نوشته شده توسط
نوشته شده در
پنج شنبه, 02 فروردين 777 09:02
بازدید
622 بار
امتیاز پست
(4 رأی‌ها)

ویژه‌نامۀ محرم مجلۀ زرد: شماره پنج‌ونیم مطلب ویژه

شماره پنج‌ونیم مجله‌ی زرد پیشتاز تقدیم می‌کند:

 

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) طنزهای تلخ... به طعم سوگ و حزن!

  • با ما در پیشتاز

    (momo jon) گزارشگر ما چرخی در شهر پیشتاز می‌زند... پشت پرده چه می‌گذرد؟

  • مطبخ‌خانۀ مجله

    (mixed-nut) آسان‌ترین، کوتاه‌ترین، خوشمزه‌ترین، بهترین، کم‌هزینه‌ترین و... طرز پخت شله‌زرد. با ما سری به مطبخ‌خانۀ مجله بزنید!

  • کوییز هفته

    (Fateme) می‌آیید؟ نمی‌آیید؟ یا دیر می‌رسید؟

  • کارشناسی هفته

    (mixed-nut) آبرو بهتر است یا خودنمایی؟ (جواب: مثل همیشه ثروت!)

  • سیانید

    (Perseus) چه بر سر برادر پیرهن فیروزه‌ای (رجوع کنید به کاور) آمده؟

  • سخن دبیر

    (mixed-nut) درد دل!


به نام خدا

[تذکر: هدف از این شماره، خنداندن شما پیش از ایام عزاداری نیست! این شماره- به مانند شماره‌های پیشین- صرفا بهانه‌ایست برای شناخت عادات غیرصحیح و آسیب‌های اجتماعی- در این شماره، در ارتباط با ایام عزاداری- و تلاش برای رفع آن‌ها]

به رسم هر یکشنبه، وارد سالن اصلی شدم تا گزارش‌های عملکرد بچه‌ها را جمع‌آوری کنم: «خوب، ارشیا، ببینم چیکار کردی؟»

  • پشیزخان اجازه، هیئت بودیم، نرسیدیم گزارشو کامل کنیم!

«بسیار خب! پنیر، ببینم تو چیکار کردی؟ و بله! می‌دونم کار بلاد کفره؛ نیازی به تکرار نیست.»

  • پشیزخان، به جون لیقوان، دیشب تا خود ساعت دو داشتم سیب‌زمینی پوست می‌کندم برای مراسم فردا. بذارید عکساشم هست، نشون بدم....

به یاد گلکسی نوت 7 اش افتادم و وحشت‌زده شدم: «باشه باشه، قبول! نمی‌خواد عکس نشون بدی! عذرا؟ تو چی؟»

  • موسیو، به سیبیل ارشیا قسم، وقت نکردم. هرکدوم از بچه‌هام هفت هشتا غذا گرفته بودن؛ دیشب باید 67 تا ظرف غذا رو توی یخچال می‌چپوندم. تازه 10تاشم جا نشد، مجبور شدم توی یخچال در و همسایه بذارمشون :(

به شلغم، محدثه، ریحانه و فاطمه هم نگاه کردم، از تضرع توی چشم‌هایشان مشخص بود آن‌ها هم کار را انجام نداده‌اند. با ناامیدی رو به محمد عجم کردم. او همیشه خیلی خوش‌قول بود.

«خب محمد ....» محمد روی صندلی اش نبود! باید در آن دستشویی کذایی را تخته می‌کردم...

 

 

در این ایام سوگ‌واری، تصمیم گرفتیم سری به شهر پیشتاز بزنیم و از احوال ساکنان آن جویا شویم. طبق گزارش‌هایی که به دستمان رسیده، در خیابانی بی نام و نشان، برای تهیه‌ی گزارش از تاکسی صلواتی‌مان پیاده شدیم.

با ما در شهر باشید:

  • درکنار یکی از شهروندهای عزیزمون هستیم، ایشون مدیریت یکی از بهترین هیئت‌ها رو با توجه به میزان رضایت‌مندی اهالی، به عهده دارند.

سلام!

+ سلام و خسته نباشید به شما و دست اندرکاران خوب مجله‌ی زرد، آقای پشیز سردبیر مجله‌ی زرد، هم‌چنین تشکر و قدردانی می‌کنم از زحمات مادر زن مهربانم و همسر نازنیم و...

