کمک کردن، به خصوص آقای...

  • شما می‌تونید آخر مصاحبه تشکر کنید و اسامی تمام عزیزانی که کمک‌تون کردن رو ذکر کنید.

+ می‌تونم به این هم اشاره کنم که در چه زمینه‌ای کمک کردند؟

  • بله می‌تونید... خب، سوال اول: چطور تونستید که همچین موفقتی رو به دست بیارید؟

+ کاری نداره! هرکسی می‌تونه. و البته، با اراده‌ی قوی وپشتکاری وصف نشدنی و یه کم خلاقیت.

  • می‌تونید برای خواننده‌های مجله که دوست دارن راه شما رو در پیش بگیرن، یه کم بیش‌تر توضیح بدین که چجوری این موفقیت رو به دست آوردید؟

+ همون‌طور که گفتم، با اراده‌ی قوی و عزم راسخ. هم‌چنین می‌تونید از افرادی استفاده کنید که داوطلبانه آماده‌ی کمک هستن، چندتا باند تهیه کنید در محل هایی بگذارید، البته توجه داشته باشید که نباید مزاحمتی برای کسی به وجود بیاره.

  • این درسته که شما سال گذشته از هیئت محلۀ پایین شکایت کردید؟

+ بله، کاملا درسته! شما نمی‌دونید با 20تا باندی که داشتن، چه آشوبی به پا کرده بودن.

  • اما خود شما که 21باند دارید.

+ باید هم داشته باشم، وگرنه محلۀ پایین، بهترین هیئت می‌شد.

  • با چندتا سوال خصوصی موافقید تا مردم شما رو بهتر بشناسن؟

+ بله، با اراده‌ای قوی و عزمی راسخ، کاملا موافقم. بهتر از اون سوال‌های مسخره‌س.

  • چه چیزی باعث میشه شما واقعا عصبانی بشید؟

+ همین صف نذری‌ها، مطمئنا از محلۀ پایین که رد می‌شدید، دیدید که چجوری رفتار می‌کنن. حتی زباله‌های نذری‌هارو روی زمین می‌ندازن، نمی‌دونم خبر دارید یا نه، ما توی یک اقدام مردم‌پسندانه بعد از مراسم به اون‌جا میریم تا به پاکبان‌ها کمک کنیم. با شعار "پاکبان‌ها یاران یزید نیستند".

  • اما دیده شده که شما مردم رو تشویق می‌کنید تا آشغال‌های نذری‌شون مثل لیوان‌های پلاستیکی و غیره رو در داخل جوب‌ها و روی زمین بیاندازن، توضیحی برای این کار دارید؟

+ نه نه! من تکذیب می‌کنم.

  • اما ما از شما عکس و فیلم داریم که می‌تونه ادعامونو ثابت کنه.

+ خب... تا زباله‌لی نباشه، بقیه‌ی مردم از کجا بفهمن که ما نذری میدیم. به غیر از اون، این کمک کردن برای ما کلاس داره. عکس‌هاشو توی اینستاگرام می‌ذاریم. البته این کارها برای تبلیغ و ریا نیست.

  • شک ندارم که حق با شماست. سوال بعدی: شما...

(صدای فریادی از کوچه بغلی): «دارن قیمه میدن!»

  • بله، داشتم می‌پرسیدم. آقای... اِ کجا رفتن؟

 

 

سلام پیشتازی‌های گل گلاب! با دومین بخش آشپزی مجله در خدمت شما هستم. در پی شکایات محمدعجم، آشپز قبلی خلع قدمت شد و پشیز در طی جلسات محرمانه با سایر اعضای مجله، به این نتیجه رسید که «اگه دوجین بچه‌ی عذرا در این چندسال جون سالم به در بردن، پس لابد غذاهاش قابل خوردنه.» پس من به طور موقت در این سمت مشغول شدم (مدیونید فکر کنید به خاطر اضافه حقوق و مزایاست).

در این قسمت با طرز تهیه‌ی شله زرد (صرفا به خاطر مصادف شدن کلمه‌ی "زرد" با ایام) آشنا خواهید شد.

  1. ابتدا لازمه که برنج رو خیس کنید. برای این کار، یه لگن خیلی بزرگ (می‌تونین از وان حمام استفاده کنین) تهیه کرده و یه کیسه برنج رو توی لگن می‌ریزید. شیر آب رو باز می‌کنید و ولش می‌کنید به امون خدا تا پُر بشه. در این مدت می‌تونید از شماره‌های قبلی مجله لذت ببرید.
  2. اوه... زیادی غرق مجله شدین، آشپزخونه رو آب برد! من که گفتم از وان حموم استفاده کنید. حالا اشکال نداره. با یه وانت بار تماس بگیرید و لگن و آب و برنجش رو مستقیم به خونه‌ی عمه (اگه عمه ندارید، خونه‌ی عمه‌ی مادرتون و اگر مادرتون هم عمه نداشت، خلاصه یه عمه‌ای پیدا کنید) ببرید و به بهانه‌ی شریک شدن در ثواب این امر خداپسندانه، آشپزخونه‌ی ایشون رو قرق کنید.
  3. آن‌چنان غرق در تجدید دیدار با عمه و تعریف خاطرات شمال و بررسی کمّ و کیف جهاز دختر اقدس خانوم شدین که دو روزه برنج داره خیس می‌خوره؛ تازه یادتون رفته بود قبلش چندبار بشوریدش. این چه وضعشه؟ برنج از دست رفت... اشکال نداره، زعفرونش رو زیاد می‌کنیم معلوم نشه.
  4. حالا برنج رو توی یه قابلمه (نه نه! قابلمه کوچیکه) یا دیگچه بریزید و آب تازه رو اضافه کنید تا به جوش بیاد. رفته رفته آب شله زرد گرفته میشه که باید مواظب باشید و کم کم بهش آب اضافه کنید تا با شعله‌ی کم بپزه. نه... نــــــــــه... موبایلت رو بذار کنار...
  5. تبریک میگم. برنج ته گرفت! تا بیشتر از این خرابکاری بار نیومده و از چشم عمه‌خانوم نیفتادین و ایشون دعوای خانوادگی با مادرتون راه ننداخته که این چه وضع تربیت بچه‌س، زعفرون و گلاب و خلال بادوم و هل و شکر و کره و لنگه جوراب شوهرعمه و مرگ موش و چند تار موی بلوند عروس عمه رو بهش اضافه کنید. اشکال نداره، ویتامین دارن (منبع: سخنان قصار مادربزرگ).
  6. طبق مرحله‌ی سوم، هرچی زعفرون و رنگ زرد دم دستتون هست اضافه کنید. اعم از زردچوبه، گواش و آب‌رنگ و ... تا شفتگی بیش از حد برنج و بوی سوختگی اون رو استتار کنه.
  7. این که پختین شله زرده یا حلیم زعفرونی؟ و اون پودر سفیدی که ریختین، شکر نبود... نمک بود :((((
  8. در مرحله آخر، برای تست مزه‌ی شله زرد، یه ظرف پر برای عمه‌ی گرام بکشید، اگه زنده موند، ظرف‌های دیگه رو هم پر کرده و با پودر دارچین (نه پودر کاکائو) و خلال پسته (نه خلال باقالی) تزیین کنید. اگه شهید شد، بپرسید از سر کوچه چند بسته خرما بخرید و بین مردم پخش کنید.

 

 

در راستاي اين كه ديده شده در تعدادي از مواقع، هيئت‌ها و مداحان عزيز بر حسب تصادف فراموش مي‌كنند كه بي‌شعوري كار دست ملت مي‌دهد و شور زيادي باعث مرض‌هاي قلوبي مي‌شود تصميم گرفتيم در اين قسمت از مجله كمي قيمه صلواتي دست روحتان بدهيم؛ شايد فرجي شد...

کوییز اين هفته در باب شخصيت‌هايي‌ست كه در روزگار حسين (عليه السلام) مي‌بينيم...

 

١. در ميانه راه (عبيدالله بن حر جوفا)

شجاع بود و در جنگ حرفي براي گفتن داشت. اسبي تيز داشت و شمشيري تيزتر. پيرو عثمان بود اما از خاندان علي(ع) هم نمي‌توانست دل بكند. مانده بود درست ميانه‌ي راه، نه اين سو و نه آن سو. خبر آمدن مسلم كه آمد، بساطش را جمع كرد و از كوفه بيرون زد كه مبادا مجبور شود بيعت كند. از مسلم فرار كرده بود، اما از دست روزگار نه. مسير حسين(ع) صاف از كنارش رد مي‌شد؛ براي اين كه دستش را بگيرد و ببرد. اما نپذيرفت. گفت اسبم و شمشيرم براي تو. حسين(ع) نيازي به مال نداشت، آمده بود بال ببخشد... عبيدالله چشم بر آسمان داشت و دل بر زمين...

چيزي نگذشت كه بيتوته‌گاه عبيدالله كربلا شد... با چشماني متحسر از جا ماندن و لباني مترنم به "فَیالَک حَسرَةً مادُمْتَ حَیا ..."

 

٢. الان مي‌آيم!

اسمش طرماح بن عدی بود و أهل يمن. به او گفتند براي ياري حسين مي‌رويم، مي‌آيي؟ گفت جانم به فداي حسين، معلوم است كه مي‌آيم! فقط اين توشه را به خانواده‌ام برسانم كه خيالم راحت شود و مي‌آيم. تعارف كه نبود! تا يمن رفت و آمد، اما در راه كربلا گفتندش كجا مي‌روي؟ گفت مي‌روم حسين را ياري كنم و به نداي هل ناصر من ينصرنيِ حسين بله بگويم... گفتند كجا بوده‌اي كه حسين شهيد شد... حالش نگفتني بود... گاهي چه زود دير مي‌شود...

 

٣. شوق پرواز (مسلم بن عوسجه)

جوان نبود و سني از او گذشته بود. زندگي داشت راه خودش را مي‌رفت. بقچه به دست داشت مي‌رفت گرمابه. حبيب ديدش. دوستي ديرينه‌اي داشتند. حبيب گفت دارم مي‌روم حسين را ياري كنم، مي‌آيي؟ نگفت بروم غسل شهادت كنم...گفت جانم به فداي پسر فاطمه! مي‌آيم حبيب، مي‌آيم.

و آمد.

و جنگيد تا پرواز كرد.

 

٤. ري را، ري را (عمر بن سعد)، ری را...

صدا می‌آید امشب

گویا کسی‌ست که می‌خواند...

اما صداي آدمي اين نيست

يك شب درون قايق دلتنگ

خواندند آن‌چنان

كه من هنوز هيبت دريا را

در خواب مي‌بينم...

تنها چيزي كه از دار دنيا مي‌خواست، حكومت ري بود و گندمش. وقتي به او گفتند حسين را بكش و ملك ري را به تو خواهيم داد، سه روز مهلت خواست. مي‌گويند سه روز راه رفت و دست به هم پيچيد و هي ترازو گذاشت كه حسين فاطمه را بكشم يا هوس ملك ري را؟ آخر نتوانست دل از طلايي‌هاي ري بكند. توي مذاكرات قبل از جنگ، امام مي‌گويد: اي عمر! دست بكش... به تو گندم ري نمي‌رسد! اما ديگر گوش‌هايش را بسته، عمر فقط جواب مي‌دهد: از گندمش هم كه نخوردم، از جوي آن خواهم خورد...

او پاي هوسش مي‌ايستد و حسين پاي آزادگي‌اش... راهي جز جنگ ميانشان نيست و نتيجه سال‌هاست كه مقدر شده...

بعد از جنگ اما كسي دانه‌اي از جوي ملك ري را هم به عمر نمي‌دهد، چه برسد به حكومتش! اما عمر بن سعد هنوز هيبت دريا را به خواب مي‌بيند... بي‌خواب مي‌شود و كوچه گرد و ديوانه...

 

سوال کوتاه هفته:

ما براي صداي «هل ناصر من ينصرني» كدام گزينه را انتخاب مي‌كنيم؟

 

 

چگونه یک آبروریزی با جلوه‌های ویژه در ایام محرم طراحی کنیم:

  1. پتروس را بکش!

ابتدا برای ساخت صحنه به یک سیل عظیم نیاز داریم تا کلی گِل و لای با خود بیاورد.

برای این کار، ماشین‌ها و دوستان مشتاق را به کنار مسیر یک سد می‌بریم. سد را سوراخ می‌کنیم تا خراب شود و سیل به بار بیاورد. تمام ماشین‌ها و افراد، گِلی می‌شوند. به حول و قوه الهی، شما خود را در گل، پلکوندید.

نکات ایمنی: در مسیر آب نایستید تا شهید شوید به حق این روزهای عزیز :|

  1. تعدادی تیغ ژیلت و چند کیسه پلاستیکی کوچک خریداری کنید. کیسه‌های پلاستیکی را از بتادین پر کرده و با کش روی سرتان ببندید. بیرون رفته و در حالی که تیغ‌ها را لای انگشتانتان نگه داشته‌اید، به خاطر عزای حسینی بر فرق سرتان بکوبید تا مثلا خون گریه کرده باشید.

نکات ایمنی: زیاد محکم نکوبید تا مبادا به سرتان آسیبی خارجی وارد شود. همان آسیب داخلی جزئی که از قبل داشتید، کافیست.

  1. باند اجاره کنید. یک سیستم خفن روی ماشین زَرزری و خونین و گلی‌تان نصب کنید. چندتا از ریمیکس‌های جدید نوحه‌ها با آهنگ‌های المپیک را خریده و با صدای حداکثر پخش کنید. شیشه‌ها را پایین داده و درحالی که سرعت را به 40 کاهش داده‌اید، چندنفر را به وحشت انداخته و چندنفر بیمار دیگر را با لقاءالله پیوند دهید. آخر جمعیت زمین رو به افزایش است.

نکات ایمنی: پلیس دیدید، آدم شوید.

یادتان نرود با خودتان چوب پنبه ببرید، ممکن است گوش خودتان ناقص شود، حیف است.

  1. عنایت کنید.

شیشه نویسی‌های متفاوت و بکر ابداع کنید. ماشین را مثل روزنامه غرق در نوشته کنید تا سرانه‌ی مطالعه کشور بالا برود. به جای الفاظ نامأنوس از ستاره (*) استفاده کنید و خلاصه، بگذارید خلاقیت بامزه‌تان، راه خودش را پیدا کند. قربان صدقه‌ی امامان بروید و کافران را مورد عنایت قرار دهید.

نکات ایمنی: یزید و خانواده‌اش فراموش نشود (مخصوصا مادرش).

سعی کنید از تمام نوشته‌ها، خون بچکد (ترجیحا خون مصنوعی).

  1. نهایتا به بحث نذری‌ها می‌رسیم. این یک مسابقه است. هرچقدر کمتر گیر بیاورید، باخته‌اید. بعد از آن که تمام نذری‌ها را درو کردید، برای اثبات پیروزی‌تان، ظروف و لیوان‌ها را داخل جوب بیندازید تا همه ببینند. نگران نباشید، تا فردا جمعشان خواهند کرد.

نکات ایمنی: در این مسابقه، شما تنها نیستید. لذا کلاه‌خود و جلیقه ضدگلوله فراموش نشود.

مراقب چای‌های داغ در لیوان‌های پلاستیکی باشید. از امتیازتان کم می‌شود.

 

 

..

بیاید آبروی شیعه رو حفظ کنیم.

دوستانمون، اطرافیانمون رو توجیه کنیم.

هیچ‌وقت برای اصلاح فرهنگ و عادات، دیر نیست.

بیاید بهتر بشیم؛

بهترین باشیم!

دل‌هایتان را با مجله‌ی ما سِت کنید!

بگذارید زرد بتپد!

شماره‌ی پنجم مجله‌ی زرد پیشتاز تقدیم می‌کند:

 

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) پشیز، نیم سکته می‌زند...

  • خاطرات محرمانه

    (Fateme) مد با طعم دماغ‌سوختگی... با خواندن این بخش، درس عبرت بگیرید!

  • رمزنگاری هفته

    (Paneer) وقتی میکسد نات، چیزی غیر از آجیل از آب درمی‌آید!

  • کلاسیک زرد

    (momo jon) اسپویل: حواستان به زمان باشد!

  • کارشناسی هفته

    (mixed-nut) طرز تهیه‌ی یک خدای جذابیت؛ کاملا کاربردی، برای تمامی سنین

  • فال هفته

    (Harir-Silk) در طالع متولدین پاییز چه می‌گذرد؟ خیر... یا شر؟!

  • سخن دبیر

    (mixed-nut) یک حقیقت محض!


به نام خدا

همان‌طور که مستحضر نیسیتید (به نفعتان است که مستحضر نباشید؛ چون من بیست هزار تومن روی عدم استحضار شما با پنیر شرط بسته‌ام)، ساختمان فعلی مجله، سابقا یک تیمارستان خصوصی بوده است. اما تا همین چند روز پیش، صاحب ساختمان از نقل مکان ما به ساختمان فعلی بی‌خبر بود؛ فلذا صاحب ساختمان گرام، اجاره‌ی یک تیمارستان را- که حداقل سه برابر اجاره‌ی معقول برای ساختمان یک نشریه است- از این جانب اخذ می‌کرد.

روز شنبه برای توجیه صاحب ساختمان، پیش او رفتم، اما به نظر می‌رسید ایشان به شدت توهم توطئه داشتند و گمان می‌بردند که من، رییس تیمارستان هستم و برای کاهش هزینه‌ها دارم دوز و کلک سوار می‌کنم که نشریه شده‌ایم و فلان؛ par conséquent (ویراستار ادبی: کلمه‌ای فرانسوی به معنی بنابراین)، قرار شد که من، صاحب گرام را به ساختمان نشریه ببرم تا باور کند که تیمارستان چند ماهی‌ست که بساطش را از ساختمان جمع کرده و گروه مجله جای آن را گرفته. Mais (ویراستار ادبی: کلمه‌ای فرانسوی به معنی اما)، وقتی به اتفاق گرام وارد ساختمان شدم، مدتی طول کشید تا متوجه شوم از در اشتباهی وارد نشده‌ام.

تمام پارتیشن‌ها با رنگ نارنجی جیغی رنگ‌آمیزی شده بودند. در پس زمینه، تلوزیون روشن بود و مستندی عجیب غریب از فضا پخش می‌کرد. از هر کامپیوتر، صدای آهنگ متفاوتی بلند بود و کسی داشت از داخل دفتر کارم، به در بسته مشت می‌کوبید و با فریاد، کمک می‌خواست. نکند یکی از مافیا بوده باشد؟!

شلغم در وسط سالن، تمام کتاب‌هایش را به آتش کشیده بود و در حالی که داشت از چالش #FreeYourBooksByBurningThem اش فیلم می‌گرفت تا در اینستایش بگذارد، به روش سرخپوستی دور آتش می‌رقصید. و حریر در حال فیلم گرفتن از او بود (احتمالا برای بالا بردن فالورهایش). ارشیا درحالی که صفحه‌ای از مجله‌ی Fashion Today را جلویش باز کرده بود، داشت با ژیلت، مدل سبیل‌هایش را «توپ توپی» می‌کرد. عذرا چنان لباس‌های ناهماهنگی پوشیده بود که اگر چند رنگ از رنگ‌های موجود در پس‌مانده‌های غذا را به طور رندوم انتخاب می‌کردید، غیرممکن بود به زشتی رنگ لباس‌های عذرا برسد.

فاطمه تبلتی جلویش گذاشته بود و داشت طبق دستور «جلبک پنسیلوانیایی با سس حلزون»، موادی را در قابلمه می‌ریخت. خدا می‌دانست چه ترکیب رادیواکتیوی قرار بود از قابلمه بیرون بیاید (باید آن قابلمه را گم و گور کنم). محدثه و ریحانه، نوک دماغشان را با دست به سمت بالا نگه داشته بودند و جلویشان صفحه‌ای از کتاب «دماغ خوش فُرمت را قورت بده» باز بود. بنظر می‌رسید محمد عجم طبق معمول در دستشویی باشد (تا حالا این‌قدر از حضور کسی در دستشویی خوشحال نشده بودم). ناگهان پنیر که پشتش آتش گرفته بود، به سمت آشپزخانه دوید؛ قبلا به او توصیه کرده بودم که گلکسی S7 را در جیب پشتی خود نگذارد.

نگاهی به صاحب‌خانه کردم: «ببینید، من توضیح میدم....»

صاحب‌خانه با عصبانیت به من خیره شده بود: «که تیمارستانو جمع کردی، ها؟»

 

 

خاطرات يك طراح مُد

روزي روزگاري نه چندان دور در دوران شيرين دبيرستان، اين‌جانب و ديگر هم‌كلاسي‌ها را بردند به اردوي يزد. زانجا كه هواي يزد بس ناجوانمردانه گرم است (حتي در پاييز)، سعي كرديم از لباس‌هايي خنك بهره‌مند شويم و البته لباس‌ها طوري باشند كه پس فردا كسي نگويد اين در كل دوران دبيرستانش با شلوار شش جيب و مانتو ارتشي مي‌گشته است و نمي‌فهمد مُد زنانه چيست! ز همين روي، مانتو دامن سفيد خويش را از اعماق كشو به اعماق ساك منتقل ساختيم.

روز دوم، شايد هم سوم اردو بود كه گفتيم بگذار بهره‌اي ببريم و نه تنها خود بهره ببريم، بلكه چشمان ديگران هم بهره‌مند شود به جمالمان و البته ترجيحاً نوعي بهره‌مند شود كه درآيد از جا تا ديگر مانتوي خفن نپوشند برايمان!

القصه، لباس مذبور را به در آورديم و چشمتان روز بد نبيند؛ ديديم كه جوراب شلواري نازنينمان گويا با شلوار ديگري قرار مدار عاشقانه داشته و سرخود از ساك بلند شده رفته و دست ما را در حنا گذاشته (كاملا سرخودها! تاكيد مي‌كنم). گفتیم چه كنيم، چه نكنيم، اين شكلي كه نمي‌شود! ديدم ساپورت مشكي‌اي دارد چشمك مي‌زند. اين‌جا بود كه فهميدم چرا ساپورت آفريده شده و بر روح پر فتوح سازنده‌اش درودهاي فراوان فرستادم. خلاصه ساپورت را زير دامن پوشيديم و پاچه‌هاي مباركش را هم كرديم توي جوراب كرم‌مان كه يك‌وقت مچي، ساقي، چيزي از ما هويدا نشود.

كلي هم جلوي آينه و موقع روسري سر كردن، چشم و چال همه را در آورديم و از طرف دبير و معلم و معاون و مدير به شنيدن «چه خانومي»ها مشعوف گشتيم كه «باريكلا كه دامن مي‌پوشي» و «مدل جديده» و اين سخن‌ها.

خلاصه سوار اتوبوس شديم تا به سمت خانه‌ي فلاني‌ها يا بيساري‌ها برويم كه حسابي تيپ خفن سنتي‌مان با خانه ست شود و عكس‌ها و سلفي‌هاي فراوان تهيه بداريم.

و خداوند نصيب گربه بيابان نكند! هي رفتيم، رفتيم، ديديم به هيچ‌جا نمي‌رسيم. باز هم رفتيم و ديديم از شهر خارج شديم. بالاخره بعد از قرون متمادي رسيديم به مقصد. مقصد هم جايي نبود جز كارخانه‌ی شيشه‌سازي. و ما را هم چاره‌اي نبود جز بالا گرفتن دامن و هويدا شدن پاچه‌هاي در جوراب فرو رفته‌ي كاملا به روزمان.

و اين درس عبرتي شد كه ديگر هوس دامن و مُد به كله‌ي خرمان نزند.

 

 

روزی روزگاری در زمان‌های قدیم، در دهکده‌ی کوچک پیشتاز، دختری با دو خواهر ناتنی‌اش زندگی می‌کرد. او روزها در مجله‌ی زرد زندگی پیشتاز کار می‌کرد و شب‌ها در سیاهچالی تاریک و سرد و منفور بالای ساختمان مجله به خواب می‌رفت. غذای دخترک چیزی جز چند عدد کرانچی نبود، که همان‌ها را بین بچه‌های کوچکی که داخل سیاهچال زندگی می‌کردند، تقسیم می‌کرد.

روزی از همین روزهای نحس، درحالی که دخترک در حال نگهداری از گربه‌های خواهرش بود، ستاره‌ی شانس و اقبالش از پشت ابر سیاه بیرون آمد. قاصدی خبر مهمانی بزرگ پیشتاز را آورده بود. دخترک لباسی برای خودش دوخت و آن را در سیاهچال گذاشت. اما خواهر بدجنس عذرا لباس را برداشت و به مهمانی رفت. عذرا تک و تنها و ناامید و گریان به حیاط پشتی مجله زرد رفت. درست لحظه‌ای که تمام امیدش را از دست داده بود و داشت یک ظرف پر از کرانچی را با حالتی هیستریک می‌خورد، پیرزنی تشنه و گرسنه از ناکجا با صدای شپلق سیلی در هوا ظاهر شد و از او طلب غذا کرد:

  • کمی از غذایی که می‌خوری به من هم میدی؟
  • چی؟ مگه توی خواب ببینی کرانچیا رو بهت بدم!

پیرزن چشمانش را در کاسه چرخاند، نگاهی به کتاب توی دستش کرد و گفت: «مگه تو سیندرلا نیستی؟»

  • معلومه که نه! من عذرام.
  • چرا هیچ‌وقت هیچی طبق داستان پیش نمیره؟! بگذریم، تو الان باید با مهربونیت به من کمک کنی!
  • حتی فکرشم نکن، می‌تونی بری داخل و هرچی می‌خوای برداری. ولی کراچی نه.

عذرا گوشه‌ای نشست و همین‌طور که مشت مشت کرانچی‌ توی دهانش می‌ریخت، شروع به گریه کرد.

پری دلش به رحم اومد و گفت: «اگه غذات رو با من شریک شده بودی، حالا می‌تونستم آرزوت رو برآورده کنم.»

  • اوه. می‌تونیم معامله کنیم. اگه آرزوی منو برآورده کنی، من هم موسسه‌ت رو توی مجله تبلیغ می‌کنم.

پری چشمانش برق زد و چوب‌دستیش را در آورد. "بی‌بی‌دی بابی‌دی بویی" کرد و لباس عذرا به پیراهنی آبی تبدیل شد.

  • این چیه دیگه؟ این رنگ از مد افتاده! خدای من آستیناش مدل قجریه! عوضش کن!

پری دوباره چوب‌دستیش را تکان داد و پیراهن عذرا را تغییر داد.

  • اه، حالم به هم خورد. چرا این‌قدر درازه؟ اصلا با رنگ موهام جور درنمیاد. رنگ موهامو تغییر بده، این لباس رو هم عوض کن!

پری با کلافگی نشست، دستش رو زیر چونه زد و دوباره چوب‌دستی رو تکون داد.

  • وای دارم خفه می‌شم! این که اندازه‌ی من نیست. خیلی کوچیکه.
  • این آخرین لباسی بود که روی رگال مونده بود. می‌خواستی اون همه کرانچی نخوری.
  • خب... منو لاغر کن!

با چرخش چوب‌دستی، عذرا لاغرتر شد تا لباس اندازه‌اش شود.

  • حالا صورتم هم باید لاغر بشه.

دوباره چوب‌دستی جرقه زد.

  • نه، نه. اصلا توی سلفی قشنگ نمیفتم. باید یه فکری هم به حال...
  • ولی این‌طوری که دیگه اصلا خودت نیستی.
  • مهم نیست، بُکش خوشگلم کن!
  • ای بابا! سه ساعته منو علاف کردی!
  • بدش به من اون چوب‌دستی رو. تو از مد چیزی نمی‌دونی!

