ثبت نام رایگان در پرتال زندگی پیشتاز
  • فرستادن دیدگاه بدون نیاز به وارد کردن اطلاعات
  • دسترسی به تمام فایل های کتابخانه بدون محدودیت
  • نمایش بلافاصله لینک دانلود
  • دانلود با لینک مستقیم(سرعت بیشتر)
  • ثبت نام پرتال و تالارگفتگو مجزا هستند!
  • به راهنمایی نیاز دارید؟

ایجاد حساب کاربری

نوشته شده توسط
نوشته شده در
سه شنبه, 18 آبان 1395 02:21
بازدید
625 بار
این مورد را ارزیابی کنید
(2 رأی‌ها)

شماره ششم مجله زرد: من پشیز تو مطلب ویژه

سیر تا پیاز عشق:

فقط کسانی که قصد ادامه تحصیل ندارند، بخوانند!

 

  • سخن سردبیر

    (M.Mahdi) موشکافی عشق (بدون جعل و تقلب، کاملا اورجینال!)

  • کلاسیک زرد

    (momo jon) حکایتی از گوشه و کنار پیشتاز، به سبک شرک و فیونا!

  • خاطرات محرمانه

    (Fateme) عشق میان خیابان!

  • کارشناسی هفته

    (mixed-nut) انواع عشق، با مثال‌های کاربردی

  • سیانید

    (Perseus) ارشیا در این شماره سر خود را به باد می‌دهد!


به نام خدا

عشق لذّتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است،[۱] هم‌چنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیرقابل تصور ظهور کند.[۲]

گاهی عشق بیش از حد می‌تواند...

(ویراستار ادبی: موسیو از ویکی‌پدیا کپی کردین لااقل یه زحمت می‌دادین به خودتون، این کروشه‌هاش رو پاک می‌کردین :/ )

(پشیز: به سیبیل ارشیا قسم وقت نداشتم اصلا :( بعدم تو این‌جا چه غلطی می‌کنی پس؟)

(ویراستار ادبی: باشه اصلا خودم می‌نویسم:

هفته‌ی پیش یکی از کاربران سایت به دفتر مجله مراجعه کرد، و درخواست مشاوره از کارشناس مجله رو داشت. از اون‌جایی که مسئول این بخش متغیره و هرکسی می‌تونه یه کارشناس باشه، تمام اعضای مجله شروع به اظهار فضل کردن:

پنیر- عشق؟ کاوایی؟ متاسفم داداش، همیشه پای نفر سوم وسطه... حداقل توی انیمه‌ها که اینطوریه. ببینم چه قدرت‌هایی داری؟ انیمه چه ژانری دوست داری؟

پشیز- انیمه چیه مرد حسابی؟ این آقا باید یه سیر معنوی داشته باشه به دنیای ماوراء. یه کم دود و دم می‌تونه چاره‌ساز باشه.

عذرا- حرف از دود شد؛ موسیو؟ چرا بعضی وقت‌ها از زیر در دفتر شما یه دودهای عجیبی...

پشیز- این محمد کجاست؟ چرا نمی‌بینمش؟

در همین موقع در دستشویی با لگد باز شد و محمد عجم با یه قیافه‌ی کبود اومد بیرون.

عجم- من دیگه یه ثانیه هم توی این... این... این مجله نمی‌مونم. من استعفا میدم. عشق به همکاری ببین چه بلایی به سرمون آورد!

بعد پرید و یقه‌ی کاربر رو گرفت و داد زد: عقلتو از دست دادی؟ عشق و عاشقی چیه؟ برو درس بخون بیچاره!

محدثه- چرا به حکایت گذشتگان رجوع نکنیم؟ ببین آقای محترم، شما باید مثل فرهاد کوه بکنی! کوه معاصر! مثلا شما دنبال من بیا، من یه کوه دفتر و کتاب و جزوه‌ی کنکور به شما نشون میدم، شما هم بشین ازشون خلاصه‌برداری کن و به من بده. راه‌حل مشکل شما لای همین کتاباس.

محمدمهدی- نه بابا، این کتابای سطح پایین به دردش نمیخوره. بهتره با کالج فیزیک و فیزیک دانشگاهی سرز و زیمانسکی شروع کنه. یه نمودار برای مشکلش می‌کشه، معادله رو توی دستگاه دوازده مجهولی می‌ذاره و درصد حماقتش به دست میاد!

فاطمه- به نظر من بهتره با یه بزرگ‌تر مشورت کنه.