  • خب، بله ممنون! میریم سراغ مصاحبه: طبق پرسش‌هایی که از اهالی محله داشتیم، شما یکی از بهترین هیئت‌ها رو دارید، درسته؟

+ بله، کاملا درسته! ما یکی از بهترین‌هاییم و جای تشکر داره از تمام عزیزانی که به ما کمک کردن، به خصوص آقای...

  • شما می‌تونید آخر مصاحبه تشکر کنید و اسامی تمام عزیزانی که کمک‌تون کردن رو ذکر کنید.

+ می‌تونم به این هم اشاره کنم که در چه زمینه‌ای کمک کردند؟

  • بله می‌تونید... خب، سوال اول: چطور تونستید که همچین موفقتی رو به دست بیارید؟

+ کاری نداره! هرکسی می‌تونه. و البته، با اراده‌ی قوی وپشتکاری وصف نشدنی و یه کم خلاقیت.

  • می‌تونید برای خواننده‌های مجله که دوست دارن راه شما رو در پیش بگیرن، یه کم بیش‌تر توضیح بدین که چجوری این موفقیت رو به دست آوردید؟

+ همون‌طور که گفتم، با اراده‌ی قوی و عزم راسخ. هم‌چنین می‌تونید از افرادی استفاده کنید که داوطلبانه آماده‌ی کمک هستن، چندتا باند تهیه کنید در محل هایی بگذارید، البته توجه داشته باشید که نباید مزاحمتی برای کسی به وجود بیاره.

  • این درسته که شما سال گذشته از هیئت محلۀ پایین شکایت کردید؟

+ بله، کاملا درسته! شما نمی‌دونید با 20تا باندی که داشتن، چه آشوبی به پا کرده بودن.

  • اما خود شما که 21باند دارید.

+ باید هم داشته باشم، وگرنه محلۀ پایین، بهترین هیئت می‌شد.

  • با چندتا سوال خصوصی موافقید تا مردم شما رو بهتر بشناسن؟

+ بله، با اراده‌ای قوی و عزمی راسخ، کاملا موافقم. بهتر از اون سوال‌های مسخره‌س.

  • چه چیزی باعث میشه شما واقعا عصبانی بشید؟

+ همین صف نذری‌ها، مطمئنا از محلۀ پایین که رد می‌شدید، دیدید که چجوری رفتار می‌کنن. حتی زباله‌های نذری‌هارو روی زمین می‌ندازن، نمی‌دونم خبر دارید یا نه، ما توی یک اقدام مردم‌پسندانه بعد از مراسم به اون‌جا میریم تا به پاکبان‌ها کمک کنیم. با شعار "پاکبان‌ها یاران یزید نیستند".

  • اما دیده شده که شما مردم رو تشویق می‌کنید تا آشغال‌های نذری‌شون مثل لیوان‌های پلاستیکی و غیره رو در داخل جوب‌ها و روی زمین بیاندازن، توضیحی برای این کار دارید؟

+ نه نه! من تکذیب می‌کنم.

  • اما ما از شما عکس و فیلم داریم که می‌تونه ادعامونو ثابت کنه.

+ خب... تا زباله‌لی نباشه، بقیه‌ی مردم از کجا بفهمن که ما نذری میدیم. به غیر از اون، این کمک کردن برای ما کلاس داره. عکس‌هاشو توی اینستاگرام می‌ذاریم. البته این کارها برای تبلیغ و ریا نیست.

  • شک ندارم که حق با شماست. سوال بعدی: شما...

(صدای فریادی از کوچه بغلی): «دارن قیمه میدن!»

  • بله، داشتم می‌پرسیدم. آقای... اِ کجا رفتن؟

 

 

سلام پیشتازی‌های گل گلاب! با دومین بخش آشپزی مجله در خدمت شما هستم. در پی شکایات محمدعجم، آشپز قبلی خلع قدمت شد و پشیز در طی جلسات محرمانه با سایر اعضای مجله، به این نتیجه رسید که «اگه دوجین بچه‌ی عذرا در این چندسال جون سالم به در بردن، پس لابد غذاهاش قابل خوردنه.» پس من به طور موقت در این سمت مشغول شدم (مدیونید فکر کنید به خاطر اضافه حقوق و مزایاست).

در این قسمت با طرز تهیه‌ی شله زرد (صرفا به خاطر مصادف شدن کلمه‌ی "زرد" با ایام) آشنا خواهید شد.