عذرا چوب‌دستی رو گرفت و چندبار پشت سر هم بی‌بی‌دی بابی‌دی بو کرد. نهایتا بعد از دو ساعت، با لبخند رضایت‌مندی به پیراهن زرد با پاپیون‌های بزرگ و کوچک، موهای قرمز و سبز و سیاه و کیف پوست خر خود نگاه کرد و چوب‌دستی را به پری برگرداند.

  • خب! حالا دیگه می‌تونم برم!

اما همین که خواست قدمی بردارد، ساعت شهر به صدا درآمد و دوازده بار نواخت. لباس‌ها و جواهرات و پری ناپدید شدند و عذرا ماند و حوضش.

 

 

«هیچ‌وقت پشیز رو انقدر عصبی ندیده بودم. با وجود این که همه‌ی اعضای نشریه داشتند کارهاشون رو انجام می‌دادن، قیافه‌ی پشیز طوری شده بود که انگار یک مشت دیوونه دیده بود که توی تیمارستان دارن بازی می‌کنن.» البته این‌ها توصیفات عذرا از قیافه‌ی پشیز بود، چون من به خاطر یک سری مشکلات با گوشی جدیدم، حتی متوجه ورود پشیز هم نشدم. آهان! گفتم عذرا! سوژه‌ی این بار رمزنگاری پیشتاز، عضو بزرگ مجله‌ی پیشتاز، عذرا هستش. علت این که این بار هم به سراغ یه نفر از اعضای مجله رفتم، هنوز معلوم نیست. شاید در آینده دانشمندان پیشتازی به دلیل این کار پی ببرن. خب دیگه، توضیحی نمیدم. بیاین بریم با هم عذرا رو غافلگیر کنیم.

  • سلام. خوبی؟ پنیر هستم از رمزنگاری پیشتاز. شما مهمون این شماره رمزنگاری مجله‌ی زرد پیشتاز هستید.
  • یاخدا! پنیر؟ من؟ پس بند پ چی میشه؟
  • بند پ؟ بند پ چی هستش؟
  • اهم. همون بند قوانین مجله‌ی زرد دیگه.
  • قوانین مجله‌ی زرد؟ اون دیگه چیه؟ اصلا مگه داریم همچین کتابی؟

رنگ صورت عذرا دقیقا مثل رنگ‌های لباسش، عجیب غریب شد: «پنیـــــر! سوال‌های سخت نپرس.»

  • من که نفهمیدم چی گفتی، صاف میرم سر اصل مطلب؛ اسمت توی انجمن mixed-nut هستش. چی شد که این شد؟
  • از چندین سال پیش شروع شد. مد شده بود همه اسم‌های عجق وجق می‌ذاشتن. این اجق وجق‌ترین (و مودبانه‌ترین) لقبی بود که روی من گذاشته بودن. من هم به عنوان نام کاربری انتخابش کردم ^_^
  • یعنی حتی نام کاربریت هم به خاطر مد بودن انتخاب کردی؟
  • دیگه دیگه... اون موقع جوون بودم، این چیزا مهم بود.

مچش رو گرفتم: «پس قبول داری آدم مدگرایی هستی؟»

  • هم مدگرا، هم مدساز ^_^ مثلا لباس الانم، مدی هستش که خودم اختراع کردم (راهنمایی برای تصور لباس عذرا: پارچه از تمام رنگ‌های تابستونی، بهاری، پاییزی و زمستونی به میزان لازم + کوک).
  • كاملا قانع شدم. بريم سراغ سوال بعدي. معنی نام کاربری‌تون دقیقاً چیه؟
  • وروجک ^_^ (با گفتن معنیش، جوری عذرا ذوق کرد که فکر کنم هفتاد سال جوون‌تر شد).

با بدگمانی پرسیدم: «یه کم نامناسب نیست این اسم برات؟ چون به نظر که آدم آرومی میای.»

  • آدم آروم؟ (لبخند شیطانی عذرا) خب تمام چیزی که توی محیط مجازی از من می‌بینید، تمام من نیست.
  • بله. بله. خب چرا ووروجک؟ چرا عجوزه نه؟

عذرا چشم‌غره‌ای بهم میره: «ووروجک داستان داره. ما رفته بودیم اردو، با دوستان. بعد اونجا یه توریست‌هایی اومده بودن که انگلیسی بودن. داشتن از فروشنده یه چیزهایی می‌پرسیدن، فروشنده نمی‌فهمید. من پریدم جلو گفتم مترجم نمی‌خواین؟ اینا انقده خوشحال شدن ^__^ خلاصه دست گذاشتن روی یه کوزه قیمت روش زده بود 30 تومن. فروشنده گفت بگو فلان دلار (یادم نیس) من یه حساب سرانگشتی کردم دیدم میشه 120هزار تومن. بهشون گفتم این گرون میگه شما برید و بسپاریدش به من. اینا رفتن؛ بعد من کوزه رو 30 خریدم، رفتم اون‌ورتر به قیمت منصفانه‌تری به توریست‌ها فروختم. حدودا 35 تومن. (اون‌موقع شمّ اقتصادیم خراب بود T_T) بعد آقاهه برگشت گفت:

You’re such a mixed nut !

من هم نمی‌دونستم یعنی چی، با بدبختی و چت با چندتا انگلیسی زبون، معنیشو پیدا کردم. چون آقاهه هرچی توضیح داد، نشد کلمه‌ی "ورووجک" رو برداشت کنم.»

  • زیبا بود. خیلی لذت بردم. (راستش من از دروغ گفتن خیلی بدم میاد، ولی خب وقتی قیافه‌ی عذرا رو دیدم، نتونستم دروغ نگم :)) خب گفتی که آروم نیستی. منظورت از این حرف چی بود؟ چطوری ناآرومی؟
  • بیشتر زیرپوستی ناآرومم. یه جورایی مغز متفکر شرارت‌ها و کرم ریختن‌هام.
  • لابد دست راست مافيا هم هستي؟

عذرا خودشو جمع و جور کرد: «کی گفته؟ ^_^ من کوچک‌ترین ربطی به مافیا ندارم!»

(یادم باشه سری بعدی قبل از این که بخوام مصاحبه کنم، از طرف بخوام که سوگند بخوره و راستشو بگه -_- )

  • بله بله. شما که راست میگی. علت علاقه‌ت به بچه چیه؟
  • وای قلبم... نمی‌دونم. شاید چون بانمک هستن، هیچی توی دلشون نیست و عشقشون خالصه. (از قیافه‌ش معلومه دروغ میگه و میخواد باهاشون غذا درست کنه. ولی برای امنیت جانی خودم سکوت کردم.)
  • چه زیبا. خب، به پیشنهاد پشیز (باز هم مجبور شدم دروغ بگم) یه بخش جدیدی توی رمزنگاری ایجاد شده، فرد مصاحبه شونده می‌تونه انتخاب کنه که مصاحبه شونده‌ی بعدی کی باشه. ^_^ خب. نظر شما چیه؟

باز هم قیافه‌ی عذرا ترسناک شد: «هزاربار گفتم این چرت و پرت‌ها رو مد نکنین K ولی خب باشه، میگم. به نظر من بهتره مفلوک بعدی سپهر باشه. مدیونید فکر کنید مسئله شخصیه. :)

  • بله. دستت درد نکنه. در آخر پیشنهادی، حرفی، سخنی، چیزی نداری به پشیز بزنی؟
  • شفاف‌سازی کنه که چرا از زیر در دفترش، گاهی دود بیرون میاد!

- باشه. حتما بهش میگم. ( و باز هم دروغی دیگر :دی نکنه دروغ گفتن مد شده؟!)

مراحل تهیه‌ی خدای جذابیت:

مواد مورد نیاز (صرف نظر از جنسیت):

برای تهیه‌ی این مواد لازم نیست تا سر کوچه برید؛ چون مسلما موادی نیست که کریم آقا بقال اونا رو داشته باشه یا حتی قبل از این که با یه لگد از مغازه بیرونتون نکرده، بتونه تهیه‌شون کنه.

  1. امکانات: ابتدا به یک وسیله برای دسترسی به محیط‌های اجتماعی اینترنتی نیاز دارین.

همه‌چی از این‌جور جاها شروع می‌شه. صفحات مدل‌ها، بازیگران، و افراد مطرح رو دنبال می‌کنین و هرکاری اون‌ها انجام دادن، بلافاصله و عینا انجام می‌دین. البته کمی خلاقیت به جایی برنمی‌خوره. ولی مواظب باشین خلاقیت رو درست به کار ببرین.

مثال: اگه فلانی یه طناب دار روی بازوش خالکوبی کرد، شما خلاقیت به خرج داده و طناب سیفون رو خالکوبی نکنین!

  1. پوشش: صرف نظر از پوششی که در جامعه رواج داره، در مورد خدای جذابیت یه اصلی هست که همیشه جواب می‌ده:

«هرچی خز و خیل‌تر، جذاب‌تر»

در تعریف واژه‌ی خز و خیل می‌تونیم به مهارت در ترکیب رنگ لباس‌ها و اغراق در تمایز لباس با بقیه اشاره کرد.

مثال: یه شلوار جین که چندباری با لباس‌های رنگی رنگی افراد خانواده شسته شده و چندجاش رو با بنزین شستن تا آدامس چسبیده بهش جدا بشه رو به تن کنید. به یه جای آسفالت برید، دورخیز کنید و با قدرت روی زانوهاتون سُر بخورید. نتیجه خیلی جذاب خواهد بود!

  1. لبخند و نگاه: همیشه باید یه نیشخند گوشه‌ی لب داشته باشید انگار که کل دنیا بهتون خیانت کرده و شما اصلا اهمیتی نمی‌دین. اولش کمی سخته، ولی ارزشش رو داره. می‌تونین برای ثابت نگه داشتنش از چسب نواری استفاده کنین. با همین نیشخند، شما نصف مسیر جذابیت رو طی کردین. هر روز دوجین سلفی گرفته و عین نذری پخش کنید.

نگاه هم عنصر مهمیه. همیشه سرتون رو با زاویه 135 نسبت به خط عمود، بالا بگیرید. در واقع قبل از دیدن هرچیز، ابتدا باید دماغتون رو ببینید و مثل یه شاقول، هرچیز و هرکسی رو در راستای دماغتون قرار بدین. عنایت داشته باشید که دماغ عمل‌کرده ضروری نیست، اما پوئن مثبت محسوب می‌شه.

  1. ستیز: با هرچیزی مخالفت کنین؛ حتی اگه یه نفر بگه آسمون آبیه، شما بگید زرده. کی به کیه. اگر هم کسی درخواست مدرک و منبع کرد، به آسمون اشاره کنین. اگه گفت که آبیه و نگاه عاقل اندر سفیه انداخت، اصلا خودتون رو نبازین و طرز دید طرف رو مورد اتهام قرار بدین و تا می‌تونین از مغلطه و سفسطه استفاده کنین.

مثال: دوست عزیز، اگه شما آسمون رو به رنگ آبی می‌بینی، متاسفانه فاقد دید هنری هستی که با عمل جراحی نمی‌شه ترمیمش کرد. همون‌طور که داروین در انسان، میمون دید، من در آسمان زردی بابونه‌های بهاری رو می‌بینم!

  1. تجارب: یکی از معیارهای خدای جذابیت بودن اینه که همه‌جا بوده باشه و هرچیزی رو تجربه کرده باشه. این مورد از همه آسون‌تره. فقط کافیه یه سر به گوگل بزنید، بعضی اطلاعات رو حفظ کنید و چندتا عکس با بک‌گراندهای مبهم بگیرید تا بتونید ادعا کنید که فلان کشور و فلان قاره رفتین.
  2. زبان: آخرین مرحله و اما سخت‌ترین مرحله: دست کم از هفت زبان زنده‌ی دنیا چند کلمه‌ای بلد باشید و ربط و بی‌ربط توی موقعیت‌های جور و ناجور ازشون استفاده کنید. بالاخره یه برداشتی ازشون می‌کنن دا.

 

در نهایت اگر این مراحل افاقه نکرد، برای دریافت دستورالعمل‌های تکمیلی (و تضمینی) با کارشناس مجله تماس بگیرید.

هزینه ویزیت به صورت پیش‌پرداخت می‌باشد: 0019125587456

 

 

مهر:

کلا بعد از متولدین خرداد، بدشانس‌ترین هستید! هربار به خرید می‌روید یک فروشنده متقلب آن اطراف است تا سرتان کلاه بگذارد، یا دزدی هست که زنبیل خریدتان را بقاپد، یا پرندهای هست که موازین اخلاقی را رعایت نکند. من، سیلکیه، راههایی برای رفع بدشانسی در چنته دارم.

  • قبل از بیرون آمدن از خانه، مقدار زیادی سیر بخورید. این باعث میشود فروشندهها تنها بخواهند از شر شما خلاص شوند و فرصت کلاهبرداری نداشته باشند و زنبیل قاپها کلا به نزدیکتان نیایند. پرندهها در این روش، غیر قابل اجتنابند.
  • از خانه بیرون نروید و خریدهایتان را اینترنتی انجام دهید، یا سفارش دهید بیاورند دم منزل.
  • یک سینی فلزی بزرگ در دست بگیرید، بیرون بدوید و آن را بالای سرتان نگه دارید- خطر پرندههای بینزاکت خنثی شد- و هرکس هم، فرق ندارد پیر و جوان، به نزدیکتان آمد، با سینی بر فرق سرش بکوبید، اینگونه از خطر احتمالی دزدها پیشگیری کردید. نعره‌زنان وارد جایی که میخواهید از آن خرید کنید شوید، فکر نکنم فروشنده جرات کند از یک دیوانهی سینی به دست کلاهبرداری کند^^.

نکات اخلاقی:

#بهتر_بود_اگر_هر_پرنده_پوشک_داشت.

#سینی_را_پس_از_استفاده_به_خوبی_بشویید_و_سپس_خشک_کنید.

#به_دلیل_نکات_ذی‌القیمت_در_این_فال_می_شود_شونصدتومن.

 

آبان:

یک فنجان قهوه بیاورید، آرام آن را بنوشید. حواستان باشد چیزی تهش بماند، و جوری نشان ندهید انگار که نخورده هستید و از گشنگی در حال مرگید. حالا یک آرزو بکنید، دور فنجان فوت کنید و بعد از یک بار دور سرتان چرخاندن، آن را به من بدهید.

خب! در طالعتان آمده که شما از دلشکنهای بزرگ روزگارید!! هر شش هفته یک بار دلی را به دنبال خود میکشانید و بعد از اینکه مطمئن شدهاید عاشقتان شده، میگویید کس دیگری را دوست دارید و پس فردا تاریخ عقدتان است. خیلی ظریف هم به او اعلام میکنید که دماغش کمی بزرگ است و نیاز به عمل دارد، و به این صورت تقصیرها را از شانهی خودتان به شانهی او میاندازید. در تمام کتابهای تفسیر و تعبیر فال، طالعبینی و قهوهبینی که بنده همه را حفظم، نوشته شده بعد از گفتن اینها باید بلافاصله سرتان را بدزدید و سینهخیز از او دور شوید.

زیرا با توجه به محیطی که در آن قرار دارید (که اکثرا پارک است) انواع و اقسام اجسام به سمت شما پرتاب میشود. انواع کفش، قوطی رانی هلو (یا پرتقال)، کیف دستی، نیمکت پارک، فواره، حوض، نگهبان پارک (که معمولا بالای صد و پنجاه کیلو وزن دارد) به سمتتان هجوم میآورد. فرار کنید، آفرین.

R.I.P

نکات اخلاقی:

#لعنت_به_هرچی_نامرد

#حرف_خاصی_به_ذهنم_نمیاد__بازم_لعنت_بفرستید.

#ایشالا_نگهبان_بخوره_تو_ملاجت

#ناز_شستت_خواهر!

 

آذر:

خیلی ماهین والا! نمیدونم چرا انقدر دوستتون دارم، ولی دارم. اصلا هربار چشمم به جمالتون روشن میشه، خندهم میگیره. شاید برای همینه، کلا بانمکین. نه اینکه قصدتون بانمک بودن باشه، ولی بانمکین. خدای سوتی هستین! اسمها رو جا به جا میگین، در معدود وقتهایی که میخواین جلوی کسی کلاس بیاین، با مغز میخورین زمین و موقع پیام دادن یه حرف رو اشتباه مینویسید و به فنا میرید! اصلا روایت هست که آذریها (متولدین ماه آذر. لطفا دوستان عزیز آذری زبان به خودشون نگیرن، ما رو از برنامهمون اخراج کنن.) به وجود اومدن و لغت سوتی اختراع شد! یه روایت دیگه هم هست که یه بار یه متولد ماه آذر داشته راه میرفته، حواسش نبوده پاش خورده به یه سنگی با کله افتاده زمین بعد یه متر اون طرفترش یکی از هم کلاسیهای خانومش وایساده بود، که به زور تلاش میکرده نخنده. ایشون هول کردن، بلند شدن گفتن سلام خانوم صداقت! در حالی که اسم اون خانوم حقیقت بوده. بعدا با خودش گفته خدا به خیر گذرونده سه تا سوتی ندادم، که میفهمه نه تنها زیپ شلوارش باز بوده، بلکه پیرهنشو هم پشت و رو پوشیده.

ایشون جزو اسطورههای این ماه بودن، براشون دعا کنید لطفا!

نکات اخلاقی:

#صداقت_حقیقت_می_آفریند.

#صداقت_یا_حقیقت_مسئله_این_است!

#بر_اساس_یک_داستان_واقعی_جزئیات_بی_اهمیت_تغییر_داده_شده_اند.

سخن دبیر

من پیر نیستم، همه‌ش 21 سالمه!

 

شنبه, 03 مهر 1395 11:02

مجلۀ زرد- شمارۀ 4

در آغاز مهر، دانش‌آموز که هیچ، آسمان هم زمین می‌خورد...

شماره‌ی چهارم مجله‌ی زرد پیشتاز، با حزن و طنز، تقدیم می‌کند؛

باشد که مرهمی بر دردهایتان!

  • سخن سردبير

    (M.Mahdi) وقت تمام! ورقه‌ها بالا!

  • تجارب محرمانه

    (Fateme) یاد بگیرید تا توی گِل نمانید!

  • رمزنگاری هفته

    (Paneer) چاه مکن بهر کسی...

  • کلاسيک زرد

    momo jon) ریمیکس بای: دی‌جی محدثه!

  • سیانید زرد

    (Perseus) چه بر سر معتادان پروژه و گرسنگان جوب لیلا خواهد آمد؟!

  • ویراستار

    (MIS_REIHANE) میس ریحانه غربال می‌کند!

  • سخن دبير

    (mixed-nut) عزیز از کف برفته، بازآ!


 

سخن سردبیر

به نام خدا

اولین شنبه بعد از انتشار شماره سوم مجله بود. داشتم یکی از گزارش‌هایی که به دستمان رسیده بود را برای بچه‌ها می‌خواندم:« به گزارش زردنیوز، امروز 27 شهریور... »

واکنش به این عبارت، آنی بود. شلغم کل محتویات دهانش را روی کیبورد خالی کرد و به سرفه افتاد. ارشیا سریع از جایش بلند شد تا پشت کمر شلغم بزند. در سالن هرج و مرج ایجاد شده بود. همه از پایان یافتن تابستان شوکه شده بودند. گویا تا آن لحظه کسی به این واقعیت که تنها یک هفته‌ی دیگر باقی مانده توجه نکرده بود.

-  27 شهریور؟

-  بیست و هفتم؟ اون گفت بیست و هفتم؟

-  شما هم همونی رو شنیدین که من شنیدم؟

وضعیت سالن از هرج و مرج به تشویش و آشوب تغییر کرد. شلغم که سرفه‌اش بند آمده بود با ناراحتی اعلام کرد که هنوز وقت نکرده الکترومغناطیس گریفتیس را بخواند و تازه بخش اندازه‌ی حرکت زاویه‌ای مکانیک کلپنر نیز باقی مانده است. عذرا که صورتش مثل گچ سفید شده بود گفت هنوز 126 کتاب درسی فرزندانش را جلد نکرده است. ارشیا که با ناباوری به تقویم آویخته به دیوار نگاه می‌کرد با صدای جیغ‌مانندی گفت که هنوز شمارش سبیل‌هایش را به پایان نرسانده و پنیر پشت میزش و با تلفن مشغول لغو کردن بلیط‌های استخر آب نمک بود. محدثه و ریحانه درحال ناخن جویدن مشغول پچ‌پچ بودند و طبق معمول از فاطمه و محمد عجم نیز خبری نبود. احتمال می‌دادم محمد مجددا در دستشویی گرفتار شده است.

از افکارم بیرون آمدم و سرفه‌ای تصنعی کردم:« اهم ، خودتون رو جمع کنید بچه‌ها! می‌دونم کلی کار عقب مونده دارید . به نظر می‌رسه توی شماره‌ی این هفته به موضوع اصلی نرسیم و با توجه به وقت کمی که داریم باید هرچه زودتر بخش‌های مجله رو پر کنیم. مهم نیست چطوری، می‌تونید از توی بایگانی مطالب چرک‌نویس و قدیمی رو بردارید. هرکاری می‌کنید بخشتون نباید خالی باشه، از نوشتن ابایی نداشته باشید، حتی خزعبل. من تا آخر هفته بخش‌هاتون رو پر شده می‌خوام.»

و با این سیاستِ در پیش گرفته برای این شماره، در خدمت شما هستیم!

 

 

تجارب محرمانه

این قسمت:  اقدامات امنيتي مدارس

 

سلام بر شما دانش‌آموز عزيز! به مناسبت بازگشايي مدارس، تصميم گرفتيم با دو آموزش ويژه و خاطرات مدرسه‌اي، شما رو در اين امر مهم یاری کنیم:

  1. همواره تغذيه همراه داشته باشين و هيچ‌وقت، تاكيد مي‌كنم، هيچ‌وقت در حالي كه گرسنه هستيد، پا به دفاتر مختلف مدرسه نگذاريد:

همواره در هر مدرسه، يك حمال! ويژه وجود دارد كه در چشم معلم و مدير، تحت عنوان بچه‌ي مسؤليت‌پذير شناخته مي‌شود. منِ فلك‌زده نيز يكي از اين قشر دانش‌آموزان نمونه بودم. به مناسبت روز بسيج قرار بود جشني برپا كنيم توپول! خلاصه اين معاون پعاون بسيج هم جلوس كرده و من رو احضار كرده بود كه ريزبرنامه‌ها رو توضيح بدم. شكم بي‌نواي منِ مسؤليت‌پذير هم، بنا به عادت معهود همه‌ي مسؤلان مدرسه، بس گرسنه بود و قار و قور مي‌نمود. لذا آن هنگام كه كسي سيني تي‌تاپ به دست وارد اتاق شد، عنان از كف بدادم و همون‌طور كه چشمانم به حالي چپول روي تي‌تاپ‌ها مانده بود، زبانم به چرخشي بس ناميمون درآمد و خطاب به آقاي معاون گفتم:« خب جناب تي‌تاپ مي‌فرموديد...»

ديگر خود باقي قصه را حدس بزنيد...

  1. با خودتون، گوشي به مدرسه نياريد... يا اگه ميار‌‌يد، زنگش رو با زنگ دبير ست بفرماييد:

آقا ما گوشيمان را برده بوديم به مدرسه. يكي از ملت كلاس بغلي هم كرمش گرفته بود اين جانب را بچزاند.  از شانس گل و بلبل، مدل و زنگ گوشي من و دبير يكي بود. اون از كلاس بغلي زنگ مي‌زد... دبير محترم هي توی كُتش دنبال گوشي مي‌گشت و مي‌ديد هيچ‌كس نيست. دوباره زنگ مي‌خورد، دوباره مي‌گشت.

و بدين ترتيب ما نه تنها گير نيفتاديم و نچزيديم، بلكه كلي نيز تفريح نموديم.

 

 

 رمزنگاری: خودنگاری!

داشتم توی وبسایت پنیرگردی، عکس‌های استخر آب نمک هاوایی رو زیر و رو می‌کردم. پسر! عجب جایی بود؛ بهشت پنیرها! داشتم خودم رو تصویر می‌کردم که روی آب شور غوطه ور شدم و تمام شوری و خوشمزگی رو با پوستم جذب می‌کنم که یهو... فهمیدیم بیست و هفتم شهریوره و من نه تنها برای مسافرت آخر تابستون، بلکه برای یه رمزنگاری درست و حسابی هم فرصت ندارم. بمب آشوب توی دفتر مجله ترکید.

با هزار غم و افسوس، خرید بلیط اسکان رو لغو کردم و به لیقوان زنگ زدم تا اخبار بد رو بهش برسونم (ویراستار ادبی: محتوای مکالمه پنیر با لیقوان، بخاطر دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه حذف گردید!)

 به خاطر استرسی که بهم وارد شد، رفتم دستشویی (تا یه آبی به سر و صورتم زده باشم?) و ذهنم باز بشه تا دنبال سوژه جدید بگردم. سرم رو که بالا گرفتم، با سوژه عزیزم توی آینه چشم تو چشم شدم ^__^

- عه! پنیر خوب شد دیدمت! بیا رمزنگاریت کنم!

تصویر دو درجه رنگش پرید (شاید هم آینه بخار کرد) داد زد:

- چـــــــــی؟ خودمون رو رمزنگاری کنیم؟ مگه عقلت رو از دست دادی؟

- چطور؟

- اون آبروریزی مفتضحانه رو می‌خوای علنی کنی؟ تصور کن مشترکین مجله زرد از سراسر دنیا متوجه بشن که...

- اگه ساکت مونده بودی الان چهارتا سوال پرسیده بودما!

-باشه باشه. ولی تضمین نمی‌کنم صداقت به خرج بدم... این کار حماقته!

 موعدش رسیده بود. آب دهنم رو به سختی قورت دادم. توی چاهی افتاده بودم که خودم کنده بودم. چراغ دستشویی رو خاموش کردم و نور فلش گوشیم رو توی صورتم انداختم:

- از نام فعلیت بگو.

- توی انجمن به پنیر معروفم و یوزرم هم Paneer هستش. ولی بچه‌هایی که یه کم (دقت کنین، فقط یه کم) قدیمی‌تر هستن، میدونن که یوزرنیمم قبلا یه چیز دیگه بوده.

- چی؟

- من جوابت رو نمی‌دم تا یاد بگیری وسط رمزنگاری سوال نپرسی.

- خودم جوابو می‌دونم :|

- نمکدون? احتمالا خیلی‌ها فکر کنن که نام کاربریم از لقبم گرفته شده که سخت در اشتباهن. داستان نام کاربری من به چهار سال پیش برمی‌گرده؛ وقتی که زندگی بود و پیشتاز بود، ولی زندگی پیشتاز نبود!

- اوه، چی گفتی!

-  منظورم این بود که زندگی و پیشتاز هنوز ادغام نشده بودن و برای خودشون دو گروه مجزای لایف گیت و پایونیر گروپ بودن.

 پشیز- کی سه ساعته توی دستشوییه؟

- زودباش از پنیر بگو.

- خب من هم توی پیشتاز قصد ثبت نام داشتم. اون موقع‌ها توی زربلاگ بود و ثبت نام توی رزبلاگ از زن گرفتن سخت تر بود.

- می‌بینم که چشم و گوشت می‌جنبه.

- چه خوشگل شدی ^___^

پشیز- در دستشویی از تو قفل شده، یه پیچگوشتی بیارین!

- سردبیــــــــر! می‌ذاری دو دقیقه پرایوت داشته باشیم یا نه؟!

-  آره، داشتم می‌گفتم؛ من دنبال یوزرنیم می‌گشتم برای خودم. تا این که بالاخره یه اسمی به ذهنم رسید...

- چی؟

-  حناق!