عذرا- با فسیل؟

فاطمه- از شلغم و پنیر که مشاوره گرفته، از فسیل هم بپرسه ضرر نکرده!

پنیر- اوه، گفتین مشاوره، من باید برم با فسیل درباره‌ی یکی دوتا انیمه مشاوره بگیرم.

پشیز- ولی الان که تایم کاریه...

پنیر- مشاوره‌ی من هم کاریه، زود برمی‌گردم!

...

پس شد آن‌چه شد! آخرین بازدید کاربر مذکور به شش ماه قبل برمی‌گرده. از پنیر هم خبری نشد، در نتیجه پشیز دیگه حقوقش رو واریز نمی‌کنه. شاید لازم باشه کارآگاه استخدام کنیم.)

پشیز: خب حالا نوبت خودمه. داشتم می‌گفتم:

گاهی عشق بیش از حد می‌تواند شکلی تند و سخت و غیرعادی به خود بگیرد که گاه زیان‌آور و خطرناک است و گاه موجب احساس شادی و خوشبختی می‌شود. جمعی از محققان انسان‌شناس و نژادشناس آمریکایی طول مدت عشق را سه ساله قلمداد نمودند و معتقدند این حس نهایتا سه سال دوام دارد. طول مدت عشق دیوانه‌وار نیز فقط 7 ماه است و بعد آن شدت آن کاسته می‌شود. تحقیقات بیان می‌کنند...

روزی روزگاری در یک صبح زیبای پاییزی، محمدعلی طبق معمول مشغول دانلود فیلم‌های درام با حجم بالای هشت گیگ بود. ناگهان یکی از مترجمان با حالتی سراسیمه به پروفایل محمدعلی اومد و گفت: «امیرکسرا دنبال شکار مترجمه، خواهش می‌کنم منو این‌جا پناه بده. در ازاش من هم این دوربین باکیفیت رو بهت میدم.»

محمدعلی دوربین رو گرفت، اما مترجم رو از پروفایلش بیرون کرد. ولی متوجه شد که تمام مترجمین پیشتاز پشت در پروفایلش جمع شدن و اتراق کردن. محمدعلی که از سروصدای اون‌ها که مانع فیلم دیدنش می‌شد، عاصی شده بود، همراه مترجم پیش امیرکسرا رفت و ازش خواست که مترجم‌ها رو از پروفایلش بیرون کنه. امیرکسرا تنها با یک شرط قبول کرد که به خواسته‌ی محمدعلی عمل کنه.

- چه شرطی؟!

- تو باید از جنگل‌های تاریک و ترسناک «بایگانی» با موجوداتی فرازمینی که کاربرها رو تیکه تیکه و با چشم‌هاشون خوراک درست می‌کنن، عبور کنی. بعد به دره مرگبار «ارتباط با مدیران» می‌رسی و چند گربه رو برای زنده موندنت قربانی می‌کنی. به فحش‌ها و ناله‌های هیچ زنی توجه نکن! از دره که عبور کردی، به قلعه‌ای می‌رسی که از اون قله زامبی تک‌شاخ غول‌پیکر محافظت می‌کنه.

- خب بعدش چی؟

- مومی‌چان رو نجات میدی و برام میاریش (♥ω♥)، من هم مترجم‌ها رو از پروفایلت بیرون می‌کنم.

محمدعلی هم خرزو رو (در شماره‌ی آتی به معرفی خرزو خواهیم پرداخت) با خودش همراه کرد و از سه مرحله‌ی سخت و طاقت‌فرسا گذشت تا به قلعه رسید. سر تک‌شاخ رو با گربه‌های قربانی شده گرم کرد و مومی‌چان رو دزدید.

اون‌ها از قلعه خارج شدن و به سمت قصر امیرکسرا به راه افتادن. اما چون راه دور بود، مجبور شدن شب رو در جنگل سپری کنن. ولی...

بعد از غروب خورشید، مومی‌چان به یه غول زشت قهوه‌ای رنگ (هم‌رنگ مترجم‌ها) تبدیل شد.

محمدعلی از ترس یه نیم‌سکته زد و پا به فرار گذاشت. از شانس بدش، موجودات فرازمینی پیداش کردن و می‌خواستن که ازش خوراک درست کنن. اما در همین وقت، مومی‌چان با دو شمشیر کشیده وارد صحنه شد و محمدعلی رو نجات داد. همین باعث شد که محمدعلی چشمش رو به روی حقایق ببنده و یک دل نه، صددل عاشق مومی‌چان کریه بشه.

مومی‌چان بهش گفت: «تنها یه راه داره که ما به هم برسیم.»