  1. ابتدا لازمه که برنج رو خیس کنید. برای این کار، یه لگن خیلی بزرگ (می‌تونین از وان حمام استفاده کنین) تهیه کرده و یه کیسه برنج رو توی لگن می‌ریزید. شیر آب رو باز می‌کنید و ولش می‌کنید به امون خدا تا پُر بشه. در این مدت می‌تونید از شماره‌های قبلی مجله لذت ببرید.
  2. اوه... زیادی غرق مجله شدین، آشپزخونه رو آب برد! من که گفتم از وان حموم استفاده کنید. حالا اشکال نداره. با یه وانت بار تماس بگیرید و لگن و آب و برنجش رو مستقیم به خونه‌ی عمه (اگه عمه ندارید، خونه‌ی عمه‌ی مادرتون و اگر مادرتون هم عمه نداشت، خلاصه یه عمه‌ای پیدا کنید) ببرید و به بهانه‌ی شریک شدن در ثواب این امر خداپسندانه، آشپزخونه‌ی ایشون رو قرق کنید.
  3. آن‌چنان غرق در تجدید دیدار با عمه و تعریف خاطرات شمال و بررسی کمّ و کیف جهاز دختر اقدس خانوم شدین که دو روزه برنج داره خیس می‌خوره؛ تازه یادتون رفته بود قبلش چندبار بشوریدش. این چه وضعشه؟ برنج از دست رفت... اشکال نداره، زعفرونش رو زیاد می‌کنیم معلوم نشه.
  4. حالا برنج رو توی یه قابلمه (نه نه! قابلمه کوچیکه) یا دیگچه بریزید و آب تازه رو اضافه کنید تا به جوش بیاد. رفته رفته آب شله زرد گرفته میشه که باید مواظب باشید و کم کم بهش آب اضافه کنید تا با شعله‌ی کم بپزه. نه... نــــــــــه... موبایلت رو بذار کنار...
  5. تبریک میگم. برنج ته گرفت! تا بیشتر از این خرابکاری بار نیومده و از چشم عمه‌خانوم نیفتادین و ایشون دعوای خانوادگی با مادرتون راه ننداخته که این چه وضع تربیت بچه‌س، زعفرون و گلاب و خلال بادوم و هل و شکر و کره و لنگه جوراب شوهرعمه و مرگ موش و چند تار موی بلوند عروس عمه رو بهش اضافه کنید. اشکال نداره، ویتامین دارن (منبع: سخنان قصار مادربزرگ).
  6. طبق مرحله‌ی سوم، هرچی زعفرون و رنگ زرد دم دستتون هست اضافه کنید. اعم از زردچوبه، گواش و آب‌رنگ و ... تا شفتگی بیش از حد برنج و بوی سوختگی اون رو استتار کنه.
  7. این که پختین شله زرده یا حلیم زعفرونی؟ و اون پودر سفیدی که ریختین، شکر نبود... نمک بود :((((
  8. در مرحله آخر، برای تست مزه‌ی شله زرد، یه ظرف پر برای عمه‌ی گرام بکشید، اگه زنده موند، ظرف‌های دیگه رو هم پر کرده و با پودر دارچین (نه پودر کاکائو) و خلال پسته (نه خلال باقالی) تزیین کنید. اگه شهید شد، بپرسید از سر کوچه چند بسته خرما بخرید و بین مردم پخش کنید.

 

 

در راستاي اين كه ديده شده در تعدادي از مواقع، هيئت‌ها و مداحان عزيز بر حسب تصادف فراموش مي‌كنند كه بي‌شعوري كار دست ملت مي‌دهد و شور زيادي باعث مرض‌هاي قلوبي مي‌شود تصميم گرفتيم در اين قسمت از مجله كمي قيمه صلواتي دست روحتان بدهيم؛ شايد فرجي شد...

کوییز اين هفته در باب شخصيت‌هايي‌ست كه در روزگار حسين (عليه السلام) مي‌بينيم...