- اسم جالبی نبوده، چجوری به ذهنت رسید حناق بذاری؟

- از طرف من هم گردو بخور جان مادر غلامعلی T_T خلاصه با هزار امید و آرزو، اون اسم رو وارد کردم که پیام اومد مورد تایید نیست. با دلی شکسته، رزبلاگ، سازندگان رزبلاگ، پایونیرگروپ، یاهو، جیمیل، مایکروسافت و حتی سایت‌های دانلود معروف رو با کلمات زیبایی مورد عنایت قرار دادم.

پشیز- پنیــــــــر! حال یه نفر اینجا اورژانسیه!

- یه سطل کنار ستون هست، ببین به کارش میاد یا نه!

 -  ناامید و سرشکسته، سراغ ساختن نام کاربری با خلاقیت خودم رفتم. یه نگاه اینور کردم، یه نگاه اونور کردم، یه نگاه به صفحه‌ی پیوندها انداختم، و چشمم افتاد به هدر سایت که نوشته بود pioneer!

- عـــــــه تمام مدت بانو پایونیر تو بودی؟!

+ نخیر :| من فقط از این اسم الهام گرفتم. پس اسمم رو زدم poneer! که البته باز هم قبول نکرد و دومین شکست عاطفی پیاپی در خانه حریف رو متحمل شدم. دوباره مراحل مورد عنایت قرار دادن سایت (به علاوه کارآموز رنجر که خماریش من رو تا پایونیر کشونده بود) رو گذروندم.

پشیز- حل شد پنیرجان! ممنون که تجارب ارزشمندت رو با ما در میون گذاشتی ^__^

- ?

- ادامه بدم؟

- زودتر تمومش کن تا انگ‌های بیشتری بهم نچسبوندن.

- با خودم گفتم یکی از حروف رو تغییر بدم و paneer رو انتخاب کردم و در کمال شگفتی نام کاربری ثبت شد.

- خب دیگه... به سلامتی رمز ما هم کشف شد!

- نه هنوز ادامه داره: من بدون این که به اسمم نگاه کنم و از معنیش خبر داشته باشم، چونه بالا، سینه ستبر، وارد انجمن شدم. از دیدن فعالیت زنده‌توی انجمن ترسیدم. از اون ترس‌ها که دوست داری بدونی تهش چی می‌شه... پس من هم خواستم فعالیت زنده داشته باشم؛ اما قضیه پیچیده تر بود...

- چهارتا اسپم که این حرف‌ها رو نداره باو.

- تو یادت نمیاد. بارون، بارونس، تحت الحمایه، کارآموز، رنجر و خلاصه کلی رنک عجیب بود. من که کمپلت تعطیل بودم و از این چیزها سر درنمی‌آوردم، توی هر تاپیکی که دستم میومد، اسپم می‌زدم می‌رفت.

- بهمون بگو کی به این حقیقت تلخ پی بردی؟

+ تا این که مجید رو دیدم (منظورم مجید کینگه). در ا صل اون منو دید. بهم گفت اسمت چیه؟ گفتم تربچه. گفت پس چرا نوشتی پنیر؟!

پشیز- پنیر یکی به اسم لیقوان باهات کار داره. میگه اومده ببردت بهشت زهرا!

 - اوه اوه! اینجا دریچه نداره؟

+ دریچه رو بیخیال. یادداشت کن: بعدها که زندگی و پیشتاز با هم ترکیب شدن، با کمک مجمع خدایان اون زمان، نام کاربری HORUS رو برگزیدم. چندسالی به همون نام کاربری پایبند بودم اما خوب نبود. چه اعضای جدید و چه اعضای قدیمی، پنیر صدام می‌کردن. پس با شعار مرگ بر بلادکفر و در تلاش برای برچیدن دسیسه‌های اونها، دوباره به نام کاربری paneer کوچ کردم که خب با برخورد مدیرکل سایت هم مواجه شدم.

- برخورد؟

+ طفلی یه کم خسته‌س. شما سعی کنید کار من رو تکرار نکنین و براش کار اضافه نتراشید وگرنه به عاقبت من دچار می‌شید.

- عاقبت؟

+ سوالات محرمانه نپرس.

- خب بگو دیگه، چرا پنهانکاری می‌کنی؟

 الان زنگ میزنم خودش بیاد جواب...

- شترق!

 پشیز- صدای چی بود؟

- چیزی نیست، آینه به طرز مشکوکی شکست ^___^

 

 

کلاسیک زرد: ناری به مکتب نمی‌رفت!

 

روزی روزگاری زیر گنبد کبود پایین اومدیم دوغ بود. ناری فداکار از جنگل پیشتاز می‌گذشت تا به خونه‌ی مادربزرگ سبیل قرمزی بره و کتاب‌های جلد شده‌اش رو تحویل بگیره.

در راه به کیارش رسید که نور خورشید به سر کچلش می‌خورد و نور اون‌جا رو دو برابر می‌کرد و درحالی که لباسش رو به تکه چوبی بسته و آتش زده بود، قطار رو به سمت سنگ‌هایی که از کوه ریزش کرده بودن، هدایت می‌کرد.

- میشه بگی دقیقا داری چیکار می‌کنی؟ مگه نباید جونشون رو نجات بدی؟

- نه! این‌ها دشمنان وان پیس هستن! نظر مشتری‌های منو عوض می‌کردن.

- میشه حداقل یه کلاهی سرت کنی؟ کور شدم!

- نه نمیشه، وگرنه می‌تونن سنگ‌ها رو ببینن!

ناری چشمانش رو چرخوند، فحشی زیر لب داد و به راه خودش ادامه داد.

کمی از کیارش دور نشده بود که نگین رو دید که در حال پرش از این طرف به اون طرف بود و کتابی رو ورق می‌زد.

نگین ناری رو دید و توی یه چاله پر از آب فرود اومد.

- چیکار می‌کنی؟ همه‌ی گِل‌ها رو پخش کردی.

- اوه! ببخشید! دارم کتابم رو خشک می‌کنم.

- باشه، ادامه بده! مزاحمت نمی‌شم، تصمیم خوبی گرفتی!

به انتهای جنگل، جایی که کلبه‌ی حانیه قرار داشت رسید. حانیه با سینی پر از غذا به سمت نرگس اومد و از اون پذیرایی کرد. نرگس که از ریخت غذاها اصلا خوشش نیومده بود، با جمله‌ی "به‌به! من که از خوردن این غذای خوش‌مزه سیر نمی‌شم" از حانیه خدافظی کرد، هرچند متوجه نشد که موهاش کم‌کم دارن می‌ریزن و دیگه هرگز نخواهد تونست موهای بلندش رو پایین بفرسته و از برجش پایین بیاد...

در نزدیکی جوب لیلا، سدی قرار داشت. نرگس متوجه شد سوراخی توی سد به وجود اومده و امکان داره هر لحظه سد خراب بشه:

یکی نرگس از کنار جویی گذشت

به سد، سوراخی دید و آشفته گشت

انگشتش رو داخل سوراخ قرار داد و به نحسی اول مدرسه‌ها فکر کرد:

ز وحشت فرو کرد انگشت خویش

به آن سوراخ سد، بی حرفِ بیش

امیرکسرا پیش نرگس اومد و به اون گفت:« می‌دونی این سوراخ روی سد نمی‌تونه سد رو بشکنه! تازه باعث میشه ماهی‌ها نفس بکشن و نمیرن! این‌جوری دیگه نمی‌تونن از گوشتشون سوسیس و کالباس درست کنن J

ز فکر مدارس اعصاب نداشت

زمانی که کسرا پا به آن‌جا گذاشت

به بانگ بلند گفت: ای نرگسک!

چه دانا و عاقل کشی نام ناری یدک

ولیکن ندانی تو که ماهیان قشنگ

تنفس کنند ز سوراخی که داری تو با آن جنگ

به عقل و درایتت دارم همی شک به دل

برای رفع این شک، بکن سوراخ ول

ناری که به او سخت برخورده بود

رها کرد سوراخ، خوشنود ز خود

ترک خورد سد از سیصد و شصت جا

گذشت و گذاشت تلی از جنازه به جا

 

و این‌گونه بود که پیشتاز را سیل برد.

 

 

سیانید

 

سخن دبیر

 

هــــــلو مای فرنـــــــــدز

من جام توی سیاهچال مجله راحته، بچه‌ها رو سپردم به خاله لیلا (هرچند مجبور شد استعفا بده تا به خواهرزاده‌هاش رسیدگی کنه). دیروز هر یازده تا به ملاقاتم اومده بودن و حال همگی خوب بود (لیلاجان لطفا یه دستمال کاغذی توی جیب شازده بذار، فین دماغش چسبیده بود به لپ گیزبس). بعد از این که کارهای شماره‌ی 4 مجله رو رو‌به‌راه کردم، به سلولم برگشتم. کتاب‌های بچه‌ها رو هم دادم وحیدکیا جلد کنه (خودش داوطلب شد و گفت علاقه‌ی خاصی داره). حمام آفتاب به راهه، فقط یه استخر کوچولو کم دارم، مسئولین رسیدگی کنین لطفا! بگذریم.

طبق معمول تمام سال‌های گذشته، باز هم نفهمیدیم تابستون چی شد و کجا رفت، و همین منوال تا ابد ادامه داره!

تنها نکته‌ی قابل تامل اینجاست که نقشه‌هامون برای تابستون، نیازی نیست لزوما محدود به همین فصل بشه.

هیچوقت برای انجام هیچ کاری دیر نیست. میتونیم از همین فردا (bloody Saturday) استارت یکی از همون نقشه‌های تابستونی رو بزنیم.

 

پ.ن۱: فقط هفته‌ی اول سخته، تحمل کنین بچه‌ها :(

پ.ن۲: غر نزنین، یا حداقل توی دلتون غر بزنین. آخرین چیزی که اطرافیان نیاز دارن، انرژی منفی شماست!

پ.ن۳: چرا ناهار دیروز سوخته بود؟ آب پرتقال صبحونه ی امروزم هم رقیق بود! این چه وضعشه؟ پس حق و حقوق یه زندانی کجا میره؟ من وکیل میخوام! اینجا دیگه جای موندن نیست...

(ویراستار ادبی: خودت هم غر نزن!)

پ.ن۴: باز تو پیدات شد؟!

به هر دین و مکتبی که ایمان دارید، این شماره از مجله رو با ذکر و دعا، شروع به خوندن کنید! باشد که در امان بمانید...

شماره‌ی سوم مجله‌ی زرد پیشتاز، تقدیم می‌کند:

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) ایستاده در ویرانه‌ها...

  • اسناد محرمانه

    (Admiral) هرآن‌چه که برای حفظ امنیت پیشتازیون، باید مخفی می‌ماند، اما نماند! اسناد قدیمی کشف شده از انباری پیشتاز؛ این‌بار: ائون!

  • شیخ‌نامه

    (Ajam) وقتی زردنشینان مجله، دست به دامان نبوغ شیخ خردمند می‌شوند... دریغا! از چاله به چاه می‌افتند!

  • رمزنگاری هفته

    (Paneer) پنهان در میان تاپیک‌ها، کولی پیشتاز نقاب از چهره برمی‌دارد!

  • کارشناسی هفته

    (Fateme) رازهای ناگفته‌ای که در پس روزهای هفته نهفته است. خواننده‌ی عزیز، یو نو ناثینگ!

  • کلاسیک زرد

    (momo jon) بوی تخمه، بوی دارو، بوی کیک! در جنگل‌های پیشتاز چه بر سر مسافران می‌آید؟

  • How I met my writers

    (M.Mahdi) روایتی از بطن مجله، ناخدا پشیز چگونه ملوانانش را گرد هم آورد!

  • مطبخ‌خانه

    (F@teme) نیمرو با طعم ملیّن! غذایی آسان و شاهانه! با ما دلپیچه را حتی از پشت این 0 و 1 ها تجربه کنید!

  • خفتینگ

    (MIS_REIHANE) در سایه‌ها، او در کمین است. این بار طعمه کیست؟ خود را آماده کنید! شاید نفر بعدی شما باشید!

  • فال هفته

    (Harir-Silk) تابستانه! متولدین تابستان، این بار نوبت شماست تا از سرنوشت خود باخبر شوید.

  • سیانید زرد

    (Perseus) سوال طلایی: یک قالب سایت عوض کردن، ارزشش را داشت؟ چه بر سر ریحانه آمد؟

  • سخن دبیر

    (mixed-nut) اس او اس! نجاتم دهید! دست‌های پشت پرده برملا می‌شوند، اما افسوس...


بنام خدا

همان‌طور که متوجه نشدین (و فکر کنم حتی ککتان هم نگزید)، هفته پیش مجله منتشر نشد. از آن‌جا که احتمالا جویای علت هستید، لازم دانستم مفصلا ماجرا را خدمت حضور برسانم.

دوشنبه باران شدیدی می‌بارید و هوا ابری بود. راس ساعت 13:13 عذرا با یک سبد که داخل آن گربه سیاهی بود، وارد ساختمان نشریه شد و سپس در را محکم بست که موجب شد آیینه‌ی آویزان به پشت در به زمین بیفتد و بشکند. می‌توانید تصورش را بکنید؟ سه نشانه شوم باهم! تازه حتی چهار تا، اگر عدد دقیقه را جدا از عدد ساعت حساب کنید. به سرعت به سمت عذرا دویدم تا او را از ساختمان بیرون کنم. صدای رعد و برق از بیرون بلند شد.

فریاد زدم:« محض رضای خدا عذرا! لطفا به من نگو که ساعت یک بعد از ظهر با یه گربه سیاه اومدی توی ساختمان و یه آینه رو شکوندی!»

- بی‌خیال موسیو! هنوز به این چیزا اعتقاد دارید؟ این گربه توی یه سبد جلوی پله ورودی بود، یه کاغذ روش بود، انگار اسمش ببکه. توروخدا نگاه کنید چه نازهـ...

صدای بلندی از چاپخانه طبقه پایین بلند شد، یکی از کارکنان فریادزنان به سوی من آمد و گفت دستگاه چاپ مشکلی پیدا کرده و یکی از قطعات اصلیش منفجر شده.

با عصبانیت نگاهی به عذرا کردم اما وحشت زده شدم:« خـ... خدای من! عذرا! دماغت.»

عذرا به سرعت آیینه جیبی‌اش را از کیفش درآورد و بعد از دیدن زگیل گنده روی دماغش جیغ بنفشی سر داد:« نــــــــه! من فردا عروسی دعوتم!» داشتم به او می‌گفتم که باید هرچه سریع‌تر آن گربه لعنتی را از ساختمان بیرون کند که فریادهای دیگری شنیدم.

به سمت سالن اصلی رفتم. ارشیا جیغ زنان داشت سبیل سوخته‌اش را خاموش می‌کرد. پنیر فریادی زد و گفت که یک ترابایت انیمه‌اش ناپدید شده (که باعث شد عذرا زگیلش را فراموش کرده و با خوشحالی دستانش را به هم بمالد). در گوشه سالن خبر رسید که هواپیمای یکی از آشنایان شلغم روی برج میلاد سقوط کرده. محدثه جیغ‌زنان، عقرب بزرگی در کیف دستی‌اش پیدا کرد، و صندلی فاطمه تکه‌تکه روی زمین افتاده بود، اما از خود او خبری نبود! صدای فریاد محمد عجم از دستشویی شنیده می‌شد، گویی فحش می‌داد، نمی‌دانم، و درنهایت صدای جیغ ریحانه که داشت ماده لزج سبز رنگی را از روی لباس هزار دلاری سفیدش پاک می‌کرد .

همان‌طور که به این فجایا خیره شده بودم، لرزشی حس کردم، گرد و خاک از سقف ساختمان به پایین می‌ریخت، تکه‌های گچ از سقف جدا می‌شدند و سقوط می‌کردند و پنکه سقفی‌ای که هر لحظه به من نزدیک‌تر می‌شد، آخرین چیزی بود که یادم می‌آید.

اسناد محرمانه

گزارش اول

تنظیم: امیرکسرا

زمان: 1395/6/18

ثبت: مأمور زردنویس مخفی

عنوان: ائون

 

الان که در حال نوشتن این گزارش روی ملافه‌ی خونین خونه‌ی گودمن هستم، حقیقتا نمی‌دونم چه بلایی قراره سر خودم بیاد. من طلب کمک نمی‌کنم، چون دیگه هیچ انسانی نمی‌تونه کاری برای نجاتم بکنه؛ فقط می‌خوام حقایقی بگم که شاید صلاح نباشه همه‌تون اون رو بخونید. پس اگه مأموری هستید که زیر ۱۸ سال سن دارید و یا ناراحتی قلبی دارید این مطالب رو نخونید؛ اطمینان حاصل کنید که محرمانه باقی بمونه...

گزارشات پروژه‌ی ائون:

زمان: یک سال پیش؛

همه‌ی ساکنین پیشتاز فقط یک بعد قضیه رو می‌بینن؛ فصل جدید کِی میاد؟ اما حقایقی در پشت پرده هست که همیشه خوشایند نیست. من شواهد مشکوکی از این پروژه دریافت می‌کردم، ولی کسی حرفم رو باور نمی‌کرد. تا این که از جانب مأمور0048 به تحقیق در این زمینه گمارده شدم.

وقتی پروژه‌ی ائون استارت خورد، هرگز فکرش رو هم نمی‌کردیم که این کتاب نفرین شده باشه! ابتدا مترجم نگون‌بختی به اسم مرتضی امیدوار، ترجمه رو به عهده گرفت. بعد از گذشت مدت کوتاهی، از ترجمه‌ی این کتاب برای اولین بار ناامید شد و دقیقا دو روز بعد، حوالی شش عصر ناپدید شد و به ابدیت پیوست. افراد ما هنوز درحال جستجو برای جسد هارد کامپیوترش هستن. روحش شاد و یادش گرامی.

زمان: ۲۱ ژوئن؛

مجید بعد از مرتضی، پروزه رو به دست گرفته و شروع به ترجمه کرد. مدت زیادی نگذشت که کابوس‌های شبانه شروع شدن؛ اوایل اون‌ها رو تنها به خاطر وقت بسیار زیادی که صرف ائون می‌کرد و نتیجه‌ی خستگی می‌پنداشت، اما خیلی زود همه چی بدتر شد و کابوس‌ها، بیداریش رو هم شکار کردن. مجید به طور مداوم تصویر ائون رو می‌دید که قبل از این که بتونه به همه بگه که یک دختر بوده، مُرده و حالا روحش به دنبال آرامشه و می‌خواد در جسم مجید حلول کنه.

طبیعتا وقتی این‌ها رو با خونواده‌ش مطرح کرد، اونو فورا با لباس‌هایی ک آستین‌هاش از پشت بسته میشه به تیمارستان بردن و روان‌پزشک، پارانوئید حاد تشخیص داد و شش ماه، مجید در بیمارستان کنت اولاف بستری بود. در طی مدت بستری بودن مجید، هر مترجمی که ائون رو به عهده می‌گرفت، یا زیر تریلی می‌رفت، یا اینترنتش ساسپند می‌شد!

چندماه بعد از ترخیص و بهبودی کامل مجید از تیمارستان کنت اولاف، به دلیل نداشتن مترجم سالم و به‌دردبخور برای پروژه ائون، باری دیگر دست به دامان مجید شدیم. مجید که به خاطر مصرف داروهای قوی در تیمارستان، حافظه‌ش رو از دست داده بود، پس از یک بار خواهش، به خاطر ارادت بی حد و اندازه‌ش به من که مشاور روان‌پزشکش بودم، قبول زحمت کرد و دوباره سر پروژه برگشت.

اما همین که چند روز گذشت، متوجه جای دندان‌هایی روی دست و گردن مجید شدیم ک با سایز دهن ائون مطابقت داشت.

بار دیگر، مجید به علت خودزنی و خودآزاری، به دیوانه‌خانه‌ی دلوراس آمبریج منتقل شد که در آن‌جا زیر سختگیرانه‌ترین درمان‌های ضدطلسم‌ قرار گرفت که از شکنجه‌ی ساواک بدتر بود. (ایشان پس از ترخیص به اعتیاد گَرده‌انیمه روی آورده و اکنون در جوب‌های زندگی پیشتاز به دنبال چندرگیگ ترافیک برای دانلود بیش‌تر هستن.)

زمان: اکنون؛

تمام این وقایع دست به دست هم دادن تا به سراغ نویسنده‌ی این کتاب نفرین شده، خانم آلیسون گودمن برم. نتیجه‌ی تحقیقاتم به شرح ذیل تقدیم می‌گردد:

آلیسون:« یک روز به یه گدا کمک مالی کردم و در عوض، از زیر رداش بهم یک کتاب مهر و موم شده داد. روی کتاب نوشته بود "مرا باز نکنید!" گدا بهم گفت بازش نکنم و بدشگونه، اما اگه اونو در حالت بسته تو خونه بذارم، هرگز اتفاق بدی تو زندگیم نمی‌افته. چندماه گذشت تا که یه روز، دخترمو در حالی که با کتاب بازی می‌کرد پیدا کردم؛ تقریبا مهر موم رو باز کرده بود.

فرد تحصیل کرده‌ای مثل من به این خرافات باور نداشت، بنابراین کتابو کامل باز کردم و روی صندلی راحتیم نشستم و شروع کردم به خوندن. بعد از خوندن چند صفحه، جذب کتاب شدم. درباره‌س یک قاتل روانی بود. همین‌طور ک جلو می‌رفتم، احساس می‌کردم که همراه با شخص دیگری کتاب رو می‌خونم، انگار دست دیگری همراه من کتاب رو ورق می‌ز...»

- حالتون خوبه خانم آلیسون؟

+ بله، کمی آب بخورم، گلوم تازه بشه... داشتم می‌گفتم؛ کم‌کم حس می‌کردم دست دیگه‌ای همراه من کتابو ورق می‌زنه، هروقت ک می‌خواستم کتابو زمین بذارم و بلند بشم و به کارهام برسم، انگار چند دست، منو روی صندلیم فرو می‌بردن و مجبورم می‌کردن کتابو بخونم...

- خب، این‌ها چه ربطی به کتاب خودتون داره؟ اونو چجوری نوشتین؟

+ عجله نکن پسر جان؛ بعد از اتمام خوندنش، بدون این‌که بخوام، دست نامرئی دستمو گرفت و خودکارو نگه داشت و شروع کرد و با دست من ائون رو نوشت. من بعدها فهمیدم ک ائون همون قاتل شیطان‌پرست درون داستان بوده که پدر و مادر خودشو قربانی فرقه‌ی شیطان‌پرستی خودش کرده بود!

- چه اتفاقی برای شما و دست نامرئی افتاد؟

+ خوشبختانه بعد از این که کتابو چاپ کردم دست از سرم برداشت، اما دخترم شپش توی موهاش افتاد و هنوز درمان نشده. و درضمن، اسم حقیقی اون، ائون نیست...

- پس چیه؟

- اسم اون... جا... کا...

ناگهان لوستر از بالا، روی سر خانم آلیسون سقوط کرده و گودمن بیچاره مثل هندوانه قاچ خورد. عجیب‌ترین چیز اینه که خون گودمن روی دیوار نپاشیده! بلکه دو جمله با خونش رو زمین نوشته شده که من الان بهش زل زدم:

« ائون شما را شکار می‌کند، هرجای دنیا که باشید.»

نیازی به هشدار عمومی در سرزمین پیشتاز و نگران کردن اذهان عمومی نیست. این نفرین تنها از طریق خوندن کتاب اصلی به خواننده می‌رسه. مترجمان ما خطر وبا، طاعون سیاه، هجده چرخِ تریلی، دیوانگی و... رو به جان خریدن تا این کتاب رو برای پیشتازیون ترجمه کنن.

من که عمرم به دنیا نیست، اما از سازمان PBI استدعا دارم یک نفر رو پیدا کنن که دوستدار کارهای هیجان انگیز باشه و دل شیر و کله‌ی بز... ببخشید، منظورم کله‌ی پر مغز بود! پیدا کنه و در یک مکان ایزوله به دور از هرگونه انرژی مجبور به ترجمه‌ی ائون کنه. چون تا زمانی که این پروژه به سر نرسه...

 

وااایــــــــــــی، جیـــــــــــــغ، خــــــــــــون...

 

و

 

مرگ.

شیخ‌نامه

این قسمت: شیخ منجی

 

آورده‌اند که روزی شیخ، در کلبه‌ی خویش بنشسته و دود و دمی برای خویش به‌راه انداخته بود که ناگاه، جمعی زردپوشِ زردروی، بر کلبۀ وی روی بیاوردند چنان که شیخ، ترسان از آن شد که مبادا قبیلۀ مغول برای غارت وی روی آورده است اما از خود نَرمید چون آهی در بساط نداشت و به یک هه! اکتفا نمود.

چون زردجامگان نزدیک‌تر بشدند، شیخ بدید که جملگی تیم مجله زردند که از هول و اضطراب، رویشان زرد گشته. پس چون برسیدند، قبل از آن که آنان صیحه زنند، شیخ خود صیحه برآورد که:« یا جمع النشریه الاصفر! شما را چه شد که چنین زردروی و پریده‌رنگ و دگرگون‌حالید؟»

جمله اهل مجله همه با هم فریاد از جگر سوخته برآوردند که:« شیخا!! جملگی گرفتار نحسی و طالع بد گشته‌ایم.»

شیخ نگاهی عاقل اندر سفیه بر ایشان بیانداخت و چنان خنده بزد که نوشیدنی آب‌شیرخشکش در گلو فتاد و وی نیز خزان گردید! یعنی زرد شد. بگفت:« شمایان اهالی کتاب و فرهنگید خیر سرتون! دیوانگان نحسی و طالع بد و انرژی منفی و اینان خرافه است و گزافه!»

یکی از این جمع که رنگش هم‌چون کاهوی پلاسیده گشته بود، نعره کشید:« ای شیخ! خشتک تو دریده باد! اگر خرافه است و گزافه و خزعبل! پس چرا تو بر خویش اسپند دود می‌کنی؟»

شیخ منکر گشت:« من اسپند دود نکردم همی!»

پس یکی از زردرنگان که در ان ظلمات خانه‌ی شیخ، عینک آفتابی ریبن بر چشم زده بود، بپرید و از پشت سر شیخ، منقلی برون آورد. پس ناگاه همه نفس در سینه حبس نمودند که شیخ به جای اپسند، چیز دیگر بر آتش داشت و اسپند دود کردن بهانه‌ای بیش نبود...

شیخ بسی سیخ‌های مرغ و گوشت و گوجه بر کباب همی داشت (چیه؟ فکر کردین شیخ معتاده؟؟؟ خجالت بکشین! خیر سرش شیخ پیشتازه.) زردرخسار دیگری که کلاه سامان گلریز را کش رفته بودف هجوم ببرد و سیخی به دندان کشید که آه از جگر شیخ برون آورد. زردرخسار درمورد استفاده از باقیمانه‌ی تخم‌مرغ‌ها برای درست کردن یکی از این کباب‌ها، چیزهایی زیر لب زمزمه کرد که باعث شد اهالی مجله با موهای سیخ شده، دو و نیم متر از وی فاصله بگیرند.

پس شیخ که رویش کم شده و عرق شرم از پیشانیش همی ریزان بود بگفت:« حال قصه بگویید که چه گشته که نحسی شما را گرفته است؟»

پس زردرنگان قصه شروع کردند که:« یا شیخ! همی گربه‌ای سیاه به دفتر مجله اصفر وارد گشته و همی اتاق‌ها بگشت و ما جملگی در کف بودیم که خدایا چه گلبه‌ی ملوسی! وای چه نانازی! خدایا چه جیگری! واوی وای وایوای...»