محمدعلی با ترس گفت:« قبول می‌کنم.»

- چیو قبول می‌کنی؟ بذار حرفمو تموم کنم.

- باشه باشه.

- باید باهام ازدواج کنی، من نمی‌خوام به دست امیرکسرا بیوفتم.

محمدعلی برای نجات مومی‌چان باهاش ازدواج کرد. و خودش هم تبدیل به دیوی زشت و گنده شد.

پ.ن: نویسنده پس از نوشتن این داستان به همراه دبیر مجله‌ی زرد، متواری شدند و هیچ ردی از خود به جای نگذاشتند.

پایان.

عاشقي در وسط خيابان‌ها!

مشاور اين هفته متضمن خاطره‌اي آموزنده است تا اگر شما عزيزان هم در چنين شرايط بغرنجي گير افتاديد دست و پايتان را گم نكرده و با موفقيت شرايط را به نفع خودتان مديريت كنيد!

روزي از روزهاي زيباي بهاري همراه چندي از معلم‌هاي مدرسه به اردويي حوالي بازار تهران رفتيم. سر خيابان لاله‌زار، معلم جوان و مجرد ما ايستاد و شروع كرد به تاريخ گفتن. مردم ايران هم كه مشتاق تاريخ شنوي! چند نفري دورمان جمع شدند، ما هم بخل نورزيديم و گفتيم بگذار گوش كنند. در همين وانفسا بود كه ديدم خانومی چادري بيخ گوش دوستم پچ پچ مي‌كند. يك گوش و چشممان به معلممان و جفت ديگر به خانوم مجبور بود! دوستمان هم هي سرخ و نارنجي و زرد و سبز و رنگين‌كماني شد و سايز چشم‌هايش كل سايزهاي موجود از سي و دو تا پنجاه را نشان مي‌داد. به محض اين كه خانوم مزبور رفت، بيخيال معلم شده و چسبيديم كه چي شد؟ چي مي‌گفت؟

مكالمه بدين شرح بود:

- سلام دخترم، شما از حوزه هستين؟

+ نه خانوم...

- قصد ازدواج نداري دخترم؟

+ .... (شوك ناگهاني با ولتاژ ٥٠٠)

- داري دخترم؟

+ نخير خانوم!

- مطمئني؟

+ بله!

همين كه از دوستمان فارغ آمديم، ديديم يكي از آقايوني كه ايستاده بود و بعد از اتمام صحبت‌ها به قصد يك سؤال پيش معلممان بود، با حال عجيبي به راه افتاد و رفت.

چون جوجه‌هاي فضول سؤال كرديم كه: كه بود؟ چه گفت؟ چه شد؟!

معلممان هم با يك لبخند از سر بي‌اهميتي گفت: امر خيري بود، رد كردم!

ده متر جلوتر دوباره مرد مزبور سر خر را كج كرد به طرف ما و دوباره با جواب نفي مواجه شده و راه خويش را كشيده و رفت! از قضا ما باز ايستاديم تا دوباره كمي تاريخ، اين بار از تحقيقات يكي از دوستان بشنويم! دوباره مرد كه تا سر چهارراه رفته بود، برگشت! (اين حالت را گلو گير كردنِ شديد مي‌نامند.) این دفعه سفت و سخت چسبيد و ده متري همراهمان آمد؛ تا اين كه ما قصد عبور از خيابان كرديم. ماشين‌ها هم دور از جان گاوميش، با كله انگار که قرمزي ديده باشند، در تردد بسيار بودند! اين‏جا ديگر معلممان متانت خويش از دست داده و صدايش را برد بالا كه «آقا دارم بچه رو از خيابون رد مي‌كنم. چيزيش بشه شما جوابگوييد؟» و كمي جيغ و جيغ ديگر. مرد نيز بالاخره ديد اين لقمه به حلقوم بدبختش سازگار نيست، پس قصد رفتن كرد؛ اما...

قبل از رفتن رو به ما كه جوجه‌هايي دبيرستاني بيش نبوديم كرد و در يك خطابه جانانه فرمود: بچه‌ها معلمتون خيلي ماهه؛ خيلي خانومه، هواشو داشته باشين. ايشالا سايه‌اش هميشه بالا سرتون باشه...

سپس رفت در افق محو شد و ما را نيز با دهاني به وسعت غار گشوده در ميان خيابان تنها گذاشت...