 

١. در ميانه راه (عبيدالله بن حر جوفا)

شجاع بود و در جنگ حرفي براي گفتن داشت. اسبي تيز داشت و شمشيري تيزتر. پيرو عثمان بود اما از خاندان علي(ع) هم نمي‌توانست دل بكند. مانده بود درست ميانه‌ي راه، نه اين سو و نه آن سو. خبر آمدن مسلم كه آمد، بساطش را جمع كرد و از كوفه بيرون زد كه مبادا مجبور شود بيعت كند. از مسلم فرار كرده بود، اما از دست روزگار نه. مسير حسين(ع) صاف از كنارش رد مي‌شد؛ براي اين كه دستش را بگيرد و ببرد. اما نپذيرفت. گفت اسبم و شمشيرم براي تو. حسين(ع) نيازي به مال نداشت، آمده بود بال ببخشد... عبيدالله چشم بر آسمان داشت و دل بر زمين...

چيزي نگذشت كه بيتوته‌گاه عبيدالله كربلا شد... با چشماني متحسر از جا ماندن و لباني مترنم به "فَیالَک حَسرَةً مادُمْتَ حَیا ..."

 

٢. الان مي‌آيم!

اسمش طرماح بن عدی بود و أهل يمن. به او گفتند براي ياري حسين مي‌رويم، مي‌آيي؟ گفت جانم به فداي حسين، معلوم است كه مي‌آيم! فقط اين توشه را به خانواده‌ام برسانم كه خيالم راحت شود و مي‌آيم. تعارف كه نبود! تا يمن رفت و آمد، اما در راه كربلا گفتندش كجا مي‌روي؟ گفت مي‌روم حسين را ياري كنم و به نداي هل ناصر من ينصرنيِ حسين بله بگويم... گفتند كجا بوده‌اي كه حسين شهيد شد... حالش نگفتني بود... گاهي چه زود دير مي‌شود...

 

٣. شوق پرواز (مسلم بن عوسجه)

جوان نبود و سني از او گذشته بود. زندگي داشت راه خودش را مي‌رفت. بقچه به دست داشت مي‌رفت گرمابه. حبيب ديدش. دوستي ديرينه‌اي داشتند. حبيب گفت دارم مي‌روم حسين را ياري كنم، مي‌آيي؟ نگفت بروم غسل شهادت كنم...گفت جانم به فداي پسر فاطمه! مي‌آيم حبيب، مي‌آيم.

و آمد.

و جنگيد تا پرواز كرد.

 

٤. ري را، ري را (عمر بن سعد)، ری را...

صدا می‌آید امشب

گویا کسی‌ست که می‌خواند...

اما صداي آدمي اين نيست

يك شب درون قايق دلتنگ

خواندند آن‌چنان

كه من هنوز هيبت دريا را

در خواب مي‌بينم...

تنها چيزي كه از دار دنيا مي‌خواست، حكومت ري بود و گندمش. وقتي به او گفتند حسين را بكش و ملك ري را به تو خواهيم داد، سه روز مهلت خواست. مي‌گويند سه روز راه رفت و دست به هم پيچيد و هي ترازو گذاشت كه حسين فاطمه را بكشم يا هوس ملك ري را؟ آخر نتوانست دل از طلايي‌هاي ري بكند. توي مذاكرات قبل از جنگ، امام مي‌گويد: اي عمر! دست بكش... به تو گندم ري نمي‌رسد! اما ديگر گوش‌هايش را بسته، عمر فقط جواب مي‌دهد: از گندمش هم كه نخوردم، از جوي آن خواهم خورد...

او پاي هوسش مي‌ايستد و حسين پاي آزادگي‌اش... راهي جز جنگ ميانشان نيست و نتيجه سال‌هاست كه مقدر شده...

بعد از جنگ اما كسي دانه‌اي از جوي ملك ري را هم به عمر نمي‌دهد، چه برسد به حكومتش! اما عمر بن سعد هنوز هيبت دريا را به خواب مي‌بيند... بي‌خواب مي‌شود و كوچه گرد و ديوانه...

 

سوال کوتاه هفته:

ما براي صداي «هل ناصر من ينصرني» كدام گزينه را انتخاب مي‌كنيم؟

 

 

چگونه یک آبروریزی با جلوه‌های ویژه در ایام محرم طراحی کنیم:

  1. پتروس را بکش!

ابتدا برای ساخت صحنه به یک سیل عظیم نیاز داریم تا کلی گِل و لای با خود بیاورد.

برای این کار، ماشین‌ها و دوستان مشتاق را به کنار مسیر یک سد می‌بریم. سد را سوراخ می‌کنیم تا خراب شود و سیل به بار بیاورد. تمام ماشین‌ها و افراد، گِلی می‌شوند. به حول و قوه الهی، شما خود را در گل، پلکوندید.