پس جملگی با آهنگ «وای وای وای کترینای من کوش» به طرب مشغول گشته که ناگاه شیخ نعره از اعماق امعا و احشا برکشید که:« بس است! خجل گردید و شرم یازید! ادامه قصه را بروایتد.» پس زردزنگان ادامه دادند که:« شیخا! ما جملگی در کف زیبایی گربه بودیم که ناگاه بدیدیم که بنای مجله ویران گشته، آوار از هر سو بر آسمان و زمین می‌ریزد و تمام مایملک مجله بترکیده شد، گویی که زلزله‌ای عظیم، تنها بر بنای ما نازل گشته و همه چیز ویران نموده است! حال رنگمان چون لباس و مجله زرد گشته و دست به دامان تو گشته‌ایم که شیخا! ما را از نحسی گربه سیاه به درآور...»

شیخ ناگاه هم‌چون مجانین، گریبان خویش چاک بداد و صیحه بزد:« یا خالق کل عجایب! این همه در سراسر این کره خاکی (اینجا معلوم میشه کاشف کرویت زمین شیخ بوده، نه اروپایان! بعله!!!) گردش نمودم و باورم آن شد که خرافات است این همه اراجیف، اما کنون گربه سیاهی زلزه نازل کند و من سخت دربمانم!!!»

پس ناگاه مریدان از زمین و آسمان برون شدند به گریه و اشک ریختن و گریبان چاک دادن و خشتک دریدن و پاچه در دهان فشردن و بسی اشک ریخته شد که ناگاه یکی از مریدان صیحه بزد:« یا شیخ! بیا بر این ویرانه شویم و این منظر عجیب از نزدیک ببینیم!»

پس مریدان به همراه جمله زردپوشان به بنای مجله اصفر شدند و جمله بر گریه و زاری و اشک و گریبان چاک دادن و خشتک جر دادن پرداختند که ناگاه شیخ صیحه بزد:« پلیز استاپ!»

پس ناگاه شیخ به سوی یکی از مریدان حمله برد و بس او را مورد لطف و عنایت ضربات مستقیم و غیرمستقیم قرار داد و صیحه بزد:« مرض داری تنظیمات زبان منو میریزی به هم؟»

پس به جایگاه خود بر خرابه بشد و دگر بار صیحه بزد:« آرام گیرید!»

پس خم گشته، از زیر آوار قطعه‌ای خمیر بازی سفید رنگ به در آورد. یکی از زردرنگان با ابروهای پیوسته و خال قاجاری صیحه بزد:« آخ جون بازی...»

پس شیخ ناله بزد:« بازی و درد، بازی و کوفت! این است c4 آن ماده منفجره معروف!!! وای بر شمایان باد! نحسی و خرافات و ... همه چرت بود! برای احداث مجله به کدام سازمان روی آورده‌اید که c4 در بنای شما کار گذاشته‌اند؟»

پس ناگاه لیموزینی مشکی رنگ پیدا گشت و از میان آن جمعی بنفش‌پوش با کلاه لبه‌دار و مسلسل دستی به دست پیاده گشتند و از میانشان مردی سفید پوش که پوزخند به لب داشت، خارج گشته زمزمه نمود:« خب خب خب! ببین چی داریم...»

پس سیگار برگی آتش بزد و پکی بزد و دودش برون داد و گفت:« پلیس‌های پیشتاز با کسی شوخی ندارن زردکا! شیخ عجم هم براتون نمی‌تونه کاری کنه... این منطقه کاملا تحت محاصره ماست!» پوزخندی دیگر بزد و با صدایی بلندتر گفت:« حتی مافیای پیشتاز هم با ما همکاری می‌کنه...»

پس قاه قاه قاه بخندید و بنفش پوشانش جملگی زشت زشت بخندیدند و لیموزین در خلاصی گاز خورد و مسلسل‌ها تیر هوایی زدند و در بک‌گراند صحنه، ریمیکسی از آژیر پلیس و آهنگ hello از ادل شنیده شد و کلا مسخره بازی شد که ناگاه شیخ عجم فریاد کشید:« زهرمار! چه وضعشه؟ مسخره! الان که چی مثلا؟»

مرد سفید پوش که به خاطر قطع شدن لهو و لعبش بسی حالش گرفته شده بود گفت:« این‌جا قبلا انجمن اعتقادات بود. هفته ای چندبار می‌ترکوندیم و از اول می‌ساختیمش تا پاکسازی بشه! حالا شما اومدین این‌جا؟ رفتارهای مشکوکی می‌بینیم ازتون! همتونو می‌کشیم گوگولیا!»

پس ناگاه مسلسل‌ها رو به زردرنگان و شیخ و مریدان چرخید و تلق و چرق صدای گلنگدن تفنگ برخواست... جمله زردرنگان و مریدان، گریۀ بسیار کردند که بلکه بر سفیدپوش کارگر افتد و دلش رحم آید که نیامد پس ناگاه شیخ صیحه زد:« اگه ما رو بکشی چی گیرت میاد آخه؟»

سفید پوش زمزمه کرد:« بیخودی جا گرفتین! محبوبیت هم که ندارین...»

شیخه ریسه از خند رفت و گفت:« همین؟ مشکل اینه؟ خب این که یه راه حل بهتر از کشتن داره!»

سفید پوش که آشکارا بسی متعجب گشته بود و به شدت در مقابل وسوسه‌ی خشتک در دهان چپاندن مقاومت می‌کرد، گفت:« مثلا چی؟»

شیخ پوزخند زد:« نگاهی به نظرات شماره جدید می‌اندازیم. گر بالای بیست تا بود، پس شرط را می‌برند و تو می‌مانی سوزان سوزان!»

سفید پوش صیحه بزد:« درود و امتیاز زندگی پیشتاز بر تو باد شیخ! گر تو را نداشتند چه می‌کردند؟! باریک آوردی شیخ!»

پس جملگی به رقص و طرب شدند و همی آواز «شیخیا مِی مِی مِی، مِی بریز» خواندند و تیر هوایی شلیک کردند و چون خود پلیس بودندی، احدی کار بر ایشان نداشتندی و همی خوش گذشتندی تا هفته بعد و مجله اصفر دیگر!

 

 

نکات اخلاقی:

بعله! نکات اخلاقی زیاد داره داستان، ولی ما یکی دو تا بیش‌تر نمی‌گیم:

نکته اول: اصلا به این مجله اعتماد نکنید! مجله‌ای که دست مافیا و پلیس‌هاش توی یه کاسه باشه، باید دورش رو خط کشید.

دوم: این نحسی و طالع بد و این چیزها همش مزخرفه و شما می‌تونین با یک عدد دستبند انرژی مثبت با برند زردانه‌ی پیشتاز (اورجینال) که موجب دریافت انرژی مثبت و دور کردن انرژی منفی از شما میشه، همه‌ی باورهای خرافی‌تون رو از بین ببرید.

سوم: مادر شیخ به خاطر بودی دود که می‌داد، توی انباری حبسش کرده. دود بده! بر حذر باشید!

چهار: به طرز اعجاب‌انگیزی، ماهیتابه‌ای بر سر زردرخساری که کلاه سامان‌گلریز بر سر داشت فرود آمد. از پشت صحنه، صیحه‌هایی مبنی بر «کلاهمو پس بدهههههه!» به گوش می‌رسید. زردرخسار مذکور، در حالی که سرش را می‌مالید، گفت که نگران نباشیم و معجونی برای خودش درست خواهد کرد تا درد را از بین ببرد. خدایش بیامرزد.

پنج: قضیه‌ی نظرات جدی بود! حداقل بیست تا!

رمزنگاری هفته: کولی پیشتاز

 

ساعتم رو نگاه کردم، 23:32. پنج ساعت بود که به دنبال اون کولی گرد معروف، کل پیشتاز رو زیر و رو می‌کردم. چند بار وارد بخش‌های ممنوعه شدم، چندبار هم نزدیک بود به پلیس‌های همیشه حاضر در صحنه، برخورد کنم. وجب به وجب پیشتاز رو زیر و رو کردم. به عنوان آخرین امید، قرار بود به جایی که پشیز گفته بود برم.

همین‌طور داخل سرسرای عمومی راه می‌رفتم. کم‌کم وارد بخش خاک گرفته شدم. از حالا باید پنج تاپیک می‌شمردم و می‌رفتم.

- یک... دو... سه... چهار... پنج.

یه تاپیک کاملا خاک گرفته بود، ولی از تعداد صفحاتش معلوم بود که یه زمان از بخش‌های پربازدید پیشتاز به حساب می‌اومده. برام عجیب بود که این‌جا، راه مخفی به چادر اون کولی داشته باشه. سعی کردم حرف‌های پشیز رو به یاد بیارم:

- سیزدهمین تاپیک، سیزدهمین صفحه، سیزدهمین پست، یه راه مخفی داره، فقط دو تا چیز یادت نره. یک، هیچ‌وقت گربه‌ای رو لگد نکن، دو...

دومین مورد رو یادم نمیومد. کم‌کم، وارد سیزدهمین نوشته‌ی صفحه سیزده شدم. نوشته‌ی بزرگی بود، بخش اعظمی از نوشته زیر پوستر گربه‌ای مخفی شده بود. پوستر رو کنار زدم. یک آسانسور زیر اون قرار داشت. وارد شدم، اتاقک کوچکی بود، نوشته بالای دیوار چپش نشون می‌داد که حداکثر وزن یک آدم و یک گربه رو می‌تونه تحمل کنه. دو تا دکمه هم بیش‌تر نداشت: p , 13 .

سیزده رو فشار دادم و آسانسور شروع به حرکت کرد. وقتی رسیدم، در به یه اتاق باز می‌شد. بوی عود و دستشویی گربه تمام اتاق رو گرفته بود. در انتهای اتاق، زنی قد کوتاه و گرد نشسته بود. از دور، به نظر یک توپ میومد، ولی وقتی دقت می‌کردی، می‌فهمیدی دست و پا هم داره. چشماش رو بسته بود و سرش رو پایین انداخته بود. جلو رفتم و سعی کردم مصاحبه‌م رو با کولی شروع کنم. نگاهی به صندلی روبروی میزش انداختم. به نظر نرم و راحت میومد. همین که نشستم، داد کولی و جیغ بنفش گربه‌ای از زیرم من رو شوک‌زده کرد. باوحشت کنار پریدم و یادم افتاد که مورد اول رو با شدت وخیم‌تری نقض کرده بودم. گربه که مثل یه کوسن بیضی‌شکل، چاق و پهن بود، فش فشی کرد و پنجول نشونم داد. سریع عذرخواهی کردم و عین مادرمرده‌ها سرم رو پایین انداختم. کولی که عصبانیتش فروکش کرده بود، با دستش به چارپایه‌‌ی کوتاهی کنار صندلی اشاره کرد و گفت:« مراقب باش کجا می‌شینی.» دستی به کف چارپایه کشیدم که مبادا گربه‌ی دیگه‌ای استتار کرده باشه و بعد نشستم.

- سلام. از مجله زرد پیشتاز مزاحم شدم. اگه می‌شه می‌خواستم سریع رمزهای سایت رو با هم بنگاریم.

زن که تازه چشماش رو باز کرده بود، با لهجه‌ی شرقی (که حدس می‌زنم هندی بود) شروع به صحبت کرد.

+ اووو. سلام. چخ؟ خم؟ از طرف پشیز اومدی؟

خشک شدم. اصلا نمی‌فهمیدم چی میگه. سعی کردم خودمو جمع و جور کنم.

- ب... بله. همون‌طور که گفتم، اومدم تا توی رمزنگاری کمکم کنید.

+ اوکی. کمک می‌کنیم. عزیزم! بیا مهمون داریم.

به نظرم اومد که همسرش رو صدا می‌کنه. پس دست به قلم شدم و مصاحبه رو به طور رسمی شروع کردم.

- شوهرتون رو صدا کردید؟

+ کی؟ من؟ شووور؟ (چشمانش چنان درخشید که ترسیدم) کو؟ کجا؟ شوور من کوجاست؟

- نمی‌دونم، خودتون صداش کردید؟

چهره‌ی کولی در هم رفت. در همون حین، گربه سیاهی نزدیک شد و روی پای کولی نشست. کولی هم سرش را به سمت گربه گرفت.

+ عزیزم. اومدن با ما رمزنگاری کنن. ببک!

گربه با خوشحالی میویی کرد و به طرف من دوید. خودش رو روی پاهام جا داد. من هم اعتراضی نکردم.

- اسمتون چیه؟

+ لیلاک.

- به من گفتن شما حروف رمزی زندگی پیشتاز رو می‌شناسید. امروز اومدم تا با کلمه چخد آشنا شیم.

+ چخد؟

- بله، میگن ظاهراً معانی پنهانی داره که حتی به زبان مصری و کتاب‌های ماسونی قدرت فراوانی داره.

+ چی؟ چخد؟

- بله. خب برای شروع معنیش رو می‌گید؟

+ چه خبر دیگه؟

- سلامتی. ولی وقت این حرفا رو نداریم. همین‌جوریش دارن رمزنگاری رو جمع می‌کنن. لطفاً مستقیماً برید سراغ اصل مطلب.

+ چه خبر دیگه؟

- گفتم که سلامتی.

+ پنیر! می‌گم معنیش می‌شه «چه خبر دیگه»! بفهم (یه لحظه انقدر ترسناک شد که نزدیک بود خودمو خراب کنم).

- ب...ب...بله. خب تاریخچه‌ی این کلمه از کجا اومده؟

+ چخد؟ خوب از زمان O.CB استفاده می‌شه.

- اممم، O.CB؟ یعنی چند هزار سال پیش؟

+ او سی بی مخفف چت‌باکس قدیمه. تقریبا دو سه سالی هستش که ازش استفاده می‌شه. حالا هم به جای این حرفا بجنب برام شوور پیدا کن -_-.

صحبت کردن با لیلا عجیب بود. اگه از سابقه و قدرت‌هاش عین من خبر نداشتید و همین‌جوری از روی ظاهرش باهاش حرف می‌زدید، شاید فکر می‌کردید هیچ‌وقت شوور پیدا نمی‌کنه و در آخر می‌ترشه، اما لیلا متخصص طلسم بود.

- شوور چیه؟ ما از گروه مجله زرد اومدیم. خب، بقیه مصاحبه رو ادامه می‌دیم. اولین بار کی توی چت‌باکس ازش استفاده کرد؟

+ من یا حانیه. اصولا اصطلاحات از ما دو تا ایجاد شده. خب اگه کاری نداری من می‌خوام بخوابم.

و پتوی گلگلی رو از داخل گلدونی که کنارش بود بیرون کشید.

- بله. یعنی چشم. یعنی نه ندارم. فقط اگه می‌شه یه حرف آخری چیزی بزنید.

+ حرف آخر؟ باشه. من شوور می‌خوام. آهان راستی! به پشیز بگو به نفعشه این رمزنگاری برام شوور پیدا کنه وگرنه هرچی دید، از چشم خودش دید.

بعد از شنیدن سخنان لیلا، ایستادم و خواستم سریع‌تر رفع زحمت کنم. لیلا با خنده‌ی شیطانی بهم نزدیک شد و بسته‌ی کوچیکی توی دستم چپوند. پودری صورتی توی بسته بود. لیلا آروم گفت:« هروقت گشنه بودی و خودت خبر نداشتی، یه کم از این پودر روی پیشونیت بمال. رژگونه‌س ولی معجزه می‌کنه. از مترو خریدمش.»

آب دهنم رو قورت دادم و با ذکر «یا خدا کی لیلا رو می‌گیره» از محل دور شدم. بلافاصله تلفنم زنگ خورد.

پشیز- چرا تلفنت رو خاموش کردی؟

- ولی روشن بود که...

+ باشه حالا... گربه که لگد نکردی؟

- اممم... لگد که نه، ولی...

+ مورد دوم چی؟ حواست بود چیزی از لیلا نگیری؟

- مورد دوم این بود؟ راستش... نه حواسم...

+ اوکی. پس خوب پیش رفته! زود بیا مجله.

بیب بیب بیب...

پودر لعنتی رو توی جوب انداختم و تا خود ساختمون مجله دویدم.

کارشناسی هفته

رموز موفقيت

 

هیچ می‌دانستید روزهای هفته هرکدام پتانسیل‌های خاص خودشان را دارند؟ مثلا استیو جابز در یادداشت‌های محرمانه‌ی خود اذعان کرده بود که فقط یک‌شنبه‌ها محتویات دماغش را تخلیه می‌کرد. او امیدوار بود که دلیل علمی این رفتار قبل از مرگش کشف شود، اما عمرش کفاف نداد.

یا مثلا ماهاتما گاندی، هرگز سه‌شنبه‌ها آستین‌‌های ردایش را بالا نمی‌زد (هرچند لباس آن‌ها آستین ندارد ولی کلمه‌ی معادلی در فارسی برایش پیدا نشد). او معتقد بود که سه‌شنبه‌ها اگر آستین بالا بزند و کاری را شروع کند، آن کار هرگز به پایان نخواهد رسید.

دانشمندان (به غیر از سینوهه که مرد عمل بود، نه حرف!) در طول قرن‌های متمادی بر روی پتانسیل‌های روزهای مختلف تحقیق و آزمایش به عمل آورده‌اند. چکیده‌ای از نتایج این تحقیقات را در اختیار شما قرار می‌دهیم تا در زندگی به کار بگیرید.

۱. اگر می‌خواهید پولدار شويد:

چهارشنبه صبح به چهارشنبه صبح رخت و لباستان را بشوييد. حتي اگر لباس كثيف هم نداريد يا حال شست و شو و توی گرما هلك و هلك تا پشت بام رفتن را ندارید، يک جفت جوراب بشوريد و با دست پهن كنيد.

۲. دلتون برای عروسی تنگ شده؟ قر تو كمرتون فراوونه، نمی‌دونه كوجا بريزه؟

دوشنبه یک حالی به خودتان بدهيد. مويی كوتاه كنيد، ابرويی بند بياندازيد و خلاصه به اصلاحات بپردازيد.

پی‌نوشت: كارشناس عزيز در پاسخ به اين كه اصلاح آقایان هم حساب می‌شود، پاسخی داد كه از ذكر آن معذوريم. آقايون گرامی احتمالا می‌توانند برای عروسی دست به دامان خواهر، مادر و يا همسر گرام شوند.

۳. اگر دلتان می‌خواهد امتحان، مدرسه يا قراری را به علت مريضی نابهنگام بپیچانيد:

شنبه شب بهترين شانس شماست! يا كسی را به خانه دعوت كنيد و نگهش داريد، يا در خانه‌ی اقوام و دوست، خود را چتر كنيد. رد خور ندارد!

۴. می‌خواهيد مهمان دعوت كنيد، اما نمی‌دانيد چه روزی مناسب‌تر است؟

ما به شما پنج‌شنبه را پيشنهاد می‌كنيم. در عوض خرج‌هایی كه شده، حداقل بركتی خانه‌تان را فرا می‌گيرد. اگر مهمان را بتوانيد شب نگه داريد كه فبه‌المراد! اما حتی‌الامكان خودتان پنج‌شنبه شب جايي نرويد كه بركت در خانه‌تان بماند.

۵. با همسر يا خانواده‌تان قهر كرده‌ايد؟ فضای خانه غيرقابل تحمل شده است؟

روز جمعه بهترين روز برای دست به جارو شدن است. اين روز، روز نظافت همه چيز است به جز لباس. يک دوش هم جسمتان را شاداب می‌كند و هم بقيه را مستفيض. و البته كه با اين كار شادی به خانه‌تان راه خواهد يافت.

کلاسیک زرد

این داستان: سیبیل قرمزی

 

پسر كوچكی در دهكده‌ای نزدیک جنگل زندگی می‌كرد. پسرک سیبیل قرمزی داشت که یک اتیکت «اصل» از آن آویزان بود، برای همين، مردم دهكده او را سیبیل قرمزی صدا می‌کردند.

یک روز صبح، سیبیل قرمزی با سبدی به دست وارد جنگل شد. یه مرغ در سبدش روی وسایل دیگری که پنهان کرده بود، جا داده بود تا کسی مشکوک نشود. او باید قبل از غروب خورشید به خانه پدربزرگش می‌رسید. همین‌طور که او تخمه می‌شکاند و با قدقد مرغش، قوقولی قوقو می‌کرد و یکی از سمفونی‌های مشهور بتهوون را بازسازی می‌کردند، موجودی از پشت درختی بیرون پرید. مرغ داخل سبد، درجا چهارتا تخم‌مرغ گذاشت!

موجود که معلوم شد انسان است و لاغیر، با تعجب گفت:« عهههه ارشیا داداش تونی؟»

ارشیا درحالی که چشمانش کف زمین افتاده بود و رنگ رخسارش به گچ دیوار گفته بود زکی، گفت:« هادی! تو گرگی؟»

ویراستار ادبی- خانوم راوی! این‌جا چه خبره؟ هادی که پلیس بود!

هادی- توی روز نحس کار می‌کنید همین میشه دیگه! من گرگ نیستم، ولی زیاد توفیری نداره. کیک رو بده من تا بزارم زنده بمونی. الانه که کارتون نینجاهای جنگجو شروع بشه!

ارشیا- زنده بمونم؟ واقعا فکر کردی که گرگی؟ صبر کن ببینم اصلا کدوم کیک؟!

هادی- مگه توی سبدت کیک نیست؟ توی داستان اصلی که کیک بود!

ارشیا- یه کم دارو برای آروم کردن دل و روده و چند قوطی جوهر سیاه دارم! دارم می‌برمش ساختمون مجله زرد. مگه خبر نداری تمام جوهرهای سیاه، زرد شدن؟

- پس اون تخمه‌ها چیه؟

- تخمه کجا بود؟ تخمه نداریم!

- داری دروغ میگی؛ خود راوی گفت «داشت تخمه می‌شکاند!»

ارشیا با چشم‌های گرد شده داد زد:« از کجااااا فهمیدی؟»

- من همیشه آن‌لاینم!

ارشیا- نحسی، راوی رو هم گرفته! نمی‌بینی یه اتیکت چسبونده به سیبیلام؟!

راوی- سووووت، سووووت!

هادی و ارشیا هم‌زمان چشم‌هایشان را چرخاندند و بدون توجه به راوی به بحث خود ادامه دادند.

در همین زمان، گرگ اورجینال از پشت آن یکی درخت بیرون پرید و غرید:« به‌به! پیش‌غذا، غذای اصلی و دسر!»

و قبل از آن که آن چهارنفر- هادی، ارشیا، راوی و ویراستار ادبی- بتوانند کاری بکنند، گرگ پرید و مرغ ملوس را یک لقمه‌ی چپ کرد.

ارشیا نالید:« اون سفارش آشپزخانه مجله بود... تازه دسر رو بعد غذای اصلی می‌خورن-_-» اما متوجه شد که گرگ، حیوان نفهمی بیش نیست و خودش نفر بعدیست. برای همین بلافاصله فکری به سرش زد، داروهای آنتی‌ملین را مثل نارنجک به کمرش بست و بعد از اجرای صحنه‌های خداحافظی به سبک فیلم‌های هندی با هادی، هردو خوراک گرگ شدند.

گرگ دستی به شکمش کشید و خواست برود کمی چرت بزند که داروها اثر کردند و گلاب به رویتان، شکم درد امان از گرگ برید. فکر کرد الان است که اول از همه، مرغ را بزاید!

القصه، درد به قدری شدید بود که گرگ بیهوش شد. راوی بلافاصله وارد کادر شد، شکم گرگ را به طرز چندشی با تنها وسیله‌ای که در دست داشت- یک خودکار بیک- پاره کرد و قبل از آن که بیش‌تر از این در روند داستان دخالت کند، از کادر بیرون آمد.

ارشیا و هادی از شکم گرگ بیرون آمدند. ارشیا داشت میان دل و روده‌ی گرگ، دنبال مرغ می‌گشت.

هادی- ولش کن ارشیا، بیا بریم. الان بیدار میشه‌ها!

ارشیا- نمیشه! سفارش آشپزخونه‌ی پیشتازه. وگرنه مجبور میشن دوباره همون نیمرو رو نوش‌جان کنن!

راوی و ویراستار با دو دست بر سرشان کوبیدند و هادی متوجه وخامت اوضاع شد.

بالاخره مرغ را پیدا کردند و با هم، راه ساختمان مجله را در پیش گرفتند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند ^____^

ویراستار ادبی- ریلی؟!!!

How I met my writers

این قسمت : عذرا

 

اولین باری که پس از دنبال کردن نقشه‌ای پیچیده و سری، به پایگاه مافیای پیشتاز رسیدم، کمی جا خوردم. در انتهای یکی از کوچه‌های کاملا معمولی شهر، به دروازۀ آهنی رسیدم که روی مقوایی در بالای آن با مداد شمعی و با رنگ‌های جیغی نوشته شده بود Pioneer land و چند بادکنک آبی و زرد بالای دروازه در هوا معلق بودند.

در را هل دادم و وارد شدم. زمین تا دوردست‌ها پوشیده از چمن بود و مسیر سنگفرش شده‌ای میان چمن‌ها وجود داشت. ساختمان‌های آجرنمای زیادی، دو طرف سنگفرش و روی چمن‌ها ساخته شده بودند. همان‌طور که داشتم نگاه می‌کردم، دختر بچۀ تپلی که موهایش را خرگوشی بسته بود، جیغ‌زنان از پشت ساختمان سمت چپ پدیدار شد و دوان دوان به سمت ساختمان سمت راست رفت و پشت آن ناپدید شد. لحظاتی بعد مرد جوانی از ساختمان سمت چپ خارج شد و فریاد زد:« حانــــــــی، هنوز غذات تموم نشــــــــــده...» سپس به دنبال دختر به سمت راست دوید و پشت دیوارها ناپدید شد. بلافاصله بعد از آن، پسر بچۀ کوچکی که کلاه‌خودی فلزی به سبک شوالیه‌های قرون وسطا و شمشیری چوبی در دست داشت و با دست دیگر، شیشۀ قرمزی را گرفته بود، این بار از ساختمان سمت راست خارج شد و با سرعت به طرف دیگر مسیر سنگ‌فرش دوید و پشت ساختمان‌ها ناپدید شد. دوباره همان مرد جوان نفس نفس زنان از ساختمان سمت راست بیرون آمد و به دنبال پسرک رفت:« محمدمهدی وایسااااا، اون شیشه پر از نیتروگلیسیرین خالصه کوشولــــــــو...» مرد جوان در میانۀ راه بود که دختر بچۀ دیگری با موهای دم اسبی جلوی راه او ظاهر شد و با صدای تیزش داد زد:« کسرا! کسرا نگا کن! یه ببعی سبز توی حیاط پشتی پیدا کردم !» کسرا وحشت‌زده نگین را قلاده‌ی تمساح وحشی را در دست داشت دور کرد و گفت:« نگیــــــــــن! اینو از کجا پیدا کردی؟ واسه امیر خانه، هفتۀ قبل فرار کرده بود...»

به حرکتم ادامه دادم و به سمت چپ پیچیدم؛ هرچه از ورودی دورتر می‌شدم، فضای محیط، رسمی‌تر می‌شد. تا این که بالاخره آن ساختمان آجرنمای سیاه را پیدا کردم. تا خواستم قدم به داخل بگذارم، صدای انفجار مهیبی شنیده شد و قارچ انفجاری که در فاصله‌ای زیاد در آسمان به وجود آمده بود را دیدم. احتمالا کار آن بطری نیتروگلیسیرین خالص بود.