حالا من این‌جوریم که یکی بهم میگه "عاشق شدم"، با خودم فکر می‌کنم از کدوم نوعش؟

 

  1. عشق حیرانی:

این جور عشق فقط به درد بزها می‌خوره. چون تصمیم می‌گیری عاشق شی، اما نه از روی احساس. کلا باید درشو گل گرفت و عین بز رفت توی ارتفاعات به دور از تمدن زندگی کرد و در همین عشق مُرد!

والسلام!

  1. عشق باوقار:

این عشق فقط به درد پسر/دختر همسایه می‌خوره. عاشق میشی و هربار که داری میری بیرون، یه نگاه به در خونه‌شون می‌ندازی و با لبخند می‌گذری و میری. ترجیحا اگه پسر/دختر همسایه در همون لحظه از در بیرون اومد، سرت رو می‌ندازی پایین و پات به لبه‌ی جوب گیر می‌کنه و کلا از چشم طرف میفتی، اما عشقت پابرجا می‌مونه.

  1. عشق دروغین:

این عشق هم مناسب برای قپی اومدن و لاف زدنه. تلفات و عوارض جانبیش هم کمتره. عملا بدبخت نشدی، ولی مجبوری تظاهر کنی. این روزها این نوع عشق برای بعضیا آسونه و کلی تمرین داشتن.

  1. عشق جنسی:

یه تعدادی از جنس و حال و هوای عشق خوششون میاد، بهش میگن عشق جنسی.

کلا چیز بیخودیه، توجه نکنین.

  1. شیفتگی:

بهش عشق مشروط هم میگن، یعنی مثلا:

- دوستت دالم چون بلام اوجولات میخلی.

هشدار: تعدادی از شیفتگی جون سالم به در نمی‌برن و با بیل از وسط نصف میشن!

  1. عشق افلاطونی:

همون عشق دانشگاهیه. هر هفته، به مدت حداقل چهار جلسه‌ی یک و نیم ساعتی به طرف زل می‌زنی و بالای سرت حباب‌های قلبی شکل می‌ترکه.

  1. عشق ظاهری:

الان بعضی از دهه هشتادیا به این عشق مبتلان.

- بی تو هرگز، با تو عمری...

+ ریلی؟!

  1. عشق رمانتیک:

از این عشق‌ها فقط توی رمان‌های 98ایا و فیلم‌های هندی پیدا میشه. دونفر عاشقن، خانواده نمی‌ذاره، سیل میاد، آسمون سقوط می‌کنه، زمین تیکه پاره میشه، همه به دیار باقی میرن، اما این دونفر هم‌چنان عاشق هم هستن.

  1. عشق یک‌طرفه:

آخ آخ آخ... بهش کراش هم میگن. هرکی به این عشق دچار باشه، قطعا مازوخیسم داره. عشق یه طرفه بعد از مالاریا، کشنده‌ترین عامل مرگ و میر آدم‌هاست.

  1. عشق لحظه‌ای:

اجنبیا بهش لاو ات فرست سایت هم میگن.

مثلا شما وارد مغازه میشی، یه بسته کرانچی می‌بینی و یک دل نه صددل عاشق میشی، به طوری که پاتو می‌کوبی زمین و داد می‌زنی خدا یکی، کرانچی یکی!

عشق در نگاه اول به نظر خیلیا مضحکه، ولی متاسفانه واقعیت داره و همون خیلیا رو برده قاطی مرغا.

  1. عشق آزاد:

این نوع رو فقط برای افراد بالای 18 سال، پ.خ می‌کنم!

 

حالا، شما از کدوم عاشقا هستین؟

سیانید

سیانید

آخرین ویرایش در سه شنبه, 18 آبان 1395 02:29

دیدگاه خود را اضافه کنید.

ارسال دیدگاه به‌عنوان مهمان

0 محدودیت حروف
متن شما باید بیشتر از 10 حرف باشد
دیدگاه شما به سامانه مدیریت ارسال می‌شود!
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

Pioneer-life با همراه شدن و همکاری دو گروه pioneer-group و life-gate با هدف ارتقا کیفیت و خدمتی عظیم تر و منسجم تر به تمامی دوست داران کتاب‌های فانتزی در سال 1392 تشکیل شده است. پس از یک سال کسب تجربه و فعالیت هر یک از گروه‌ها در این زمینه و اقدامات فراوان آنها؛ اکنون با حضور این گروه امیدواریم بتوانیم با نیرویی جدید و روز افزون در راستای پیش برد و گسترش این هدف گام برداریم. زندگی پیشتاز توسط فناوری اطلاعات ونوس میزبانی و پشتیبانی می‌شود.
طراحی: JuPiTeR
اجرا: Mr.Sohrab