نکات ایمنی: در مسیر آب نایستید تا شهید شوید به حق این روزهای عزیز :|

  1. تعدادی تیغ ژیلت و چند کیسه پلاستیکی کوچک خریداری کنید. کیسه‌های پلاستیکی را از بتادین پر کرده و با کش روی سرتان ببندید. بیرون رفته و در حالی که تیغ‌ها را لای انگشتانتان نگه داشته‌اید، به خاطر عزای حسینی بر فرق سرتان بکوبید تا مثلا خون گریه کرده باشید.

نکات ایمنی: زیاد محکم نکوبید تا مبادا به سرتان آسیبی خارجی وارد شود. همان آسیب داخلی جزئی که از قبل داشتید، کافیست.

  1. باند اجاره کنید. یک سیستم خفن روی ماشین زَرزری و خونین و گلی‌تان نصب کنید. چندتا از ریمیکس‌های جدید نوحه‌ها با آهنگ‌های المپیک را خریده و با صدای حداکثر پخش کنید. شیشه‌ها را پایین داده و درحالی که سرعت را به 40 کاهش داده‌اید، چندنفر را به وحشت انداخته و چندنفر بیمار دیگر را با لقاءالله پیوند دهید. آخر جمعیت زمین رو به افزایش است.

نکات ایمنی: پلیس دیدید، آدم شوید.

یادتان نرود با خودتان چوب پنبه ببرید، ممکن است گوش خودتان ناقص شود، حیف است.

  1. عنایت کنید.

شیشه نویسی‌های متفاوت و بکر ابداع کنید. ماشین را مثل روزنامه غرق در نوشته کنید تا سرانه‌ی مطالعه کشور بالا برود. به جای الفاظ نامأنوس از ستاره (*) استفاده کنید و خلاصه، بگذارید خلاقیت بامزه‌تان، راه خودش را پیدا کند. قربان صدقه‌ی امامان بروید و کافران را مورد عنایت قرار دهید.

نکات ایمنی: یزید و خانواده‌اش فراموش نشود (مخصوصا مادرش).

سعی کنید از تمام نوشته‌ها، خون بچکد (ترجیحا خون مصنوعی).

  1. نهایتا به بحث نذری‌ها می‌رسیم. این یک مسابقه است. هرچقدر کمتر گیر بیاورید، باخته‌اید. بعد از آن که تمام نذری‌ها را درو کردید، برای اثبات پیروزی‌تان، ظروف و لیوان‌ها را داخل جوب بیندازید تا همه ببینند. نگران نباشید، تا فردا جمعشان خواهند کرد.

نکات ایمنی: در این مسابقه، شما تنها نیستید. لذا کلاه‌خود و جلیقه ضدگلوله فراموش نشود.

مراقب چای‌های داغ در لیوان‌های پلاستیکی باشید. از امتیازتان کم می‌شود.

 

 

..

بیاید آبروی شیعه رو حفظ کنیم.

دوستانمون، اطرافیانمون رو توجیه کنیم.

هیچ‌وقت برای اصلاح فرهنگ و عادات، دیر نیست.

بیاید بهتر بشیم؛

بهترین باشیم!

آخرین ویرایش در پنج شنبه, 22 مهر 1395 22:21

دیدگاه‌ها (2)

  1. Leyla

خسته نباشید دوستان
مثل همیشه عالی
به عمه ها چی کار دارین اخهههه )

  Guest
  1. ریحانه

وای بچه ها عالی بود!
خیلی باحال بود.کارشناسی
خسته نباشید شدیدا!

  Guest
There are no comments posted here yet

دیدگاه خود را اضافه کنید.

Posting comment as a guest. Sign up or login to your account.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
Pioneer-life با همراه شدن و همکاری دو گروه pioneer-group و life-gate با هدف ارتقا کیفیت و خدمتی عظیم تر و منسجم تر به تمامی دوست داران کتاب‌های فانتزی در سال 1392 تشکیل شده است. پس از یک سال کسب تجربه و فعالیت هر یک از گروه‌ها در این زمینه و اقدامات فراوان آنها؛ اکنون با حضور این گروه امیدواریم بتوانیم با نیرویی جدید و روز افزون در راستای پیش برد و گسترش این هدف گام برداریم. زندگی پیشتاز توسط فناوری اطلاعات ونوس میزبانی و پشتیبانی می‌شود.
طراحی: JuPiTeR
اجرا: Mr.Sohrab