این سومین باری بود که قرار ملاقاتم با امیر‌خان کنسل می‌شد. تا خواستم وارد ساختمان شوم، مامور قوی هیکلی از ساختمان خارج شد و به سمت من آمد. او گفت که امیرخان جلسه‌ای فوری دربارۀ تعیین تعرفۀ کاغذ کتاب‌ها دارد و امروز نمی‌تواند مرا ببیند. قرار بود امروز دربارۀ انتخاب دبیر و ویراستار مجله با امیرخان صحبت کنم. مامور، کاغذی به من داد و گفت:« این مشخصات شخص مورد نظریه که امیرخان برای دبیری مناسب می‌دونن. اسمش عذراست، توی محله‌ای که در کاغذ نوشته شده زندگی می‌کنه، البته جای تو بودم اول با گشتن مغازه‌های اون محله شروع می‌کردم.»

به محلۀ مورد نظر رسیدم، وارد اولین سوپرمارکت شدم تا ببینم آیا کسی عذرا را می‌شناسد یا نه، و کجا می‌توانم او را پیدا کنم. داخل فروشگاه شدم و از صاحب مغازه سوال کردم، ولی به نظر می‌رسید پیرمرد فروشنده قدرت تکلم ندارد. در همان لحظات دیدم مردی به سمت قفسه کرانچی‌ها می‌رود تا آخرین کرانچی باقی‌مانده در قفسه را بردارد. خواستم به سمتش بروم و از او پرس‌وجو کنم، اما صدای شلیک گلوله‌ای در مغازه طنین انداخت و مرد از پشت به زمین افتاد. دختری جوان در حالی که داشت دود را از سر تفنگش فوت می‌کرد، وارد مغازه شد و با صدایی بی‌احساس گفت:« مال خودم بود!»

وقتی چشمش به قیافۀ وحشت‌زدۀ من افتاد، با ابرو به تفنگ اشاره کرد و گفت:« گلولۀ بیهوشی بود.» سپس رو به در مغازه فریاد زد:« بچه‌ها بیاید تو! گرفتمش!»

زمین لحظاتی شروع به لرزیدن کرد؛ ده بچۀ خردسال فریادزنان وارد مغازه شدند:« ک- ران- چی! ک- ران- چی! ک- ران- چی!» با هر بخش کلمه، پایشان را محکم به زمین می‌کوبیدند. صدای بلند شلیک، دوباره به گوش رسید. دختر جوان، تیر هوایی شلیک کرد و داد زد:« هیـــــــس، اول خودم !»

طبق اطلاعات ورقه‌ای که مامور به من داده بود، اطمینان یافتم که این دختر عذراست، این تعداد بچه هرجایی پیدا نمی‌شد. در همان لحظات، کودکی که تنها پوشک تنش بود، چهار دست و پا وارد مغازه شد:« مامی، مامی، منم چرانکی می‌خوام!» قیافۀ خشن عذرا ناگهان پر از محبت شد و به سرعت رفت و کودک را در آغوش گرفت، او را بوسید و گفت:« واست نگه داشتم شازده کوچولو.»

پس از آن که تا آخرین دانۀ نمک کرانچی بلعیده شد، عذرا بچه‌ها را برای خروج از مغازه به صف کرد:« ...، هشت، نه، ده، اینم شازده...، هی! یکی کمه!» سرفه‌ای کردم و به سمت یخچال بستنی‌ها اشاره کردم و گفتم:« فکر کنم دنبال اون می‌گردین.» دختر بچه‌ای با سر داخل یخچال بستنی‌ها فرو رفته بود و تنها پاهاش بیرون از یخچال مانده بود. عذرا به سمت دختر رفت و با عصبانیت گفت:« گیزبَس!» سپس اورا بغل کرد، در حالی که دختر دست و پا می‌زد تا به داخل یخچال برگردد، عذرا پول کرانچی را روی پیشخوان گذاشت و بچه‌ها را به سمت بیرون مغازه هدایت کرد.

حالا فهمیدم چرا عذرا انتخاب خوبی بود، مطمئنا مدیریت کارمندان یک نشریه، سخت‌تر از کنترل یازده کودک چموش نبود. داشتم به دنبال عذرا می‌رفتم تا او را به مجله دعوت کنم که چیزی به ذهنم رسید، عذرا و یازده بچه‌اش روی هم دوازده نفر می‌شدند، حال اگر من از مغازه خارج می‌شدم، نفر سیزدهمی بودم که از ساختمان بیرون می‌رفت . آخرین باری که سیزدهمین نفر از جایی خارج شدم، تا یک ماه روی صندلی چرخ‌دار نشستم. لحظاتی فکر کردم و سپس به سمت پیرمرد لال رفتم به او گفتم کسی در بیرون مغازه با شما کار دارد. پیر مرد با حالتی پرسشی به خودش اشاره کرد.

- بله بله! با شما کار دارن.

باید درک کنید، من انسان بی‌رحمی نیستم، آن پیرمرد به هرحال عمرش را کرده بود و امروز فردا رفتنی بود، نمی‌توانستم ریسک کنم، اگر در همان لحظات، جوان تندرستی وارد مغازه می‌شد و موقع رفتن، بلایی سرش می‌آمد چه؟

پیرمرد لنگ لنگان از مغازه بیرون رفت. تلفن همراهم را برداشتم و با اورژانس تماس گرفتم. در همان لحظات صدای ترمز ماشین و برخورد محکمی شنیده شد.

- الو؟ اورژانس ؟

مطبخ‌خانه مجله

طرز تهیه نیمرو

 

با اولین برنامه‌ی علنی آشپزی خدمت شما هستیم. جدا دلم نیومد تا خواننده‌های مجله از دستور‌پخت‌های بی‌نظیر من محروم باشن. البته قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری! الان که کنار این توالت صحرایی مجله ایستادم و منتظرم تا محمدعجم بیرون بیاد تا نظر کارشناسانه‌ش رو درباره‌ی غذا بده، فرصت رو غنیمت شمردم و دستور پخت غذای امروز رو خدمتتون عرض می‌کنم ^___^

(ویراستار ادبی- چرا محمد داره از توی دستشویی، ناله و نفرینت می‌کنه؟!)

بفرما! حالا یه بار خواستم یه کاری کنم که به جای خمیر کاغذ باطله، یه غذای درست حسابی به خوردشون بدم. یه بار خواستم هنر و استعدادمو در حد اعلا نشون بدم. مگه گذاشتن؟ همش تقصیر عذراست. حالا اگه غذایی، پولی، غذایی، باز هم غذایی، چیزی پیدا کرده بود و آورده بود، می‌شد یه استفاده‌ای کرد. اما آخه کی سرپرستی گربه‌ی سیاه رو قبول می‌کنه؟ چیزی هم بگیم، به خرافی بودن متهم می‌شیم.

(ویراستار ادبی- غر نزن! برنامه رو شروع کن!)

تو چرا همه‌جا هستی؟!!!

بله! برای تهیه‌ی این غذا، به تخم‌مرغ، روغن، ماهیتابه و حرارت نیاز داریم. تمام این مواد به سادگی و بدون کوچک‌ترین هزینه، قابل تهیه هستن. مثلا عنایت بفرمایید که من چطور روغن رو گیر آوردم:

یه بار که پی پیدا کردن زنگ آهن برای اضافه کردن به غذا به عنوان زردچوبه بودم، با خودم فکر کردم که مسلما زنگ آهن رو در جایی میشه پیدا کرد که آهن باشه. درنتیجه به سراغ ماشین‌های چاپ رفتم. اما توفیقی پیدا نکردم. همون‌جا بود که با مخزن روغن مخصوص قطعات ماشین‌ها آشنا شدم. امروز برای پخت این غذا، تمام اون مخزن‌ها رو خالی کردم ^___^

(ویراستار ادبی- پس از کار افتادن ماشین‌ها تقصیر تو بوووود؟!!!)

بهتون نزنین، وگرنه میرم خواهرمو میارما! پیدا کردن ماهیتابه سخت بود. مجبور شدم تا صداسیما برم و ماهیتابه و کلاه آشپزی سامان گلریز رو امانت بگیرم، اما ارزشش رو داره.

(ویراستار ادبی- از تخم‌مرغ ‌ها بوگو!)

هفت‌ماهه‌ای؟ دارم می‌رسم. درواقع اول تخم‌مرغ بوده و بعد نیمرو، اشتباهه که میگن اول مرغ بوده. مرغ رو سفارش دادیم بیارن. من برای برداشتن نمک از دفتر پشیز وارد اتاقش شدم. البته نمی‌دونم چرا چندباری دیده بودم که پشیز از طریق یه لوله‌ی شیشه‌ای، این نمک رو داخل دماغش می‌کشید، ولی خب لازمش داشتم. نه برای نیمرو. اصلا اون موقع، نیمرو در ذهنم نبود.

با استفاده از سنجاق سر، کلید، شاه‌کلید، خودکار، فن پرتاب صندلی و حتی ورد آلوهومورا موفق شدم در رو باز کنم.

مستقیم سراغ کشوهای میزش رفتم. در اولین کشو، قابلمه‌ای توجهم رو جلب کرد. درش رو که باز کردم، یه کله‌ی گوسفند با دندونای زرد نیاز به ارتودنسی و چشم‌های ورقلمبیده زل زد بهم. جیغم رو به زور خفه کردم تا لو نرم. کله‌پاچه‌ی فاسد لجن گرفته، انگیزه‌ای شد تا غذای شاهانه‌ای برای پشیز بپزم. کنار قابلمه دوتا تخم‌مرغ هم بود که بوی فساد کله‌پاچه‌ رو گرفته بودن. برشون داشتم و رفتم آشپزخونه‌.

(ویراستار ادبی- دستور‌پخت‌ رو میگی یا نه؟!)

بلهK من از برداشتن قابلمه امتناع کردم چون بهداشت برام خیلی مهم‌تر از غذاست، مگر این‌که پای پیتزا وسط باشه. اما قاشقش رو آوردم و بعد سراغ تهیه‌ی بقیه مواد رفتم.

دستور پخت به این شرحه:

تخم‌مرغ ‌ها رو توی روغن داغ بشکونید و بعد بخورید J

البته من از محمدعجم خواهش کردم که غذا رو تست کنه و اگه نمکش کم بود بهم بگه. اون گفت اصلا نمک نداره و بعد به طرز مشکوکی شروع به خندیدن کرد و بهم می‌گفت تربچه فرنگی! و بعد قبل از این که نظری در مورد طعم غذا بده، به سمت دستشویی دوید.

من هم به دنبالش دویدم. توی راهرو، عذرا رو دیدم که با یه گربه‌ی سیاه چشم سبز گوگولی مگولی اومده توی دفتر مجله، وسط اتاق ایستاده بود و هوار می‌کشید:« ببینین چی پیدا کردم!» اولش فکر کردم یا غذا پیدا کرده و یا غذا، که این‌طور ذوق‌زده شده. البته نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم و گربه رو به شکل یه سوسیس گنده نبینم! ولی نظر کارشناسانه‌ی محمد مهم‌تر بود :(

حالا که دستورپخت طلایی رو در اختیار همگان گذاشتم، آیا فداکاری من شایسته‌ی تقدیر نیست؟

(ویراستار ادبی- اوه اوه، محمد چرا با یه چماق داره میاد سمتت؟!)

خفتینگ

طعمه: ali-rbn

 

طرف‌های صبح بود و هوا گرگ‌ومیش. آفتاب داشت از ‌پشت قلۀ بایگانی پیشتاز درمیومد. نباید دیر می‌رسیدم. یه نگاه به ساعتم کردم، ساعت پنج‌ونیم صبح بود. یه آه خسته کشیدم. انقدر کار ریخته بود سرم که دقیقا بیست‌وچهار ساعت بود نخوابیده بودم. Fou رو پلی کردم و راه افتادم. باید می‌دویدم تا می‌رسیدم. حدود نیم ساعت دیگه، صفحه‌ی وب از پیشتاز به فلان‌جا می‌رفت. لعنت به صفحات قاچاقی! و کاربرهای فراری.

توی شیب خیابون گالری گم شدم. از سمت چپ میانبر زدم به بخش سرگرمی. اون‌جا صندلی‌های پارک «بوستان شیطنت سنتر.» قرار داشتن. دیگه حسابی از نفس افتاده بودم. روی یکی از نیمکت‌ها نشستم ونفس تازه کردم. اومدم بلند بشم که از گوشه چشم، حرکتی دیدم. سریع بلند شدم و رو کردم به اون چیز که ببینم چیه. البته چیز نبود، آدم بود^_^

یه پسر نوجوون با موهای فرفری خرمایی و یه عینک شیشه مستطیلی با یه تیشرت سبز که روش نوشته بود من فراری نیستم:/ سریع شناختمش. اسمش علی بود و تازه کوچ کرده بود پیشتاز.‌ حداقل چهارده سال رو داشت. به نظر عصبانی میومد. اخم‌هاش توی هم بود ودستاش توی جییش. خود جنس بود! هرطور شده باید برای خفتینگ گیرش میاوردم!

رفتم جلو و بهش گفتم:« سلام علی، میشه یه دیقه...» اما نذاشت حرفمو کامل کنم. برگشت و داد زد:« ببین! اصلا حوصلۀ شما خیریه‌ای‌ها رو ندارم! حالم اصلا خوب نیست و اعصابم خیلی داغونه! هرآنم ممکنه که...» اما تا نگاهش به من افتاد زبونش بند اومد و چشماش از ترس گشاد شد. من‌من کنان گفت:« تو... تو...» و بعد با تمام توان فرار کرد! با تعجب فرار کردنش رو نگاه کردم، قضیه چی بود؟ کجای کارم مشکل داشت؟ یه نگاه انداختم به خودم و یه جیغ بنفش کشیدم! شت! انقدر درگیر کار بودم که حواسم نبود چی تنمه! سرتاپام مشکی بود با یه مانتو که روش نوشته بود «من عزرائیل توام» :/ وات د فــــــاز؟

داد زدم:« لعنت به تو پسر! حالا با این حال و روز خسته‌م باید بدوم دنبالت؟» با این حال دنبالش دویدم. فلکه‌ی «مختصری از پایونیر لایف» رو دور زد و دوید توی بن‌بست « دوستان ما» :) کاملا معلوم بود که هنوز خیابونا رو بلد نیست. نخودی خندیدم و وارد بن‌بست شدم. دیدم ته کوچه چسبیده به دیوار و یه نانچیکو هم دستش! تا منو دید، حالت دفاعی با نانچیکو گرفت و فریاد زد:« جلو نیا! می‌فهمی؟ جلو نیا! بهت اطمینان می‌دم کارم با این ماسماسک عالیه!» خندیدم و جواب دادم:« هوی پسر! غلاف کن سلاحتو! این فقط یه شوخی کوچیک بود، باشه؟ اسم من میس خفته. از دیدنت ...» اما باز هم نذاشت حرفمو کامل کنم.

- میس خفت؟ ببین! سرتاپامو بگردی دو امتیاز پیدا نمی‌کنی! من آه در بساط ندارم که ببری، بابا لامصب ول کن ما رو!

دوباره خندیدم. پسره بانمک بود. بهش گفتم:« نه اون خفتی که تو فکر می‌کنی! بیا جلو، نترس، ازدیدنت خوشحالم و شرمنده ترسوندمت.» دستمو دراز کردم طرفش. با شک و دودلی اومد جلو و باهام دست داد. گفت:«خوشبختم منم...»

- علی هستی. علی آر بی ان. بیش‌تر علی صدات می‌کنن. چهارده سالته، تازه کوچ کردی پیشتاز و اگه بخوای حتی می‌تونم بگم سایز پات چنده.

علی هاج و واج مونده بود. با تعجب گفت:« تو این‌ها رو از کجا می‌دونی؟ تعقیبم می‌کردی یا همچین چیزی؟» گفتم:« راجع به تعقیب که مامورام دو هفته‌س دارن تعقیبت می‌کنن :) در ضمن توی این مملکت کسی نیست که من اطلاعاتشو نداشته باشم. ناسلامتی من میس خفتم^__^

نگاهی بهم کرد وگفت:« خب خانوم میس خفت، میشه بگی با من چیکار داری؟» یه نیشخند زدم و گفتم:« من تو رو واسه خفتینگ انتخاب کردم.» دوباره چشماش از ترس گشاد شد و چند قدم عقب رفت:« نه، نــه، نــــــه! تو که منظورت خفتینگ مجله زرد نیست؟» با یه لبخند ملیح جواب دادم:« زدی تو خال!» در همون حال مواظب بودم دوباره فرار نکنه :) با التماس گفت:« آخه چرا من؟ واقعا چرا؟ من چه گناهی کردم؟ چرا نمیری سراغ یکی دیگه؟ من هنوز جوونم، آرزو دارم، هنوز کلی بازی هست که بازی نکردم! هنوز کلی...» دستمو گذاشتم رو دهنش و ساکتش کردم. خیلی ریلکس گفتم:« ببین، آروم باش، باشه؟ من قرارداد کاری دارم که هر هفت روز یه بار یکی رو خفت کنم و اسرار زندگیش رو بریزم بیرون، گرفتی؟ اگه اینکارو نکنم حقوقمو نمیدن! گرفتی؟» سریع یه نگاه به آسمون انداختم و دیدم آفتاب دراومده. بهش گفتم:« ببین، می‌خوام دستمو از روی دهنت بردارم. الان هم عین یه پسر خوب با من میای کافه پیشتاز تا در آرامش خفتت کنم! به جان گربه‌های لیلا اگه فرار کنی یه تیر بیهوشی می‌زنم بهت، بعد هم غل و زنجیرت می‌کنم به صندلی! باشه؟ می‌ریم یه گپی می‌زنیم و یه چیزی هم می‌خوریم‌.» علی سری به نشانه موافقت تکون داد.

یواش دستمو از روی دهنش برداشتم وگفتم:« خوب دیگه بیا بریم.» یه نگاه انداخت بهم و گفت:« باشه. می‌دونی، احساس می‌کنم دارم حماقت خیلی بدی مرتکب می‌شم.» بهش چشمک زدم و گفتم:« اتفاقا برعکس، حماقت خیلی خوبی می‌کنی^__^»

در کافه رو برای علی باز کردم تا وارد بشه‌. یه میز دونفره و دنج بیخ دیوار که جون می‌داد برای خفت کردن پیدا کردم و با دست بهش اشاره کردم. گفتم:«اون‌جا جای خوبیه. برو بشین، فکر فرار هم به سرت نزنه، دورتادور این کافه رو مافیای پیشتازی محاصره کردن و نهایتا با اون نانچیکوت بتونی دو سه نفر رو بزنی و کاملا بی‌فایدس. بهتره یادآوری کنم که اگه سروکارت به اون‌ها بیفته، از بین رفتن صورتت توسط اسید سولفوریک رو به شخصه تضمین می‌کنم^__^»

علی به خودش لرزید:« اسید سولفوریک؟ اینا جادو جنبلم بلدن؟» جواب دادم:« البته! اصلا اونا به سحر و جادوشون معروفن:) خب دیگه، می‌خوای سروکارت به اونا نیفته عین یه بچه خوب برو بشین اون‌جا، یالا.» به سمت میز هلش دادم و روی صندلی نشوندمش. خودم هم اون طرف میز نشستم. گارسون رو صدا کردم:« گارسون! دوتا کیک پنیری و دوتا قهوه بیار. قهوه من اسپرسو دوبل باشه با کف خامه زیاد. صورت‌حساب رو هم بفرستین برای مدیریت مجله زرد پرداخت می‌کنه.» علی با تعجب پرسید:« مدیریت مجله زرد؟» جواب دادم:« خب می‌دونی، از اون جایی که من در مورد پشیز هم خیلی اطلاعات دارم، یه جورایی مجبورش می‌کنم خرجم رو بده^_^» علی یه نیشخند زد و گفت:« تو اگه خلافکار می‌شدی، کل پیشتازو به هم می‌ریختی، می‌دونستی؟» سرمو به نشونه موافقت تکون دادم وگفتم:« آره می‌دونم، ولی همین حالا هم با پلیس‌های پیشتاز سر اطلاعات زیادم به مشکل خوردم و در ضمن، شغل فعلیمو بیش‌تر دوست دارم. خیلی خب دیگه بسه، بریم سرکارمون.» علی آب دهنشو قورت داد و منتظر من بود تا سوالامو شروع کنم. دفترچمو با یه خودکار از جیب مانتوم درآوردم و سوالامو شروع کردم:« خیلی خب، سوال یک: ماست رو باید قورت داد یا جوید؟» دقیقه‌ای سکوت.

+ چی؟!؟

- نشنیدی؟ دوباره می‌گم: ماست رو باید قورت داد یا جوید؟

چشماش از تعجب گرد شد. پرسید:« این چه جور سوالیه؟ این‌جوری می‌خوای خفتم کنی؟» اخم کردم و گفتم:« به تو ربطی نداره که من چجوری خفت می‌کنم، وظیفه تو فقط اینه که به سوالام جواب بدی وگرنه سر وکارت با...»

+ مافیای پیشتاز، می‌دونم. خب مثل این که چاره دیگه‌ای ندارم. دوباره بپرس.

صدام رو صاف کردم و دوباره پرسیدم:« ماست رو باید قورت داد یا جوید؟» جواب داد:« صددرصد باید جوید! کی رو دیدی نجوه؟» لبخند زدم. می‌دونستم واسه خفت کردن خوبه، هیچ‌وقت نباید به تصمیم‌گیری میس خفت شک کرد! گفتم:« خوبه! سوال بعدی: چرا فامیل دوز در دوست داره؟»

+ چون در موجود نجیبی‌ست؟

- سوال سه: برای گرفتن شناسنامه المثنی اصلش هم لازمه؟

یه کم فکر کرد و بعد گفت:« فکر می‌کردم لازم نباشه؟» جوابشو توی دفترچم یادداشت کردم و سوال بعدی رو پرسیدم:« اگه روزه سکوت بگیری ، سحر پا میشی سروصدا راه بندازی؟» خندید وجواب داد:« صددرصد! من کلا موجود مردم‌آزاریم! خیلی مزه میده این کار!»

- به نظرت ساعت عقب بوده کشیدن جلو یا جلو بوده کشیدن عقب؟ اون اول اولا، زمان پیشتازیای اولیه!

این دفعه خیلی رفت توی فکر. یه دقیقه حرفی نزد، سپس گفت:« طبق نظریه فیثاغورث و قوانین سه‌گانه انرژی و فرمول ترکیبات ژن‌های موش صحرایی که البته هیچ ربطی به هم ندارن، اون اول، اولین فصل بهار بوده. در نتیجه اول جلو بوده کشیدن عقب.» جواب دادم:« خیلی خوبه! سوال بعد وقتی...»

  • کیک‌های ‌پنیری و قهوه‌هاتون خانم.

نگاهی تند و تیز به گارسونی انداختم که حرفمو قطع کرده بود. گفتم:« بذارشون روی میز. امشب توی راه خونه‌ت مواظب خودت باش!» گارسون که از حرف‌هام گیج شده بود، قهوه‌ها و کیک‌ها رو گذاشت روی میز و رفت. علی رفتن گارسون رو تماشا کرد وگفت:« گارسون بیچاره! امروز روز آخر زندگیشه، مگه نه؟» جواب دادم:« اوهوم، اون باشه که حرف میس خفتو قطع نکنه. خب دیگه داشتم می‌پرسیدم: وقتی می‌خندی روی صورتت چال میفته یا پرانتز؟» لبخند زد وگفت:« پرانتز :) »

  • تاحالا پیش اومده بدتیپ بری بیرون، بعد یه آشنای مهم بیاد جلوت؟ چقدر ضایع شدی؟

با این سوال یهو قهوه‌ای که داشت می‌خورد، پرید توی گلوش و به سرفه افتاد! داد زدم:« عه! چی شدی؟»

محکم زدم پشتش تا خفه نشه.‌ اومدم دوباره بزنم که دستمو گرفت، نذاشت بزنم و توی همون حالت بین خفگی و سرفه گفت:« هررررررره! مگه کیسه بوکس گیر آوردی این‌جوری می‌زنی؟ یواش‌تر بابا!» زیر زیرکی خندیدم و گفتم:« ببخشید» این دفعه آروم‌تر زدم پشتش تا حالش جااومد. پرسیدم:« الان خوبی؟» یه سر تکون داد که یعنی آره. گفتم:« خوب جوابمو بده.» یه نفس عمیق کشید وگفت:« یادم ننداز. یه ثانیه می‌خواستم برم مغازه سر خیابون و بیام، یه نفری که حالا نام نمی‌برم، اومد از جلوم رد شد. یه نگاه واقعا متاسف انداخت و رفت. هیچی دیگه! من هم همین‌جور آب شدم رفتم توی زمین.»

- خوبه! جالب بود! سوال بعد: چرا همه توی کل‌کل‌ها برای خودشون متاسفن؟

- راستش رو بخوای این یکی از عجایب جهانه که فقط مردم مملکت ما قابلیتش رو دارن و همه فکر می‌کنن خودشون درست میگن واز این که دارن با یکی که حرفشونو قبول نمی‌کنه بحث می‌کنن متأسفن.

گفتم:« تفسیر جالبیه. به نظرت ناامیدانه‌ترین صدا چیه؟» گفت:« صدای خوردن کفگیر ته دیگ ماکارونی :(»

- دلت می‌خواست پرنده باشی یا روح؟

+ من به همینی که هستم راضیم، ولی برای این که شما راضی بشی، می‌گم روح، چون آگاهیش بیش‌تره.

پرسیدم:« چرا به سوالام جواب میدی؟» اینو که گفتم حسابی قاطی کرد! پاشد داد زد:« خیلی آدم فلانی هستی! تو منو به زور آوردی این‌جا! مگه چاره دیگه‌ای هم داشتم؟» ریلکس جواب دادم:« نه، چاره دیگه‌ای نداشتی. این از اون سوالای پیش‌فرض و غیرقابل تغییر بود که باید می‌پرسیدم. حالا هم بشین سر جات لطفا.» اخماشو توی هم کرد و دست به سینه نشست. پرسیدم:« دلیل این که صندلی داغ، داغه چیه؟» با تندخویی جواب داد:« خب دوست داره داغ باشه! چیکارش داری خو؟» هنوز از اون سوال ناراحت بود. بهتر بود الان دیگه سوالای بهتر رو می‌پرسیدم.

- چرا وقتی باتری کنترل تموم میشه، فشار میدی باتری‌هارو؟

اخماشو از هم باز کرد وگفت:« به عمر چهارده ساله‌م قسم چنین کاری ‌نکردم تا حالا!» داشت بهتر می‌شد. پرسیدم:« چرا آهنگ مورد علاقتو حفظ می‌کنی ولی درساتو نه؟» باتعجب پرسید:« تو از کجا می‌دونی؟» با غرور جواب دادم:« یادت نره من میس خفتم و از خود ژوپیتر هم اطلاعات دارم! خب چرا؟» جواب داد:« درس کلا چیز مزخرفیه.»

- می‌گیم روغن زیتون، از زیتونه. حالا ترکیبات روغن بچه؟

+ میشه بعدی؟:)

- آره میشه. چطوری ممکنه اودی روی دوپا راه بره، در صورتی که گارفیلد چهار دست وپائه؟ هردو گربه‌ن.

یهو دیدم پقی زد زیر خنده! گفتم:« وا چرا می‌خندی؟ چی خنده داره؟» همون‌طور در حال خنده گفت:« اولا که اودی سگ بود نه گربه! دوما که اون گارفیلد بود که روی دوپا راه می‌رفت نه اودی! خلاصه سوالت خیلی چپندرقیچی بود:)»

احساس کردم دارم سرخ می‌شم. باید با طراح سوالات نشریه یه صحبت کوچولویی می‌کردم. سریع گفتم:« خوب این سوالو بی‌خیال. سوال بعد: چرا یه مافیا پشت سرته؟» سریع خندشو قطع کرد و برگشت پشت سرشو نگاه کنه، اما اگه حواسش بود می‌فهمید پشتش دیواره و کله‌ش نمی‌خورد به دیوار!هاهاها انقام خوبی بود:)

علی گفت:« هرهرهر بامزهK» گفتم:« می‌دونم خیلی بامزه‌م. نیاز به یادآوری نیست. سوال بعد: چرا عادت داریم انگشت کنیم توی سیمان تر؟»

+ خو خیلی حال میده. اصلا جزو کارهای حسنه هستش.

گفتم:« آها خوبه. یه عذاب الهی همگانی نام ببر.»

+ عذاب الهی همگانی؟

- آره. مثلا اول مهر و زنگ مدارس.

گفت:« آها، خوب اممممم، غروب سی ویک شهریور:)» گفتم:« سوال بعد: چرا میگن کف دستمو بو نکردم؟ چرا مثلا نمیگن کف پا؟»

+ چون ممکنه اون کف پا ساعت‌ها توی کفش مونده باشه و بوی گربه‌ای رو بده که سه ساله حموم نرفته^_^

نیشخند زدم:« چرا فکر می‌کنی یه مافیا پشت سرت نیست؟» گفت:« خو چون پشت سرم دیواره.» گفتم:« شاید یه مافیای جادوگر باشه که خودشو توی دیوار مخفی کرده باشه!» علی با تردید یه نگاه انداخت به دیوار و گفت:« بیا و خوبی کن و با من از این شوخیا نکن. باشه؟»

  • اوکی. سوال بعد: چرا به حیاط خلوت میگن خلوت؟ چرا خلوته؟

علی با حالت کارشناسانه جواب داد:« متاسفانه با اختراع گوشی و لپ‌تاپ و این‌ها، ملت دیگه رغبتشون نمی‌گیره جم بخورن و برن حیاط. لکن خلوت شده.» تا این‌جا نسبتا خوب جواب داده بود. پیش خودم گقتم بذار یه سوال ریسکی ازش بپرسم. از او‌ن‌ها که اگه جواب می‌داد براش بد تموم می‌شد:) پرسیدم:« چرا تاپیک می‌زنن گفت وگو آزاد، بعد واسش قوانین می‌ذارن؟» یه ثانیه شک زیادش نسبت به من رو تو چشماش دیدم! علی به نشانه نفی سر تکون داد و گفت:« من فقط در حضور وکیلم در این مورد حرف می‌زنم. خطرش بالاس!»

- باشه. سوال بعد: چرا دیوار صافه؟

+ چون معمارهامون بلد نیستن! اصلا دیوار صاف یه فرهنگ اشتباهیه که جا افتاده! دزدهای بیچاره چه‌جوری زندگیشونو سرکنن وقتی نمی‌تونن راحت دزدی کنن؟ همه‌ش تقصیر دیوار صافه اینا!

- هوممم، تا حالا از این زاویه نگاه نکرده بودم به قضیه. چرا خونه خوبه خونه؟

+ جان؟!؟

خندیدم وگفتم:« هیچی! اینو بگو: چرا سی‌ونه سرنخ، سی‌ونه تا قرقره داره؟» علی به تته‌پته افتاد:« عه چیزه، آره، باید... نه، چیز... اهـــــه! چرا منو درگیر مسائل سخت می‌کنین؟ اصلا اگه قرقره نداشته باشه نمی‌چرخه که!»

لبخند زدم وگفتم:« آروم باش پسر! سوال آخرو بگو: چرا خفتینگ خیلی خوش می‌گذره؟» به طرز عجیب و غریبی نگاهم کرد وگفت:« خوش می‌گذره؟ ما که فقط ذلت کشیدیم.» گفتم:« به من که خیلی خوش گذشت. خوب دیگه، تموم شد. می‌تونی بری.» علی گفت:« برم؟! به همین سادگی؟! یعنی هیچ تعقیب و گریز و هیچ کتک‌کاری در کار نیست؟» خندیدم وگفتم:« نه دیگه! برو خیالت راحت باشه:) »

+ اول بگو مافیاها برن. من خیالم راحت بشه.

زیر چشمی یه نگاهی بهش انداختم. همون‌طور که دفترچمو می‌ذاشتم توی جیبم، پرسیدم:« مافیا؟»

+ مگه نگفتی دور تا دور کافه رو محاصره کردن؟

- آهااا. اونو میگی؟ اون فقط یه شوخی کوچیک بود. همین. برای این که مطمئن بشم فرار نمی‌کنی. من حتی تفنگ بیهوشی هم ندارم، تو خیلی راحت می‌تونستی فرار کنی.

قیافه‌ش خیلی دیدنی شده بود! چهره‌ش از خشم سیاه شده بود. با لکنت گفت:« تو...تویه... من...» سریع حرفش رو قطع کردم:« آره، می‌دونم از دیدنم خوشحال شدی. من هم از دیدنت خوشحال شدم. دیگه خداحافظی.» بعدش از کافه هلش دادم بیرون و سریع خودم به سمت دفتر مجله زرد حرکت کردم. بیست قدم که از علی دور شدم، برگشتم سمتش و داد زدم:« راستی مافیایی‌ها هیچ کدوم جادو بلد نیستن!» و سریع درحالی که می‌خندیدم سرعتم رو بیش‌تر کردم.

وارد ساختمان مجله زرد شدم. وقتی وارد دفترم شدم، سریع موبایلمو از جیبم درآوردم و یه زنگ کوچولو زدم. امشب گارسون عزیز می‌مُرد:)

فال تابستانه

 

در این شماره با فال ماه‌های فصل تابستون در خدمت شما خواننده‌های عزیز هستم. فقط چون جاسوویچی هویجم رو گم کردم، اگه از خودم بی‌اعصابی نشون دادم، شما ببخشید (,___,)

 

تیر:

در کنکور، پزشکی قبول می‌شوید؛ کل دوران دانشگاه با شب بیداری‌های زیاد و درس خواندن‌های فراوان با بهترین نمرات، واحدها را پاس می‌کنید؛ تخصص مغز و اعصاب می‌گیرید؛ بعد مدتی شهرتتان به عنوان پزشک بسیار حاذق در زبان‌ها می‌پیچد؛ خیلی پولدار می‌شوید؛ با همسری زیبا/جذاب (اگر جنسیتتان مونث است)، ازدواج می‌کنید؛ در پروژه‌ای سرمایه‌گذاری می‌کنید؛ شکست می‌خورد؛ ورشکست می‌شوید؛ چک‌هایتان برگشت می‌خورد؛ به زندان می‌افتید؛ همسرتان ترکتان می‌کند؛ در زندان با چاقو صورتتان خط‌خطی می‌شود؛ معتاد می‌شوید؛ عفو می‌خورید و آزاد می‌شوید؛ به دلیل سابقه کیفری، جایی استخدام نمی‌شوید؛ یک کیف پول پر از تراول‌های درشت پیدا می‌کنید؛ با شادی می‌روید تا اول از همه غذایی بخرید تا از گشنگی نمیرید و بعد زندگیتان را از این رو به آن رو کنید که یک موتوری کیف را از شما می‌زند؛ وسط خیابان خشکتان زده، یک کامیون که از آن‌جا رد می‌شده بوق می‌زند؛ حرکت نمی‌کنید؛ ترمز نمی‌کند...

می‌میرید!

R.I.P

نکات اخلاقی:

#در_پروژه_های_مشکوک_سرمایه_گذاری_نکنید.

#در_انتخاب_همسر_دقت_کنید_که_با_هر_مشکلی_رهایتان_نکند.

#اگر_چیزی_پیدا_کردید_آن_را_به_خوبی_مخفی_کنید.

#سعی_کنید_کمتر_شوکه_شوید_یا_حداقل_وسط_خیابان_نه.

 

مرداد:

کمی حواس‌پرت و خوش گذرانید. همیشه در کارهایتان تاخیر دارید و هیچ‌وقت آن‌تایم نیستید. به همین دلیل، فردا شب که قرار است با دوستانتان بیرون بروید، متوجه گذر زمان نمی‌شوید و بعد از تاریک شدن هوا به سمت خانه راه می‌افتید. همان‌طور که از کنار یک کوچه‌ی تاریک رد می‌شوید، صدایی توجه شما را جلب می‌کند. نزدیک می‌شوید، مردی را می‌بینید که روی زمین افتاده و سه مرد کت شلوارپوش دوره‌اش کرده‌اند. یکی از آن‌ها می‌گوید:« نباید خیانت می‌کردی...خودت می‌دونی!» مردی که روی زمین افتاده با ناله تقاضای بخشش می‌کند، ولی دیگری می‌گوید که بهای کارش تنها با جانش پرداخته می‌شود. در جلوی چشمان وحشت‌زده شما یکی از آن مردهای کت و شلواری، با آن کلاه شاپوهای قدیمی اسلحه‌ای را در می‌آورد و تنها یک گلوله در مغز فرد دیگر خالی می‌کند. ناخودآگاه جیغ می‌زنید:« یا پنیر! یا شلغم اعظم!» (-_- چرا توی فیلم‌ها هیچ‌کس نمی‌تونه در موقعیت‌های حساس جیغ نزنه؟ یا یه شاخه زیر پاش رو نشکنه؟) متوجه حضورت می‌شوند، دو نفر از آن‌ها به سمتت می‌آیند و شما فرار می‌کنید. با تمام سرعت می‌دوید و فقط چند قدم به در منزلتان مانده. ولی از آن‌جایی که کفشی که پوشیده‌اید چینی است، پاره می‌شود و شما با سر زمین می‌خورید. آن‌ها به شما می‌رسند، شما را می‌گیرند و می‌کشند: زیرا شاهد قتل بوده‌اید. سپس شما را زیر خانه‌ی یک طرفدار پروپاقرص جاستین بیبر دفن می‌کنند و می‌روند. شاد باشید، در آن خانه همیشه صدای موسیقی بلند است!

R.I.P

نکات اخلاقی:

#آن_تایم_باشید.

#تا_دیروقت_بیرون_نمانید.

#کفش_چینی_نپوشید_هشدار_خطر_مرگ.

#من_دیگر_حرفی_ندارم.

 

شهریور:

عشق در خانه‌تان را زده و بدجور گرفتار شده اید! شب و روز از عشق می‌نالید و خورد و خوراک ندارید. در تمام کانال‌های عاشقانه تلگرام عضو شده‌اید، چه آن‌هایی که شعارشان «ما چقدر خوشبختیم، همه چی آرومه» است و چه آن‌هایی که شکست عشقی خورده‌اند و شب و روز از زخم روی جگر مینالند. روزی سه پست در اینستاگرام می‌گذارید با مضمون: #گفته_بودی_عاشقم_هستی_ولی_انگار_نه

#رفیقم_کجایی_دقیقا_کجایی_کجایی_تو_بی_من_تو_بی_من_کجایی

(آآآآآآآآآآآه!!!!!!!!!!آآآهآآآآآههههآآآآ)

#نزن_عشقم_سینم_دیگه_جای_خنجر_نداره!

#آره_عاشقم_ولی_مغرور!

#شاخ_ترین_عاشقم_درسته_شاخ_نه_در_حد_آرمان_اما_نزدیک_بهش.-.-

(حالمان را به هم زدید، اه)

در طالعت می‌بینم که می‌فهمی عشقت با کس دیگریست، یک دوره‌ی پر از #لعنت_به_عشق و #عشق_واقعی_وجود_نداره و #عشق_مال_کتاباست و #اون_و_عشقش_من_و_تنهایی_هام! را می‌گذرانید و بعد از این دوره‌ی سه روزه باز هم عاشق کس دیگری می‌شوید و این زنجیره ادامه دارد تا این که یک روز یکی از مویرگ‌های مغزتان گره می‌خورد و...

R.I.P

نکات اخلاقی:

#دل_کوچولو_دل_دیوونه_دیگه_نرو_از_خونه

#یا_حداقل_هفته_ای_یه_بار_برو_هرروز_نه.

پ.ن: تمام جملات جگرسوز بالا توسط بنده حقیر نوشته شده، شهریوری‌های عزیز با ذکر منبع در اینستاگرام پست بگذارید، #Silk را فراموش نکنید.

 

تا فالی دیگر، بدرود.

(پاییزانه‌ها از همین امروز شروع به دعا و نذر و نیاز کنند که تا آن موقع جاسوویچی‌ام را پیدا کرده باشم -_-)

سیانید

سخن دبیر:

 

لعنت به من! باید توی خونه می‌موندم و برای بچه‌هام مادری می‌کردم. نه این که حالا این‌جا، توی سیاهچال ساختمون جدید مجله که طبقه آخر ساختنش و تازه سقف هم نداره و آفتابش درست توی ملاجم می‌خوره، با دوتا عنکبوت مرده که از در آویزون کردن و راه فرار رو بر من بستن، زندونی شده باشم...

دارم این حقایق رو با سنجاق‌سر روی آجرهای دیوار هک می‌کنم، بله این راز رو با خودم به گور نبرم:

من ویدیوهای ضبط شده از دوربین‌های ساختمون قبلی رو چک کردم. با همین دوتا چشم‌های خودم دیدم که محمدمهدی، انیمه‌های پنیر رو پاک کرد... پنیر توی کیف محدثه عقرب انداخته بود و محدثه بود که فین تمساح امیرخان رو روی لباس ریحانه ریخته بود... به جان گیزبس دارم راستش رو میگم... تازه ریحانه بود که از حواس‌پرتی ارشیا سوءاستفاده کرد و از زیر میز، فندک گرفت سمت سیبیلش... فاطمه، در توالت رو قفل کرده بود تا عجم نتونه از غذاش ایراد بگیره (راستی فاطمه، دیدم بقیه نیمرو رو کجا قایمش کردی، مگر دستم بهت نرسه). زگیل من، جوش زشتی بیش نیست که به خاطر مصرف بیش از حد کرانچی ظاهر شده و آخ خدا... از عروسی موندم :(

سقوط هواپیما هم که توی این مملکت عادیه...

ببک بی‌تقصیر بود... من مظلوم بی‌تقصیر بودم...

اما...

وقتی ویدیوها رو پیش پشیز بردم تا بی‌گناهیم رو ثابت کنم، فقط یه صفحه سیاه پلی شد که دو چشم گربه درونش خودنمایی می‌کرد...

حالا، تمام زندگی من در دست شما مشترکین مجله‌س. به خاطر خدمات صادقانه‌م، عفو آزادی مشروط به بیست نظر پای شماره سوم مجله شدم. حداقل بیست نظر... و یک مادر می‌تونه برگرده پیش کرانچی‌هاش... و بچه‌هاش البته!

 

پ.ن: جدی نظر بدین، انتقاد کنین، پیشنهاد بدین، نمره بدین، رایگانه :)

پ.ن: هی! اون عنکبوت راستی چرا داره تکون می‌خوره؟

پ.ن اضطراری: غلط کردممممم... نجاتم بدیییید... داره میاد سمت من o_0


  • آن‌چه در شماره‌ی 4 مجله خواهید خواند:
  • خبرگزاری زرد- ژوپیتر: سقف کتاب‌خانه می‌چکد!
  • کارشناس هفته شفاف‌سازی می‌کند: علم خالی بهتر است یا علم سرمایه‌گذاری در بورس؟
  • داستان کلاسیک، این بار در خانه‌ی ژول ورن!
  • رمزنگاری یکی از مهره‌ای اصلی پیشتاز! هیجان خالص!
  • طعمه‌ای عجیب برای میس خفت: آیا او از مریخ آمده؟!
  • آشپزی به سبک مرد سبز شش هزار ساله!
  • فراسوی کیسه صفرا؛ سیانید و مامور مخفی بزرگ!
  • وقتی پای لیدی گاگا به پایونیرلند باز می‌شود!
  • و ...
پنج شنبه, 21 -2664 11:02

مجلۀ زرد- شمارۀ 2

شماره دوم مجلۀ زرد پیشتاز تقدیم می‌کند:

زردنویسان این هفته:

  • سردبیر مجله: موسیو.م.پشیز
  • رمزنگار: محمد @Paneer
  • گرافیست و بیوگرافیست: محمدمهدی @M.Mahdi
  • بازنویس کلاسیک: محدثه @momo jon
  • کارشناس هفته: فاطمه @Fateme
  • روان‌نشناس: فاطمه @F@teme
  • زردبین هفته: حریر @Harir-Silk
  • دبیر: عذرا @mixed-nut

برای مشاهده مطلب هر بخش بر روی عنوان آن بخش کلیک کنید.


سخن سردبیر

 

به نام خدا

در شماره‌ی دوم قرار است به مافیای پیشتاز و ماجراهای مرتبط با این گروه (ویراستار ادبی: گروپ) بپردازیم، اما در ابتدا لازم می‌دانم که یک معرفی (ویراستار ادبی: اینتروداکشن) از این گروه مافیایی برای آشنایی هرچه بیش‌تر داشته باشیم.

مافیای پیشتاز در ابتدا صرفا گروهی کوچک، فعال (ویراستار ادبی: اکتیو) در حوزه‌ی کتاب‌های فانتزی و کودک و نوجوان بود. اما امروزه کنترل کامل کلیه‌ی کتاب‌ها (چه فانتزی و چه غیره) را در سراسر جهان در اختیار دارد.

حیطه‌ی فعالیت‌های این گروه مافیایی شامل دو بخش است، بخشی از این گروه وظیفه‌ی قاچاق کتاب‌های نایاب به سرتاسر جهان را بر عهده دارد و بخش دیگر، در تعدیل بازار کتاب و رونق آن نقش دارد.

حدود نُه سال پیش، سه روز قبل از اکران (ویراستار ادبی: پریمیر) جهانی کتاب هری پاتر و یادگاران مرگ، پنج کتاب‌فروش در لندن اقدام به فروش زودتر از موعد این کتاب‌ها کردند. یک روز پس از این واقعه، هر پنج کتاب‌فروش به طرز مشکوکی (ویراستار ادبی: ساسپشس) ناپدید شدند. تنها سرنخ قابل بررسی برای اسکاتلندیارد، گردنبند فلزی تک‌شاخی بالدار بود که در صحنه‌ی جرم (ویراستار ادبی: کرایم سین) پیدا شد.

دو سال پیش، یکی از نمایندگان مجلس سنای آمریکا سعی در تصویب طرحی برای افزایش قیمت کتاب داشت، یک ساعت پیش از اجرای نطق این نماینده در مجلس، او به طرز اعجاب‌آوری صدای خود را از دست داد و تنها می‌توانست حروف کلمه‌ی پیشتاز را ادا کند. پس از این واقعه او جمعی از زبان‌شناسان سرآمد قرن را گرد هم آورد تا زبانی اختصاصی با شش حرف کلمه پیشتاز برای او طراحی کنند به امید آن‌که بتواند دوباره توانایی ارتباط با جامعه (ویراستار ادبی: کامیونیتی) را کسب کند.

چنان‌چه از قیمت (ویراستار ادبی: پرایس) نامعقول یک کتاب و یا ترجمه‌ی غیرقابل قبول آن شکایت دارید، کافیست یک لباس زرد یک‌دست بپوشید و به نزدیک‌ترین کتاب‌فروشی محل خود بروید. در هر کتاب‌فروشی در سرتاسر دنیا یک مامور مافیای پیشتاز، آماده‌ به خدمت وجود دارد تا دخل ناشران خبیث را بیاورد. پس از ورود به کتاب‌فروشی، نزدیک قفسه‌ی (ویراستار ادبی: شلف)(پشیز: دهنتو می‌بندی یا نه؟)(ویراستار ادبی: موسیو! وجهه‌تون رو در ملاءعام حفظ کنید!) فانتزی توقف کنید و یکی از کتاب‌های «خون المپی- کارآموز رنجر و یا پرسی جکسون» را در دست بگیرید تا مامور پیشتاز شما را شناسایی، و گزارش شما را ثبت کند.

 

موسیو.م.پشیز
31 آگوست 1437 قمری

رمزنگاری: از ماکسول تا پلانک

 

اتاق سرد، با نور تک چراغی مهتابی، روشن شده بود. یا حداقل، توانایی تشخیص اجسام را به انسان می‌داد. به جز مهتابی، تنها یک میز و دو صندلی در اتاق دیده می‌شد و دو مرد، که بر روی صندلی‌ها نشسته بودند. من، به آرامی خودکار و کاغذ را از جیب خود درآوردم. همان‌طور که متوجه هفت تیر مرد روبرویم بودم، با صدایی لرزان، رمزنگاری را آغاز کردم:

- س... سلام آقا. گفته بودین که برای رمزنگاری داوطلب هستین.

+ بله، می‌خوام رموز اسمم رو فاش کنم.

صدای ضخیم مرد، مرا بیش از پیش ترساند. هم اکنون از کار خود پشیمان بودم، باید فرد دیگری را برای رمزنگاری انتخاب می‌کردم، هیچ وقت نباید وارد مافیای پیشتاز می‌شدم. هرچند به گفته‌ی پشیز، او یک زیر دست از زیردست زیردستان ژوپتیر است، ولی اگر رُئسایش ناراحت شوند، حسابی برای مجله گران تمام می‌شود.  

همه چیز از یک هفته قبل شروع شد. وقتی که رمزنگاری ژوپیتر به اتمام رسیده بود، پیشنهادها، برای مصاحبه با سران زندگی پیشتاز آغاز شده بود. در این بین، شلغم، یکی از ساکنان طبقه متوسط زندگی پیشتاز، به من پیشنهاد داد تا رموز اسمش را فاش کند. موسیو پشیز مخالف این کار بود، او تلاش کرد تا مرا از رمزنگاری شلغم باز دارد، ولی من، که هیجان زده شده بودم، به سرعت پیشنهاد شلغم را قبول کردم و همین، آغاز ماجرایی بین من و مافیا بود.

حال، بعد از گذشت یک هفته، در اتاقی تاریک، جایی که حتی در نقشه‌ی زندگی پیشتاز هم وجود نداشت، روبروی شلغم نشسته بودم. جو سنگینی بود. با خود گفتم:« هیچ وقت نباید پیشنهاد مافیا رو قبول می‌کردم، ولی حالا که قبول کردم، بهتره کارم رو درست انجام بدم.» همین فکر، مشوقی بود برای آغاز مصاحبه:

- خب... به شما میگن آقای شلغم؛ درسته؟

+ شلغم. فقط شلغم.

- بله. خب جناب شلغم...

+ گفتم به من بگو شلغم. نه آقا،نه جناب، نه هیچ پسوند دیگه‌ای.

- چشم. خب می‌خواستیم درباره‌ی تاریخچه‌ی اسمتون، تحقیق کنیم. چرا به شما میگن شلغم؟

شلغم، دستانش را در هوا تکان داد، به طور کامل متوجه نحوه‌ی حرکت دستانش نشدم، ولی همین‌قدر فهمیدم که او دارد علامت می‌دهد. اتاق روشن شد. چندین چراغ ال ای دی، از لبه‌های سقفی که حال کنار رفته بود، شروع به کار کردند. خیلی واضح‌تر مشخصات شلغم را دیدم؛ یک کت چرمی به همراه شلوار جین و تی‌شرتی با نوشته‌ی «من احمق هستم» بر تن داشت. اولین نکته‌ای که از لباس‌های شلغم فهمیدم، غیراصل بودنشان بود. همه‌ی این‌ها، در کنار کلاه‌خود فلزی که بر سر داشت، به شکل خنده داری، احمقانه به نظر می‌رسیدند. از سمت راستم، قفسه‌ای از کتاب در حال نزدیک شدن بود.

+ رمزنگار پنیر، در جواب سوالی که پرسیدی باید بگم...

شلغم، به آرامی از جای خود بلند شد و در بین کتاب‌ها به دنبال کتابی گشت.

+ اولین بار، توی انجمن پایونیر گروپ، به دلیل مطالب فیزیک زیادی که قرار می‌دادم، بهم لقب انیشتین داده بودن. یادمه یکی از مطالبی که گذاشتم تاریخچه‌ی فیزیک کوانتوم بود. همون‌طور که می‌دونی، اولین سنگ‌بنای مکانیک کوانتومی با مسئله‌ی تابش جسم سیاه شروع شد. جسم سیاه، جسمیه که تمام تابشی (یا حالا بگیم نوری) که بهش برخورد می‌کنه رو جذب می‌کنه. مثل یک مکعب که یه حفره بسیار بسیار ریز داره و اگه از اون حفره ما یه پرتو نور به داخل مکعب بتابونیم، اون پرتو داخل مکعب هی به در و دیوار برخورد می‌کنه و جذب میشه (و چون دیواره‌ها سیاه هستن) هی باز گسیل میشه. تا این‌که آخر سر بالاخره از اون حفره‌ای که ازش اومده بود میره بیرون. وقتی یه کوره فقط کمی گرم میشه، تشعشع به وجود میاد؛ ولی چون در محدوده‌ی فروسرخه، چشم ما نمی‌تونه ببیندش، اما هرچقدر دما بیش‌تر بشه، فرکانس تشعشع به محدوده‌ی نور مرئی نزدیک‌تر میشه. مثل میله‌های توی توستر یا حتی این چراغای پرمصرف. اولین بار دو فیزیکدان انگلیسی به نام‌های لرد ریلی و جیمز جینز اومدن یه رابطه بین دما و فرکانس نور تشعشع شده‌ی هر جسمی پیدا کنن. درواقع هدفشون تقلید از نظریه‌ی جنبشی گازها بود که ماکسول، منحی توزیع سرعتش رو در اون زمینه ارائه داده بود...

- درسته، درسته، چرا به اسم شلغم شناخته شدین؟

+ داشتم توضیح می‌دادم، بعد از این‌که ریلی و جینز، منحنی تابش جسم سیاه رو ارائه دادن مشکل اصلی شروع شد. رابطه‌ی ریلی - جینز در فرکانس‌های پایین صادق بود، ولی در فرکانس‌های بالا به شدت با نتایج تجربی در تضاد بود. نمودار ریلی - جینز برای ناحیه‌ی فرابنفش، شدت نامحدودی پیش‌بینی می‌کرد. طبق رابطه، اگه شما به فنجون چاییتون نگاه می‌کردین، چشماتون باید در حدقه می‌سوخت از شدت تابش فرابنفش...

- باشه باشه، چرا شلغم رو بهت اختصاص دادن؟

+ انقدر بدم میاد این خبرنگارها هی می‌پرن توی حرف آدم! سوال کردی، جوابشو گوش کن دیگه: خب، نتایج ریلی - جینز مطمئنناً نادرست بودن. چون شما بارها به فنجون چایی یا شومینه‌ی خونه‌تون نگاه کردین و هنوز چشماتون سالمه! پس مشکل چی بود؟ راه‌حل ریلی-جینز یک رهیافت کاملا منطقی بود، پس چرا اونا جواب نگرفتن؟ این‌جا بود که ماکس پلانک اومد روی کار...

- شلغم، این حرفا چیه؟

با داد زدنم، شلغم بهت‌زده به من نگاه کرد، برای لحظه‌ای اتاق ساکت شد، ولی باز شلغم به حرف زدنش ادامه داد:

+ ادامشو گوش بابا، داره جالب میشه. ماکس پلانک استاد دانشگاه بود توی برلین، عضو آکادمی پروس بود و کلا تخصص و خوراکش ترمودینامیک بود. پلانک کلا شیفته‌ی مسائل مربوط به جسم سیاه بود و وقتی این تناقض رو دید، تصمیم گرفت یه آستینی بالا بزنه. پلانک کارشو با معرفی ایده‌ی گروه نوسانگرهای الکتریکی که در دیواره‌ی حفره‌ی جسم سیاه در آشوب گرمایی به جلو و عقب نوسان می‌کنن شروع کرد؛ دقت کنید، اون موقع هنوز اتم کشف نشده بود، پلانک متوسط انرژی نوسانگرها رو به آنتروپی ربط داد و از این راه فرمولی برای شدت تابش هر جسم پیدا کرد. فرمول پلانک با همه‌ی نتایج تجربی در تشعشات اجسام در دماهای مختلف سازگار بود. ولی یه مشکلی به وجود اومد. پلانک برای توجیه فرمولش، مجبور شد که انرژی رو بسته بسته و گسسته فرض کنه. بعدش اسم هر یک از این بسته‌ها رو گذاشت کوانت. این‌جوری بود که سنگ‌بنای مکانیک کوانتومی بنا شد. البته خیلی اتفاقای دیگه هم بود در راستای انقلاب کوانتومی که در ادامه به تک تکشون می‌پردازم...

- شلغم، سوال من رو جواب بده لطفاً، بعداً می‌تونی یه تاپیک در این باره بزنی.

+ امممم، کدوم سوال؟

باوجود تمام ترسی که از مافیای پیشتاز داشتم، صورتم از عصبانیت سرخ شد. این را می‌توانستم از چهره‌ی ترسیده‌ی شلغم بفهمم. کم مانده بود تا همان‌جا خودکار را در چشم شلغم فرو کنم، ولی خودم را کنترل کردم، نفس عمیقی کشیدم و پاسخ دادم.

- چرا به اسم شلغم معروف شدی؟

+ آها! خوب زودتر می‌گفتی! توی یه تاپیک نمی‌دونم چی شد؛ من اومدم گفتم «پس من این وسط شلغمم؟» مردم هم خوششون اومد و از اون به بعد بهم گفتن شلغم.

سکوت، برای لحظه‌ای تمام اتاق را فراگرفت. تک تک سلول‌هایم، می‌خواستند که به او بخندم. خنده‌ای بلند، خنده‌ای که کل زندگی پیشتاز را فرا بگیرد. ولی خودم را کنترل کردم. به یاد هفت تیری افتادم که قبل‌تر در کت شلغم دیده بودم. مطمئن نبودم که استفاده از آن را بلد باشد، ولی آن دو پلیس هیکلی که آن طرف در ایستاده بودند و از شلغم محافظت می‌کردند، دلیل اصلی منصرف شدنم بودند. به سختی خودم را جمع و جور کردم و مصاحبه را ادامه دادم.

- اولین بازخوردی که نسبت به اسمت شد رو به یاد میاری؟

+ اولین بازخورد؟ اممم، فکر کنم خنده بود.

- تا حالا كسی پرسيده بود چرا شلغم؟ چرا لبو نه؟

+ بله، اون اوایل زیاد می‌پرسیدن، ولی جدیداً خیلی کم شده. فکر کنم، به خاطر اینه که مردم درسشون رو درست یاد گرفتن.

- درسشون؟

+ هاهاهاها. هر کسی که اسمم رو مسخره کنه، کاری می‌کنم، تا سال‌ها نتونه حرف بزنه.

عرق سرد، بر روی گردنم نشست، هیچ وقت انتظار نداشتم یک مافیای پایین رتبه، بتواند چنین کاری را با مردم بکند. البته از ظاهر مضحکش معلوم بود که دارد دروغ می‌بافد. خیلی آرام ، مصاحبه را ادامه دادم.

- بله، اون‌طور که اطلاعات میگن، به عنوان شرلوک پیشتاز هم معروف بودی. چیزی از اون زمان یادت میاد؟

+ والا اون اوایل، توی پایونیر گروپ، تعداد اعضای فعال خیلی کم بود، بعد هرکی تازه فعلا می‌شد توی یه تاپیک (شبیه اسپمر سنتر کنونی) میاوردیمش، ازش بازجویی می‌کردیم که اسم واقیش چیه و اطلاعاتش رو درمیوردیم. فک کنم اون‌جا بهم گفتن شرلوک. ماجرای شرلوک شدنم قبل از شلغم بود، انیشتینم قبل شرلوک بود. از جمله کسانی که یادمه اسمشون رو تونستیم دربیاریم، میشه به همین محمدحسین (فسیل)، مهسان و بهاره اشاره کرد.

- چه جالب. اگه حیوونی داشتی، اسمش رو چی می‌ذاشتی؟

+ آدم!

- اگر دو تا حیوون داشتی چی؟

+ آدم و انسان!

صدای خنده‌ی شلغم کل اتاق را فرا می‌گیرد.

- اسم بچه‌ت رو چی می‌ذاری؟

+ شلغم.

- اگر دختر بود چی؟

+ شلغم. همه‌ی شلغما، شلغمن. ما مثل شما از خودمون اسمی در نمیاریم.

برایم عجیب بود، از لحاظ ظاهر، شلغم هیچ فرقی با انسان نداشت، پس چرا خود را جدای انسان‌ها می‌دانست؟ خیلی کنجکاو بودم که بدانم زیر آن کلاه‌خود، چه چهره‌ای پنهان است. احتمالاً یکی از مضحک‌ترین چهره‌هایی بود که به عمرم دیده بودم.

- خب. سخنی، حرفی، پیشنهادی، نداری برای رمزنگاری؟

+ خیلی خوب بود، فقط وقتش رو بیش‌تر کنید. توضیحاتم ناقص موند.

- بله. چشم، حتما به موسیو پشیز اطلاع می‌دم.

+ و این‌که قول میدی بعداً بیای ادامه‌ی حرفام رو گوش کنی؟

- حتماً.

به سرعت از اتاق خارج می‌شوم. راهرو های زندگی پیشتاز را با سرعتی باور نکردنی، پشت سر می‌گذارم. وارد سرسرای عمومی می‌شوم. یک پلیس در حال چک کردن محوطه است و با دیدنم، سری تکان می‌دهد. سرسرای عمومی هم به پایان می‌رسد و وارد بخش نسبتاً امن چت‌باکس می‌شوم. در چت‌باکس از سرعتم کم می‌کنم و خروجی‌ها را می‌شمارم.

- یک... دو... سه... همینه.

وارد چهارمین خروجی می‌شوم، خیابانی بن بست. به سرعت طول خیابان را می‌پیمایم و در کنار آخرین ساختمان خیابان، می‌ایستم. ساختمانی با دری سیاه از جنس فولاد ضد زنگ. دستم را بر روی در قرار می‌دهم، حسگرهایی، کف دستم را چک می‌کنند و ناگهان در باز می‌شود. خیلی سریع وارد ساختمان می‌شوم و در پشت سرم بسته می‌شود. حال جایم امن است. ساختمان اصلی مجله زرد، جایی که هیچ مافیایی نمی‌تواند به آن آسیب بزند. پقی زیر خنده می‌زنم. تمام آن خنده‌هایی که در مدت مصاحبه فرو خورده بودم به بیرون می‌ریزم.

با فکر کردن به ظاهر شلغم، خنده‌ام شدیدتر می‌شود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم فردی باشد که انقدر مضحک به نظر برسد. ناگهان یادم می‌افتد که ساختمان مجله‌ی زرد، توسط رئیس مافیا ساخته شده است. خیلی سریع خنده‌ام را فرو می‌خورم و تلاش می‌کنم عادی به نظر برسم.

هرچند که دیگر دیر است...

کارشناسی هفته: ری‌خلقت

 

اصلا همه‌ی آتيش‌ها از زير سر فرانسه بلند می‌شود!

يک نگاه به اطرافتان بيندازيد (این اطرافتون كه نه! جامعه منظورمه!) كمتر چهره‌ی دست نخورده‌ای پيدا می‌شود. يكی دماغش را سربالا كرده، ديگری پلک‌هايش را شهلا! سومی هم كه كلا كوبيده و از نو ساخته!

حتی يک حضور كوتاه در فضای مجازی هم كافيست كه اگر پا از خانه بيرون نمی‌گذاريد، از سيل جوک‌ها و حرف‌ها بفهميد كه ملتی كه خون آريايی در رگ‌هايشان جريان دارد، با رخداد جديدی روبرو شده‌اند كه در فرهنگ ٢٥٠٠ ساله‌شان بی‌سابقه است و در مواجهه با آن، عين درازگوشی نجيب در گل گير افتاده‌اند. هرچه فرهنگ خودشان و غرب را نگاه می‌كنندف به نتيجه‌ای نمی‌رسند.

اگر بخواهم دقيق باشم، آن قرن و آن سال، شاعر ايراني از لب‌های نازک يار، شعر سرود كه از بس ريز بود يا به چشم نمی‌آمد يا مثل پسته بود!

برای مثال:

بس‌که بوسیدم امسال لب نازک او                                  از لبش جای سخن بوسه چکد از گفتار

قاآنی

اين از فرهنگ خودمان. آريايی‌های شريف ايران هر چقدر هم كه به غرب نگاه می‌كنند و تعداد می‌شمرد و نمودار و آمار برعكس می‌كنند، می‌بينند نخير! آمار عمله‌ها... ام ببخشيد، عملی‌ها يا در واقع لب‌شتری‌های عزيز كمتر از اين حرف‌هاست كه بشود ندای روشنفكری درباره‌اش سر داد. خلاصه كه از چپ و راست به بن‌بست می‌خورند و نه می‌توانند توجيه كنند و نه می‌توانند علت‌يابی كنند، بلكه گلی بر سرشان بگيرند.

البته دكتر قوزميتيان توی مقاله‌ی اخيرشان به اين نكته‌ی واقعا ظريف اشاره كرده‌اند كه اين مسئله‌ی عمل‌های زيبايی چيز دور از فرهنگی نيست و ريشه‌اش به اشكانيان برمي‌گردد كه به ما رسيده و ما تجسم اين فرهنگ را در ضرب‌المثل "بكش و خوشگلم كن" می‌بينيم.

نكته‌ی قابل توجهی است، اما اين‌جانب با تحقيقات بيش‌تر متوجه شدم كه همه‌ی اين‌ها توطئه‌ی فرانسه است. الان توضيح می‌دهم خدمتتان:

از سال ١٣٨٥ ماشين جديدی به بازار آمد كه مدت‌ها ذهن همه‌ را درباره‌ی بدنه‌اش درگير كرده بود. ٢٠٦ صندوق دار! در هر محفل و دانشگاهی بحث اين‌كه چطور می‌شود ٢٠٦ صندوق‌دار بشود و اصلا خوشگل و مهندسي از آب در می‌آيد يا زشت، بحث داغي بود. با رونمايی اين ماشين البته كه اين بحث‌ها به سرعت رو به سردی گراييد، ولی از تهاجم اين ضدفرهنگ بزرگ چهارچرخ نكاست!

فرانسه با اين حركت حساب شده توانست اين فكر را به دختران ايران زمين القا كند كه آن‌ها كافی نيستند و برای اين كه نقل محافل باشند، گاها و مورد بهتر و جديدتری نسبت به ٢٠٦ حساب بيایند، بايد بروند توی كار عمل و صندوق‌دار كردن لب و گونه و سوراخ كردن دندون و چونه.

خلاصه من از همه‌ي هموطن‌هام مي‌خوام كه با تحريم ٢٠٦ صندوق‌دار، به فرانسه بفهمونن كه ما دستشون رو خونديم و مشتي باشند بر دهان اين توطئه‌ها!

بیوگرافی:

چگونه پشیز، پشیز شد2 (جوانی تا کنون)

 

پشیز بعد از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان، وارد دانشگاه تربیت سردبیر تهران شد و توانست بالاترین نمره‌ی آزمون کارشناسی را کسب کند (هرچند اتفاقات بعدی، این فرضیه را که پشیز لیست نمرات را برعکس در دست گرفته بود تایید می‌کند). از آن‌جا که دانشگاه نمی‌توانست پشیز را اخراج کند (نفوذ پدر پشیز در نشریات زرد را فراموش نکنید)، بورسیه‌ای برای تحصیل در دانشگاه jaune فرانسه – دانشگاهی که شهرت جهانی به خاطر تربیت نامدار ترین سردبیران مجلات زرد دنیا دارد- در گرایش سردبیری زرد به او تعلق گرفت.

موفقیت‌های پشیز در دانشگاه «ژون» هم‌چنان ادامه داشت و او توانست مقطع کارشناسی را هرطور که شده! به پایان برساند و از آن‌جا که آن زمان، مقطع دکترا در گرایش سردبیری زرد هنوز در دست تدوین بود و تنها در تعداد محدودی از دانشگاه‌های ایالات متحده آمریکا به طور آزمایشی اجرا شده بود، پشیز تصمیم گرفت مستقیما وارد بازار کار شود. او در نقش سردبیر یکی از نشریات محلی پاریس وارد کار شد، اما به علت این که این نشریه با مشکلات مالی زیادی دست و پنجه نرم می‌کرد، خیلی زود توقیف شد و پشیز به کار خود در این نشریه خاتمه داد.

پشیز برای بار دوم، و این بار در نقش دستیار سردبیر، به استخدام یکی از محبوب‌ترین نشریات زرد فرانسه به نام Les jeunes hommes درآمد. عملکرد او در این نشریه بسیار موفقیت‌آمیز بود، اما پشیز پس از مدتی با سردبیر اختلاف پیدا کرد؛ سردبیر عقیده داشت پشیز زردی مطالب را بیش از حد بالا می‌برد و این حد از زردی مناسب مجله نیست؛ در نتیجه‌ی این اختلاف‌ها، پشیز از این نشریه اخراج شد.

پشیز ناامید نشد! او این بار تصمیم گرفت خود نشریه‌ای تاسیس کند. اما برای این کار به هزینه‌ی زیادی نیاز بود. در آن زمان اخیرا گروهی مافیایی به اسم پیشتاز، بازار کتاب را در دست گرفته بود. پشیز تصمیم گرفت پس از ارتباط با این گروه، از آنان پولی برای تاسیس نشریه قرض بگیرد. او در توجیه تصمیمش می‌گوید:« به هر حال هرچی نباشه ما از یه جنس بودیم! اونا لباسشون زرد بود، و خب من هم یه سردبیر زرد بودم. می‌دونم ممکنه فکر کنید ربطی نداره، ولی باید درک کنید، رنگ زرد واسطه بسیار قوی‌ایه.»

پشیز پس از رفت و آمدهای بسیار، سرانجام توانست صد هزار یورو از این مافیا قرض بگیرد. او از  پس تمامی مخارج نشریه برآمد و بالاخره در روز افتتاح دفتر مرکزی این نشریه، تنها چند ساعت پیش از مراسم افتتاح، قانونی در مجلس فرانسه علیه نشریات زرد تصویب شد و فعالیت کلیه‌ی نشریات زرد موقتا متوقف شد.

پس از این واقعه، پشیز دچار افسردگی شد؛ از سویی به خاطر دوری از حرفه‌اش، و از سویی دیگر به خاطر بدهی عظیمی که به گروه مافیای پیشتاز داشت. تا این که بالاخره پس ماه‌ها، مافیای پیشتاز به سراغ او آمد. یکی از همسایگان پشیز در فرانسه می‌گوید:« اون شب داشتم می‌رفتم یه فست فودی، یه چیزی بخورم، یهو دیدم یه لیموزین راه راه زرد- سیاه جلوی در خونه‌ی پشیز ایستاد. دوتا مرد با کت و شلوار سیاه و پیراهن زرد، وارد خونه شدن و چند دقیقه بعد، با یه گونی تو دستشون اومدن بیرون و سوار ماشین شدن و رفتن. من می‌خواستم درجا با اداره پلیس تماس بگیرم، اما موبایلم کار نمی‌کرد؛ خیلی عجیب بود، تازه خریده بودمش...»

پس از دستگیری پشیز توسط مافیای پیشتاز، قرار بر این شد که پشیز در ازای بدهی‌اش به مدت 35 سال به صورت رایگان، مسئولیت سردبیری مجله زرد پیشتاز را بر عهده بگیرد. سپس پشیز با هواپیمای شخصی گروه، به ایران برگردانده شد.

کلاسیک زرد: شلغم توئیست

 

شلغمی تنها و سرگردان پس از گذراندن راهی طولانی به شهری ناشناخته رسید. او که 70 تومن بیش در جیبش نداشت و در ابتدای سفر خویش به طرزی خوش‌باورانه تصور می‌کرد با این پول حتی قادر خواهد بود زن بستاند (:|)، حالا روی پله‌ای با ناراحتی به رفت و آمد مردمی که بی‌اعتنا از کنارش می‌گذشتند و بلاکش می‌کردند، خیره شده بود -_-.

پسری با موهای ژولیده و کاپشنی صورتی که به نظر می‌رسید لباس عیدش باشد، به سمتش آمد.

  • اسمت چیه؟

شلغم کاغذی درآورد و روی آن نوشت:« شلغم ^___^»

  • منم کیارشم، چرا تو رو هی بلاک می‌کنن؟

شلغم دوباره نوشت:« ملت تفریح ندارن، میان منو سوژه‌ی بلاک می‌کنن -_-»

  • حالا چرا حرف نمی‌زنی؟

«no voice!»

  • ای درد!

او قبل از اینکه شلغم را بلاک و ریپورت کند، دریافت شلغم نه پولی دارد، نه جا و مکانی و آن‌قدر هپول چپول است که چاله را از چاه و پروژه را از شام تشخیص نمی‌دهد.

به او گفت:« دنبالم بیا. من تو رو پیش کسایی می‌برم که حتما به تو کمک می‌کنن.»

شلغم، درمانده در پی پسرک به راه افتاد و پس از مدتی به نزد مردانی که لباس هایی سیاه و زرد پوشیده بودند رسیدند :|

شلغم با چشمانی که از فرط تعجب چونان تخم مرغ بیرون زده بود، دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با صدای گوشخراش دریل‌مانندی پرسید:« این گورخرها دیگه کین؟! -_-»

  • پورۀ شلغم مگه کوررنگی داری؟ گورخر زرد میشه مگه؟ از جونت سیر شدی؟ اونا مافی...

پسری جوان به میان حرف کیارش پرید و پس از نگاهی خطرناک گفت:« فکر کنم بهتره خودم با این ترب صولتی حرف بزنم و آشنا شم... ها؟ نظر تو چیه تربی؟»

کیارش سرش را پایین انداخت و زیر لب چشمی گفت و کنار رفت و شلغم که محض احتیاط، زبانش را توی دهانش و حرف‌هایش را توی آستینش نگه داشته بود، باز تنظیمات خودش را به حالت «نو وویس» برگرداند و تنها سری در جواب حرف‌های پسر تکان داد.

پسری که دورتر از آن‌ها ایستاده بود و بسته‌هایی را داخل کارتن‌هایی می‌گذاشت، با لبخندی شیطانی خطاب به آن پسر جوان گفت:« سخت نگیر کیا، هنوز به دردمون میخوره... سیب پرت می‌کنیم توی کله‌ش می‌خندیم، آخه عاشق فیزیکه، شاید یه چیزایی کشف کرد. باهاش مهربون باش!»

کیا چشمانش را چرخاند و گفت:« آره آره حتما :|»

سپس به شلغم نگاه کرد و گفت:

  • پاشو، باید بریم پیش گادفادر تا ببینیم چی برات در نظر داره. فقط شانس بیاری سر از جوب لیلا درنیاری!

شلغم توئیست که یک چشمش به کارتن‌ها بود و داشت به بسته‌های سفید اوراق کتاب که مابین گوشت گربه جاساز می‌شد، نگاه می‌کرد و فوت و فن کار را به حافظه‌ی پوره‌ایش می‌سپرد، «باشه‌«ای نوشت و برخاست تا به دنبالشان به سمت کشتی زواردررفته‌ای که پشت ویلای مخفی پیشتاز لنگر انداخته بود راه بیفتد...

 

 

روان‌نشناسی: دختری در دخمه

 

این هفته خدمت رسیدیم با روان‌نشناسی پروفایل کاربران پیشتازی. حقیقتا وقتی این بخش به علت سلامت روانی بیش از حد من! به بنده محول شد، هیچ فکر نمی‌کردم که این همه روان‌افتاده در سایت موجود باشه /:

با راه‌اندازی این بخش، امیدواریم افراد به درک بهتری از خودشون برسن و بهتر با مشکلاتشون کنار بیان. البته سعی می‌کنیم اسرار شخصی-پزشکی کاربران رو حفظ کنیم (مگر این که خصومت شخصی داشته باشیم) و هم‌چنین از معرفی اون‌ها به تیمارستان خودداری کنیم.

در روز اول کاری بنده، برای گرفتن شرح وظایف به یکی از دفترهای دخمه‌مانند ساختمان مجله فرستاده شدم که در اون‌جا دختری پشت میزی نشسته بود که غرق در کتاب و کاغذ و دفتر دستک بود. دختر همین‌طور که با یه ماژیک زرد به جون جزوه‌ها و در و دیوار افتاده بود و از خطوط متن گرفته تا ترک‌های دیوار رو هایلایت زرد می‌کرد، زیر لب کلمات نامانوسی نثار تابستون و شغل بدون مرخصی می‌کرد و از گرون بودن جهاز برای بچه‌هاش می‌نالید. درجا به این نتیجه رسیدم که «خودشه! این از همه بیش‌تر به روان‌نشناسی احتیاج داره!» پس از خوش و بشی ساده و گرفتن پرونده پروفایل تمام کاربران، به طور نامحسوس از زندگی شخصی این دختر اطلاعاتی کسب کردم و حالا بعد از مطالعه پروفایل ایشان، به نکات جالبی پی بردیم:

 

  1. در ابتدای پروفایل ایشون نام mixed-nut رو می‌بینیم (که آدم رو یاد آجیل عید می‌اندازه) البته ما هرچه نام رو از اول خوندیم به آخر، از آخر به اول، تعداد کلمات رو شمردیم و حروف رو به زبون مورس روی ظرف‌های فلزی سلف مجله کوبیدیم تا بلکه به آهنگ خاصی برسیم، بی‌فایده بود. درنتیجه این کار رو به رمزنگار می‌سپاریم که از حیطه‌ی توانایی‌های ما خارج شد.
  2. دختری که سوژه‌ی اصلی عکس پروفایل اوست، به گونه‌ای نمادین از خودشه. اون دوست داره شاد باشه و شاد زندگی کنه و قشنگ معلومه انقدر لوسش کردن که به بیماری «خودپرنسسِ‌باباپنداری» دچاره،اما همیشه توی فرو کردن این موضوع در مغز اطرافیانش موفق نیست،این نکته به وضوح در حالت غم زده‌ی نشستن دختر مشخصه.
  3. سطحی که دختر بر روی اون نشسته، سنگیه. این موضوع نشان دهنده‌ی اینه که اون، عاشق شکلات سنگیه و این عشق به قدری قویه که حتی حاضر نیست ذره‌ای از شکلات‌هاش رو تسلیم دوستانش کنه. هرچند این موضوع با تعداد دوستانی که در پروفایلش مشاهده میشه در تضاده، البته به احتمال قوی پای امتیاز و اضافه حقوق در میان بوده! (آقا اگه قضیه‌ای داره، بگید تا ما هم بهره ببریم خب ^__^)
  4. تاجی که بالای سر دختر رسم شده، و همین طور زاویه‌ی نگاه او از روی دماغش رو به افق، نشون میده که عذرا، جایگاه بالاتری در افق زندگی‌اش می‌بینه و با توجه به سوابق پنهان زندگیش، معلومه که اگه کسی سر راه رسیدنش به این جایگاه قرار بگیره، لهش می‌کنه. (مدرک: در پرونده محرمانه ایشون که فقط مافیای پیشتاز بهش دسترسی دارن، آورده شده که یک بار توی خواب با یه لنگه‌ی چوب‌های غذاخوری به یخچال سایت حمله کرده و داد می‌زده «رنک منو پس بدهههه!» و نهایتا فقط یه کیسه هویج کش رفته و فردای اون شب، همه‌چیز رو تکذیب کرده)
  5. امضای عذرا، بی یورسلف، اوری بادی الس ایز تیکن، قطعا یه پیام بیش‌تر نمی‌تونه داشته باشه:

« بدون سلف شخصی، با هر بادی، بدنت تیک برمی‌داره (به لرزش میفته) »

ظاهرا عذرا علاقه وافری به انحصارطلبی داره :|

 

 

خب، روان‌نشناسی ما همین‌جا به پایان می‌رسه. باشد که میکسد- نات به ذره‌ای خودشناسی برسه و اصلاح بشه :)

زردبینی بهارانه

 

خوانندگان عزیز، به اولین فال مجله زرد خوش آمدید! آماده باشید تا ریزترین رازهای زندگی خود را در این بخش بخوانید، و بیش‌تر از این آماده باشید تا کثیف‌ترین اعمالتان پیش همگان فاش شود!

من سیلکیه سیلکستانی از سیلیکون ولی، با طالع‌بینی هفته در خدمت شما هستم.

 

* فروردین:

تمام فکر و ذکر شما، دماغتان است. هرچند دیگران می‌گویند که متناسب است و مشکلی ندارد، اما شما از ظاهر آن در رنج و عذابید و درحال پول جمع کردن برای عمل کردن آنید. از من به شما نصیحت، این کار را نکنید! چهره بعد از عمل بینی شما به قدری شبیه به ولدمورت است که ممکن است باعث شوید در شماره‌های بعدی به جای فروردین بنویسیم: اسمشو نبر، که این از فروش مجله، به دنبال آن از درآمد من و از پول بستنی خریدنم کم می‌کند. پس به شدت هشدار می‌دهم: عمل نکنید!

پ.ن: گرچه حالا که فکر می‌کنم، میشه ازش درآمد خوبی هم کسب کرد. یه عکس از یه فروردینی، یه تیتر بزرگ: اسمشونبر، حقیقت یا افسانه؟

^^ راحت باش،می‌تونی عمل کنی.

نکات اخلاقی:

#عمل_بینی_را_محکوم_می_کنم.

پ.ن: #پشیمون_شدم_عمل_بینی_کار_خوبیه.

#عمل_های_زیبایی_دیگر_را_هم_همینطور.

پ.ن: #به_جز_کشیدن_چشم_ها_و_قرمز_کردن_دائمی_آن_ها

#ولدمورت_نشوید.

#موجب_هراس_عمومی_می_شود.

پ.ن: #بشوید!!! ^____^

 

* اردیبهشت:

زمانی که در گوی خود به دنبال طالع متولدین این ماه می‌گشتم، نور خیره کننده‌ای تمام فضا را پر کرد، صدای دلنشینی به گوش رسید و بوی لیموترش تازه،دارچین، گل سرخ، نسیم بهار، هلو، چمن تازه چیده شده، میخک و گوشت سرخ شده در هوا پیچید. از درون گوی تصاویری از جنگل سبز و بزرگ، توت فرنگی، عسل، دریای آبی و آرام، خامه، شکر، رنگ صورتی، آسمانی پر از ستاره، هوایی ابری، تختی نرم در صبح روز جمعه و فنجانی چای گرم با کلوچه، نوزادی کوچک، سفید، نرم و تپل، شکلات مایع و صدها تصویر دوست داشتنی دیگر دیده می‌شد. و بعد حس لمس ابریشم، پَر،مخمل، خز به من دست داد. از آن‌جایی که من فالگیر توانا و حاذق و فداکار و بسیار بسیار فروتنی هستم، تصمیم گرفتم برایتان این وضعیت را تعبیر کنم.

تمام این نشانه‌ها از خاص و دوست داشتنی بودن متولدین این ماه حکایت می‌کنند. عجب!

ضمنا، در طالع شما اردیبهشتی‌ها پول فراوان، سلامتی و خوشبختی می‌بینم.

نکات اخلاقی:

ماشالا، ماشالا به اردیبهشتی‌ها.

#چقدر_ماهن_آخه.

گویند ایران در زمان‌های دور، اردیبهشتستان نام داشته و حاکمان تنها از میان اردیبهشتی‌ها برگزیده می‌شدند.

 

* خرداد:

متولدین این ماه، از آن تریپ خسته‌هایی هستند که حس می‌کنند حضورشان پدیده‌ای است بسیار شگفت‌انگیز که اگر کسی قدر نداند ضرر کرده!!! اعتقاد دارند آسمان ترک برداشته و آن‌ها زمین افتاده‌اند! یعنی در دنیا تکند، همه نارفیق خنجرزنند. و همه‌ی دخترها آهن‌پرستند و پسرها هم حیله‌گر و غیرقابل اعتماد. پست‌هایی که می‌گذارند با فونت‌هایی که به طرز مشکوکی بسیار شبیه به خط میخی هستند نوشته شده، به عنوان نمونه:

#@$%^&)(_+!@$^:»ـۀٍ,[}

و همیشه با یک «هه!» در گوشه‌ی لب‌هایشان به بقیه نگاه می‌کنند و به یاد شکست‌های عشقی و رفاقتی گذشته‌شان آه می‌کشند و رد می‌شوند.

خب، خردادی عزیز،در طالعت می‌بینم که به زودی مدرسه‌ها باز می‌شوند، دفتر و خودکار بخر، کتاب‌هایت را جلد کن (خودت یاد بگیر، خواهر یا برادر بزرگ‌تر/والدینت چه گناهی کرده‌اند؟)، یونیفرم بنفش مدرسه‌ات هم خیلی به تو می‌آید ^_^

#دلم_پر_است_ماشه_زبانم_را_بکشم_خیلی_ها_قربانی_می_شوند...

#هه

#باز_هم_هه

 

 

سخن دبیر:

 

شماره‌ی دوم مجله نیز به اتمام رسید. کارکنان مجله در اقصی نقاط سایت، به دنبال یک لقمه نان حلال در تکاپوی پیدا کردن مطالب برای زرد و زیلی! کردن بخش‌هایشان هستند. آن هم شبانه‌روز!

حقیقتا بسیار مشتاقم که شما را در جریان سر درآوردنمان از مکانی دیگر از پیشتاز قرار دهم (خدایم مرا بیامرزد). در دقایق پایانی انتشار مجله، تعدادی از طلسم‌نویسان که توسط صاحبان مجلات زرد رقیب اجیر شده بودند، بالاخره موفق شده و طلسمی بر روح سرکرده‌ی مافیای پیشتاز انداختند. ایشان طی یک تماس فوری با پشیز، دستور جابجایی ساختمان مجله را از انجمن به کیوسک پیشتاز صادر کردند.

در ابتدا، پشیز و ما بسیار از این تصمیم برآشفتیم، هرچه صحبت و مذاکره نمودیم، خشتک دریدیم و سری به بیابان و افق زدیم و برگشتیم، بی‌فایده بود. نهایتا مجبور شدیم برای آن که نشان دهیم توطئه‌های دشمنان نمی‌تواند مانعی برای خدمت‌رسانی ما ایجاد کند، به خواسته‌ی سرکرده‌ی تسخیرشده تن دردادیم و طی یک جابجایی سریع، به کیوسک منتقل شدیم (و هم‌چنان یک دخمه نصیب من شد :|)

خوشبختانه، سرکرده‌ی عزیز در کیوسک منتظر ما بود و نیازی نبود کل محوطه را به دنبالش بگردیم تا مبادا دسته‌گل دیگری به آب دهد (یکهو دیدید انجمن را هم منتقل کرد به بلادکفر، باید بیفتیم دنبال پاسپورت) پشیز طی اقدامی شجاعانه با یک ماهیتابه (که از موزه‌ی سایت کش رفته بود تا بفروشد و دودش کند!) سرکرده را از هر اقدام دیگری بازداشت. حال ایشان خوب است و در ریکاوری به سر می‌برد و خوشبختانه طلسم از سرش پریده است.

مذاکرات بر سر نجات کله‌ی پشیز از تیغه‌ی گیوتین ادامه خواهد داشت. شاید برگردیم. ولی شما تنهایمان نگذارید. ناسلامتی، ما بهترین و زردترین مجله‌ی دنیا هستیم :)

تا شماره‌ی بعدی

بدرود


در نظرات همین پست منتظر نظرات ارزنده شما هستیم

پنج شنبه, 02 فروردين 777 10:00

مجلۀ زرد- شمارۀ 1

زردنویسان این شماره:

* سردبیر مجله: موسیو.م.پشیز
* رمزنگار: محمد
* گرافیست و بیوگرافیست: محمدمهدی
* بازنویس کلاسیک: محدثه
* خاطره‌نویس: فاطمه
* فرهنگ‌شناس: عذرا
* مربی مهد پیشتاز: خاله فاطمه
* دبیر: عذرا


سخن سردبیر

به نام خدا



گویی همین دیروز بود که امیر‌حسین را در فلافل فروشی ملاقات کردم. تا شروع به گاز زدن ساندویچ کردم، جوانی خوش‌سیما مرا در آغوش گرفت. می‌خواست دست مرا ببوسد که ممانعت کردم. درحالی‌که نفس نفس می‌زد، بریده بریده گفت که ماه‌ها است که به دنبال من است. و از من دعوت کرد تا ریاست نشریه‌ی زرد الکترونیکی را به عهده بگیرم. من در کمال تواضع و مهربانی پیشنهاد او را رد کردم و به او گفتم سردبیری برای من کفایت می‌کند و تمام آن چیزیست که در حال حاضر به آن علاقه‌مندم (ویراستار: صحت این پاراگراف در دست بررسی است).


شماره‌ی اول این نشریه با زحمات شبانه‌روزی عده‌ی زیادی از �زرد یاران� خدمت شما ارائه می‌شود. اما در ابتدا بر خودم لازم می‌دانم از زحمات عوامل جانبی که ما را یاری کردند، مراحل قدر‌دانی را به جا آورم.
با سپاس از:
نیروی انتظامی تهران بزرگ، گارد ساحلی خلیج همیشه فارس، مرکز مشاوره‌ی حقوقی آرین، سازمان حمایت از بیماری‌های خاص، سازمان مخابرات استان تهران، سازمان آب و فاضلاب استان قم، و با تشکر از خانواده‌های: امیریان، مجیدپور، کیا‌زاده و حسینیان.


موسیو.م.پشیز
27آگوست 1437 قمری


رمزنگاری : از پیتر تا ژوپیتر


پنیر گزارش می‌دهد:
به اولین قسمت از بخش رمزنگاری پیشتاز خوش آمدید. این بخش در اوایل زندگی خود پیشنهاد آبکی بیش نبود. یهو جدی شد. حتما خیلی از شما سوال می‌کنید که این بخش چیست؟ رمز چه چیزی را خواهیم نگارید؟
جواب خیلی ساده‌ست. در این بخش ما رمزهای نهفته در نام کاربری اعضای پیشتاز را می‌نگاریم. شاید باورتان نشود، ولی بسیاری از نام‌های کاربری، رازهای جالبی پشتشان دارند و همه‌ی آن‌ها منتظرند تا ما به سراغشان برویم.
اولین نام کاربری که قرار است رمزنگاری شود، نام کاربری جناب مدیرکل سایت زندگی پیشتاز، خدای خدایان، فرمانروای آسمان‌ها، امیرحسین ژوپیتر است (صدای کف زدن حضار). از آن‌جایی که خیلی‌ها مشتاق بودند تاریخچه و علت انتخاب نام کاربری ژوپیتر را کشف کنند (ولی سر در گریبان چپانده و جرأت نمی‌کردند)، من (رمزنگار پنیر) به اصرار موسیو پشیز، به سراغ مدیرکل سایت رفتم و به سختی پس از گذر از اقیانوس تاریکی و دره‌ی مرگ و اژدهای نگهبان و نهایتاً آپلود 40 فایل به نیت چهل خوان ژوپیتر، موفق شدم با ایشان ارتباط برقرار کنم و مصاحبه‌ای درباره‌ی تاریخچه‌ی نام کاربری ژوپیتر و چندین نکته‌ی جالب دیگر، از زیر زبانشان بیرون بکشم ( البته جونم دراومد).
در ادامه بخش اصلی مصاحبه با مدیریت کل رو می خوانیم.
- سلام امیرخان. چطوری ؟ وقت داری با مجله زرد پیشتاز مصاحبه کنی ؟
+ هومم؟ می شه پنج تومن.
( پوکر فیسی برچهره رمزنگار نقش می بندد.)
- خب، مصاحبه‌مون راجع به تاریخچه‌ی یوزرنیم هستش و ...
+ قهرمانان المپ رو خوندم، از ژوپیتر خوشم اومد، برداشتم.
(پوکرفیس چهره‌ی رمزنگار عمیق‌تر می شود.)
- چرا خب ژوپیتر؟ چرا نپتون نه؟ یا چرا ز...
+ زئوس خز شده بود، یه جورایی هم با نپتون حال نمی‌کردم، ژوپیتر باحال‌تره.
- از چه نظر باحال‌تره ؟ به خاطر کنترلش روی...
+ عصبی‌تره. خدای خدایانه، آسمون و هوا و این‌جور چیزها رو هم کنترل می‌کنه، یه جورایی ازش خوشم اومد.
- تاحالا کسی قبلاً پرسیده چرا ژوپیتر؟
+ آره.
- کی بوده؟
+ یادم نیس.
(پوکر فیس رمزنگار، و خنده‌ی مدیرکل، و باز پوکر فیس رمزنگار )
- خب اولین بازخورد نسبت به اسمتون رو که یادتونه؟
+ نه.
(مدیرکل هم‌چنان در حال خندیدنه و رمزنگار بدبخت، چیزی نمونده خودشو بکشه.)
- خب، اسم ژوپیتر تنها توی فضای مجازی باهاتونه یا یه جورایی وارد زندگی واقعی‌تون هم شده؟
+ دوستام می‌دونن. در همین حد.
- اگه حیوون خونگی داشتید اسمش رو ژوپیتر می‌ذاشتین؟
+ نه.
- چی می‌ذاشتین؟
+ بستگی به حیوونش داره.
- خب مثلا، سگ یا گربه.
+ سگ؟ یا گربه؟
(چهره‌ی مدیرکل به حالت بی‌حوصله درمیاد و همین کمی رمزنگار رو می‌ترسونه.)
- بله، برای هرکدومشون بگید که چه اسمی می‌ذاشتین.
+ اگه سگ بود، توله‌سگ صداش می‌کردم و اگه گربه بود، گربه صداش می‌کردم.
(دوباره مدیرکل می‌زنه زیر خنده و رمزنگار پوکر فیس میشه.)
- تاحالا به عوض کردن یوزرنیم‌تون فکر کردید؟
+ یه ملت من رو با این یوزر می‌شناسن. عوض کنم که چی بشه؟
- یعنی تاحالا نخواستین یه یوزر دیگه داشته باشین؟
+ نچ!
- جالبه، سوال بعدی راجع به بزرگ و کوچک بودن حروف اسمتونه. بخاطر مسائل امنیتی بو...
+ کلاً قدیما اسما رو یکی درمیون بزرگ و کوچیک می‌نوشتم. اثرش تو پروژه‌ها هست.
- بخاطر مسائل امنیتیـ....
+ خوشم میومد.
(روی صورت رمزنگار پوکر فیس جای خودش رو به عصبانیت می ده.)
- سوالی که پیش میاد اینه که تا قبل از این که قهرمانان المپو بخونید، اسمتون چی بود؟
+ دقیقا یادم نمیاد، امیرحسین؟ فک کنم امیرحسین بود.
- خب آخرین سوال مصاحبه...
+ نه یادم اومد. A.h.f بود.
- مخفف اسم و فامیلیتون؟
+ یپ.
- خب، برای آخرین سوال مصاحبه، مسخره‌ترین یوزرنیم سایت به نظرتون چیه؟
+ پنیر.
(مثل همیشه، مدیرکل می‌زنه زیر خنده و پوکر فیسی به چه بزرگی روی صورت رمزنگار- پنیر- شکل می‌گیره.)
- در آخر، حرفی، سخنی، برای مجله‌ی زرد ندارید؟
+ چرا. به پشیز بگو مصاحبه باید فان باشه، کی میاد این خزعبلات رو بخونه.
- چشم، خیلی ممنون که با ما مصاحبه کردید.
+ میشه پنج تومن.
(رمزنگار خسته که دیگه حالی برای پوکرفیس شدن نداره، به سرعت، محل مصاحبه رو ترک می کنه تا مبادا چهل‌تا خوان دیگه توی پاچه‌ش نره.)


بیوگرافی


این قسمت بیوگرافی سردبیر مجله

چگونه پشیز، پشیز شد (کودکی و نوجوانی)


موسیو.م.پشیز به سال 1354 در تهران متولد شد. او هفتمین فرزند از یک خانواده‌ی فرهنگی و چهارمین پسر خانواده بود. پدر او- که هنوز اطلاع دقیقی از نام او نداریم- سردبیری مجله‌ی «دیروزی بهتر»، یکی از شاخص‌ترین مجلات دوران خویش و ریاست اتحادیه‌ی بین‌المللی نشریات زرد با بیش از هزار عضو داخلی و خارجی را بر عهده داشت (هرچند چندین بار برای معاونت و بعضاً ریاست سازمان‌های نشریات قهوه‌ای، طوسی، خردلی و آلبالویی از او دعوت به عمل آمد، اما به دلایلی که امروزه بر ما روشن نیست، این دعوت‌ها را نپذیرفت). مادر پشیز- که تنها اطلاعاتی که در دست داریم این است که او را خاتون صدا می‌کردند- بعد از تولد فرزند چهارمش- مویز- اقدام به راه‌اندازی نشریه‌ای صورتی ویژه‌ی بانوان با نام گل‌منگلی نمود.
پشیز از همان کودکی علاقه‌ی وافری به نشریات به خصوص از نوع زرد از خود نشان می‌داد. مربی مهد کودک او که خواستار عدم انتشار نامش است در این باره می‌گوید :« در مهدکودک ساعات مشخصی برای بازی با وسایل اسباب‌بازی وجود داشت. همه‌ی کودکان در این ساعات به سختی سرگرم انواع وسایل بازی می‌شدند، درحالی‌که همیشه پشیز را می‌دیدیم که در گوشه‌ای با مداد رنگی زرد تکه کاغذهایی را رنگ می‌کرد و در تلاش بود تا نشریه‌ی زرد کودکانه‌ای برای خود درست کند.» یکی دیگر از هم‌مهدکودکی‌های او می‌گوید:« پشیز از همان ابتدا با دیگران متفاوت بود. او یک نابغه بود! حتی هنگام ناهار وقتی بچه‌ها خورشت را روی برنج می‌ریختند، او همواره برنج را در ظرف خورشت خالی می‌کرد .»
او تحصیلات خود را در مجتمع آموزشی «بلبل» به پایان رساند و با نمره‌ی نسبتا قابل تحملی از آن‌جا فارغ‌التحصیل شد. او در مدرسه مدیریت تمامی روزنامه‌دیواری‌های موجود بر دیوارهای کلاس را بر عهده گرفت و دانش‌آموزان را به استفاده‌ی هرچه بیش‌تر از رنگ زرد تشویق می‌کرد. در پایان سال دوم دبیرستان او توانست در المپیاد استانی نشریات، مقام دوم را کسب کند. مقام اول آن مسابقات به کریم جانی- سردبیر کنونی مجله‌ی نشنال جئوگرافیک که امروز او را به اسم کریس جانز (Chris Johns) می‌شناسیم- تعلق گرفت.


کلاسیک زرد: اجاره‌خانه

شب سال نو بود. پنیر طبق معمول همیشه خسته و عصبانی به خانه برمی‌گردد. به اتاق کارش می‌رود، مشغول آپلود فایل‌ها می‌شود. تلفن زنگ می‌خورد:
- بعله؟
- شب سال نوئه. میشه از تعداد آپلودهام کم کنی تا به دیدن خانواده‌ام بروم؟
- نخیر!
تلفن را قطع می‌کند و غرغرکنان به سمت اتاق خوابش می‌رود. برای زمانی کوتاه چشمانش را می‌بندد. پنجره به شدت باز می‌شود. به سمت پنجره می‌رود. روی شاخه‌ای در نزدیکی خانه‌اش جغدی نشسته است. سرش را 360 درجه می‌چراخند و با آن چشمان درشت به پنییر زل می‌زند. درست در لحظه‌ای که پنیر پنجره را می‌بندد، جغد به طرفش پرواز می‌کند و او را روی زمین می‌اندازد. بالای تختش چرخی می‌زند و روبروی پنیر تبدیل به یک روح می‌شود.
- کی هستی؟
- من روح امیرکسرا هستم، مسئول قوانین گروه تلگرام پیشتاز.
- چی می‌خوای؟
- برای ماندت در گروه، باید از امتیازاتت کسر بشه.
پنیر در فکر فرو می‌رود.
- می‌تونی منو بندازی بیرون، ولی هرگز صاحب امتیازای من نخواهی شد.
روح امیرکسرا عصبانی از جسم پنیر می‌گذرد و ناپدید می‌شود.
- فکر کرده می‌تونه امتیازای منو بگیره!
پنییر از گروه پیشتاز ریمو می‌شود و آواره و سرگردان در دالان‌های پر پیچ و خم سایت پیشتاز پرسه‌زنی می‌کند. بعد از چک کردن امتیازهایش با خیالی آسوده در گوشه‌ی چت‌باکس به خواب می‌رود (که حکم مسافرخانه‌ای رایگان را دارد). صدای خش‌خشی او را از خواب بیدار می‌کند. به دنبال صدا به سمت پنجره می‌رود. گربه‌ای با چشمان براق به داخل می‌پرد. بعد کمی کش و قوس تبدیل به روح لیلا می‌شود.
- نکنه اومدی امتیازاتمرو بگیری؟ اگه به این دلیل اومدی، بدون که من با چت‌باکس راحت‌ترم.
لیلا خشمگین می‌شود و پنگول‌هایش را به پنییر نشان می‌دهد.
- نخیر، اومدم آینده‌ت رو نشونت بدم.
دستش را روی هوای تکان می‌دهد و دری ظاهر می‌شود. پنیر از چارچوب در عبور می‌کند و خودش را کنار جوب لیلا می‌بیند.
- این تویی که بعد از ترک گروه تلگرام به این خفت افتادی، به نفعت بود بخشی از امتیازت رو می‌دادی تا این‌که برای موندن توی جوب من، هر شب به عنوان اجاره پرداخت، شام بخوری.
لیلا با لبخندی شیطانی به چهره‌ی ترسیده‌ی پنییر نگاه می‌کند. پنیر کنترل خودش را بدست می‌آورد و می‌پرسد:
- توی این آینده‌ای که می‌بینی چیزی از امتیازهای من کم نشده؟
لیلا چشمانش را می‌چرخاند و می‌گوید:
- تصمیم خودت را بگیر.
- دیگه راهی برام نمونده. از کی شام میدی؟
روح لیلا با لبخندی شیطانی میگوید:
- از هر وقت که تو بخوای!
دستش را تکان می‌دهد و همه چیز ناپدید می‌شود.
درحالی‌که صدای خنده‌های بچه‌ها از پشت دیوار می‌آید، پنیر داخل جوب مشغول شام خوردن است.


آژانس تسخیرشده

روزی روزگاری اين‌جانب تشريف خويش را برده بودم به پاساژی. همانا که محو زیبایی‌های ویترین‌ها شده و چنان از خویش به در شدم که زمام زمان از کف بدادم و به ناگه متوجه شدم که هوا بس ناجوانمردانه تاریک گشته. پس فغان در دل سر داده و به زور چشم از مغازه‌ها بگرفته و از پاشاژ به در شدم.
هنگام بازگشت ديدم که پول‌هايم در جیبم سنگينی می‌كند و شب هم که چادر خود را همی پهن کرده. نتيجتا تصميم گرفتمی كه آژانسی بگيرم بلكه با تيری چند نشان زده باشم.
گفتم آژانسی كجاست و جوانمردی به پرسشم پاسخی مبهم بداد که "اونجاس!"
اونجا برفتم. ديدم اتاقكی تاريك و بسته است. گفتم خب اين كه تعطيل است و حكما اين نيست. كنار آن يك مغازه‌ی ديگر بود كه سه آقا حضور داشتندی. با خويش بگفتمی همين است و لاغير.
رفتم داخل و گفتمی: "ببخشيد، من يك ماشين می‌خواستم به فلان جا."
آقاهه خنديد و گفت: "بله؟"
با ذكر «ياشاسكول بی‌ادب» در دل، گفتم: "ماشين به فلان جا."
مرد، خندان به طرف مرد ديگری كه تازه تلفن را قطع كرده بود برگشت و گفت: "احمد خانومو می‌بری تا فلان جا؟"
احمدخان گفت: "فلان جا؟!"
مرد خندان: "بله! ايشون ماشين می‌خوان." و نيش گشوده‌اش را گشاده‌تر كرد.
بنده نیز با قطاری از سخنان گهربار در دل که به سوی آبا و اجداد مرد خندان روانه کرده بودم، کله‌ی مبارک را مثل توپ پینگ‌پونگ از ایشان به ایشون می‌گرداندم.
احمداقا هم برگشت و با لبخندی گفت: "خانوم ما آژانس املاكيم... آژانس بغليه!"

ما نيز به سر زنان و ناباور و ياخود خدا گويان فرار كرديم?


طاعون سپاس



اصلا مهم نیست که شما بدانید سپاس یعنی چه، یا به چه دردی می‌خورد، یا چقدر برایتان هزینه برمی‌دارد یا حتی با کدام صین نوشته می‌شود. مهم این است که هرگز دست به آن دکمه‌ی کوچک وسوسه‌انگیز نزنیم؛ به هیچ وجه!
مثلا شما همین انجمن را در نظر بگیر. یا روی تختت یا مبل لم می‌دهی و گوشی را دستت میگیری، یا توی صندلی پشت میز کامپیوترت فرو می‌روی، صفحه‌ی انجمن را بالا می‌آوری و شروع به خواندن موضوعات می‌کنی.
تا این‌جا در امان بودی. اما از این مرحله به بعد کمی اوضاع خطرناک می‌شود. مطالب را که خواندی، آن پایین، گوشه‌ی سمت راست، یک دکمه‌ی سپاس به طرز اغواگری چشمک می‌زند.
برای این که در دام نیفتی، باید چند نکته را آویزه گوشت کنی:

۱. به این که نویسنده‌ی تاپیک برای نوشتن آن موضوع یا ایجاد کردنش چقدر زحمت کشیده اهمیت نده! اصلا مهم نیست. برای دل خودش انجام داده، طلب بابای ما که نبوده! مگر ما گفتیم که لطف کند و افکارش را با ما به اشتراک بگذارد؟ اگر سپاس بزنی، پررو شده و حتی ممکن است دفعه‌ی بعد مبلغی هم دستی بخواهد. حالا چهارتا کلید را فشرده و دوبار ماوس یا انگشت شستش را از این‌ور اسکرین به آن طرفش برده، کار شاقی که نکرده. هم‌سن‌های او زندگی با دو سر عائله می‌گردانند و ادعایی هم ندارند. امان از گردش روزگار...

۲. همین که مطلب را خواندی، زود صفحه را ببند! اصلا نگذار چشمت به دکمه‌ی سپاس بیفتد. آخر آدم که نمی‌داند نویسنده‌ی تاپیک ممکن است با یک سپاس تو، چه برداشت‌هایی بکند. خدایی ناکرده ممکن است تشویق شود و فعالیتش را بیش‌تر کند، یا به خودش امیدوار شود. واویلا، حتی بدتر، احتمال دارد از این که ببیند مطالبش سپاس خورده خوشحال شود و لبخند بزند و دلش گرم شود که زبانم لال شما به حرف‌هایش اهمیت داده‌اید و خوانده‌اید! حتی ممکن است در پ.خ برای امر خیر مزاحمتان شود! به‌هرحال همان‌طور که گفتم معلوم نیست از یک سپاس چه برداشت‌هایی شود.

۳. اگر مطلب ادامه‌دار بود و امکان بستن پنجره را نداشتید، دو کار می‌توانید انجام دهید: اول این که رویتان را برگردانید و غلطک ماوس را بغلتانید یا صفحه را شوت کنید بالا تا از منطقه‌ی مخاطره‌انگیز رد شوید.
دوم این که می‌توانید درحالی‌که مدام زیر لب تکرار می‌کنید "لعنت بر دل سیاه شیطون" زود از روی سپاس جست بزنید.
البته این کار نیاز به تمرین دارد و کار هرکسی نیست.
چون سپاس کردن حدود یک تا یک و نیم ثانیه از زندگی باارزش ما را تلف می‌کند و همیشه وقت ما طلاست و وقت نویسنده‌ی تاپیک ورقه مسی است. بنابراین آن یک ثانیه را که می‌توانیم صرف فرو کردن انگشتمان در دماغمان کنیم را نباید برای یک سپاس ناقابل هدر دهیم.

گزارش‌ها حاکی از آن است که یک نفر هفته‌ی پیش سه بار پشت سر هم از سپاس استفاده کرد و مُرد
خلاصه از ما گفتن، مراقب باشید!


استعدادهای لاجرزی

خب دوستان پیشتازی گل گلاب ^___^
به بخش مسابقه‌ی نقاشی رسیدیم. موضوع هفته "شلغنیر" بود که با توجه به خبر داغ چت‌باکس انتخاب کردیم. همه‌چیز از اون‌جایی شروع شد که شلغم عزیز در پی کسب حمایت به پنیر گل داد و...

این هم آثار منتخب هفته:

 فاطمه- 6 ساله از ناهنرمندآباد
فاطمه- 6 ساله از ناهنرمندآباد
 مهدیه- 9/5 ساله از نورلند
مهدیه- 9/5 ساله از نورلند
 ارشیا- 5 ساله از خاک‌شیرآباد
ارشیا- 5 ساله از خاک‌شیرآباد

شماره‌ی اول از مجله‌ی زرد پیشتاز با موفقیت به پایان رسید (و نترکید... عجیباً غریبااا)
از همین تریبون به نیابت از پشیز (که نمی‌دونم برای چی توی دستگاه چاپ فرو رفته و هی... چرا هوا دودآلود شده؟!) از تمام زردنویسان عزیز که ما رو یاری کردن و مایه‌ی تفریح و خنده‌ی ما رو در جریان آماده‌سازی مجله فراهم نمودن، مراتب سپاس (نه از اون سپاس‌ها) و تشکر و قدردانی و مباهات () رو داریم.
(بله! ما کلی توی گروه مجله خوش گذروندیم ^___^)

خوشحال میشیم اگر نظر، پیشنهاد و انتقادی دارید، با ما در پیشرفت و بهبود مجله سهیم بشید. مجله‌ی زرد هر هفته جمعه‌شب قراره مهمون انجمن باشه. ما بخش‌های متنوعی توی مجله قرار خواهیم داد.
آیا شما احساس می‌کنی که استعداد زردنویسی داری؟
آیا مایل به همکاری در بخشی از مجله هستی؟


I Need You For Our Yellow Magazine
Pioneer-life با همراه شدن و همکاری دو گروه pioneer-group و life-gate با هدف ارتقا کیفیت و خدمتی عظیم تر و منسجم تر به تمامی دوست داران کتاب‌های فانتزی در سال 1392 تشکیل شده است. پس از یک سال کسب تجربه و فعالیت هر یک از گروه‌ها در این زمینه و اقدامات فراوان آنها؛ اکنون با حضور این گروه امیدواریم بتوانیم با نیرویی جدید و روز افزون در راستای پیش برد و گسترش این هدف گام برداریم. زندگی پیشتاز توسط فناوری اطلاعات ونوس میزبانی و پشتیبانی می‌شود.
طراحی: JuPiTeR
اجرا: Mr.Sohrab